روی زانو مینشیند و میگوید: «امشب سیام اسفنده و من هم میخوام باهات روراست باشم.»
از روی زمین سیگارش را برمیدارد، پک میزند و دوباره روی سنگ کوچکی میگذارد. سرش را بالا میآورد و میگوید: «قول میدی هر چی امشب شنیدی، فردا، همین که سال نو شد، یادت بره؟ شتر دیدی، ندیدی! چیزی شنیدی، نشنیدی!»
تا بهحال شده سنگینی نگفتن رازی مگو را در قفسهی سینهتان حس کنید و بخواهید برای غریبهای درد دل کنید، تا چمدان سنگینی را که سالها با خود حمل کردهاید زمین بگذارید؟
"سنگ، سین آخر" جدیدترین اثر "کیوان ارزاقی" از نشر "ثالث"، داستان جوانی است که به وصیت عمویش باید او را در دهی که به دنیا آمده به خاک بسپارد و درست در شب سال نو در تاریخ سی اسفند، برای کندن قبر به سراغ گورکن آنجا، سید یحیی میرود و سید شروع میکند به حرف زدن از گذشته و این آغاز یک شب پر از تجربه برای اوست...
مضمون اصلی "سنگ، سین آخر" همانطور که از نامش هم میشود فهمید، دربارهی مرگ است؛ هرچند مانند کتابهای قبلی ارزاقی، پایهی اصلی داستان بر مبنای خیانت و مهاجرت بیان شده و همچنین در طول داستان آداب و رسومی دربارهی مرگ و مردگان بیان میشود.
"سنگ، سین آخر" کتابی شخصیتمحور است که از زبان اول شخص، راویای که نامش را نمیدانیم گفته میشود و به همین دلیل به دور از هیجان و اتفاق خاصی پیش میرود اما بسیار خوشخوان است.
"کیوان ارزاقی" کاملاً بلد است که چگونه داستان بنویسد. او با گرههای کوچک، ذهن خواننده را درگیر و تشویق به ادامهی داستان میکند و فرقی نمیکند که کتابش پر از شخصیت باشد و در کشوری دیگر، یا مثل این کتاب فقط دو شخصیت داشته باشد و داستان یک شب تا صبح در فضای تاریک قبرستان اتفاق بیفتد. "ارزاقی" استادِ خلقِ صحنههای به یاد ماندنی است. تا مدتها واژهی مترو برای من یادآورِ کتاب "شورآب" بود، حالا هم تا مدتها حرفی از قبرستان و گور پیش بیاید، یاد "سنگ، سین آخر " خواهم افتاد.
سنگ،سینآخر از آن دسته کتابهایی است که باید کمکم بخوانید تا زود تمام نشود،این کتاب در عین زیبایی، فضایی متفاوت از داستانهای قبلی او دارد و شما را با یک روایت جدید روبهرو میکند.