Jump to ratings and reviews
Rate this book

شاهنامه فردوسی به نثر پارسی/ جلد سوم

Rate this book

752 pages, Hardcover

4 people want to read

About the author

Abolqasem Ferdowsi

383 books336 followers
Abolqasem Ferdowsi (Persian: ابوالقاسم فردوسی), the son of a wealthy land owner, was born in 935 in a small village named Paj near Tus in Khorasan which is situated in today's Razavi Khorasan province in Iran.
He devoted more than 35 years to his great epic, the Shāhnāmeh. It was originally composed for presentation to the Samanid princes of Khorasan, who were the chief instigators of the revival of Iranian cultural traditions after the Arab conquest of the seventh century. Ferdowsi started his composition of the Shahnameh in the Samanid era in 977 A.D. During Ferdowsi's lifetime the Samanid dynasty was conquered by the Ghaznavid Empire. After 30 years of hard work, he finished the book and two or three years after that, Ferdowsi went to Ghazni, the Ghaznavid capital, to present it to the king, Sultan Mahmud.

Ferdowsi is said to have died around 1020 in poverty at the age of 85, embittered by royal neglect, though fully confident of his work's ultimate success and fame, as he says in the verse:
" ... I suffered during these thirty years, but I have revived the Iranians (Ajam) with the Persian language; I shall not die since I am alive again, as I have spread the seeds of this language ..."

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (50%)
4 stars
1 (50%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Peiman.
652 reviews200 followers
May 16, 2025
نسخه‌ی دیگه از شاهنامه به نثر کتاب سه جلدی از میترا مهرآبادی هست که نکته‌ی متفاوتش با نسخ قبلی استفاده از کلمات پارسی سره است و از اون جالب‌تر پی‌نوشت‌ها و توضیحات کتابه که بعضی از مواقع جذابیت زیادی داره. در این کتاب هم از ابیاتی از شاهنامه استفاده شده. توضیح زیادی ندارم جز این که قسمت مربوط به جنگ کاسه‌رود از این کتاب رو هم برای مقایسه بنویسم


لشگر کشیدن توس به کاسه‌رود و کشته شدن پلاشان از دست بیژن

چون توس سپهدار از کار فرود پرداخته گشت و از آن دژ به زیر آمد سه روز را در چرم درنگ بکرد به روز چهارم آوای شیپور برخاست و سپاه را برگرفت و نای و کوس بزد سراسر زمین به سیاهی آبنوس گشت. هر که از سپاه توران می‌دیدند همه را می‌کشتند و تن‌شان را به چاه می‌افکندند و همه مرزها را ویران می‌ساختند.
این چنین رفتند تا به کاسه‌رود رسیدند توس سپاه را در آنجا فرود آورد زمین به زیر سراپرده‌های ایشان ناپدید گشت. پس به ترکان آگهی رسید که سپاهی از ایران به سوی کاسه‌رود آمد جوان دلیر و پهلوان بیدار دلی از ترکان به نام پلاشان بیآمد تا همه سپاه ایران را بنگرد و درفش و سراپرده‌های ایشان را بشمارد. در آن لشگرگاه کوهی بلند بود که گیو و بیژن بر آن بنشسته بودند و با یکدیگر سخن می‌گفتند که ناگهان درفش پلاشان را از میان سپاه توران بدیدند. چون گیو دلاور از دور آن را بدید دستی بزد و تیغ از میان برکشید و گفت پلاشان شیر، آن سوار نامدار دلیر بیآمد. اکنون من بروم و یا سر از تنش جدا سازم و یا او را در بند بدینجا آرم. بیژن بدو گفت اگر شهریار از برای این کارزار به من جامه شاهوار بخشید پس این من هستم که باید به فرمان شاه کمر ببندم و به رزم پلاشان پرخاشخر شتابم. گیو دلیر به بیژن گفت تو به جنگ آن نره شیر مشتاب نباید که به جنگ او روی و با این رزم خود روز را بر من تنگ آوری. پلاشان همچون شیری در مرغزار است و شکاری جز مرد جنگی نمی‌جوید. بیژن که چنین شنید بدو گفت با این سخنانت مرا در پیش شاه ننگین مساز زره سیاوش را به من ده، آنگاه شکار پلنگ را ببین. پس گیو دلیر آن زره را بدو داد. بیژن نیز گره‌های آن را استوار ببست و بر اسپی تیزتگ برنشست و نیزه به دست به سوی دشت بتاخت. از سوی دیگر پلاشان آهویی شکار کرده و بر آتش بریان کرده بود و می‌خورد و کمانش را به بازو افکنده بود. اسپش نیز در گوشه‌ای می‌چرید. چون اسپ پلاشان از دور اسپ بیژن را بدید خروشی برآورد پلاشان بدانست که سواری از راه رسید. پس آماده کارزار گشت و بیآمد و بانگ بلندی بر بیژن زد و گفت منم آن شیر اوژن دیوبند اینک تو آشکارا بگو که نامت چیست، زیرا که دیگر بخت تو باید بر تو بگرید. بیژن دلاور بدو گفت من بیژنم که به گاه جنگ همچون پیلی رویین تن هستم. نیای من شیر جنگی و پدرم گیو پهلوان است و اکنون نیرویم را ببینی در روز سختی و رنج و به هنگام کارزار. تو همچون گرگی مردارخوار بر این کوه هستی و دود و خاکستر و خون می‌خوری. پلاشان هیچ پاسخی بدو نداد و آن اسپش را که به مانند پیل جنگی بود، از جای برانگیخت آن دو سوار خشم‌آگین و زورمند با یکدیگر برآویختند و گردی تیره برانگیختند. چون سرنیزه‌هایشان بشکست، پس آن پهلوانان به شمشیر دست بردند ولی از بس که زخم بزدند تیغ‌هایشان پاره پاره گشت و چون برگ درخت لرزان شدند. اسپ‌ها در خوی فرو گشتند و اندوه بر جان آن دو افتاد پس آن دو شیر سرافراز و رزمساز گرز گران برکشیدند. بیژن خروشی برآورد و گرز گران را بر دوش آورد و چنان بر میان پلاشان پهلوان بزد که همه مهره‌های پشت او بشکست و خُرد گشت. پلاشان با جوشن و تن و کلاه‌خودی دریده، از بالای اسپ بر زیر افتاد بیژن به شتاب از اسپ فرود آمد و سر آن مرد جنگی را از تن جدا ساخت. آنگاه زره و سر و اسپ آن نامجوی را به سوی پدر آورد. از دیگر سو، دل گیو از آن جنگ پر از درد بود و جوشان و خروشان در آن دیدگاه بایستاده بود تا گرد بیژن کی پدیدار می‌گردد. ناگهان آن پسر جوان با سر و جوشن و اسپ آن پهلوان از راه بیآمد و آنها را به پیش پدر نهاد. گیو که چنین دید، بدو گفت پیروز باشی ای پسر. آنگاه هر دو با شادمانی از جای برخاستند و به سوی سراپرده‌ی توس رو نهادند سپس سر و اسپ و جوشن و کلاهخود پلاشان را به پیش توس سپهبد بیآوردند. توس پهلوان چنان از آن کار شاد گشت که گویی نزدیک بود روان از تنش بر شود. پس بدو گفت این پشت سپاه و سر نامداران و دیهیم شاه بود. همیشه شاد و برترمنش زندگانی کنی و بد بدخواهان از تو دور بادا.
Profile Image for Matin  Pyron.
456 reviews17 followers
June 19, 2023
ترا ای برادر, تن آباد باد/ دل شاه ایران به تو شاد باد
که این قادسی گورگاه منست/ کفن جوشن و خون کلاه منست
چو با تخت منبر برابر شود/ همه نام بوبَکر و عُمّر شود
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر/ ز اختر همه تازیان راست بهر

نخست بایستی این نکته رو گوشزد کنم که بر خلاف اون چیزی که همه مردم بهش باور دارن اینکه شاهنامه پایانش خوشه,در حالی که به اندازه ای تلخ و دردناک بود
همیشه به یاد دارم از کودکی تا به امروز پدرم بهم پیشنهاد می کرد که شاهنامه رو بخونم لیک من همیشه در خواب خرگوشی بودم و در زندگیم بویی از کتاب و دانش نداشتم تا زمانی که خودم دیدم بایستی یک بار برای همیشه به این نادانی پایان بدم و به همین خاطر من سال گذشته از دانشگاه خویش انصراف دادم به مدت یک سال تا به پرسش های بی پاسخی که در ذهنم بود از راه کتاب خوانی پی ببرم و بردم در فرجام کار
اکنون در رشته ای دگر دانش پژوهی می کنم و بگذارید در یک جمله شاهنامه رو بیان کنم
شاهنامه والاترین و سترگ ترین کتاب تاریخی ایران زمین است,لیک پایانش تلخ تر و دردناک تر از هر آنچه هست که بپندارید
به امید روزی که با خواندن کتاب سطح سواد ایران اسلامی مان را بالا ببریم

کنون زین پس دور عمّر بود/ چو دین آورد تخت منبر بود

فروردین
Apr 2022 IRAN/ تهران
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.