رُنه ژان کلو در مقام نقاش و رماننویس، از این تجربهی دوگانهاش برای خلق پرسوناژ تأثرآورِ ژان برهسی استفاده کرده است، یعنی نوجوانِ بهقول روستایےها «عقبمانده»ای که فقط با هنر و عشق زندگی میکند. عشق او، عشق پرشور و توأم با حسادتی است که نثار مادرش میکند، یا بهعبارتی «پرستو»، بیوهی جوان زیبا، نجیب و فقیر. هنر او همان نقاشی است ؛ شوری نامعقول و غیرقابل مهار که رسالت نام دارد بهسوی نقاشی میکشاندش و او این هنر را زیر نظر نابغهای سودایی و ناشناس به نام راوو فرامیگیرد.
کتاب کودک توهمزده رو یکبار تو کتابفروشی سیبوک نگاه کردم و با خلاصهی پشت جلد جذبش شدم. اما نخریدم. و بعدتر یک جای دیگه به این نتیجه رسیدم این کتاب کمقدردیده رو بخرم. چون یه حسی بهم میگفت باید چیز جدیدی باشه و بدون درنگ بعد خریدن شروعش کردم و واقعا چیز نویی بود. اگه بخوام خلاصهای از داستان رو بگم اینطوریه که روایت یک پسر بچهی "عقبمانده" است. اما من به شخصه نفهمیدم این گونهی عقبموندگی به شکل دقیقتر چیه. میشه گفت نوعی جنون و خیال و توهم. کودکی با وابستگی شدید به مادرش که نمیدونم چقدر بدون سانسور تو این کتاب ازش حرف زده اما اشارههایی به ماچ و بوسههای مادر و پسر میکرد. عقدهی اودیپی که میشه تو حسادت و انزجار "ژان" از تمام مردهایی که به مادرش نزدیک میشن و حتی پدرش که در جنگ کشته شده، دید. کتاب طویله و این درحالیه که ما از ابتدای کتاب میدونیم ماجرا از چه قراره و قراره به چه سمتی بره. البته که کتاب قصه میگه و تعلیق ایجاد میکنه و خواندنیه. اما تو همون فصل اول بیان میشه که علاقهای از طرف استاد ژان، راوو، به مادرش به وجود میآد که نهایتا منجر به این میشه که گویی بند ناف ژان از مادرش کنده بشه. کتاب بسیار توصیفات هنرمندانه و زیبایی داره. فکر میکنم که مترجم به خوبی این رو منتقل کرده. ترجیح میدم چیز بیشتری از کتاب نگم. اما بخونید و با رنجها و تقلاها و افکار وحشتناک و توامان معصومانهی ژان همراه بشید. از اونجا که این کتاب چندان بهش پرداخته نشده من دوست دارم جملاتی ازش رو اینجا بذارم تا شاید آدمها رغبت کنن بخوننش: «مادرم نمیتواند چیزی را از من دریغ کند. خیلی دوستم دارد. به خاطر من از حق خودش میگذرد و به همین خاطر است که احساسی شبیه به هراس دارم. هراسی که وقتی آدمهای خودخواه لحظهای به فکر فرو میروند, به آن ها دست میدهد» «دوست داشتن سختترین کار نیست. سختترین کار این است که چیزی را که دوست داریم همیشه نگه داریم.» «خدا از گوش دادن به دعای انسانها حوصلهاش سر میرود. همیشه همان چیزها! با عشقی که به مادرم داشتم میتوانستم بدون خدا سر کنم»