What do you think?
Rate this book


752 pages, Hardcover
لشگر کشیدن توس به کاسهرود و کشته شدن پلاشان از دست بیژن
چون توس سپهدار از کار فرود پرداخته گشت و از آن دژ به زیر آمد سه روز را در چرم درنگ بکرد به روز چهارم آوای شیپور برخاست و سپاه را برگرفت و نای و کوس بزد سراسر زمین به سیاهی آبنوس گشت. هر که از سپاه توران میدیدند همه را میکشتند و تنشان را به چاه میافکندند و همه مرزها را ویران میساختند.
این چنین رفتند تا به کاسهرود رسیدند توس سپاه را در آنجا فرود آورد زمین به زیر سراپردههای ایشان ناپدید گشت. پس به ترکان آگهی رسید که سپاهی از ایران به سوی کاسهرود آمد جوان دلیر و پهلوان بیدار دلی از ترکان به نام پلاشان بیآمد تا همه سپاه ایران را بنگرد و درفش و سراپردههای ایشان را بشمارد. در آن لشگرگاه کوهی بلند بود که گیو و بیژن بر آن بنشسته بودند و با یکدیگر سخن میگفتند که ناگهان درفش پلاشان را از میان سپاه توران بدیدند. چون گیو دلاور از دور آن را بدید دستی بزد و تیغ از میان برکشید و گفت پلاشان شیر، آن سوار نامدار دلیر بیآمد. اکنون من بروم و یا سر از تنش جدا سازم و یا او را در بند بدینجا آرم. بیژن بدو گفت اگر شهریار از برای این کارزار به من جامه شاهوار بخشید پس این من هستم که باید به فرمان شاه کمر ببندم و به رزم پلاشان پرخاشخر شتابم. گیو دلیر به بیژن گفت تو به جنگ آن نره شیر مشتاب نباید که به جنگ او روی و با این رزم خود روز را بر من تنگ آوری. پلاشان همچون شیری در مرغزار است و شکاری جز مرد جنگی نمیجوید. بیژن که چنین شنید بدو گفت با این سخنانت مرا در پیش شاه ننگین مساز زره سیاوش را به من ده، آنگاه شکار پلنگ را ببین. پس گیو دلیر آن زره را بدو داد. بیژن نیز گرههای آن را استوار ببست و بر اسپی تیزتگ برنشست و نیزه به دست به سوی دشت بتاخت. از سوی دیگر پلاشان آهویی شکار کرده و بر آتش بریان کرده بود و میخورد و کمانش را به بازو افکنده بود. اسپش نیز در گوشهای میچرید. چون اسپ پلاشان از دور اسپ بیژن را بدید خروشی برآورد پلاشان بدانست که سواری از راه رسید. پس آماده کارزار گشت و بیآمد و بانگ بلندی بر بیژن زد و گفت منم آن شیر اوژن دیوبند اینک تو آشکارا بگو که نامت چیست، زیرا که دیگر بخت تو باید بر تو بگرید. بیژن دلاور بدو گفت من بیژنم که به گاه جنگ همچون پیلی رویین تن هستم. نیای من شیر جنگی و پدرم گیو پهلوان است و اکنون نیرویم را ببینی در روز سختی و رنج و به هنگام کارزار. تو همچون گرگی مردارخوار بر این کوه هستی و دود و خاکستر و خون میخوری. پلاشان هیچ پاسخی بدو نداد و آن اسپش را که به مانند پیل جنگی بود، از جای برانگیخت آن دو سوار خشمآگین و زورمند با یکدیگر برآویختند و گردی تیره برانگیختند. چون سرنیزههایشان بشکست، پس آن پهلوانان به شمشیر دست بردند ولی از بس که زخم بزدند تیغهایشان پاره پاره گشت و چون برگ درخت لرزان شدند. اسپها در خوی فرو گشتند و اندوه بر جان آن دو افتاد پس آن دو شیر سرافراز و رزمساز گرز گران برکشیدند. بیژن خروشی برآورد و گرز گران را بر دوش آورد و چنان بر میان پلاشان پهلوان بزد که همه مهرههای پشت او بشکست و خُرد گشت. پلاشان با جوشن و تن و کلاهخودی دریده، از بالای اسپ بر زیر افتاد بیژن به شتاب از اسپ فرود آمد و سر آن مرد جنگی را از تن جدا ساخت. آنگاه زره و سر و اسپ آن نامجوی را به سوی پدر آورد. از دیگر سو، دل گیو از آن جنگ پر از درد بود و جوشان و خروشان در آن دیدگاه بایستاده بود تا گرد بیژن کی پدیدار میگردد. ناگهان آن پسر جوان با سر و جوشن و اسپ آن پهلوان از راه بیآمد و آنها را به پیش پدر نهاد. گیو که چنین دید، بدو گفت پیروز باشی ای پسر. آنگاه هر دو با شادمانی از جای برخاستند و به سوی سراپردهی توس رو نهادند سپس سر و اسپ و جوشن و کلاهخود پلاشان را به پیش توس سپهبد بیآوردند. توس پهلوان چنان از آن کار شاد گشت که گویی نزدیک بود روان از تنش بر شود. پس بدو گفت این پشت سپاه و سر نامداران و دیهیم شاه بود. همیشه شاد و برترمنش زندگانی کنی و بد بدخواهان از تو دور بادا.