ناامید شدم حقیقتش /:
شروعش خوب بود، ولی بعد از 100 صفحه شدیداً افت کرد. طوری که فقط میخوندم که تموم بشه!
وات؟ آخه چطور همهچی اینقدر شل و شفته بود؟
چقدر شکاف و حفرههای ناتموم داشت.
چقدر شخصیت هانیه و امیرعلی یه جورِ ناجوری بودن، نازنین چقدر تکبُعدی و اغراقآمیز بود رفتارش. بابا تو تحصیل کردهای مثلا، هرچقدرم خانوادهات سنتی باشن، یعنی اینهمه درس خوندن یا بودن توی اجتماعاتِ دانشجویی، یه ذره روی روابط اجتماعیات تاثیر نذاشته؟ کلا تایپ من نبود و چقدر حرص خوردم😪
تنها نکتهی مثبش، کرکتر «نامدار» و دیسپلین و تیپ شخصیتیاش بود + یکمی هم امیرعطا و نهال
وگرنه ... کتابو دوست نداشتم. همین😪
.