Jump to ratings and reviews
Rate this book

به خاطر بوفالوها

Rate this book

160 pages, Unknown Binding

Published January 1, 1399

Loading...
Loading...

About the author

سهیل سرگلزایی

1 book1 follower

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (30%)
4 stars
5 (50%)
3 stars
2 (20%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Paℓe mooŋ.
280 reviews7 followers
September 14, 2022
ماجرای کتاب، توی یه فضای سورئال می‌گذره. که این یعنی حرف زدن با سهراب سپهری، شنیدن حرفاش، دیدن روح کسی که سالها پیش مُرده، همسفر شدن با دختری که تو رو به دلایل مرموزی می‌شناسه، واقعی شدن خواب‌ها... همه و همه کاملا منطقی به نظر میان. و من خیلی از خوندنش لذت بودم.
جالبه بدونید که سرگلزایی واقعا جهانگرده و یه پیج اینستای پر از عکسای خفن داره :)

لینک مطالعه از طاقچه:
https://taaghche.com/book/97090
Profile Image for Atena Sanaei.
114 reviews2 followers
September 25, 2022
به خاطر بوفالوها به قدری جذاب بود که همه‌اش رو یک‌نفس خوندم و بین خوندنش حتی نیم‌ساعت هم فاصله نیفتاد. روون و پرهیجان و ماجراجویانه بود و نمی‌شد کنارش گذاشت. داستانش هم به نحوی رئالیسم جادویی بود و سبک خاصی داشت. داستان در مورد پسر جوونیه که به شهرهای مختلف ایران سفر می‌کنه و ماجراهای عجیبی براش رخ می‌ده؛ اما نویسنده طوری داستان رو نوشته که انگار هیچ‌کدوم از این اتفاقات عجیب نیستن!

https://taaghche.com/book/97090
699 reviews29 followers
October 14, 2021
میخوام واستون یه قصه بگم. قصه‌ی یه بچه به اسم آدم! آدم وقتی به دنیا اومد بچه‌ی زیبا، باهوش و خلاقی بود اما با یک مریضی منحصر به فرد به دنیا اومده بود. دکتر‌ها کلی روش تحقیق کردن تا فهمیدن مرضش چیه! اون فقط وقتی میتونست چیزی رو دوست داشته باشه که از دستش بده! پدرش از همون اول بچگی بهش یه عالمه اسباب‌بازی جادویی داد. توی اتاقش تا چشم کار میکرد جنگل‌های بارونی بود و ماموت‌های غول‌آسا و گله‌های گورخر و بوفالو! تمام سقف اتاق آدم پر از نو‌ر‌های ریز و درشت براقی بود که تمام شب بهش چشمک میزدن. اما آدم هیچ احساس خوشحالی نمیکرد. آدم تمام روز با اسباب‌بازی‌هاش بدرفتاری میکرد و همین که یکی‌شون میشکست یا خراب میشد تازه میفهمید چقدر دوستش داشته و دلش واسش تنگ میشد. آدم پاهایی داشت که میشد باهاشون ساعت‌ها توی دشت‌ها دوید و لب‌هایی داشت که میشد باهاشون عشق‌بازی کرد و آواز خوند اما آدم فقط وقتی دلش واسه پاهاش تنگ میشد که یه خمپاره روش ول میشد و فقط وقتی یاد لبهاش میفتاد که خشک و ترک خورده میشدن! آدم با بچه‌های دیگه‌ هم همینکار رو میکرد. اون کلی دوست خوب داشت که بغلش میکردن، نوازشش میکردن و دوستش داشتن اما آدم‌ همین که خیالش از بودنشون جمع میشد دیگه باهاشون خوشحال نبود! اینقدر بهانه میگرفت و میرنجوندشون تا اینکه تنهاش میذاشتن. اونوقت بود که تازه میفهمید چقدر دوست‌های خوبی داشته!
آدم همینجوری بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه شد یه غول چاق و عصبانی. یک روز پدرش با یک جعبه‌ی بزرگ کادو پیچ شده اومد تو اتاقش.
پدر گفت:«آدم از بودنت سال‌ها میگذره. از بودنت خوشحالی؟!»
آدم گفت:«بودن؟! بودن مگر خوشحالی داره. همه هستن! تو هستی، دریاها هستن، کوه‌ها هستن! بودن چه ارزشی داره وقتی همه هستن!»
پدر گفت:«اما بودن تمام چیزیه که داری. از بودنت لذت نمیبری؟!»
آدم گفت:«کاش هیچوقت نبودم! لعنت به تو و بودن.»
پدر یواشکی اشک گوشه‌ی چشمش رو پاک کرد و کادو رو گذاشت جلوی آدم.
آدم گفت:«این چیه؟!»
پدر جواب داد:«یه هدیه برای خوشحال بودنت!»
آدم کاغذ کادو رو با عجله پاره و پوره کرد و در جعبه رو باز کرد. چیزی که میدید رو تا به حال ندیده بود. چشم‌هاش سنگینی کرد، ضربان قلبش کند شد و نفسش به شماره افتاد.
تمام زورش رو جمع کرد و با بی‌حالی به پدر گفت:«انگار دلم برای بودنم تنگ شد پدر! بودنم چقدر زیبا و دوست داشتیه! اسم این هدیه چیه؟!»
پدر گفت:«مرگ آدم! مرگ.»
Displaying 1 - 4 of 4 reviews