کارتر در اواخر حکومت پهلوی درصدد آن بود که نظامی دموکراتیک در ایران برقرار سازد و کمی از قدرت شاه بکاهد. کارتر این کار را با فرایند لیبرالی شدن شروع کرد، اما بهرغم نتیجهای که از هرجومرج و خشونت عایدش شد، روی حرفهای خود تکیه نکرد و شاه را در نهایت رها کرد.
از روزی که شاه ناگزیر از تبعید شد (ژانویهٔ ۱۹۷۹) و بهویژه پس از ماجرای گروگانگیری در ۴ نوامبر ۱۹۷۹ (۱۳ آبان ۵۸)، مقامات، سیاستمداران و سیاستگذاران انگشت اتهام را به طرف رقبای خود دراز کردند که، چه کسی ایران را از دست داد. سیاستمدارن امریکایی و سفیر امریکا در ایران، هلمز، کارتر را در این موضوع مقصر میدانستند اما کارتر همراه با اکثریتی رادیکال و جدید مستقر در مجلس نمایندگان امریکا بدون هیچ احساس مسئولیتی، ورق اتهام را رو به سوی شاه برگرداندند و او را کسی دیدند که سیاست واشنگتن را به طرف خود سوق داد و پایههای استراتژیک دو کشور را با انتقاد مداوم از شاه در خصوص تحت فشار قراردادن رژیم شاه از طریق حقوق بشر، فروش جنگافزار و فرایند لیبرالیزهکردن به لرزه درآورد. درست در زمانی که شاه احتیاج داشت تا با دادن دلگرمی، امواج ناآرامی و سرکوب را کاهش دهند، امریکا به مقابله برخاست، وی را گیج و مبهوت کرد و پشتیبانی ناچیزی را از وی به عمل آورد.
به گفته خاویر گِررو، کارتر بحران ایران را با کوهی از اشتباهاتی که بیشتر از خودش سرچشمه میگرفت، مدیریت میکرد. احتیاط بیش از حد، تناقض، سرهمبندی، ناکامی در برابر عدم توجه کافی به مسئله، تا جایی که زمان از دست میرفت، سوءاعتماد به مقامات امریکایی مستقر در صحنه، و عدمتوانایی و تسلط بر منازعاتی که کابینهاش را دستخوش هرجومرج و طاعون کرده بودند. نتیجهٔ کار، سقوط شاه و ایران بود که دیگر سدی در برابر منافع اتحاد شوروی و توسعهطلبی آن برای امریکا ایجاد نمیکرد.
خاویر گِررو در این کتاب نقش کارتر و سیاستهایش را در سقوط رژیم پهلوی بررسی کرده است.به عبارتی این کتاب مطالعهٔ سیاست خارجی کارتر، شخصیت وی و شاه و چهرههای دیگری نظیر سایروس ونس وزیر خارجه، زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی، ویلیام سولیوان سفیر امریکا در ایران و آیتالله خمینی است. گرچه کار بر سر جنبهٔ سیاسی و دیپلماتیک انقلاب متمرکز است، بهویژه از دیدگاه دولت کارتر، توجه مهمی به عوامل دینی، اقتصادی و اجتماعی نیز معطوف شده است.
خواندن کتاب دولت کارتر و فروپاشی دودمان پهلوی را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم همه علاقهمندان به تاریخ و علوم سیاسی به ویژه تاریخ معاصر
1-طراحی جلد و گرافیک کار دوست داشتنی 2-عنوان جذاب و عکس داعی به مطلب 3- کلیت نوشته با عنوان دلفریبش تفاوتها بسیار دارد ، دلیل که رابطه بین سیاست سازی کارتر و کارتریان و سقوط دودمان پهلوی مطلقا در کتاب به بحث گذاشته نشده و فقط انباری است نقل قول و استناد ها به تلگراف های سفیر و وزیر خارجه و برژینسکی بهم و روح نتیجه گیری کاملا ناپیدا و گم است 4-ترجمه دل ناچسب و بعضا جملات نامفهموم، مخصوصا اگر دو فعل منفی در یک جله همدیگر رو تعقیب میکنند تا مفهوم برسه که در متون انگلیسی رایجه
چون چندوقته دارم بهصورت متمرکز در مورد این موضوع و بازهی خاص میخونم، این کتاب کاملاً با مطالعات پیشینیم همپوشانی داشت و چیز جدیدی یاد نگرفتم. اما کتاب بدی نیست. خصوصاً دودستگی مقامات آمریکایی نسبت به شاه در آستانهی انقلاب رو خوب تشریح میکنه.
پس نتیجه میگیریم که کارتر نقشی نداشته بلکه سفیر آمریکا در تهران ،ویلیام سولیوان خائن که اطلاعات ضد و نقیضی به کاخ سپید میفرستاد خیلی ایفای نقش داشته در سیاست ایران. کتاب خوبی بود ولی ترجمه دل نچسب بود این کتاب یک اشتباه تاریخی داشت و آن اشتباه این بود که دکتر مصدق چپ بود . دکتر مصدق در حقیقت اصلا گرایش چپ نداشت و اینکه میگن چپ بوده در حد پروپاگاندا دروغین شخص محمدرضا پهلوی بوده است کتابی که توقیف شد و شاید میدونم دلیلش برای چی بود
This entire review has been hidden because of spoilers.
مطالعهی چنین عنوانی اصلا در اولویتهام نبود؛ ولی نتونستم نخونمش! کتاب مجموعهای از گذارههای جمع آوری شده از صغیر و کبیر آمریکاییها طی سالهای منتهی به انتقال قدرت در ایرانه که با استدلالهای نویسنده به هم مرتبط میشن. این کتاب چهرهی متفاوت دیگری از آن دوران انتقال قدرت را ذکر میکنه. به نظرم آن دوران، به صورت خاص کمی پیش از بحران نفت ۱۹۷۳ تا چند سال بعد از انتقال قدرت در ایران و جنگ ایران و عراق و حتی بعد از آن، ناگفتههای خیلی زیادی داره، که هنوز طرفین ماجرا تمایلی به بازگویی شفافی ازش ندارند.
نمیدونم بعضی گزارهها مبهم بودن، یا من بی حوصله بودم. در کل بد نبود.