"آدم که نباید حافظه ی خوبی داشته باشد. باید یادش برود. اصلا آدم که حافظه اش کار کند توی گذشته می ماند. خوش به حالش نیست." -از داستانِ مرغ دریایی
روایت هایی تلخ با لحنی شیرین؛ در فضایی مالامال گرما، شرجی، عطش و خروشِ دریا. داستان هایی که چند صفحه ای بیشتر نیستن اما بعضا اندازه ی رمانی چند صد صفحه ای ما رو درگیر و نگرانِ شخصیت ها میکنن؛ شخصیت هایی منکوب. فضاسازی،توصیفات و احساسات شاعرانه اس. وقتی شاعری دست به داستاننویسی میزنه جز این هم انتظار نمیره. واژه ها و ترکیب های محلی در لابه لای صفحاتِ کتاب به چشم میخوره که به شیرینیاش اضافه میکنه.
طبعا در هر مجموعه داستانی میشه تعدادی از داستان ها رو به عنوان داستان های بهتر و جذاب تر که ارتباط بیشتری باهاشون گرفتیم معرفی کرد. تعدادی داستان رو هم به عنوان بخت برگشته هایی که کمتر مورد توجه و اقبال قرار میگیرن. با این حال من سعی میکنم از هر داستان جداگونه لذت ببرم.
داستان کوتاه خوب مثل یک تکه آواز یا غزل کوتاهی (در مقایسه با سمفونیِ بزرگی یا منظومهای فیالمثل «خسرو و شیرین» یا رمانی کلاسیک) میتواند بی زیادگویی وبا طرحی موجز ـــ ولی نه به زبان اشاره ـــ دریافتی یا نگاهی یا بیانی را شکل ببخشید. اشاره خویشکاری شعر یا آفوریسم یا شطح اگر باشد اسلوبِ داستان کوتاه نمیتواند باشد مگر در شیوههای بیابینی بعضیکارهای خیلی کوتاهِ بورخس یا کورتاسار یا امثالهم. داستان کوتاه میگوید، اشاره نمیکند؛ طرحی روشن از مکان و زمان باید تمهید کند، سخت است منتزع شود؛ هرچه باشد آخرش خواننده باید بتواند بداند این واقعه کجا و کی و برای چه مردمی و در کجای تاریخ اتفاق افتاده، مثل شعر نیست که گاهی میتواند بیرون زمان و مکان در استعارههایی فشرده شود؛ اگر به ایجاز و حذف میل پیدا کند دگردیسی رخم میدهد و میشود «حکایت»، شعر اگر بخواهد «حکایت» شود راه را برعکس باید برود. به چنین اعتباری داستان کوتاه را میشود در نسبتی با شعر فهمید همانطور که میشود در نسبتی با رمان فهمید. داستان بدون آگاهی ممکن است؟ بدون تحققِ آگاهیِ انسان مدرن داستانکوتاه خلق نمیشد؟
این مجموعه داستان کوتاه تلاشیست برای گفتن و قصه گفتن و گاهی هم گفتن با خیال و دوری از حکایت. داستانهایی با تلقی دقیق کیفیت مکانی واقعشده در اقلیم جنوب ایران و تلقیِ تاریخیِ روشنی از زمانی واقع در ایرانِ معاصر. نویسندهی این داستانها شاعر هم هست و در شعر به سمت روایت و توصیف و آخرالامر یکجور «حکایت» گرایش دارد، ولی در داستانکوتاه نه به سوی ایجازی حکایتبخش که به سمت شاعرانهدیدن واقعیت جنوبیِ معاصر. داستان تأسیس جدیدیست در قیاس با شعر. حکایت قدیم است داستان جدید است. برای جبرانِ این جدیدبودن، داستانکوتاه از گوگول و آلنپو به یکسان ارث میبرد: خیال و مرگ. نطفهی آگاهی وقوفِ به شکست یا گسست است، و چه شکستی حتمیتر از مرگ؟