و روانشناسهای دیوانه باور نمیکنند و جعبهی قرصهایم باور نمیکند و تو باور نمیکنی من تنها مادری نگرانم برای دخترم که همین روزها کفشهایش از پاهایش، کوچکتر و مدادهای رنگیِ همکلاسیاش از مدادهای رنگیِ او بلندتر خواهد شد،
و دختری نگرانم برای تو که پشتِ گوشی تلفن بغض کردهای و برای صدای گرفتهات دنبال بهانهی بهتری میگردی
- "بهتر از این نمیشوم دیگر هیچوقت بهتر از این نمیشوم"
و تو باور نمیکنی، گوشی را میگذاری و میروی بهانهای برای گریه بیاوری.