همگان ناباور و خاموش بودند. پرنده در میان جمعیت فرود آمد و آن را دست به دست، به هوردخت رساندند. او هم خنجر را از دستهی چرم پیچیده شدهاش گرفت و آن را با پرندهای که بر تیزیاش جا داده بود، بالا آورد. سپس با صدایی ناصاف از خشم درونش، به بلنده گفت: «این هم اولین قربانی برای بزم این سال.»
این جلد به نظرم بیشتر حالت مقدمه داشت و شاید فقط معرفی شخصیت ها و واقعا به جز یکی دو قسمت اتفاق خیلی خاصی توش نیفتاد👀 جوری که من واقعا هیجان خاصی نداشتم برای خوندش و صرفا میخوندم تا تموم بشه، بعدا جلد دو رو هم میخونم ولی باید بین دو جلد فاصله بذارم چون مطمئنا اگه پشت سر هم بخونمش ریدینگ اسلامپ میشم🤦🏻♀️
خواندن این کتاب رو به پیشنهاد دوستی که سلیقه ی کتابخوانی مشترکی باهاش دارم آغاز کردم. نمی تونم بگم از خواندنش لذت نبردم اما آنچنان که تعریفش رو شنیده بودم هم شگفت زده نشدم. البته که نمیشه فقط با خواندن جلد اول از یک مجموعه ی چهار جلدی درباره ش داوری کرد پس نظر کلیم رو زمانی می نویسم که جلد چهارم هم چاپ شده باشه. اما درباره ی این جلد: داستان شروع خوبی داشت ولی پس از حدود یک سوم کتاب، دیگه از ریتم افتاد. نویسنده تلاشش رو کرده بود که حتی تا صفحه ی آخر هم خواننده رو غافلگیر کنه اما چندان موفق نبود. یعنی از همون یک سوم اول کتاب می شد همه ی رخدادهای دو سوم باقی مانده رو به درستی حدس زد. انگار این جلد بیشتر از اونچه که داستان باشه، صرفا مقدمه ای برای جلدهای بعدیه. بعضی جاها اطناب وجود داشت. البته این اطناب من رو زیاد آزار نمی داد اما به هر حال وجود داشت. شاید اگر این کشش و تکرار ها حذف می شد این جلد داستان بیشتر از دویست صفحه نمی شد. بعضی چیزها خیلی تکرار می شد و انگار نویسنده قصد داشت مطمئن بشه که مخاطب کاملا این موضوع رو فهمیده. راستش این مورد کمی من رو اذیت کرد. من دوست دارم وقتی کتابی رو می خونم خودم آزاد باشم شخصیت ها رو داوری کنم و درباره شون تصمیم بگیرم نه این که نویسنده هی بخواد بهم بقبولانه که فلانی بده و فلانی خوب. یکی از نکاتی که در این جلد بود و احتمال میدم در جلدهای بعدی کمرنگ بشه، سیاه و سفید بودن شخصیت هاست. هیچ کس خاکستری نبود. همه یا خیلی خوب هستن یا خیلی بد که خب این باعث شده بود گاهی عمیقا از خودم بپرسم چرا؟ چرا یک حکمران انقدر خوبه که حتی شاه هم حریفش نیست و زیر سایه ی همون حکمران، یک نفر انقدر بده که اهریمن هم به پاش نمیرسه. همه هم می دونن این آدم بده ولی هیچ واکنشی نسبت بهش ندارن. این شخصیت پردازی سیاه و سفید یک جورهایی من رو یاد سریال های هندی و کره ای انداخت که بعضی ها همه ش در حال توطئه هستن و از اون طرف، بعضی ها تا نهایت تصور خوبند، بدون هیچ نقطه ی تاریکی در شخصیتشون. با همه ی این ها، باز هم نمی تونم درباره ی کلیت داستان نظر قطعی بدم چون هنوز جلدهای بعدیش چاپ نشده و داستان قطعا بدون اون ها کامل نخواهد بود. در نهایت: این که زبان کتاب با زمان کتاب هماهنگ بود رو دوست داشتم. چون اخیرا نویسندگانی رو دیدم که داستان تاریخی می نویسند اما زبان نوشتارشون همون زبان شکسته و محاوره ی امروزیه. این شاید خوانش رو آسان کنه اما به هیچ عنوان حس خواندن یک داستان تاریخی رو به ما نمیده. خیلی خوشحالم که در این کتاب چنین چیزی رخ نداده بود و نویسنده تلاش کرده بود ادبی و با زبانی نزدیک به فارسی سره بنویسه. اما یک موضوعی که شاخک هام رو تیز و کمی اذیتم می کرد، استفاده ی نادرست از زبان بود. شاید من زیادی روی این موضوع حساس هستم ولی نویسنده برای باستانی گرایی و کهن نشان دادن زبان شخصیت ها واژگان نامناسب و گاهی نادرستی رو انتخاب کرده بود. خیلی جاها به جای همچون، مانند استفاده شده بود که از نظر زبانی و معنایی کاربردهای متفاوتی دارند. گاهی هم نویسنده دقیقا برگردان یک واژه ی عربی پر کاربرد رو در جمله آورده بود ولی توجه نکرده بود که برابر فارسی این واژه در این جمله، ترجمه ی دقیق اون واژه ی عربی نیست و باید با چیزی هم مفهوم جایگزین بشه نه صرفا هم معنی.
هر گردون، اولین جلد از یک مجموعهی چند جلدی تاریخی-اساطیری به نام 《گردونهی خورشید》 هست. داستان دربارهی دختری به نام هوردخته؛ تنها فرزند پهلوانی که بزرگ شهره و در بستر بیماری افتاده و حالا هوردخت میخواد به همه ثابت کنه که سزاوار جایگاه پدرش هست و از پس وظایفش برمیاد. در این بین پسری هم هست که تازه وارد شهر شده و توجه و کنجکاوی هوردخت رو برانگیخته.
نظر من دربارهی کتاب: بعد تاریخیش در این جلد خیلی کم بود اما قطعا در جلدهای بعدی بیشتر میشه. به عنوان جلد اول و مقدمهای برای ادامهی داستان دوستش داشتم. بعد اساطیری و عاشقانهش هم خوب و بهجا بود. یکی از چیزهایی که خیلی دربارهی کتاب دوست داشتم این بود که زمان و زبان هماهنگ بود و نویسنده برای روان شدن حرفش عامیانه و شکسته ننوشته بود. از اواسط کتاب میشد انتهای داستان رو حدس زد اما من با این موضوع مشکلی ندارم. مشکل اصلی داستان به نظرم این بود که قسمت عاشقانه خیلی شبیه به عاشقانه های امروزی در رمان ها بود و با اون تم اساطیری و دیو و ... همخوانی نداشت. همون ماجرای کلیشه ای پسر مغرور و دختری که عاشقش شده....
یک داستان غیرواقعی در بستر ایران باستان خب اول از همه بگم که همچین کتابهایی که بخواد دورانی کهن را از ذهن یک شخص بیان کنه چقدر نیاز به خلاقیت و چقدر مهارت است. شگافتانه کتاب هم برای من همین بود. اینکه خیلی آسوده با کتاب و ذهن نویسنده همراه بشم و شیرینیهایش زندگی در آن دوران را بچشم. داستان پرکششی بدون اطناب داشت و یه جورایی نبرد خیر و شر، یعنی اهورمزد و اهریمن، با وجود شخصیتهای سیاه و سفید داستان و تصمیمات و رفتارهاشون نشان داده شده بود. برای همین شخصیتهای خاکستری جزو کاراکترهای اصلی نبودن. زبان نوشتاری هم نزدیک به زبان سره بود و این خیلی همراهی با زمان قصه را بیشتر میکرد به نظر من که نوشتن این سبک کارها، جسارت و دانایی زیادی میخواد و به خاطر همین جای کمی تو بازار کتاب داره، اما به قدری ارزشمند است که بیشتر دیده بشن.