خیلی خوشحالم رفیقم که بسیار ذهن او را همیشه دوست داشتم موفق به چاپ کتابش شد. این کتاب ۲۰۰ صفحهای شامل ۲۴ فصل و بیش از صد شعر و چند داستان کوتاه اَست. برای تمامی فصلها، اشعار و داستانها با حوصله نام انتخاب شده و شامل تصویرگریهای زیبایی از نرگس، دوست دیگریست. تعدادی از اشعاری که دوست داشتم رو زیر ذکر میکنم:
-ای غصهی کوچک پر بکش من نمیخواهم مادرت شوم
-لامپ تیر برق انتهای کوچه امشب روشن نیست فکر میکنم بالاخره خودکشی کرد نورش مسیر هیچ کسی را روشن نمیکرد
-سبزههای کوتاه قد بر کنارهی سنگ مزارها رفتگانمان دلتنگ زندگی شدهاند
-میترسم بیایم به خوابت این بار باورم کنی اما نتوانم بیدار شوم همراهت
-استخوانهایم را کنار هم بگذار یاد میگیرم که زنده شوم قول میدهم قول میدهم
-اگر همه پرنده میبودیم در قفسهایمان با درهای باز تو میرفتی اوج میگرفتی و خودت را میانداختی خودت را از ارتفاع میانداختی
این کتاب رو دوست عزیزم نوشته. من تاحالا کتاب شعر و داستان کوتاه نخونده بودم و این اولیش بود. قبلا هم گفته بودم که نویسنده هایی که از کلمه های غیرمعمول تو جمله هاشون استفاده میکنن، مورد علاقه منن. مثلا من تو این کتاب با کلمه ماکارونی، مو به تن سیخ شد:) تعداد شعرهایی که خوشم اومد خیلی زیاد بود و خیال پردازی های شعرها با سلیقه من همخونی داشت.:)))) بعد از خوندن هرکدومشون با خودم میگفتم "چطوری به ذهنش رسیده؟ " زیبایی اسم شعرها و متن ها، با زیبایی خود شعرها برابری میکنه. کاملا محسوسه که رو انتخابشون خیلی کار شده.
واقعا حاتم ذهنت چه شکلیه؟ شکل یه سفینه فضاییه که دوس داره همه جای دنیا رو سفر کنه؟ یا شکل گربه اس که تمام سوراخ های خونه رو زیر و رو میکنه تا چیزای جدید کشف کنه؟
پی نوشت: شعر "اخبار ساعت ۷ صبح دانشگاه" تا ابد میره تو ذهنم پی نوشت ۲: امیدوارم مایک پیدا بشه:(