What do you think?
Rate this book


571 pages, Paperback
First published January 1, 2022
و در ابتدا تاريکي بود.
و خداوند گفت بگذار آنجا نور باشد،
پس کوارتت نوشته شد.
قسمت ديگرش صدای کارس را شنيد که خندان میگفت: «اينهمه سال دنبال دوستدختر بوديم که اخلاقتو درست کنه. کی فکرشو ميکرد بچه ميخوای!»
«هرکس، هر زمان و بههردليل که سر نيک هوار میکشيد، جايگاهی ويژه در قلب آنتونيا میيافت.»
«به من اعتماد داري؟»
«سرش را خم کرد و چانهاش را روي ويولن گذاشت. آرشه را تابی داد و چون جنگجويی آسمانی که ميانهی ميدان نبردی فرود آيد، بر زه نشاند. جنگجو شمشير از نيام کشيد، آرشه بر زه لغزيد. جنگجو شمشيرش را تاب داد و صداي برخورد فلز به فلز برخاست. دندان ليبرا لرزيد. شمشير بهنرمی دور ديگری لغزيد و خودش را رهاند. تيری برخاسته از غيب را، روانه سوی گردنش، از وسط نصف کرد. متوقف نشد. در هوا سريد و با تمام قدرت بر زره حريفی نشست. زره جرنگی صدا داد و تلوتلوخوران عقب رفت. شمشير چرخی زد و سرسختانه شمشير دیگری را از پنجهی نگهدارندهاش بيرون پراند. چکاچک آهنگينش ميدان نبرد را به رقص آورد. متوقف نميشد. به چپ و راست تاب میخورد، شعله میکشيد.»
«آيندهای که گذشته را در مشت خود داشت. چشمش افتاد به گردنبند ظريفی که دور گردن دخترش میدرخشيد؛ آويز علامت صلح.
لبخندی زد. محکم دستش را فشار داد. نه، تنها نبود.
ديگر هيچوقت تنها نبود.»
«توي قلب تاريکی
اونجا که هالهای روشن نيست
اونجا که مرگ هم جا مونده
ولی هنوز وقت رفتن نيست»