فکر کنم آخرین کتاب خون آشامی که خوندم مال دارن شان بود؛ حدود پانزده سال پیش. این کتاب حس و حال نوستالژیک و جالبی داشت برام. البته تا جایی که از کتاب های دارن شان یادمه، فضای پرنیان شب متفاوت بود؛ یعنی بعد عاشقانه ش خیلی پررنگ بود. گاهی حتی زیادی پررنگ بود😂😂 داستان در بیشتر مواقع کشش خوبی داره و چالش های جذابی پیش پای شخصیت ها و خواننده میذاره. من دوستش داشتم و تجربه ی جذابی برام بود. حضور شخصیتی مثل سیامند هم باعث میشد داستان از یکنواختی خارج بشه. اگر داستان های خون آشامی دوست دارید بخونیدش. اگر داستان عاشقانه هم دوست دارید بخونید. اگر هیجانی هم دوست دارید بخونید. اما اما اگر خون آشامی و هیجانی رو دوست دارید وارتباطتون با عاشقانه خوب نیست اصلا نخونید.😅 . . . پ.ن: در باب فخر فروشی عارضم به حضورتون که این کتاب رو با امضای نویسنده و از خودشون هدیه گرفتم.😎😏
یه روز یه دختربچه خیلی اتفاقی قسمت اول توایلایت رو دید. اولین بار یه فیلم خون آشامی و هیجانی دید + رمنسی که دختره واقعاً ازش خوشش اومد ( در نظر بگیرید ۱۳ سالش بود حدودا) اون اولین باری بود که کلمه خون آشام به گوشش خورد. هرچند ادوارد تو اون فیلم خیلی هم شبیه خون آشام ها نبود. خون خوردن و قدرت و سرعتش چرا، اما برق زدن بدنش توی نور و پوست بی نهایت سفید و لب های سرخش بعداً باعث شد دخترک فکر کنه اون خیلیم خون آشام خوبی از آب درنیومده بود. حالا اینو بذارید کنار. تا مدت ها اون دختر عاشق این فیلم بود و بی نهایت از موجودی مثل خون آشام خوشش میومد. چند وقت بعد بازم اتفاقی! مجموعه ای رو خوند به اسم حماسه دارن شان( خیلیاتون به اسم سرزمین اشباح میشناسیدش) دخترک با خوندن اون فهمید خون آشام ها میتونن یه جور دیگه هم باشن. مثلاً تبدیلشون از راه زخمی کردن سر انگشت ها و فشردنشون به هم باشه نه گاز گرفتن. یا اینکه بفهمه همیشه هم خون آشام ها قرار نیست درگیر رمنس های آتشین باشن مثل توایلایت. بعد از اون دارن شان هم شد یه اسطوره. چون جوری خون آشام ها رو خلق کرد که جذابیت چند برابری بهشون بخشید. دخترک همیشه وقتی شب میشد به این فکر میکرد که یعنی وجود دارن؟ دوست داشت باور کنه که وجود دارن... اون موقع ۱۴/۱۵ سالش بود. یه کم از دنیای فانتزی هاش فاصله گرفت و چند وقت بع تو گوگل عکس خاطرات خون اشام رو دید. فهمید هم کتاب داره هم سریال. نشست ۱۳ کتاب رو خوند ( هرچند هنوز هم پنج تا جلد هست که دخترک وقت نکرده بره سراغشون) و سه فصل از سریال رو هم دید. سریال و کتاب فرق داشتن اما هردو دوباره دخترک رو برگردوندن به رویا های خون آشامی ش. این بار به این باور رسید که خون آشام ها وجود دارن. هربار خواست دنبال دلیلی بره که وجودشون رو نقض کنه به بن بست خورد اما بعد از حدود پنج سال دخترک هیچ خون آشامی ندید. یا هیچی مبنی بر وجودشون نشنید. دیگه کتاب و سریال های خون آشام ها رو دنبال نکرد. حس میکرد اونقدری که قبلا براش جذابیت داشتن دیگه ندارن. از بین کتابهای کتابخونه ش یه کتابی بهش چشمک زد به اسم پرنیان شب! برداشت و یه کم ازش خوند و دوباره غرق یه داستان با حضور اسطوره هاش شد! اون دختر من بودم و هنوزم ایمان دارم که یه روز با خون آشام ها رو به رو میشم🙂 : داستان با دختری به اسم مینو شروع شد که خالکوبی ای رو کتفش ظاهر شد. خالکوبی فرشته مرگ! و بعدش دنیا ش از حالت عادی به عالمی تغییر کرد که موجودات شب و چندین موجود عجیب دیگه در اون وجود داشتن. با گروهی خون آشام همراه شد چون قرار بود فرشته مرگ ِ اون گروه باشه تا در جنگی که پیش رو داشتن پیروز بشن. قدرت هاش رو افزایش داد و چیزای زیادی از دنیای مخفی از چشم ما آدم ها فهمید. مینو برای من شخصیت دوست داشتنی ای بود. شیطون و مهربون و در عین حال سرسخت و شکست ناپذیر. جوری که میتونست فقط با لمس دستش یه خون آشام سیاه رو خاکستر کنه خیلی قابل توجه بود. خون آشام های این کتاب میتونستن تو نور روز بیرون برن و تب خونشون رو کنترل کنن( سفید ها البته) تبدیلشون هم از طریق گاز گرفتن و وارد کردن زهرشون به بدن یه آدم بود. راستی گفتم خون اشام سیاه. تو این کتاب خون آشام ها به دو دسته سیاه و سفید تقسیم میشدن. فرقشون هم دقیقا تو نحوه تغذیه وتب خون و همینطور قدرتشون بود. هرچند تو نحوه به وجود اومدن خون آشام های سیاه، جادوی سیاه هم دست داشت. معمولاً این نبرد بین خیر و شر و خون آشام های دو دسته شده دیده میشن تو داستان ها.
این داستان رمنس زیادی داشت. من رمنسش رو خیلی دوست داشتم و به نظرم قشنگ بود اما گاهی زیاد از حد بود. اگر کنترل شده تر میبود میتونست جذابیت بیشتری داشته باشه. موضوع دیگه اینکه مینو تنها دختر یه جمع خون آشام بود که همه پسر بودن و حقیقتا این مرحله تو ذهنم قفل بود که باز شد خداروشکر 😂😂 از کل کل مینو و سیامند خیلی لذت میبردم. هرچند کیان همیشه حالشو میگرفت... و خب کیان... وای که این بشر چقدر حرصم داد 🙂😂 هرچقدر هم دوستش داشته باشم به خاطر اون کارش نمی بخشمش که سکتم داد. درباره شخصیتش ولی میشد یه کم بیشتر کار بشه چون از رئیس یه گروه خون آشام که خیلی هم مغروره خیلی یهویی تغییر شخصیت داد. من فضای کتاب رو دوست داشتم. تصور اینکه یه گروه خون آشام سفید توی شب زیر نور ماه از روی ساختمون ها می پرن و میرن دنبال ماموریت هایی که آدم ها فکرشم نمیکنن خیلی جذابه:) امیدوارم یه بار که از پنجره بیرون رو نگاه کردم ببینمشون! و آها تا یادم نرفته اینم بگم که داستان فقط رو موضوع خون آشام ها و جنگشون متمرکز نبود. سرزمین رویا و موجوداتی مثل سیرن ها ، پری ها، وودو و خدایان هم دخیل بودن و این جذابیت داستان رو دوچندان کرده بود. ماجرا های زیادی پشت سر هم پیش میومد و نمیذاشت خواننده نفس بکشه. از لحاظ داستان و هیجان کتاب میتونم بهش پنج بدم. اینم خیلی جالب بود که تونستم همچین داستانی رو کاملا ایرانی بخونم. با اسامی ایرانی! اول فکر میکردم نمیتونم کنار بیام ( من قبلا تألیفی با اسامی ایرانی و فضای ایرانی خوندم اما خون آشامی نخونده بودم تا حالا و حس میکردم نمیتونم خون آشام ایرانی تصور کنم اما در اشتباه بودم. البته کتاب خون آشام ها و موجوداتی از کشور های مختلف هم داشت ها! همه ایرانی نبودن ولی خب) اینم یه پوئن مثبت دیگه بود.
باگ خاصی توی داستان ندیدم اما چند تا غلط املایی و تایپی به چشمم اومدن که امیدوارم تو چاپ بعدی با ویراستاری درست بشن. یه چیز دیگه هم این بود که بعد از مینو رو یا را جا افتاده بود و رو مخم رفت. مثلاً «مینو دیدم» جا اینکه بگه «مینو رو دیدم» یه موضوع دیگه هم رمنس بود که بالاتر اشاره کردم. ( ببینید! من واقعا عاشق رمنسشم خب؟ من کلا با رمنس میونه م خوبه و اینم خیلی دوست داشتم اما از لحاظ کلی میگم کاش کنترل شده تر و کمتر بود چون میدونم خیلی ها نمی پسندن و همین باعث میشه زده بشن وگرنه رمنس شیرینی بود و قلب آدم رو میآورد تو دهنش😂)
در آخر: ممنونم از کیان، مینو، آریو، مانی، دامون، آرش، نیما و غیره و غیره که تو این داستان نقش داشتن. ممنونم که اینقدر منو خندوندید و همچنین بهم استرس دادید! خیلی وقت بود اینقدر کیف نکرده بودم و دلم برای خون آشام ها هم تنگ شده بود که خب با این کتاب رفع دلتنگی شد:) آخرش هم خیلی استرس کشیدم و نزدیک بود اشکم دربیاد که برای این بعدا به حساب نویسنده خواهم رسید؛!
به امید پیدا کردن فرصت برای صحبت با اسطوره هام:) البته اگه قبل از صحبت نکشتنم😔😂
این کتاب رو ۲۰ اردیبهشت خونده بودم ولی ریویو نذاشتم چون واقعا نمیدونستم چی بنویسم😂
-داستان درباره دختریه که یه روز خالکوبی (علامت) بزرگی روی کتفش پدیدار میشه (یادم نیست رو دستش بود یا کتفش😑) و فرداش با اومدن گروهی از ادمای عجیب غریب متوجه میشه دیگه قرار نیست زندگی عادیای داشته باشه. از یه دختر معمولی شهری تبدیل شده به فرشته مرگ دنیای خونآشاما..👩🏻🦯 و این بچه قراره بره پایگاه (یا موسسه) خونآشامهای در حال تعلیم و اونجا برای فرشته مرگ بودن آماده بشه! و این بین میفهمه که قراره با مردی هزارساله ازدواج کنه!..👩🏻🦯
بریم اول چیزایی که دوست داشتمو بگم:👀
اول از همه: ایده کُلی داستان رو پسندیدم. نویسنده “خلاقیت” خاصی تو قصه پردازی تو این ژانر داره و کتاباشون همه ماجراجویی طور هستش، از این جهت من واقعا تحسین میکنم و از کتاباش با همه کم و کاستی هاش خوشم میاد♥️ (توکا پرنده کوچک هم همینطور)
-شخصیت طنز و پر شر و شور “سیامند” خیلی به فضای داستان کمک کرده و جزء کارکتراییه که دوستش دارم!😈😍 و همینطور “دامون” که نقش اصلی نبود اما بیشتر از نقش اصلی دوستش داشتم🤷🏻♀️
خب حالا نقد و نظر “شخصی” خودم:
نگارش داستان (هم این و هم توکا پرنده کوچک) و قلم نویسنده کمی ضعیف و ناپخته ست به عبارتی حرفه ای نیست!🤭 توی عاشقانه نویسی هر دو کتاب ضعیفه و افراطی! (خیلی) و مورد اخر شخصیت پردازی درست و به جا انجام نشده که اونم برمیگرده به قسمت نگارش باز! (شخصیت پردازی ضعیف از اون جهت میگم که نه دیالوگ ها و نه طرز صحبت کردن کرکترها مناسب سن و سال و درجه و مرتبه شون نبود..! مثلا اگر نویسنده قبل از شروع هر پاراگراف اسم کارکتر رو نمینوشت شما نمیتونستین تشخیص بدین چه کسی درحال صحبته!🤧)
-کارکتر “کیان” که به عنوان رئیس بزرگ شناخته شده و کسیه که همه ازش حساب میبرن و میترسن، نباید انقدر شخصیت متزلزل و سست عنصری داشته باشه! این طرز رفتار و اخلاق اصلا قابل درک نبود و نیست! خونآشام هزار ساله ای که همیشه تو کتاب بهش اشاره شده که بیش از حد خشک و مغرور و سرده، اینکه بخواد بخاطر یه عشق “آتشین” از راه به در بشه و مثل یه پسر بچه رفتار کنه قابل درک نیست! حداقل نه برای من!😒 (خیلی لوس بود) انتظارم از یک خونآشام هزار و خورده ای ساله این نبود و همین باعث شد نوع شخصیتش رو نپسندم!🥱
-کارکتر “مینو” فقط چند صفحه ی اول تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم تا قبل از دیدارش با کیان!🥴 مینو تو طول کتاب تا تقی به توقی میخورد باید از تو بغل کیان جمعش میکردی😂 یه ذره حیا بچه! بخوام خیلی صریح بگم: عاشقانه این کتاب یه عشق آتشین مسخره بود که بیشتر شبیه یه “شهوت” غیرقابل کنترل بود تا عشق!🥴🤷🏻♀️ و این تنها چیزی بود که از همه بیشتر نمیتونستم درک کنم و یجورایی از همون اول کتاب منو زده کرد، همین رابطهٔ افراطی بین کیان و مینو بود.! بیش از حد لوس و بچه گونه رفتار کرده بودن!
حالا با وجود همه اینا بالا گفتم بازم میگم ایده و خلاقیت کتابای این نویسنده رو با همهٔ کم و کاستیهاش دوست دارم ولی فقط همین! با اینهمه ضعف و ایرادی که از داستان گرفتم ولی بعد تموم شدنش دلم برای شخصیت ها و جمع دوستانه شون تنگ شد:)
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب جالبی بود. دوسش داشتم. موضوع داستان برام خیلی جذاب بود و میشه گفت خلاقانه و هنرمندانه بود. موضوعش چیزی بود که باعث شد من برای بار دوم، سراغش برم و بخونمش اما داستان خالی از ایراد نبود🤦🏻♀️ یکی از بزرگترین مشکلات من موقع خوندن داستان، تعدد راوی و تغییر پشت سر هم راوی بود مثلا راوی عوض میشه ۳ تا دیالوگ میگه، میره راوی بعدی و دوباره به همین صورت. تا حدی که تو یه صفحه ۶ بار راوی عوض میشه :/ زیاد بودن راوی باعث شد نتونم اونطور که باید حس داستان رو بگیرم؛ چون تا میومدم با توصیفات یک نفر از یه اتفاق هیجان زده بشم، مشتاق بشم واسه دنبال کردنش، راوی عوض میشد مشکل دیگه داستان شخصیت پردازی کیان بود برام خیلی غیرمنطقی بود شخصیتی که اول داستان، همه از خشک و جدی بودنش حرف میزنن، یهو با دیدن یه دختر، حس و حالش عوض میشه و زود عاشق میشه. 😐 در کل با شخصیت کیان کمی تا قسمتی، مشکل داشتم مخصوصا وقتی ماموریت داشتن و وسط جنگ بودن تو موقعیت حساس نشستن و منتظرن جنگ شروع شه بعد پسره دنبال فرصته تا دختره رو یه گوشه تنها گیر بیاره و ببوستش!!! و در نهایت سوال من اینه که این کتاب چطور این همه اشتباهات تایپی و املایی داشت!!! چطور ممکنه تو یه بخشی املای کلمه درست باشه و چند صفحه بعد همون کلمه اشتباه نوشته شه و بالعکس.
با وجود تمام ایراداتی که به نظر رسید و مطمئنا باز هم وجود دارن، داستانی بود که دوستش داشتم و تونست منو پای خودش نگه داره و بخوام که خوندن دوبارهشو امتحان کنم.
پ.ن: سوالی هم که دائما موقع خوندن داستان داشتم و برام جالب بود، این بود که سانسوری نداشت داستان!
This entire review has been hidden because of spoilers.
ایدهی داستان رو دوست داشتم، اما خیلی چیزها بود که میتونست بیشتر بهشون پرداخته بشه. این کتاب میتونست در قالب یک سری چند جلدی به بازار عرضه بشه.
چیزهایی که باعث شدند نمره و امتیاز "پرنیان شب" در نظرم پایین بیاد:
* چند راوی بودن و شخصیتپردازی ضعیف. تعداد راوی در رمان بیش از اندازه بالا بود. عملا هر شخصیت اصلی"تر" یک تریبون به دست گرفته بود و صحبت میکرد، حتی اگر برای چند خط و جمله باشه. گاهی ممکن بود در یک صفحه تا سه بار راوی تغییر کنه. مشکل بعدی این بود که قلم نویسنده موقع تعویض راوی همیشه یکسان بود. در یکی از نقدها گفته شده بود که اگر نام راویها قبل از شروع بخش گفته نمیشد ممکن بود خواننده حتی تغییر راوی رو متوجه نشه و نفهمه داستان الان از زبون کیه، و من با این نظر موافقم. شخصیتها طبق سنشون رفتار نمیکردند و با توصیفات اخلاقیشون هماهنگی نداشتند. شخصیتپردازی مینوی هجده ساله تفاوت چندانی با کیان هزار ساله نداشت.
* عاشقانهی غلیظ. رمان با عاشقانههای نسبتا بیجا گذشت. بسیاری از صفحات در موقعیت حساس کاراکترها توی بغل هم بودند. کیان مدام منتظر فرصت بود تا مینو رو ببوسه و مینو مدام منتظر بود تا خودش رو توی بغل کیان پرت کنه! عاشقانهی کمتر با فضای رمان تناسب بیشتری داشت.
* پرداخت بسیار به تعدادی از موارد رمان و نپرداختن کافی به باقی. در رمان بسیار روی عشق و علاقه، تب خون، خون خوردن، ابراز علاقهی فیزیکی مانور داده شده بود، در صورتی که خیلی از ایدههای تماتیک فانتزی میتونستند بیشتر پردازش بشن.
This entire review has been hidden because of spoilers.
خب بعد مدتها تونستم به این جا وصل بشم. خیلی هم یادم نیست که کتاب چی بود ولی بهتون بگم که اگر یه نوجوون هستید که داستان عاشقانه و خون آشامی بخونیدش. البته نه هر عاشقانه ایا از این عاشقانه ها که هی بی خود و بی جهت میپرن تو بغل هم از این ها که وسط جنگ زارت و زارت همدیگه رو میبوسن از این مدل های فیلم فارسی که دختره همزمان که تو کافه میرقصه، خیلی نجیبه.
آخهههههههههه من اون قضیه ی روسری رو نمی فهمم. دختره وسط یه پادگان مرد داره تمرین میکنه با تیشرت. با دوست پسرش زارت و زورت بوس و بغل دارن. همه کار می کنه ولی اصرار داره که روسری سرش باشه!!!!!!!!!!!!!!!!! خب چرا؟ مجبورید مگه؟
قلم خانوم پونه سعدی واقعا همیشه خوب بوده و هست کتاب پرنیان شب در عین فضای هیجانی و فانتزی که داشت عاشقانه های خیلی شیرینی داشت که واقعا خوندنش حال آدم و خوب میکنه