متروکهها یادآور این ترس ازلیمان میشوند: ترس از رها شدن، از دست دادن و مهیبتر از آن، فراموش شدن، نیست شدن و بدل شدن به «هیچ». متروکهها اما با مرزی باریک هنوز از چنین سرانجامی فاصله دارند. واژهها هم این مرز باریک را به رسمیت شناختهاند. فاصله میان «متروکه» و «ویرانه» همان فاصله ترک شدن تا ویران شدن است، حدفاصل رها شدن تابدل شدن به «هیچ». ما با جست و جوکردن ردهای زندگی در متروکهها انگار با این ترس ازلی و ابدی مان گلاویز میشویم:« نکند هیچ ردی از بودنمان باقی نماند.» و بار دیگر به میل زیادهخواهانهمان برای جاودانگی فرصت یکهتازی میدهیم. ما با آویختن به گذشته، به آنچه بوده و حالا نیست، میخواهیم دربرابر این واقعیت مقاومت کنیم که «زوال ادامه زندگی است.»