دو داستان " بازی اتو استاپ" و"ادوارد و خدا" واقعا عالی و از بهترین داستان کوتاه هایی بودن که خوندم، هرچند داستان های دیگر رو هم نمیشه گفت بد بودن.
داستان "بگذارید مرده های پیر جا را برای مرده های جوان باز کنند" هم داستانی نبود که بتونم ازش اسم نبرم، شاید حتی از جهت اینکه دغدغه ی شخصیت های داستان ( میان سالی و سالخوردگی و عشق و شهوت! ) برای نسل جوان هنوز موضوعیت نداره اما حین خوندنش نمیتونی انکار کنی که چقدر جدیه و چطور ناگزیر باهاش برخورد خواهی کرد متفاوت تر از بقیه ست.
داستان "بازی اتو استاپ" رو چندین بار خوندم، داستان دختر و پسریه که برای بنزین زدن پیاده میشن و دختره وقتی میخواد سوار ماشین شه علامت هیچهایک رو نشون میده و پسره وایمیسه و وارد نقش هایی میشن که هی ادامه میدنش، هی ادامه میدنش و چه داستانی اسماعیل، چه داستانی خلق میکنه کوندرا...
داستان "ادوارد و خدا" داستان جوانیه که اگر تو دنیای دیوانه ها، تو دنیای سیاست، ادیان و عشاق بخواد صادق و جدی باشه، خودش دیوانه تلقی میشه و باید دروغ بگه که بتونه ادامه بده.
داستان مردیه که نمیتونه هیچ کس یا هیچ چیز رو جدی بگیره و زندگی غم انگیزی داره.
کتاب سانسور داره، و با علامت [...] مشخص شده اون بخش ها و اغلب مربوط به صحنه ی معاشقه ی شخصیت هاست.