دو خواهر سالخورده، گیزا و ارژی؛ گیزا دیگر توانایی راه رفتن ندارد. به آلمان رفته و با پسر ثروتمندش زندگی میکند و ارژی، خواهرش، در بوداپست تنها مانده و تلاش میکند تا به هر طریقی هست دوباره به روزهای پرشور جوانی برگردد. ارتباط آنها حالا به نامهنگاری و تلفن زدن محدود شده، اما این ارتباط چیزی بیشتر از احوال پرسی و تعارفات معمول است. «گربهبازی» سرگذشت افرادی پابهسنگذاشته است که هر کدام در یک میدان نبرد مشغول جدال با مشکلاتشان هستند. اگر جنگجو در آن موفق شود، لحظهٔ پیروزی، لحظهٔ از پا درآمدن هم هست و خوشحالی پایانی چیزی بیشتر از یک پرچم به اهتزاز درآمده بر فراز خرابههای سوخته یک شهر نیست.
István Örkény was a Hungarian writer. A typical feature of his plays and novels is satiric view and creation of grotesque situations.
Born in Budapest, the son of a pharmacist, Örkény studied chemical engineering after leaving school and then turned to pharmacy, graduating from Budapest University in 1934. He travelled to London in 1938 and lived in Paris from casual work in 1939. In 1940, he continued his studies at Budapest Technical University, where he graduated in chemical engineering. He was sent to the front on labour service in 1942 and taken prisoner of war in 1943. On his return to Hungary in 1946, he worked as a drama editor for a theatre company. In 1954, he began working as an outside editor for the Szépirodalmi (Literary) publishing company. Although Örkény attempted to meet the requirements of the officially sanctioned Socialist Realism, his short story 'Violet Ink' was attacked by the ideologue József Révai. Örkény took part in the opposition meetings of writers. On September 17, 1956, at the general assembly of the Writers' Union where the first secret elections were held since 1948, Örkény was among the party and non-party opposition writers elected onto a new board. When the revolution broke out, he phrased a statement condemning the role hitherto played by the radio, in which the following sentence became a household word: 'We have lied by night, we have lied by day, we have lied on every wavelength.' He took part in workers' council meetings with Tibor Déry. On November 10, he and fellow writers Déry, Gyula Illyés, László Benjámin and Zoltán Zelk sought asylum at the Polish Embassy in Budapest, but they were only offered temporary refuge and left the building after a few hours. As a member and interpreter for the Writers' Union delegation, he met with K.P.S. Menon, the Indian ambassador in Budapest, whom they sought as an intermediary between Hungary and the Soviet Union. He and five associates signed an open letter of self-criticism, which appeared in September 1957, in the first issue of the literary journal Kortárs (Contemporary), covering their conduct before and during the revolution. However, he was squeezed out of the literary scene in 1957 and subjected to several publication bans. Örkény worked from 1958 to 1963 at the United Pharmaceutical and Nutriment Factory. In the second half of the 1960s, his books were allowed to appear again and his plays were performed. In 1966, his book The Princess of Jerusalem appeared, including his first cycle of 'one-minute' stories and his novella 'Cat's Play'. His absurd drama The Tót Family was a huge success in 1967.
داستان گربهبازی ماجرای تماسهای تلفنی و نامههای دوخواهر مجارستانیه : گیزا و ارژی. هر دو خواهر در آستانهی پیری هستند اما با دوتا رویکرد مختلف به زندگی. یکیشون محتاط و محافظه کار و ثروتمند اون یکی فقیر و ماجرا جو و عاشق. سوای ماجراهای کتاب، چیزی که برام جالب بود این بود که انگار حالا در پایان عمر انگار نگاهی دارن به اینکه این دوتا رویکرد مختلف باعث شده چه دوران کهنسالیای داشته باشن و در پایان زندگی به عمرشون چطور نگاه میکنند.
"...پرسیدم چرا روشن نکنم، فقط کلید را پیدا نمیکنم، با آنکه امسال بیست و هفت سال است توی این خانه هستم. گفت وقتی چراغ روشن نیست برایم بهتر است. پرسیدم چرا بهتر است. گفت برای اینکه خودم را نمیبینم. گفتم تو که پشتت به آینه است. گفت آدم فقط توی آینه نیست که خودش را میبیند..."
مدتیه که به صورت نسبتاً بیرحمانهای سرم شلوغ بوده و به خاطر همینم چیزی در مورد چند کتاب اخیری که خوندم ننوشتم ولی خب راستش نوشتنم هم نمیآمد. این یکی اما کتاب پر حرارتیه از این لحاظ که خواننده رو دائما به قضاوت کردن شخصیتهای کتاب فرامیخونه و ما هم از این جهت که رگههایی از این آدمها رو در خودمون میبینیم بعیده بتونیم عقب بنشینیم و دست رد به این فراخوان بزنیم. موضوع دیگهای که این کتاب رو برای من متمایز میکنه اینه که تقریبا در یک جرعه سر کشیدمش، کاری که چند سال بود انجام نداده بودم. نمیدونم چرا ولی میخوام یکم بیشتر از معمول در مورد فرآیند انتخاب این کتاب حرف بزنم. شاید به این خاطر که درونمایهی کتابی رو که ظاهرا تصادفی برداشتم مدتهاست فکرم رو مشغول کرده.
خلاصه سرتون رو درد بیارم؛ مدتی پیش با سری کتابهای برجبابل نشر چشمه آشنا شدم که شامل گروهی از رمانَکها یا نوولاهاست و تجربهشون مزهی متفاوتی داره چرا که انتخابهای متفاوت از سرزمینهای، برای من حداقل، بکرتر فراهم میکنند. به همین خاطر و چون یه کتابخَر تقریباً بدون کنترلم، دست به کار شدم و یه تعدادی از این کتابها رو خریدم (ناگفته نماند که اولیش رو از یه دوست و مترجم عزیز هدیه گرفتم) به این بهانه که متفاوت و کوتاه و در نتیجه زودبازده هستند؛ هم مناسب سفرند و هم فرصتهای کوتاه مطالعه سر کار. چند روز پیش که مثل همیشه با عجله داشتم میزدم بیرون از بخت خوش یادم اومد که امروز وقت کتاب خوندن دارم و مستقیم رفتم سراغ برجبابل. از اونجایی که به گربهها علاقه دارم این یکی رو سریع برداشتم (جالب اینه که ربط زیادی به گربهها نداره کل داستان). اون روز حدود چهل و خوردهای صفحه از این رمانک خوشخوان و روان خوندم. از اون موقع سه روز گذشته و من امروز صبح موقع رانندگی تصادف کردم. آبها که از آسیاب افتادن و خونه رسیدم، حال انجام هیچکاری رو نداشتم و گرفتم خوابیدم. وقتی پاشدم متوجه شدم که باید گربهبازی رو بردارم و تا تمومش نکردم پا نشم و البته که احساس کردم جوونترم مثل "اِرژی" پیرزن ناآرام یا پر شر و شور قصه. اول گفتم ناآرام چون ذاتا محافظهکارم و نمیتونم از خسارات جانبی کلمهی پر شر و شور چشم بپوشم حتی اگر بتونم در تئوری درکش کنم و طبیعی بپندارمش.
نمیخوام چیزی از داستان رو لو بدم ولی با توجه به فیلم، ترانه و رمانی که هنگام خوندنش برام تداعی شد و ازشون اینجا مینویسم بعیده که کلیت قصه اسپویل نشه. به هر حال اگر نوشتهی پشت کتاب رو هم که بخونیم این اتفاق تا حدی میفته. در هر صورت اگه رودهدرازی من رو تا اینجا تحمل کردین قول میدم که از جزئیات دم نزنم.
فرم داستان در واقع مجموعهای از نامههاست و چند تماس تلفنی و یک بخش روایی کوتاه در پایان. شاید همه این سبک رو دوست نداشته باشند ولی از نظر من اگه روایت خوب و به جا و پیوسته باشه میتونه به صورت قلابهای پیدرپی مخاطب رو دنبال خودش بکشونه. مثال خوبش کتاب "دشمن عزیز" نوشتهی جین وبستر است. ایشتوان اُرکِنی به نظرم از پس این کار براومده. اکثر نامهها بین دو خواهر میانسال به نامهای گیزا و اِرژی ردوبدل میشه. این دو نفر دو تیپ متضاد شخصیتی هستن که دوگانگی اصلی درونمایهی داستان رو به تصویر میکشن و این کار رو نه تنها با روشی که در زندگی شخصی برمیگزینن انجام میدن بلکه مرتباً سیستم اعتقادی همدیگر رو مورد حمله قرار میدن. این حملهها به ویژه از سمت خواهر محافظهکار صورت میگیره که به اصطلاح متوجه اقتضائات سنوسال خودش هست.
موضوعی که شاید بحثبرانگیز باشه معادل قرار دادن اقتضائات با گوشهنشینی و تماماً درگیر دوا و دکتر بودن است و در آنسو هموزن نمودن شر و شور با بیمبالاتی نسبت به احساسات دیگران و به دست آوردن هر آنچه که عشق (این واژهی هزارمفهوم و گاه بیمفهوم) میطلبد و به هر روشی. البته این چیزیه که دریچهی ذهنی من به من نشون میده و هرکسی ممکنه برداشت دیگهای داشته باشه.
متناسب با همین روابط و برخورد جهانبینیها، در نیمهی دوم کتاب در ابتدا تصاویری از کتاب "خنده در تاریکی" ناباکوف جلوی چشمم اومد که البته ارتباط کمرنگی با اصل صحبت این نویسنده داره ولی با نگاه دقیقتر اصلاً بیربط نیست. بعد حرکات خواهر پر شر و شور من رو یاد تصویر ادیت پیاف در فیلم La Vie En Rose انداخت به ویژه زمانی که تمام بالا و پایین زندگیش رو در ترانهی Non, Je Ne Regrette Rien خلاصه میکنه. اما در نهایت این رُمانک کاریکاتوری از "آنا کارنینا"ی لیو تالستوی است. حتی دو خواهر در جاهایی عیناً افکار کاراکترهای آنا و دالی رو دارند. همهی اینها نشون میدن که در طی زمان چه در قصهها چه در واقعیت افرادی بودهاند و هستند که نُرمها رو نمیپذیرند، یکجا بند نمیشن و مثل خیلیا پرندهی قفسی نیستند. اما نکتهی مشترک این داستانها اینه که در جریان پرواز به خیلیا آسیب میزنند و انگار برای پرندهی آزاد بودن این آدما خیلیا باید بها بپردازند چرا که پرندهی آزاد آزادی خودش رو در رابطه با سایر پرندگان آزاد و قفسی تعریف میکنه و نه با طبیعت بیجان در گوشهای ندیده و نشنیده از دنیا. حالا سؤال همیشگی من اینه. جدا از پتانسیل و طبیعت آدمها اگه همه بخوان چنین کنند که او کرد، آیا هیچکس رنگ خوشی رو هرگز خواهد دید؟ البته که جواب این سؤال ربطی به واقعیتهای زندگی نداره. هرچه بخواهد بشود میشود.
پ.ن۱: دلیل اینکه به تصادفم اشاره کردم اینه که تو روایت من از ماجرا من یه قربانی تمام عیارم و این بهم انرژی داد تا متأسفانه متعصبانهتر با این کتاب برخورد کنم.
پ.ن۲: اینکه به این کتاب سه ستاره میدم دلیلش این نیست که پیشنهادش نمیکنم. برعکس خیلی از خوندنش لذت بردم. فقط موضوع پایانبندی بود که خودتون میتونین قضاوت کنین.
گول امتیازشو توی گودریدز خوردم. با اینکه کتاب ایده خوبی داشت ولی نهایتا خوب درنیومده بود. ماجرا درباره دوتا خواهر بود که دوتا شخصیت کاملا متفاوت داشتن و حالا توی سالمندیشون داریم زندگیشونو میبینیم. کل داستان در قالب نامه نگاری ها و صحبت های تلفنی پیش میره و خب این باعث میشد یکم دیر به ماجراها و اتفاقات پی برد و اواسط کتاب بابت این موضوع کلافه شده بودم و میخواستم کتابو رها کنم. دو ستاره هم واسه این که خوندن ماجرای یه پیرزن پر شر و شور و بیخیال جالب بود.
«گربهبازی» داستان دو تا خواهر پیره که چندین ساله همدیگه رو ندیدن -بزرگه به آلمان مهاجرت کرده و کوچیکه توی مجارستانه- و بیشتر با نامهنگاری و گاهی با تلفن با هم در ارتباطن. ما هم در جریان این ارتباطات مکاتبهای/ تلفنی هستیم؛ اونم از وقتی که سر و کلهی یکی از دوستان قدیمی خواهر کوچیکه یعنی پائولا پیدا میشه. خواهره از دیدن پائولا کلی ذوق میکنه ولی خبر نداره که قراره چه اتفاقهایی بیفته. تا قبل از این کتاب فکر نمیکردم از خوندن داستانهایی که حالت نامهنگاری دارن خوشم بیاد. به نظرم فهمیدنشون حوصلهی زیادی میخواست و در کل برام جذابیتی نداشتن. اما این کتاب تا حدودی نظرمو عوض کرد. سرتاسر داستان پر از اتفاقات غیرمنتظرهست و گاهی از دست خواهر کوچیکه یا ارژیبت سرم سوت میکشید! کلی هم حدس و گمان داشتم که هیچکدوم درست از آب درنیومدن و همین خودش باعث شد بیشتر از خوندن داستان لذت ببرم. «گربهبازی» یه طنز ظریف هم داشت و با توجه به این که در جغرافیای محبوب من (اروپای شرقی - مجارستان) اتفاق میافتاد، جزو کتابهای دوستداشتنی برای من بود.
От бездънен цилиндър вади писма, телефонни разговори, снимки, срещи, магнетофонни записи, спомени. Всички те - изящни, забавни, философски, любовни, трогателни, безумни, всякакви. И накрая ... ни съсича на четири. Магьосник!
خوانندگان کتاب «گربهبازی» در مسیر بوداپست و گارمیش-پارتنکیرخن در سفرند. دو خواهر مسن با عقاید متفاوت تنها همدم یکدیگرند و روزمرگیهایشان را با هم به اشتراک میگذارند. خواهر بزرگتر در جنوب آلمان زندگی میکند و کار خاصی انجام نمیدهد، دیگری اما بوداپست را رها نکرده و لحظههای سخت زندگی خود را با آب و تاب برای خواهرش تعریف میکند. ایشتوان ارکنی، عقاید انسانها در باب پیری را زیرسوال میبرد. زنی که همیشه به خواهر کوچکترش هشدار میدهد که او دیگر جوان نیست و باید متناسب با سن و سال خود رفتار کند، در جایی از کتاب به خواهرزادهاش اعتراف میکند که راه و رسمی که خواهرش پیش گرفته را بیشتر دوست دارد.
گربهبازی از آن کتابهایی بود که عجیب با آن همذاتپنداری کردم، نه فقط بهخاطر آنکه شخصیت اصلیاش در این شهر زندگی میکرد چون تنهایی زنانهای در این کتاب موج میزند. وقتی کتاب را میخواندم دلم میخواست به دیدن ارژی بروم و این زن شصتوپنج سالهای که عادت داشت بگوید شصتودو سالهام را در آغوش بگیرم. دردهای ارژی اوربان فقط جسمی نبود، او دردهای زیادی را تحمل میکرد که حتی فرزند نخبهاش نیز قادر به درک آن نبود.
اگر اسم کتاب گولتان زد، بدانید و آگاه باشید که این رمان ربطی به گربهبازی و گربهها ندارد، هر چند در جایی از کتاب دو شخصیت رمان با هم ادای گربهها را درمیآورند و میو میو میکنند و به اصلاح دارند گربهبازی میکنند، که فکر کنم عنوان کتاب از اینجا آمده باشد.
بخشهایی از کتاب:
«متأسفانه من هیچوقت اشتباه نکردهام؛ زندگیام خواب زمستانی بود، چون از سرما میترسیدم.»
«خیال میکرد هر کس که از در میآید یک مشت میکروب هم با خودش میآورد. سالها بود پنجرهها را باز نکرده بود، برای همین اتاق بوی تند قفس میمون میداد.»
«چاه فقط از بالا نور میگیرد، پیری از گذشته.»
«تلفن هست، فقط کسی نیست بهش تلفن کنم، خیابان هم هست، اما جایی ندارم بروم...»
"И тя е такава. Не само от облеклото й, но и от вътрешния й мир се излъчва елегантност, онова вътрешно благородство, с което скъпият добър татко, със сто и десетте си килограма, с изкаляните си ботуши и с изтърканите си брич-панталони, респектираше всички, като започнеш от стария Данцигер и стигнеш до чичо Лайош и кантарджията. Това е привилегия на големите души."
"...защото Ануш някога е била студентка на съпруга си, но и днес, когато чуе гласа му, от умиление сополът спира в носа й..."
"...по-трудно е да се понесе младостта, отколкото старостта, когато човек вече няма избор..."
"...накрая се разгневих, ритнах го в глезена и му казах: "Не можете ли да станете, когато говорите с дама?"
"Някога пестеливостта е добрият маниер, друг път пилеенето."
"Старостта, каза ти, е непрекъснато примирение, но след всеки пазарлък остава нещо. Колкото е по-малко, толкова е по-ценно."
"Обичах и големия му корем."
"Имах само едно желание. Някъде да гори лампа и аз да намеря тази лампа."
"Кладенецът получава светлина само отгоре. Старостта само от миналото. Старите, както онези бедни деца, които имат само една книжка, с картинки, винаги обръщат едни и същи страници."
"Всичко онова, което на лицето й някога беше обло, хлътна..."
"Авторитетът понякога е признак на сила, но може да бъде и израз на провал, прикритие на нищото."
"Винаги и на всяка цена предявяваше претенциите си."
"Тя въздъхна дълбоко, после потърси носната си кърпичка. Когато не я намери, издуха носа си в копринения чорап, прехвърлен през стола."
Из СЕМЕЙСТВО ТОТ
"Когато една змия се самоизяде (което е рядкост), ще остане ли след нея една змийска празнина?"
"Човекът не е това, което е, а на което е способен."
"Със съкрушен тон заявява, че няма друго желание, освен да се скрие под нещо."
"...прояви, говорещи за старческа слабост и липса на всякакво величие..."
به عنوان یک ناولایِ جمع و جور به اندازه و پُر کشش بود. فُرم روایت مینی مالیستی و ساختارمند؛ بیشترِ داستان، نامه هایِ دو خواهرِ در روزگارِ پیرانه سری و تکّه هایی حضور راویِ سوم شخص و گزارشِ دیالوگ هایِ نمایشنامه طورِ دو خواهر یا گفت-و-گویِ ویکتور و ارژی. شخصیت ها به قاعده و درست پرورش یافته بودن و جهانِ مرفه و سرد و ماشینی و در یک کلام آلمانیِ گیزا، خواهرِ ویلچر نشین به خوبی پرداخت شده بود و ارژِی بوداپست-نشین هم در جهانِ پر جنب-و-جوشِ روایت اش به خوبی نشسته بود. داستانِ عاشقانه اش با ویکتورِ آوازه خوان اعصاب خُردکن بود واقعن ولی شیوه نظام مندِ داستان پردازی و کوتاهیِ خُرده روایت ها خوندنش رو دلپذیر و گوارا می کرد. از ایشتوان اُرکِنی "تُت" ها رو خونده بودم، در برابرِ اون "گربه بازی"اش بیشتر نظرمو گرفت. "گربه بازی" در پیِ ساختن شخصیت هاییه که همدلیِ مخاطب رو بر میانگیزونن که استراتژیِ کلیشه ای و قرنِ هیجدهمی ای داره ولی چیزی که پیروزش میکنه نگه داشتنِ اندازه پرورش دادنِ کلیشه هاشه. جاهایی که لازمه با ایجاد آشنازدایی هایِ رفتاری و گرفتاری هایِ غریبانه شخصیتی مثلِ دروغ های ارژی یا خودفریبی هایِ باز هم ارژی جا رو برای حضور پویشگرانه خواننده باز میکنه و متن رو از سادگی و نبودِ برجستگی رهایی میبخشه. به هر روی صمیمی و خواندنی بود و شب زنده دارنده.
ارکنی یکبار دیگر جرواجرم کرد. حقیقتاً ترجمهی آقای ظاهری عالی بود؛ سوای اینها و در مورد خود داستان باید بگویم که رسماً چندلایهترین و نمادینترین داستانی بود که خواندهام. داستان چنان در تمام لایههایش، مفهوم گربهبازی یا به عبارتی «موش و گربهبازی» جوامع توتالیتر را به تصویر میکشد و همیشه در خطبهخط داستان حاضر است که مغز آدم از این نبوغ سوت میکشد. فوق العاده بینظیر، اصلاً چطور میتوان همچین مفهومی را از خلال رابطهی سهنفر توضیح داد؟ آنهم اینقدر خلاقانه و استادانه. پیشنهادی برای هرکسی که ادبیات را دوست میدارد.
گربهبازی یکی دیگر از کتابهای کوتاه مجموعه بابل است، داستان غالباً در قالب نامهها و تماسهای تلفنی روایت میشود و تنها در پایان که کمی مبهم است صورت روایی به خود میگیرد. شروع بسیار جالب بود و مخاطب را با خود میکشاند، بهخصوص این مبهمی که در خاطرات دو خواهر پیر وجود داشت؛ گویی هرکدام با توجه به خصلتها و شخصیتهای منحصر به فرد خودشان از یک زندگی مشترک در جوانی خاطراتی با برداشت خودشان داشتند. گیزا همیشه عاقل و محتاط بوده و آسانترین و به ظاهر بهترین انتخاب را میکرده اما ارژی بازیگوش و ماجراجو و عاشق بوده و همواره به دنبال خواستهی قلبش رفته، حتی در ۶۵ سالگی که دیگر پیر شده و ممکن است خیلیها در این سن دست از تلاش بردارند، باز هم برای خواستهی قلبش میجنگد. داستان کوتاه و جالبی بود اما بهنظرم میتوانست پایانبندی بهتری داشته باشد. جای در داستان گیزا خطاب به دختر ارژی که نگران مادرش است میگوید: «متاسفانه من هیچوقت اشتباه نکردهام؛ زندگیام خواب زمستانی بود، چون از سرما میترسیدم.» من نیز چون گیزا، معمولا خواستههای دلم را بابت بدبینی و ترس از اشتباه پیش رفتن اتفاقات سرکوب میکنم و اتفاقا یکی از ترسهای دیگرم همین است که روزی در پیری مانند گیزا غصه بخورم که چرا از ترس از اشتباه کردن هیچکار بزرگی نکردم.
مکالمات و نامهنگاریهای دو خواهر با شخصیتهای مختلف. یکی محافظهکار و محتاط و دیگری پرشَر و شور و ماجراجو. داستان فضای جالبی داشت، تضاد فکری در اکثر مکالمات دیده میشد و همینطور شیوهی زندگیای که دو خواهر داشتن، علی رغم تصور، متفاوت بود. البته که بنظرم میتونست پایانبندی بهتری داشته باشه.
از کتاب: "متأسفانه من هيچوقت اشتباه نكردهام، زندگیام خواب زمستانى بود، چون از سرما میترسیدم."
A very well-deliberated criticism of the society, and the desription of the tolerance of a person in a grotesque situtation with grotesque characters. Sometimes you can find it annoying and maybe that's the moment when you understand what the drama is about.
راستش من که نفهمیدم هدف نویسنده از نوشتن این داستان چی بود. اصلاً چی میخواست بگه ؟؟؟ از دوری دو خواهر بگه؟ از حسادت؟ از روانپریشبودن ؟ داستان بیسروته و بیمعنی بود. خوندن مکالمههای تلفنی هم خیلی حوصلهسربر بود.
Örkény Istvántól a Tóték című dráma kötelező olvasmányunk volt az iskolában, a könyvtárban pedig csak ebben a kiadásban volt bent, ezért gondoltam elolvasom a Macskajátékot is, így leütve két klasszikust egy csapásra. A Tóték eddigi olvasás élményeim szerint a legjobb magyar dráma, amit valaha olvastam. Nagyon jól építi az olvasóban (s emiatt gondolom, hogy a színházban a nézőben is) a feszültséget azzal kapcsolatban, hogy mikor fog Tót Lajos kifakadni, mikor derül ki, hogy fiúk halott, stb. A nyugtalan állapotot azonban csodásan fűszerezi meg gunyoros humorával Örkény, ezáltal megteremtve a mű abszurditását. A végső jelenet pedig egyenesen zseniális volt, részemről a darab 5 csillagot érdemel, egyszer nagyon szeretném megnézni színházban is. Ezek után izgatottan vágtam bele a Macskajátékba is, azonban sajnos nem vált akkora kedvencemmé, mint azt azt megelőző alkotás. A dráma egy idős hölgyről szólt, aki nem igazán viseli jól az öregedést, élete végére újra szerelmes lesz régi udvarlójába. Sajnáltam szegény Orbánnét helyzete komikussága miatt, de valahogy nem tudott magával ragadni a története. Lehet pár év múlva, újraolvasván jobban megértem majd helyzetét. 3/5
رابطه این دو تا خواهر خیلی دلگرم کننده بود. با اینکه از لحاظ فکری و اخلاقی با هم تفاوت های زیادی داشتن اما میتونستن به هم تکیه کنن حتی با این وجود که از هم خیلی دور بودن! این خیلی قشنگ بود. صحبت های تلفنی و نامه هاشون هم همینطور. راستش منم از داستان هایی که محور اصلیشون مکالمه باشه خیلی خوشم میاد. اینکه شخصیت های داستان رو از لابهلای حرف هاشون با بقیه بشناسم برام خیلی جالبه. همون انتظاری که قبل از خوندنش داشتم رو براورده کرد و قطعا به خوندنش میارزید. پ.ن: شخصیت ارژی رو دوست داشتم. به نظرم بانمک بود!
دو خواهر مرتب به هم نامه می دهند و زنگ می زنند و یاد ایام قدیم و حسب و حال می کنند .حال و هوای عشق پیری و توصیف ان عشقی که همیشه گمشده ی زندگی گیزا بوده است ، داستان جذاب و گیرایی را به وجود اورده است .
جز بهترین کتابهایی که خوندم :) اینکه تو بتونی از طریق نامه و تماس تلفنی جریان کتاب رو پیش ببری و داستان سرایی کنی که بیهودگویی نشه و حوصله سر بر، به نظرم یک جور طنازی خاصی میخواد که نویسنده خیلی دقیق انجامش داد. لذت بردم
Nem szeretek drámát olvasni, azonban Örkény Tóték és Macskajátékát tudtam élvezni. Zseniálisan vannak felépítve! Reménykedem benne, hogy egyszer színpadon is láthatom majd.