وَ تموم شد! بعد از ۴ ماه؟ واقعا کتاب دیرخوانی بود برعکس حجمی که داشت. شاید یکی از علت هاش عدم ارتباط گرفتن من با دنیای اروپا و سبک زندگیشون بود. حس میکردم دغدغه هایی که دارن خیلی حالت جهان اولی داره، کمی همه چیز با همدیگه قاطی شده بود و من احساس بیزاری میکردم از سطح رفاهی که دارند اما شکرگزار نیستن...
از احساس خودم که بگذرم، محل برخورد فلسفه و رابطه عاطفی بود، شاید همین موضوع برای من سخت ترش هم میکرد، نوع و سبک نگاه آدم هارو نسبت به روابط میسنجید، بررسی میکرد و نشون میداد آدم ها برای یک رابطه ممکنه دست به چه کارهایی بزنن که درواقع در درون تهی هستند.
اما کتابی نیست که پیشنهادی باشه یا بگم فوقالعاده است، از اون کتاب هاییه که میتونی چندین سال کشش بدی و شاید در انتها بره توی قفسه کتاب های خونده شده، چون ارزش یکبار خوندن رو در نظرم داره. البته که سانسور های بسی زیادی داشت، و اگه از قبل میدونستم، زبان اصلیش رو پیدا میکردم تا همزمان با ترجمه بخونمش. اما ترجمه خوبی داشت و مشخص بود که دست و پای مترجم رو بستن اما مترجم حرف نویسنده رو تا حدودی میرسوند.
سبک کوندرا تلفیقی از احساسات، افکار و فلسفهاست، چیزی که کوندرا بهم یاد میده پیچیده فکر کردنه. اینکه چطور توی یک مسئله ساده میشه عمیق شد،« البته شاید من باید ساده اندیشیدن رو یاد بگیرم، چون روانم داره متلاشی میشه» اینکه چطور پشت پرده حرف های هر آدم فلسفه شخصی فرد قرار داره رو میگه. الان که فکرش رو میکنم برای همین کوندرا میخونم، چون ریز بینه.
دو داستان " بازی اتو استاپ" و"ادوارد و خدا" واقعا عالی و از بهترین داستان کوتاه هایی بودن که خوندم، هرچند داستان های دیگر رو هم نمیشه گفت بد بودن. داستان "بگذارید مرده های پیر جا را برای مرده های جوان باز کنند" هم داستانی نبود که بتونم ازش اسم نبرم، شاید حتی از جهت اینکه دغدغه ی شخصیت های داستان ( میان سالی و سالخوردگی و عشق و شهوت! ) برای نسل جوان هنوز موضوعیت نداره اما حین خوندنش نمیتونی انکار کنی که چقدر جدیه و چطور ناگزیر باهاش برخورد خواهی کرد متفاوت تر از بقیه ست.
داستان "بازی اتو استاپ" رو چندین بار خوندم، داستان دختر و پسریه که برای بنزین زدن پیاده میشن و دختره وقتی میخواد سوار ماشین شه علامت هیچهایک رو نشون میده و پسره وایمیسه و وارد نقش هایی میشن که هی ادامه میدنش، هی ادامه میدنش و چه داستانی اسماعیل، چه داستانی خلق میکنه کوندرا...
داستان "ادوارد و خدا" داستان جوانیه که اگر تو دنیای دیوانه ها، تو دنیای سیاست، ادیان و عشاق بخواد صادق و جدی باشه، خودش دیوانه تلقی میشه و باید دروغ بگه که بتونه ادامه بده. داستان مردیه که نمیتونه هیچ کس یا هیچ چیز رو جدی بگیره و زندگی غم انگیزی داره.
کتاب سانسور داره، و با علامت [...] مشخص شده اون بخش ها و اغلب مربوط به صحنه ی معاشقه ی شخصیت هاست.
حرف زدن درباره کوندرا و این کتاب برام به مراتب راحت تر از نوشتن درباره اونه. احتمالا چون در حرف زدن میتونم نقطهای نذارم و شاید حتی با اشکی ادامه صحبت رو بذارم برای بعد. احساسی که به کوندرا و آثارش دارم، قابل قیاس با هیچ نویسنده و کتاب دیگهای نیست. گاهی احساس میکنم با یه آشنای قدیمی روبرو شدم. آشنایی که من اون رو خوب میشناسم و اون من رو بسیار بیشتر. پیچ و خم وجودم سالهاست براش آشناست و از ضعف و دلتنگیهام بیشتر از خودم میدونه. انگار رابطه ما جایی بریده شده و حالا یک بازی جاش رو گرفته. بازیای که درش من رو مدام میگزه و باعث لذتم میشه. کوندرا در داستانهاش دست روی موقعیت های عجیب، ساده و پیش پا افتاده ولی عمیقی میذاره. مهمترین ویژگی این نویسنده و داستانهاش از نظر من شفافیت اونه. دستهبندیها، استاندرادها و ارزشها رو کنار میذاره و روایت میکنه. من هم همراه نویسنده و کاراکترها، میتونم قبل از فکر کردن به ارزشگذاریها، به موقعیت فکر کنم و گاهی از مرزهام بگذرم و اونها رو جابجا کنم. خیلی از مواقع نمیدونم چه احساسی به موقعیتهای داستان دارم و این رو دوست دارم. روزها بهشون فکر میکنم و در اونها عمیق میشم و خب گاهی شاید احساسی هم همراهش بیاد.
کوندرا خوب مینویسه و خوب اطلاعات داره و کمک میکنه بتونی داستان رو از دید اون بفهمی نه به این معنا که یک برداشت واحد بشه به این معنا که هر جا حس کردی فهم کمی داری من هستم دست بذار رو شونه من و بلند شو/ فروید رو خوب خونده و خوب داستان کرده نظرهای فروید رو / بطرز شگفت آوری فروید رو در جابجای داستانش میشه دید. از متن کتاب : انسانی که نمیتواند هیچ چیز یا هسچ کس را جدی بگسرد زندگی غم انگیزی دارد.
.. میدونم که آدم رکی هستی و به این خاطر به خودت افتخار میکنی . ولی از خودت میپرسم که چرا یه ادم باید حقیقتو بگه؟چی ما رو وادار به این کار میکنه؟و چرا راست گویی رو یه فضیلت میدونیم؟فرض کن یه آدم دیوونه رو میبینی که میگه ماهیه و همه ما ماهی هستیم . تو باهاش بحث میکنی؟تو جلوش لخت میشی تا بهش نشون بدی که پولک نداری؟آیا فکرایی که توی سرت هست رو تو روش بهش میگی؟خوب بگو ببینم
هربار که کتابی از میلان کوندرا میخونم دوباره به این نتیجه میرسم که رمان نویسنده مورد علاقمه. این کتاب چند داستان کوتاهه که صرفا موضوعشون به هم مرتبطشون میکنه: عشق و سکس.
"دون ژوان" عنوان سه داستان از مجموعهی هفت داستانی از کتاب "عشقهای خندهدار" است، نویسنده از دریچهای تازه به معمای بیجواب عشق مینگرد. قهرمان داستانهای این کتاب دون ژوانهایی هستند که در ظاهر میتوانند قهرمان اسطورهای و فانتزی مردان باشد ولی، در باطن چیزی جز چاه ویل نیست. نگاه بیپروای کتاب به میلِ واضحِ هوس، ستودنی است. مضمون داستان پرداخت به غریزهای ازلی و ابدی در انسان است که به کارگیریاش در انسانها همواره نتیجهای جز تناقضِ عشق و هوس نبوده. اگرچه جزو اولین کتابهای میلان کوندرا محسوب میشود ولی به غایت، همچون آخرین اثر نویسندهای حرفهای، کامل است. زاویه دید راوی، لحن و سبک روایت در نوع خودش بدیع است. این نوگرایی تا جایی به جان کار نشسته که با وجود ترجمههای (تقریبا) بد و شخم خورده توسط سانسور، باز هم عطر و بویش را حفظ کرده.