What do you think?


Isabelle Bruges
poche. Broché.
132 pages, Pocket Book
First published April 1, 1996
About the author
Christian Bobin
127 books565 followersChristian Bobin is a French author and poet. He received the 1993 Prix des Deux Magots for the book Le Très-Bas (translated into English in 1997 by Michael H. Kohn and published under two titles: The Secret of Francis of Assisi: A Meditation and The Very Lowly
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 60 reviews
July 6, 2019
کتاب به دو بخش جدی تقسیم میشه
بخش اول داستان خیلی مِلو و ترکیبی از لمس طبیعت و عواطف انسانه
بخش دوم به نظرم خیلی حرف واسه گفتن داره و به نوبه خودش شاهکاره
میشه ساعتها به بخش دومش فکر کرد و بارها و بارها خوندش
و ترجمه درجه یک پرویز شهدی
سه ستاره هم فقط برای بخش دومه :)
بخش اول داستان خیلی مِلو و ترکیبی از لمس طبیعت و عواطف انسانه
بخش دوم به نظرم خیلی حرف واسه گفتن داره و به نوبه خودش شاهکاره
میشه ساعتها به بخش دومش فکر کرد و بارها و بارها خوندش
و ترجمه درجه یک پرویز شهدی
سه ستاره هم فقط برای بخش دومه :)
February 9, 2020
شعر بود این کتاب. مثل آروم آروم مزه کردن طعم موردعلاقهت، لطیف و دوستداشتنی بود.
Read
September 26, 2020"ایزابل به خوشبختی فکر می کند. خوشبختی ای که به خود خوشبختی وابسته است نه به حضور کسی دیگر."
November 21, 2016
کافی است آدم آنجا باشد. کافی است اسمش ایزابل باشد و انتهای حیاطی قدم بزند، در آخرین روشناییهای روز، تا چهرۀ واقعیاش را در ژرفای هوا تماشا کند، تا یاد بگیرد تنهاست، نه گذشتهای دارد و نه آیندهای، تا دریابد یک ملکه است چون تنهاست، تنها و رها از آنچه هست، از همهچیز و هیچچیز.
خیلی دوست داشتم کتاب رو.
با نثری شاعرانه و مفاهیمی از جمله: عشق، خوشبختی و مرگ...
December 20, 2019
بوبن كلا قند و نباته. چطوري يه نفر ميتونه به همه چيز انقدر مثبت و شاعرانه نگاه كنه؟؟
July 13, 2025
فکر میکنم هر کسی در دل ادبیات،
دنبال کتابی میگرده که انگار بخشی از وجود خودشه.
کتابی که جملههاش رو قبل از خوندن میشناسه، چون از جنس روح خودشن.
و درمورد من، اون کتابها رو بوبن نوشته.
ایزابل بروژ مثل یه شعر بود.
یه شعر رها، نرم و آروم،
که وقتی میخونیش،
انگار پنجرهای باز میشه به باغی دور،
با نسیمی که اسم تو رو صدا میزنه،
و شاید یک درخت گیلاس عاشق،
توی باغ منتظرت باشه.
این داستان کوتاه و درخشان،
بیشتر از اینکه بخواد چیزی رو «تعریف» کنه،
چیزی رو «زنده» میکنه.
یه حضور زنانه، لطیف، ناپیدا و در عین حال بسیار واقعی.
من عاشقش شدم، مثل بقیهی کتابای بوبن.
اما ایزابل بروژ رو به کسی معرفی نمیکنم.
شاید فقط در من این حس رو بیدار کرده باشه.
شاید برای بقیه اصلاً معنی خاصی نداشته باشه.
و راستش از این میترسم ...
اگه یه زمان خواستید این کتاب رو بخونید
حتما از نشر آشیان
و با ترجمهی درخشان خانم مهوش قویمی بخونید
دنبال کتابی میگرده که انگار بخشی از وجود خودشه.
کتابی که جملههاش رو قبل از خوندن میشناسه، چون از جنس روح خودشن.
و درمورد من، اون کتابها رو بوبن نوشته.
ایزابل بروژ مثل یه شعر بود.
یه شعر رها، نرم و آروم،
که وقتی میخونیش،
انگار پنجرهای باز میشه به باغی دور،
با نسیمی که اسم تو رو صدا میزنه،
و شاید یک درخت گیلاس عاشق،
توی باغ منتظرت باشه.
این داستان کوتاه و درخشان،
بیشتر از اینکه بخواد چیزی رو «تعریف» کنه،
چیزی رو «زنده» میکنه.
یه حضور زنانه، لطیف، ناپیدا و در عین حال بسیار واقعی.
من عاشقش شدم، مثل بقیهی کتابای بوبن.
اما ایزابل بروژ رو به کسی معرفی نمیکنم.
شاید فقط در من این حس رو بیدار کرده باشه.
شاید برای بقیه اصلاً معنی خاصی نداشته باشه.
و راستش از این میترسم ...
اگه یه زمان خواستید این کتاب رو بخونید
حتما از نشر آشیان
و با ترجمهی درخشان خانم مهوش قویمی بخونید
February 28, 2020
آخرش خیلی بهم چسبید!!:)
" خوب میدانی کسانیکه منتظرشان هستی، درون خودت گم شده اند.{...}آتشی بیفروز تا چشم هایشان روشن شود، تا راه شان را باز یابند، راهی که از دوزخ به روز روشن می انجامد، به امروز، ایزابل."...
" خوب میدانی کسانیکه منتظرشان هستی، درون خودت گم شده اند.{...}آتشی بیفروز تا چشم هایشان روشن شود، تا راه شان را باز یابند، راهی که از دوزخ به روز روشن می انجامد، به امروز، ایزابل."...
January 28, 2015
احساس ميكنم توي يك پرتقال زندگي ميكنم. ميدانم، حرف ابلهانه ايست. ولي خب ديگر، اين طور است. هجده ساله ام. از هجده تا ايزابل درست شده ام. مثل هجده پر پرتقال. روزهايم را گاه توي اين يكي و گاه توي ديگري ميگذرانم. آن يكي پر پرتقال را كه از همه بيشتر دوست دارم، بين ساعت نه و ده شب در تابستان قرار گرفته...
حيف. حيف كه زمان ديگري هم هست و روشنايي هاي ديگر. حيف كه پرتقال گرد است و يك ريز دور خورشيد ميگردد.
حيف. حيف كه زمان ديگري هم هست و روشنايي هاي ديگر. حيف كه پرتقال گرد است و يك ريز دور خورشيد ميگردد.
August 25, 2020
کریستین بوبن روایتگر زبان طبیعت است و انسانی که در بطن آن رشد و نمو میکند . بدون طبیعت زندگی رنگی برای بشر ندارد. طبیعت زبان منثور خداوند است برای انسان
بوبن مثبت به زندگی می نگرد . او رنگ های طبیعت را زنده میکند و به مخاطبش حس سرزندگی ، شوق و امید را می دهد.
از متن کتاب
دیروز خوشبخت بودم، امروز عاشقم، این دو خیلی با هم فرق دارند چه بسا کاملا با هم متضادند
موضوع اینجاست که عشق اصلا مسئله نیست، یک واقعیت هست. احساس آرامشی بزرگ ، خط آبی باریکی رو پلک ها. لرزش لبخندی روی لب ها. برای واقعیت کسی پاسخی ندارد . فقط نگاهش میکنند. به تماشایش مینشینند. در سکوت تقسیمش میکنند
بوبن مثبت به زندگی می نگرد . او رنگ های طبیعت را زنده میکند و به مخاطبش حس سرزندگی ، شوق و امید را می دهد.
از متن کتاب
دیروز خوشبخت بودم، امروز عاشقم، این دو خیلی با هم فرق دارند چه بسا کاملا با هم متضادند
موضوع اینجاست که عشق اصلا مسئله نیست، یک واقعیت هست. احساس آرامشی بزرگ ، خط آبی باریکی رو پلک ها. لرزش لبخندی روی لب ها. برای واقعیت کسی پاسخی ندارد . فقط نگاهش میکنند. به تماشایش مینشینند. در سکوت تقسیمش میکنند
April 13, 2017
نثر بوبن، مملو از توصيفات دلنشين و عجيب از افكار و درونش هست. جوري احساسات را توصيف مي كند كه آدم مسخ مي شود. به گونه اي كه انگار جز به جز آن را درك مي كنيم ولي هيچ وقت به آن لطافت تصورش نكرديم.
اين كتاب نسبت به كتاب هاي ديگري كه از بوبن خوندم، با وجود داشتن حس و حال زيبا، ولي در داستان اصلي دچار ضعف بود. البته از نظر من. كتابي كه جز بعضي قسمت هاش، يكبار خوندنش كافي و دلنشين هست و بس.
اين كتاب نسبت به كتاب هاي ديگري كه از بوبن خوندم، با وجود داشتن حس و حال زيبا، ولي در داستان اصلي دچار ضعف بود. البته از نظر من. كتابي كه جز بعضي قسمت هاش، يكبار خوندنش كافي و دلنشين هست و بس.
August 18, 2013
بوبن میگه: "هر یک از خواننده های من آنچه را که خود میخواهند در رمان های من جستجو میکنند و میابند"
به نظر منم همینه دقیقا هرکسی از ظن خود شد یار من طور میشه کتاباشو خوند و برداشت کرد و معمولا هم اون چیزی که تو کتاب دنبالش هستیم رو پیدا میکنیم.
منم این تیکه رو پیدا کردمو و به دلم نشست:
" در زندگی آدم هایی پیدا میشوند که مثل کتاب ها حرف میزنند، آدم هایی که فکر میکنند لازم است لحنی جدی به کلامشان بدهند. از این آدم ها باید فرار کرد. فقط یک دقیقه میتوانیم مودبانه به صحبت هایشان گوش کنیم، به علاوه آنها حرف نمیزننداثبات و تاکید میکنند، درس اخلاق میدهند، درس های خسته کننده ی رفتار و کردار، کلاس های تعلیم و تربیت. آنها حتی وقتی حقیقت را میگویند، حقیقتی را که میگویند، نابود میکنند. اما، شگفت ترین شگفتی ها، این جا یا آنجا، ملاقات با آدمهایی مثل جاناتان است، آدم هایی که مثل کتاب ها ساکت میمانند. از معاشرت با این قبیل آدم ها خسته نمیشویم. با آن ها همان احساسی را داریم که وقتی با خودمان تنها هستیم: رها، آرام، بازآمده به سوی سکوت روشنی که حقیقت همه چیز است."
به نظر منم همینه دقیقا هرکسی از ظن خود شد یار من طور میشه کتاباشو خوند و برداشت کرد و معمولا هم اون چیزی که تو کتاب دنبالش هستیم رو پیدا میکنیم.
منم این تیکه رو پیدا کردمو و به دلم نشست:
" در زندگی آدم هایی پیدا میشوند که مثل کتاب ها حرف میزنند، آدم هایی که فکر میکنند لازم است لحنی جدی به کلامشان بدهند. از این آدم ها باید فرار کرد. فقط یک دقیقه میتوانیم مودبانه به صحبت هایشان گوش کنیم، به علاوه آنها حرف نمیزننداثبات و تاکید میکنند، درس اخلاق میدهند، درس های خسته کننده ی رفتار و کردار، کلاس های تعلیم و تربیت. آنها حتی وقتی حقیقت را میگویند، حقیقتی را که میگویند، نابود میکنند. اما، شگفت ترین شگفتی ها، این جا یا آنجا، ملاقات با آدمهایی مثل جاناتان است، آدم هایی که مثل کتاب ها ساکت میمانند. از معاشرت با این قبیل آدم ها خسته نمیشویم. با آن ها همان احساسی را داریم که وقتی با خودمان تنها هستیم: رها، آرام، بازآمده به سوی سکوت روشنی که حقیقت همه چیز است."
March 16, 2022
زیبا و دلنشین.
July 25, 2017
An absolute elegant piece of poetry.
.
.
يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچكس نبود. يك روز يه پدر و مادرى با سه تا بچه شون به خوبى زندگى ميكردند. يه روز متوجه ميشن كه مادر، مرض لاعلاجى داره. پدر و مادر بچه هاشونو ميبرن كتار خيابون رها ميكنن. يه پيرزن مهربون اونا رو پيدا ميكنه و سه تاييشون رو ميبره تو خونه روستاييش تو شهر بروژ بلژيك و بزرگشون ميكنه. دو تا كوچيكه رو ميفرسته مدرسه روستا، بزرگتره، ايزابل رو ميسپره دست پسر بزرگش ژان كه بهش درس زندگى بده. ايزابل بزرگ ميشه و قد ميكشه. براى درخت گيلاس كتاب ميخونه و با طبيعت حرف ميزنه. ژان خواهر و برادر كوچيك ايزابل رو ميبره به سفر هاى دور و دراز. يه روز، پيرزن مهربون مريض ميشه. ايزابل ازش مراقبت ميكنه. يه روز كه خيلى حال پيرزن بد بوده، از دوست دكترى كه همسايگى شون بوده خواهش ميكنه بهش كمك كنه پيرزن رو ببره بيمارستان. ايزابل، عاشق دوست دكتر ميشه. نهايتا، پيرزن مهربون ميميره و دوست دكتر، جاناتان، ميره سفر. ايزابل هر سال به انتظار ميشينه و جاناتان تابستون ها بهش سر ميزنه. ايزابل همجنان براى درخت گيلاس داستان ميخونه.
پايان.
.
.
داستان به همين سادگى بود، در يك پاراگراف خشك و خالى. اما اين كتاب معجزه كرده. تك تك جملاتش شعر ناب و زيبايى طلايى رنگ خداگونه اى دارند. مثل يك خواب طلايى بود. علاوه بر زيباييش، داستان گويى فوق العاده قشنگى توش جريان داره. حادثه ها، خوب و بد، شوك هاى داستان، نرم و شديد.
ترجمه ش عالى بود و خيلى به نرمى من رو وارد داستان كرد.
.
.
يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچكس نبود. يك روز يه پدر و مادرى با سه تا بچه شون به خوبى زندگى ميكردند. يه روز متوجه ميشن كه مادر، مرض لاعلاجى داره. پدر و مادر بچه هاشونو ميبرن كتار خيابون رها ميكنن. يه پيرزن مهربون اونا رو پيدا ميكنه و سه تاييشون رو ميبره تو خونه روستاييش تو شهر بروژ بلژيك و بزرگشون ميكنه. دو تا كوچيكه رو ميفرسته مدرسه روستا، بزرگتره، ايزابل رو ميسپره دست پسر بزرگش ژان كه بهش درس زندگى بده. ايزابل بزرگ ميشه و قد ميكشه. براى درخت گيلاس كتاب ميخونه و با طبيعت حرف ميزنه. ژان خواهر و برادر كوچيك ايزابل رو ميبره به سفر هاى دور و دراز. يه روز، پيرزن مهربون مريض ميشه. ايزابل ازش مراقبت ميكنه. يه روز كه خيلى حال پيرزن بد بوده، از دوست دكترى كه همسايگى شون بوده خواهش ميكنه بهش كمك كنه پيرزن رو ببره بيمارستان. ايزابل، عاشق دوست دكتر ميشه. نهايتا، پيرزن مهربون ميميره و دوست دكتر، جاناتان، ميره سفر. ايزابل هر سال به انتظار ميشينه و جاناتان تابستون ها بهش سر ميزنه. ايزابل همجنان براى درخت گيلاس داستان ميخونه.
پايان.
.
.
داستان به همين سادگى بود، در يك پاراگراف خشك و خالى. اما اين كتاب معجزه كرده. تك تك جملاتش شعر ناب و زيبايى طلايى رنگ خداگونه اى دارند. مثل يك خواب طلايى بود. علاوه بر زيباييش، داستان گويى فوق العاده قشنگى توش جريان داره. حادثه ها، خوب و بد، شوك هاى داستان، نرم و شديد.
ترجمه ش عالى بود و خيلى به نرمى من رو وارد داستان كرد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Read
March 28, 2016در زندگى كسانى هستند كه مثل كتاب ها حرف مى زنند، اين افراد تصور مى كنند براى اين كه ديگران به حرف هايشان گوش دهند بايد لحنى جدى به كار ببرند. با صدايى وحى مانند حرف بزنند. از اين آدم ها بايد دورى كرد. بيشتر از يك دقيقه نميتوان مؤدبانه به حرف هايشان گوش داد... حتي وقتى از حقيقت حرف مى زنند حقيقت را با آنچه مى گويند مى كشند.
ولى شگفت آور ترين شگفتي ها برخورد اين جا و آنجا با آدم هايى است كه بلدند
مثل كتابها ساكت بمانند. آدم از نشست و برخاست با اين افراد خسته نمى شود. چنان خودمانى اند كه انگار آدم با خودش تنهاست: رها، آرام و دستخوش سكوتى كه حقيقت همه چيز است.
ولى شگفت آور ترين شگفتي ها برخورد اين جا و آنجا با آدم هايى است كه بلدند
مثل كتابها ساكت بمانند. آدم از نشست و برخاست با اين افراد خسته نمى شود. چنان خودمانى اند كه انگار آدم با خودش تنهاست: رها، آرام و دستخوش سكوتى كه حقيقت همه چيز است.
March 17, 2017
وقتی آدم عاشق است،دلش می خواهد همیشه با صدای آهسته حرف بزند.او عاشق است اما نمی داند عاشق چه کسی،عاشق هیچ چیز و همه چیز.
خوشبختی. خوشبختی برفی است روی کوه،برفی درخشان،نقره ای،آبی رنگ،کامل،برفی سبک که پایدار نمی ماند، که با اولین هیاهو فرو می لغزد و حالا،بهمنی است از غم و غصه، سیل حیرت آور مصیبت ها.
و یادبگیریم که تنها هستیم،نه گذشته و نه آینده ای،تا کشف کنیم که ملکه ای هستیم چون تنهاییم،تنها و آزاد برای آنکه خودمان باشیم،خودمان یعنی همه چیز و هیچ چیز.
نباید با آدمها بحث و جدل کنیم ،فقط خودشان می دانند که چه چیر تسکینشان می دهد چون فقط خودشان می دانند که برای چه چیز غصه می خورند.
آدم هایی که مثل کتاب ها ساکت می مانند. از معاشرت با این قبیل آدمها خسته نمی شویم. با آنها همان احساسی را داریم که وقتی با خودمان تنها هستیم:رها،آرام،باز آمده به سوی سکوت روشنی که حقیقت همه چیز است.
کسانی را که انتظارشان را می کشی، در اعماق وجودت گم گشته اند تو این را خوب می دانی.آنها در ژرفای تاریک جانت سر در گم اند. آتشی روشن کن تا ببینند،تا راهشان را بازیابند،مسیری را که از جهنم به روز روشن می رسد،به خود امروز،ایزابل. جانت را بیافرور،بنویس.
خوشبختی. خوشبختی برفی است روی کوه،برفی درخشان،نقره ای،آبی رنگ،کامل،برفی سبک که پایدار نمی ماند، که با اولین هیاهو فرو می لغزد و حالا،بهمنی است از غم و غصه، سیل حیرت آور مصیبت ها.
و یادبگیریم که تنها هستیم،نه گذشته و نه آینده ای،تا کشف کنیم که ملکه ای هستیم چون تنهاییم،تنها و آزاد برای آنکه خودمان باشیم،خودمان یعنی همه چیز و هیچ چیز.
نباید با آدمها بحث و جدل کنیم ،فقط خودشان می دانند که چه چیر تسکینشان می دهد چون فقط خودشان می دانند که برای چه چیز غصه می خورند.
آدم هایی که مثل کتاب ها ساکت می مانند. از معاشرت با این قبیل آدمها خسته نمی شویم. با آنها همان احساسی را داریم که وقتی با خودمان تنها هستیم:رها،آرام،باز آمده به سوی سکوت روشنی که حقیقت همه چیز است.
کسانی را که انتظارشان را می کشی، در اعماق وجودت گم گشته اند تو این را خوب می دانی.آنها در ژرفای تاریک جانت سر در گم اند. آتشی روشن کن تا ببینند،تا راهشان را بازیابند،مسیری را که از جهنم به روز روشن می رسد،به خود امروز،ایزابل. جانت را بیافرور،بنویس.
May 16, 2015
آغاز عاشق شدن هميشه به همين صورت است ، حتا با همين نشانه هاست كه مي توان به وجود عشق تازه پا گرفته پي برد : از بي انصافي يي كه با خود مي آورد ، يا از ياد بردن ناگهاني همه چيز و همه كس . بي انصافي يي آرام ، بي رحمي يي ملايم ، كه از همان آغاز خيلي خوب با عشق هماهنگ است .
Read
June 25, 2009دومین کتابی که از بوبن خواندم و مرا عاشق خود کرد
هنوز هم با ایزابل بروژ زندگی می کنم
هنوز هم با ایزابل بروژ زندگی می کنم
May 23, 2013
خوب می دانی کسانی که منتظرشان هستی،درون خودت گم شده اند.گم شده در جنگل خودت .آتشی بیفروز تا چشم ههاشان روشن شود،تا راهشان را باز یابند،راهی که از دوزخ به روز روشن می انجامد،به امروز،ایزابل...
February 8, 2019
نوشته های کریستین بوبن همیشه عاالیه
September 30, 2019
دلم میخواست تو دنیای بوبن زندگی می کردم کتاب هاش همیشه برام پر از جملات کوتاه مجذوب کننده هستند. تک تک شخصیت های این کتاب رو دوست داشتم
April 25, 2018
فكر كردن هميشه آدم را به سوي بدترين ها مي كشاند، يقين به جايي نمي رسد، همان جا كه هست در جا مي زند.
ص ٦٤
ص ٦٤
November 4, 2025
چقدر نرم و لطیف و دوستداشتنی هستی، کریستین بوبن عزیزم!💞
December 20, 2020
لطافت عشق و دلنشین بودن رو کامل میشه حس کرد تو این کتاب
December 26, 2018
Very beautiful..
November 8, 2020
من ترجمه ی پرویز شهدی رو خوندم.
December 24, 2020
3.5/5.
Short and insightful. Christian Bobin is such a romantic writer! His love of nature and scenery always plays an important role in his books. This book had a lyrical tone and though short, it had such depth. Bobin’s way of portraying a scene is so detailed and suffused with lyrical word play that a complete and beautiful image will be drawn from each scene in your head. I am gonna have many many mental images of this book and remember how it made me feel for quite some time.
Short and insightful. Christian Bobin is such a romantic writer! His love of nature and scenery always plays an important role in his books. This book had a lyrical tone and though short, it had such depth. Bobin’s way of portraying a scene is so detailed and suffused with lyrical word play that a complete and beautiful image will be drawn from each scene in your head. I am gonna have many many mental images of this book and remember how it made me feel for quite some time.
September 13, 2019
مناسبترین انتخاب برای این روز از شهریور. آقای بوبن همیشه شگفتزده میکنید و ما بیشتر کیف میکنیم.
February 25, 2026
Éblouissant ✨
May 4, 2018
رها رها رها ،،، کریستین بوبن (:
دیروز خوشبخت بودم . امروز عاشقم ، این دو خیلی با هم فرق دارند. چه بسا کاملا متضادند'
دیروز خوشبخت بودم . امروز عاشقم ، این دو خیلی با هم فرق دارند. چه بسا کاملا متضادند'
October 1, 2017
چهره ها دروغ می گویند، ولی پشت ها هرگز. نگاه کنید. همه چیز را در آن ها می توان دید، مطلقا همه چیز را. درماندگی واقعی، سبک سری واقعی، خشم واقعی و خوش طینتی واقعی. پشت ها چهره های واقعی آدم ها هستند، چهره هایی که سعی در پنهان کردن شان ندارند. این ها هستند چهره های واقعی شان وقتی ما را ترک می کنند، وقتی از ما دور می شوند.
کتاب پر بود از تیکه متن هایی که نمی شد به راحتی ازشون گذشت.
کتاب پر بود از تیکه متن هایی که نمی شد به راحتی ازشون گذشت.
Displaying 1 - 30 of 60 reviews






























