زندگینامهای داستانی برای نوجوانان که خسرو معتضد آن را نوشته و خسرو احتشامی هم تصویرگری کرده است. روایتی از زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی که در آن به ماجرای سرودن شاهنامه نیز اشاره شده است.
خسرو معتضد (۱۳۲۱) تاریخنگار، مجری و کارشناس «برنامههای تاریخ معاصر» در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران است. وی پیش از انقلاب در دانشکدهٔ رادیو و تلویزیون و مدتی نیز در دانشکده افسری، تاریخ معاصر تدریس میکردهاست پدرش سرهنگ دکتر تقی معتضد معروف به شمس الادباء لاریجانی ، اصالتا مازندرانی بوده و نام خانوادگی دیگر بستگان پدری وی همچنان شمس لاریجانی است.[۴] او متأهل و دارای یک پسر به نام اشکان و دو دختر به نام های میترا و ماندانا میباشد، او بعد از دیپلم وارد دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران شد و توانست در ۱۳۴۴ از این دانشگاه فارغالتحصیل شود و بعدها در سال ۱۳۴۹، در همان رشته (تاریخ و جغرافیا) فوقلیسانس دریافت کرد. او در سال ۱۳۴۳ سردبیر مجله ترقی شد و نخستین کتاب وی نیز در همین سال انتشار یافت، از وی کتابهای بسیاری منتشر شدهاست
كلاس سوم دبستان بودم، كتابی كه زندگینامه حكیم ابوالقاسم فردوسی در آن نوشته شده بود را در كلاس توزیع كردند تا بخوانیم و برای هفته بعد خلاصهای انشاگونه از آن بنویسیم. این اولین مواجههام از طریق یك متن با خالق شاهنامه بود. زندگینامهای كه صفحات پایانی آن بعد از گذشت بیش از 20 سال هنوز هم برایم زنده است. بخشی كه روایت مرگ فردوسی را بازگو میكند و صحنه تشییع پیكر بیجان سراینده شاهنامه را برای خواننده بیان میكرد. صحنهای كه در آن نشان میدهد پیكر فردوسی از یك سوی باغ بیرون میرود و كاروان سیم و زر سلطان غزنوی كه به جایگاه شاهنامه پی برده از در دیگر باغ داخل میشود. هفته بعد به هر ضرب و زوری بود از یك كتاب شاید حدودا ۷۰-۶۰ صفحهای، خلاصهای در حد یكدهم نوشتم تا در كلاس بخوانم. نمیدانم همكلاسیها چطور از خلاصهنویسی من باخبر شده بودند (بعید نیست خودم قبل از كلاس برایشان انشایم را پرزنت كرده باشم) كه در كلاس وقتی خانم یونسی (معلم كلاس سوم دبستان استقلال) خبر داد كه چون درس عقب است این زنگ انشا نداریم بچهها با خواهش از او خواستند اجازه دهد آبنوس انشایش را بخواند. اینگونه شد كه دقایقی مانده به زنگ، من پای تخته ایستادم و خلاصهام از كتاب را در پیشگاه معلم و همكلاسیهایم خواندم و پس از اتمام آن با تشویق معلم و همشاگردیها روبهرو شدم. این خاطره شیرین از مواجهه من و فردوسی كه با نمره بیستی در دفترم ثبت شد هیچگاه از ذهنم پاك نشد، ولی زنجیر ارتباط من با فردوسی هم در حد همان یك حلقه ماند و دیگر بر حلقههای آن اضافه نشد. نه مدرسه و نه معلم كلاس سوم كه همواره به نیكی از او یاد میكنم و حتی نه خانواده، هیچكدام زمینه عمیق شدن پیوند من را با فردوسی و اثر مهم و بزرگش فراهم نكردند. سطح شناخت من از فردوسی محدود به همان كتابی كه نمیدانم نامش چه بود ماند و افزون بر آن اطلاعاتی كه در كتب درسی ارائه میشد دایره شناخت من از فردوسی بود. اینكه رستم و سهراب چه شدند، زال كه بود یا ماجرای هفتخوان (آن هم نه همه هفتخوان بلكه یكی دو خوان) از چه قرار بود، تمام شناخت من از بزرگترین اثر اسطورهای و حماسی زبان مادریام بود. اینكه چه كسانی مقصر بودند و من را تشویق نكردند (با وجود علاقهای كه وجود داشت و انشای مذكور شاهدی بر این مدعاست، چرا كه دیگر همكلاسیها یا كلا كتاب را نخوانده بودند یا اگر خوانده بودند، چیزی ننوشته بودند)، ولی هرچه بود تا سالها من و جناب فردوسی كاری به كار هم نداشتیم و امروز با خودم میگویم اگر یك نفر كتاب دوم را به دستم داده بود، چه میشد؟
منتشر شده در ویژهنامه فردوسی ضمیمهی قفسه کتاب جامجم - اردیبهشت نودوهشت.