Jump to ratings and reviews
Rate this book

روزنامه‌ی مرد عزلت‌گزین

Rate this book
در اشک شستیم قامتش را
پیچیدیمش در مویه‌‌‌‌‌های دشتستانی
کاکلش از تاریخ بیرون ماند
انگشتانش از آفتاب سایه‌‌‌‌‌ی سرزمینش به در
اشاره به گردبادی در آفاق
که با خود خواهد برد هر چه را.
نیاکان غبارین می‌‌‌‌‌آمدند هیاهوکنان.
کتیبه‌‌‌‌‌ای پیش رو از نقوش سنگی
صحیفه‌‌‌‌‌ای پشت‌‌‌‌‌سر از خون دل
جهانده شدیم از حصار الفبای ناخوانامان.
بردندمان در منازل نامعلوم هوا
گفتیم این‌‌‌‌‌جاست پایان و
جایی و مجالی نه برای فرود آمدن.

233 pages, Paperback

Published January 1, 2019

1 person want to read

About the author

جواد مجابی

56 books16 followers
Javad Mojabi

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
4 (50%)
3 stars
3 (37%)
2 stars
1 (12%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Mohammad Hanifeh.
334 reviews88 followers
May 2, 2021
جواد مجابی رو با کتاب عبید بازمیگردد شناختم.
هرچند اون‌قدرها هم از اون کتاب خوشم نیومد، اما نثر محشرش رو نمی‌شد نادیده گرفت و به این نتیجه رسیدم که باید کتاب شعری از ایشون بخونم و روزنامه‌ی مرد عزلت‌گزین اسمی بود که خیلی برام جذاب بود. کتاب رو خیلی دوست داشتم و بخش‌هایی از کتاب که برای خودم یادداشت کردم، خیلی زیاد بودن.

====================
به جوانی تاریکش می‌نگرد
به یافتن سرچشمۀ رنج‌هاش
شعله‌ای را پی می‌گیرد که نمی‌داند
از چه سوختباری روشن است.
جوانی تاریک در آغوشش می‌گیرد.
در آغوشش می‌میرد.
--------------------
نمی‌بایدم دست از جان شست، حالا
که روبه‌رویت ایستاده‌ام به تماشا
این‌همه راه آمدم که یک نظر ببینم تو را.
گفتی که جان به چه ارزد؟
با تو به جملۀ جهان ارزد.
--------------------
شب بودن خود را باور نکرده بودم تا
این‌همه ستاره در دل من آتش‌ها افروخت
روزگار، آسمان و شبی دیگر ساخته، روان بر دو پا.
به دگردیسی ناگزیر
افسانۀ عشاق و عیاران و پاسبانان و خونیان را
زیر ستارگان فروزان خود
جان می‌بخشم.
تا کِی شب خواهد ماند تن من؟
روزگار از آن آسمانی دیگرسان، روزی روان و رخشان، خواهد آفرید؟
--------------------
وقتی که ابری‌ست آسمان، به یاد تو می‌افتم
عین وقتی که آفتابی‌ست
سفر که می‌روم همچنان که در حضر
بیدارخواب و اندوه‌شادی‌ام یکسان به دور تو می‌گردند.
عمرم را، بادبادکی هوا کرده‌ای و دائم نخ می‌دهی
می‌گذاری‌اش برود هرچه دورتر.
====================
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
June 14, 2022
"در باغ اندوهم قدم می زنم، غروب پشت سرم هستی یا پیش رو؟ نمی دانم اما حس می کنم که هستی! سکوت ناگزیر، به یادمان می آرد گرازها که باغ را شخم زدند از هجوم وحشت زا بر این درخت رد خنجر دندان ها، بر عصب من بر این گلخانه، شلاق دمهاشان و پرز خیس از خون گل هامان علف به علف بی خوابی کشیده ایم و تحقیر بیدار بودن مان. گفتنی نیست این ها، همه می دانند حالا. می آیی نزدیک تر می خواهی چیزی به من بگویی که تا حالا نگفته ای مگو! "
Profile Image for Pan.
63 reviews3 followers
March 20, 2025
شعرى از من مى‌خواند مرا نيافته
گم كرده است
در شعرم کسی دیگر را يافته
با شباهتی عجيب به خودش.

چه‌چیز طبيعى‌تر بود مرا
از واقعيت خيالى كه در آن گم گشتم؟

شعرى از من مى‌خواند مرا نيافته
گم كرده است
در شعرم کسی دیگر را يافته
با شباهتی عجيب به خودش.

آخر هفته خواستم برگردم به ابتدايش:
كودكى‌ام
چرا بايد از راه‌رفته برگشت
هواى عمر دوباره
يا لذتى در گذشته‌نهفته؟
با آهن‌دلى كه يافته‌ام اين سال‌ها
ايستاندن كودكى – شايد –
آسان‌تر از توقف ديرسالى باشد.

خیلی دوستش داشتم.
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.