این نثر شاعرانه، پای چنین داستانی حیف شد!😢 البته کتابی که من داشتم، مشکل چاپی داشت و حدود 20 صفحهاش چاپ نشده بود یا نمیدونم جهش داشت، اما نکتهی حائز اهمیت اینه که اصلا متوجهش نشدم! یعنی اون 20 صفحه عملا هیچ گیجی و گنگیای در من بوجود نیاورد!!! انگار بود و نبودش اصلا مطرح نبود😪 خیلی حیف بود. سوژه خیلی نخنما و تکراری بود. فضاسازی عملا وجود نداشت. من حتی نمیدونستم شخصیتها کجان و الان طرف حساب من که داره حرف میزنه کیه! یا به قولی، با یک سری دیالوگهای پشتسر هم و شتابزده مواجه بودم که عملاً داشت منو گیج و گیجتر میکرد. توی داستان یک خط در میون، اشعار عاشقانهی کسلکنندهی اینستاگرامی وجود داره. نصفشو همین جملات پر کرده بودن! داستانسازی نداریم. حس وجود نداره. انگار داریم انشا میخونم(هرچند که من انشاهای پرحس زیادی خوندم و دیدم و عجب!) و بدتر از اون، شخصيتپردازی وجود نداره. دوست و دشمن مشخص نیست. باراد چرا این مدلی بود؟ حتی نفهمیدم توی کدوم جبهه است. چرا مشخص نبود الان موضعش چیه؟ ماهور چرا اینقدر ضعیف پرداخته شده بود؟ چرا همشون داشتن از همدیگه، به دلایل هیچ و پوچ انتقام میگرفتن؟ چرا یکی نبود که یه دلیل و مدرک مشخص داشته باشه واسه رفتار آنرمالش؟ چطور شخصیتها شب میخوابیدن، صبح، پیچش زلف معشوق رو میدیدن، در عملیاتی انتحاری عاشق میشدن؟ عملا هیچی حساب کتاب نداشت!👀 و کلا... چرا محض رضای خدا، یه شخصیتِ درست فرعی هم نداشت؟(من که جونم برای فرعیها میره)😭😭 من کم پیش میاد که اینو بگم، ولی نویسنده نباید اینو چاپش میکرد. من قبلاً ازشون یه داستان آنلاین (فکر کنم 8 سال پیش) خوندم و اون زمان حقیقتش بدم نیومد. شاید الان بخونمش و ایرادات خیلی زیادی هم بگیرم، ولی اون زمان در نوع خودش خوب بود، ولی این کتاب!! اصلا نمیخوام بهش فکر کنم.