Jump to ratings and reviews
Rate this book

کوآرتت نهایی #2

کوارتت نهایی

Rate this book
دیگر نوبت قصه‌ی من رسیده، چه بسا دیر هم شده باشد. من و خانواده‌ام بودیم که شروع داستان را رقم زدیم، ما بودیم که این جزیره را بنا کردیم. ما بودیم که نسل از پیِ نسل تاروپود تاریخچه‌ی این مردم را تنیدیم. آن‌وقت تا این‌جای داستان هیچ‌کس درباره‌ی ما از خودش نپرسیده؛ که بودیم و از کجا آمدیم؟ آن‌ها که از میانه‌ی داستان خارج شدند و به امروز نرسیدند، چرا و چه‌طور ترکمان کردند؟ آن‌ها که از میانه‌ی داستان به جنگ پیوستند، چه‌طور؟ اصلاً من چطور آدمی بودم؟ این‌یکی جداً عجیب است، که هیچ‌کس سؤالی درباره‌ی من نمی‌پرسد.
آیا همه‌ی کارهایی را که می‌گویند، کرده‌ام؟ همه‌ی آدم‌هایی را که می‌گویند، کشته‌ام؟ همان هیولایی‌ام که تصور می‌کنند؟ شاید هستم. شاید من آن آدم‌ها را کشته‌ام، ولی آخر اگر هیولایی را بکشی، واقعاً چه‌قدر هیولایی؟
اگر سر به فرمان هیولایی بسپاری، تویی که هیولایی یا او؟
دیگر وقتش رسیده. این قصه با خانواده‌ی من شروع شد و با خانواده‌ی من هم تمام می‌شود؛ ما خادمان نور و تاریکی، ما که شیاطینی بودیم زاده‌ی فرشتگان و فرشتگانی بودیم از نسل شیاطین.
دیگر وقت جنگ این شیاطین و فرشتگان رسیده.

571 pages, Paperback

First published January 1, 2022

12 people are currently reading
187 people want to read

About the author

Armina Salemi

3 books348 followers
Writer, Dreamer, Believer.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
67 (70%)
4 stars
17 (17%)
3 stars
8 (8%)
2 stars
0 (0%)
1 star
3 (3%)
Displaying 1 - 30 of 41 reviews
Profile Image for fireS23.
77 reviews8 followers
February 28, 2022

و در ابتدا تاريکي بود.
و خداوند گفت بگذار آنجا نور باشد،
پس کوارتت نوشته شد.

کوارتت نهايي يک ترن‌هوايی از احساساته. و ترن‌هوايی‌ای هم هست که به دقت مهندسی و براي تک‌تک فراز و فرودهاش برنامه‌ريزی شده. هرقسمت به درستي سر جای خودش قرار گرفته، تک‌تک وقايع و مرگ‌ها (بله .کلمه جمع.) حساب شده، قسمتاي طنز جاهاي خوبي اومده که دوباره انرژيتو بعد از يه فصل سنگين برگردونه و در کل مخاطب مي‌تونه با داستان همراه بشه بدون اين‌که بخواد لحظه‌ای کتاب رو زمين بذاره. (اوکي براي پاک کردن اشک‌ها بايد بذاريش کنار.)

خلاصه که شما کاملا رو ريتم سواری و نويسنده هرجا بخواد ميتونه ببرتت، حتی به غلط! :) پس پيشنهاد مي‌کنم که جاي ادامه‌دادن اين معرفی ناقص من بريد هرچه سريع‌تر بليط اين ترن‌هوايی هيجان‌انگيز رو تهيه کنيد و يه حالی به خودتون بديد. حقيقتا اگه جلد يک رو خونديد که حتي برای ادامه دادن ديگه نيازی به هيچ ريويويی هم نداريد. ولی خب اگه دلتون می‌خواد ببينيد تو جلد دوم چه خبره و من در چه حد توی حرف زدن ناتوانم می‌تونيد اين متن رو ادامه بديد.

•شخصيت پردازي

قسمت ديگرش صدای کارس را شنيد که خندان می‌گفت: «اين‌همه سال دنبال دوست‌دختر بوديم که اخلاقتو درست کنه. کی فکرشو ميکرد بچه ميخوای!»

من بنده شخصيت‌پردازيم و کوارتت آتيش‌بازی شخصيتاست.
فضاسازی، پلات داستان و بقيه مواردی که به نوعي از نقاط ضعف جلد اول به حساب ميومد اينجا بهبود پيدا کردن و بهتر شدن، ولي خب همچنان چيزهايی نيستن که کتاب بخواد با اونا معرفی بشه و روشون تکيه کنه. پاشنه قوت کوارتت همون شخصيت‌پردازی و ديالوگ‌نويسی‌هاشه که هرچقدر تو جلد اول خوب و محشر بود، اينجا صد برابر بهتر شده.
رو تک‌تک شخصيتا کار شده، و مخاطب کاملا می‌تونه حس کنه با يه آدم واقعي روبه‌رو هست و باورشون کنه. يعني شما می‌تونی مطمئن باشی که نويسنده براي اون يارويی که تو کل داستان فقط اومده يه سلامی کرده و رفته هم يه بک‌استوری کامل نوشته، براش اسم معنی‌دار انتخاب کرده و ...

از شخصيت اصلي گرفته تا فرعي‌ترين‌ها هويت مستقل خودشون رو دارن و تو هم قشنگ اين موضوع رو حس ميکني. تفاوت‌هاشون به خوبي درآورده شده و تو يه فصلايي که ما چندتا زاويه ديد پشت سر هم داريم اين موضوع کاملا حس ميشه، من واقعا يه جاهايي اين‌جوری بودم که پسر! اصلا مگه داريم؟ چه‌جوری ميتونی انقدر خوب و روون بين شخصيتا سوييچ کني؟!
و خب تمام سختی که تو نيمه اول جلد قبلی کشيديم و اسم کلی آدم رو ياد گرفتيم اينجا بالاخره ثمر ميده و وقت اينه که با خيال راحت (البته نه هميشه!) ازشون لذت ببريم. تا تهشون رو ياد بگيريم، با خوشحاليشون خوشحال باشيم و با ناراحتيشون غمگين بشيم. همچنين با شخصيت‌های ديگه‌ای مثل مورتيس، سوشيانس، بکو و ... تو اين جلد خيلي بيشتر آشنا ميشيم و چه چيزی بهتر از شخصيت‌های بيشتر و بهتر؟!

يک بخشی از اين جلد توی گذشته روايت می‌شه که خب من به شخصه خيلی دوستش دارم. تو با اينکه مي‌دونی قراره براشون چه اتفاقی بيفته و زمان حال چه خبره ولي بازم با اشتياق دنبالشون ميکنی. و خب فکر کنم همينه که دردش رو بيشتر ميکنه؟ درواقع اين گذشته و آشنا شدنه باعث ميشه که خيلييي بيشتر با کرکترها همدلی کنی و بيشتر درکشون کنی و بيشتر دلت بسوزه و خلاصه هرچيزی رو بيشتر احساس کنی... («دوتا!»)

و خب بذاريد تا بحثش هست در مورد سوشيانس حرف بزنم. يکی از شخصيت‌های محبوبم توی کتاب و شايد حتی محبوب‌ترين‌شون.(آنتونيا داره کارو سخت می‌کنه!)
سوشيانس واقعا کرکتر... زيباييه. خيلی ظرافت داره. و خب الان من حس می‌کنم به کار بردن کلمه «ظرافت» براي يه هجومي قد بلند که استايل به‌خصوص خودشو هم داره (که خيلی هم زيباست) يه جورايی نامناسب باشه. ولي خب تنها کلمه‌ای که به ذهنم می‌رسه همينه. چرا؟ (چون بي‌سوادی) چون که همين شخص با همين شخصيت نقش يک مادر رو هم مي‌گيره. يه مادر بسيار بسيار فوق‌العاده. مادری که با صبر و حوصله با فرزندش وقت می‌گذرونه و بهش اهميت ميده. و يا نقش يک همسر رو هم داره، همسري که پا‌به‌پای همسرش می‌جنگه و تمام احمق‌بازی‌هاشو تحمل می‌کنه. و خب خدايا! اين زن چه‌جوری انقدر صبوره؟ مگه هجومي نيست؟؟ و خب نکته همينه، اين اصلا چيز خارج از شخصيتي نيست. کاملا منطقيه. و برای همين ميگم ظرافت داره، ظرافتی که يه هجومي با صبر بالا می‌تونه داشته باشه. i>زنی که مي‌جنگد، حتي وقتی نمی‌جنگد.
و تو بقيه شخصيتا هم ميشه چنين جزئياتی پيدا کرد. جزئيات و ابعادی که باعث ميشن اين آدما تا ته قلبت نفوذ کنن و هميشه همراهت بمونن.

•روابط

«هرکس، هر زمان و به‌هردليل که سر نيک هوار می‌کشيد، جايگاهی ويژه در قلب آنتونيا می‌يافت.»

روابطی که بين شخصيتا وجود داره ستودنيه و تقريبا هر نوع رابطه‌ای رو ميشه توی کتاب پيدا کرد. چيزي که تقريبا کل کتاب روي اون بنا شده و ميشه گفت که علاقه‌ای که ما به نصف شخصيتا داريم به‌خاطر رابطه‌شون با اون يکي و شيمي بينشونه. (و اين‌که به نيک فحش می‌دن البته!)

«به من اعتماد داري؟»

و اعتماد. پررنگ‌ترين چيزي که بين اين‌همه رابطه ديده می‌شه. اعتمادي که بعضي از شخصيتا به هم دارن ستايش‌آوره و به نوعی کل بخش پايانی کتاب روی همين کلمه می‌چرخه، به نوعی که اگر فقط يکيشون اين اعتماد رو نداشت کل نقشه خراب می‌شد و پايان خيلی متفاوتی رغم می‌خورد.


•نثر

«سرش را خم کرد و چانه‌اش را روي ويولن گذاشت. آرشه را تابی داد و چون جنگجويی آسمانی که ميانه‌ی ميدان نبردی فرود آيد، بر زه نشاند. جنگجو شمشير از نيام کشيد، آرشه بر زه لغزيد. جنگجو شمشيرش را تاب داد و صداي برخورد فلز به فلز برخاست. دندان ليبرا لرزيد. شمشير به‌نرمی دور ديگری لغزيد و خودش را رهاند. تيری برخاسته از غيب را، روانه سوی گردنش، از وسط نصف کرد. متوقف نشد. در هوا سريد و با تمام قدرت بر زره حريفی نشست. زره جرنگی صدا داد و تلوتلوخوران عقب رفت. شمشير چرخی زد و سرسختانه شمشير دیگری را از پنجه‌ی نگهدارنده‌اش بيرون پراند. چکاچک آهنگينش ميدان نبرد را به رقص آورد. متوقف نمي‌شد. به چپ و راست تاب می‌خورد، شعله می‌کشيد.»

نثر کتاب زيبا و منحصر به فرده، توصيفاتی که براي هاله‌ها به کار می‌ره واقعا زيباست و آدم دلش ميخواد دوباره و دوباره بخونتشون (من که گذاشتم يه بار ديگه بخونم تا اين بار با خيال راحت و اطلاع از پايان کاملا تو توصيفا غرق بشم). توصيفاتی که نشون ميده اين کتاب حس‌گره. و خب اين روی فضاسازی هم تاثير گذاشته. براي مثال غذاخوری آقاي ميلز اينجوری توضيف شده که جايی هست که هميشه نه زيادی شلوغه و نه زيادی خلوت. و خب اين يه حسه. يعني هرکسی ممکنه يه جايی بره و اين حس رو داشته باشه و بگه اع! اينجا چقدر وايب اون غذاخوريه رو ميده! ولي دکور و چيدمان اين مکان‌های مختلف می‌تونن کاملا با هم فرق داشته باشن.

و خب اين مشخصا سبک کتاب و سبک نويسنده‌ست. و به شخصه خود من هم اين سبک رو دوست دارم چون يه جورايي خيالتو محدود نمی‌کنه و می‌ذاره هرجور که خودت خواستی اين چيزها رو تصور کنی.
البته راوی تحلیل‌گری هم توی اين جلد داريم که تونسته اين فضا رو مقداری تعديل کنه و يه ديد نسبی از جزيره هم به ما بده. پس افرادی که به توصيفات دقيق‌تر علاقه دارند هم می‌تونن از داستان لذت ببرن:)


•پايان کتاب

«آينده‌ای که گذشته را در مشت خود داشت. چشمش افتاد به گردنبند ظريفی که دور گردن دخترش می‌درخشيد؛ آويز علامت صلح.
لبخندی زد. محکم دستش را فشار داد. نه، تنها نبود.
ديگر هيچ‌وقت تنها نبود.»

در مورد پايان کامل شدن کتاب، مي‌تونم بگم که راضيم. دردناک بود، قلبم رو به درد آورد، ولي همزمان باشکوه بود و راضيم کرد.
حجم احساساتي که توی دو فصل آخر سرازير ميشه باورنکردنيه و خب از نظر روحی که هيچ، به صورت فيزيکی هم ممکنه نمود پيدا کنه :) (برای مثال کمردرد!)
ولي خب همه‌شون توی داستان تاثيرگذارن و با اينکه من عميقا ناراحت شدم ولي شکايتی هم ندارم (شايد مازوخيسم داري خب!) و حقيقتا نمي‌تونم پايان مناسب‌تری رو براي داستان متصور بشم.

تنها چيزی که مي‌تونم بگم اينه که به شخصه دوست داشتم اين جلد خودش تبديل به دو جلد جدا بشه. که ريتم داستان يکم آروم‌تر، يکم سبک‌تر شه، و خب بينشون هم با اتفاقات کمتر مهمی پر بشه که من بتونم بيشتر با شخصيتا وقت بگذرونم، زمان بيشتري رو باهاشون سپری کنم، و خب، يه نفسی هم بين اون فصلای جنجالی بکشم! چون پسر! درد کمر!
هرچند همين چيزی که الان هم هست بسيار رنج‌آور لذت‌بخشه و هرکسي می‌تونه با خوندنش درد بکشه اوقات خوبی داشته باشه. فقط يادتون باشه که يه بطری آب و يه بسته دستمال کنارتون باشه چون که قراره اشک زيادی بريزيد! من که سر نوشتن ريويو، دوباره يه بخشاييشو خوندم و دوباره گريه کردم.


•چرا؟

«توي قلب تاريکی
اون‌جا که هاله‌ای روشن نيست
اون‌جا که مرگ هم جا مونده
ولی هنوز وقت رفتن نيست»

در آخر، من زياد حرف زدم، سعی کردم يه معرفی نسبی روی کتاب داشته باشم، ولي اعتقاد دارم که خود کتاب‌ها بهتر از هرچيزی مي‌تونن خودشونو معرفی کنن، پس چک کردن نقل‌قول‌ها مي‌تونه ايده خوبی باشه. و خب من هم آدم شلوغی نيستم، عادت ندارم زياد حرف بزنم (البته در مورد آنتونيا و سوشيانس می‌تونم تمام روز حرف بزنم!)، احتمالا نمی‌تونم اون‌طور که بايد و شايد حسی که کتاب بهم داده رو منتقل کنم. (اينجاست که حس‌گر بودن به درد می‌خوره‌ها!) ولي همين‌که بعد اين کتاب ميرم رولد دال می‌خونم، همين‌که بعدش ميرم بکمن و کشتن مرغ مينا رو می‌خونم، همين خودش گويای تاثير کتاب هست.

من سر جدل اول مطمئن نبودم که اين کتاب موردعلاقه‌م باشه، يعني راستش باورم نمي‌شد. باورم نمي‌شد که چيزی چنين متناسب با من نوشته شده باشه و منم خونده باشمش و نويسنده‌ش هم ايرانی باشه. ولي جلد دوم هر شک و شبهه‌ای بود رو از بين برد و ميخ خودشو کوبيد، الان ديگه با اطمينان مي‌تونم بگم کوارتت نهايی از تاپتن های منه. کتابيه که روم تاثير گذاشته و مي‌ذاره، کتابی که قطعا بهش برخواهم گشت، کتابی که قطعا به ديگران معرفی خواهم کرد.

و خب به نظرم هرکسی بايد اين کتابو بخونه.
بخونه تا روشن بشه. روشن بمونه.
تا بدونه که تنها نيست، که نبايد تنها باشه.
که تنها چيزي که بين اون‌همه سياهی و پليدی، ته جبعه پاندورا برای ما انسان‌ها موند، اميد، رو به دست بياره و روشن نگهش داره.
تا جهان جای بهتری برای زندگی بشه.
جهانی که ديگه نه ديگه خاک پسرک از دست مي‌ره، نه برادر دخترک.
چون اين قصه، قصه اميده. قصه اعتماد، جنگيدن و نوره.
و نور وارد قلبت می‌شه، روشنش می‌کنه، و مي‌مونه.


پ.ن: جهت فن‌گرلی، شيپ کردن (به خصوص فايلن‌پانيا، و تونی‌بلوم)، گريه و زاری، و مقاله‌ها و تدتاک‌های يک‌ساعته و غيره به بخش کامنت‌ها، تلگرام، يا هرجايی که توش منو پيدا کرديد مراجعه کنيد.

•ریویو جلد اول•
Profile Image for Feri Ketabkhor.
125 reviews124 followers
May 24, 2022
“چه‌طور به آن‌ها چنین ایمان داشتم؟ در آخر، آن‌ها هم تنها انسان‌اند.”

این دفعه‌ی سومه که دارم نوشتن این ریویو رو شروع می‌کنم. هی از خودم می‌پرسم که باید از چی حرف بزنم؟ از پیشرفت شخصیت‌ها؟ ضجه‌مویه‌ها؟ دیالوگ‌ها؟ آندریاس؟
الآن که به نسخه‌م از «کوارتت نهایی» نگاه می‌کنم می‌بینم که از حیث خط‌خطی و هایلایت‌شده بودن (؟) وضعیتش حتی از جلد قبلی‌ش هم بدتره، پس اول از همه دیالوگ‌ها، چون که پروردگارا، دیالوگ‌های این کتاب توی جون آدم رسوخ می‌کنن. جوری که جزئیات بی‌اهمیت راهشون رو به مکالمه‌ها باز می‌کنن و این… شکل قشنگی که شخصیت کرکترها نمود کلامی پیدا می‌کنه چیزهایی‌ان که ممکنه توی هر کتاب دیگه‌ای که نزدیک ششصد صفحه‌س حوصله‌سربر بشن ولی اینجا لازمن. صادقانه‌ش اینه که برای من داستان این جلد -فارغ از اون جمله‌های کوتاه خانمان‌سوزی که ته هر پاراگراف می‌دیدم- تا حد زیادی قابل‌پیش‌بینی بود (هرچند از میزان اشک‌هام نکاست) منتها نمی‌تونستم زیاد بهش اهمیت بدم چون که شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها. یعنی حتی نثر کتاب هم این‌طوری بود که ببین، می‌دونم که می‌دونی چه خبره، اما آیا واقعاً خوشحالی از اینکه می‌دونی؟ :))
و خب احساس می‌کنم شخصیت‌های این کتاب خیلی… دستشون بازتر بود؟ سر جلد قبلی من همه‌ش احساس می‌کردم خط داستانی محدود کرده شخصیت‌ها رو. انگار که همه‌چی باید در خدمت پلات می‌بود پس کرکترها در همون چهارچوبی که براشون تعیین شده بود رفتار می‌کردن. اما اینجا همه خیلی راحت‌تر بودن، خیلی بیشتر حرف می‌زدن و کل خط داستانی رو روی انگشتشون می‌چرخوندن که عمیقاً باعث خوشحالی‌م بود. داستان‌هایی که دست شخصیت‌هان و نه نویسنده به‌نظرم زیباترن.
و خب، درنهایت، ما کرکترهای موردعلاقه‌ی من رو داریم: آندریاس و روژان.
آندریاس عزیزم لنگر من توی این کتاب بود. از اون کرکترهایی بود که از زبون خود آدم حرف می‌زد. خیلی ترسناک بود که درکش می‌کردم؛ که می‌فهمیدم صداش از کجا میاد و چرا میاد. گمونم یکی از دو-سه کرکتری باشه که معتقدم بیشتر از خودم به من شبیهن.
(این دو پاراگراف بعدی اسپویل خاصی نداره، ولی اگه خیلی سخت می‌گیرید نخونیدش.)
من مدت‌ها پیش با یکی از دوست‌هام که داشت «فراخوان رنگ‌ها» رو می‌خوند راجع‌به روژان صحبت کردم. در وضعیتی بودم که اون… راکد بودن شخصیتش برام ملموس بود و بهش حق می‌دادم. ساعت‌ها با دوستم بحث می‌کردم سر اینکه چرا باید به روژان حق داد، چون گمونم به شیوه‌ی خودم داشتم پامو به زمین می‌کوبیدم که نه، آدم حق داره بشینه و یه مدتی فقط هیچ‌کسی نباشه. می‌دونه که باید بیشتر از این باشه ولی نباشه.
و دقیقاً به همین دلیل حضورش توی این جلد رو دوست داشتم. چون رستگاری همیشه زانو زدن جلو نیروی الهی قادر مطلق نیست. برای آدم‌هایی مثل روژان، مثل من، رستگاری فقط بلند شدنه.
در نهایت، «کوارتت نهایی» رو که بستم احساس کردم چیزی ازم وسط صفحه‌هاش جا مونده، شبیه اون جمله‌ی کورنلیا فونکه راجع‌به برآمده‌شدن کتاب‌ها. و هیجان‌انگیزتر از اون اینه که نمی‌دونم کجا قراره ناغافل یاد شخصیت‌های این کتاب و دیالوگ‌هاشون بیفتم یا کدوم رفتارشون ناخودآگاه خزیده بین کارهای روزمره‌م (با میزان اشکی که من برای این لعنتی‌ها ریختم، به نفعشونه جای خوب و رفتار پسندیده‌ای باشه). ولی خب، گمونم این… ریشه دووندن مهارت اصلی «کوارتت نهایی» بوده باشه. اینکه کسی نباید از پایبند بودن به چیزی، هر چیزی، بترسه. مطمئن نیستم چه‌قدر بهش معتقدم، اما خوندنش زیبا بود. دلم می‌خواد فکر کنم عمل کردن بهش هم زیباست.

پ.ن. شخصاً گریه کردن توی خوابگاه رو پیشنهاد نمی‌کنم. سخت‌تر از فرایند تلاش برای دیدن خطوط کتاب از پشت اشک و عینک کثیف، توضیح این حقیقت به غریبه‌هاست که نه، من شکست عشقی نخورده‌م ولی مطمئنم دردش از خوندن این کتاب کمتره. :))
Profile Image for Moony.
49 reviews10 followers
May 30, 2022
خب،فکر کنم آماده باشم راجبش بنویسم.
کوارتت نهایی،جلد دوم فراخوان رنگ ها و درواققع جلد آخر این دوگانه هم هست.چیزی که وجود داره و خیلی از ملت باورگر بهش معتقدن اینه که در واقع این کتابو میشه یه دو بخشی به حساب آورد که کوارتت نهایی بخش دومشه.
کوارتت نهایی،برعکس فراخوان رنگ ها پر از فراز و نشیب و اوج های نفس گیره.پلاتش چفت و بست داره و شخصیت ها...
شخصیت ها!
می دونم خیلیا معتقدن فراخوان رنگ ها زیباییش رو مدیون شخصیت پردازیشه.ولی حقیقتا،چیزی که اذیتم میکرد تو جلد اول،مطلق بودن شخصیت ها بود،اینکه میشد تو یکی دو کلمه کل شخصیتشون رو خلاصه کرد.
کوارتت نهایی این نبود.
نویسنده،با ظرافت و در عین حال ملموس،به شخصیت ها قوس میده و روهای دیگه شون رو نشون میده.شخصیت پردازی این جلد قشنننگ دو سر و گردن بالاتره.
و خداوندگار نورها و رنگ ها!زیبان.شخصیت ها و روابطشون زیباست.ملموسه و 'نشان بده،نگو' ئه.
و قلم نویسنده.
شما رو نمیدونم ولی من قلم هایی که بیشتر به شوی ادبی هستن رو بسیار دوست میدارم.قلم فراخوان رنگ ها زیبا بود،قلم کوارتت نهایی ستودنیه.اینکه بتونی با یه تک کلمه یکی رو درجا میخکوب کنی و اشک به چشمش بیاری دیگه تهشه.و چقدر این توی اواخر فصل آخرین وسوسه مسیح به چشم میاد.
نکته دوم،من واقعا طرفدار روایت اول شخص نیستم.نمی دونم چرا،ولی ارتباط باهاش برام سخته.ولی اول شخصی که ما از زبون کسی میخونیم که قبل تولد تا بعد مرگش رو در موازات داستان اصلی و در فصل های جدا روایت میکنه،واقعا عالیه.
و می دونید چیه،من اینو از طرف خودم که یه شبه نویسنده ام عرض میکنم.من به شخصه دوست دارم کاراکتری که از همه بیشتر دوستش دارم رو از دیدگاه یکی دیگه تعریف کنم.به چیزهای ستودنیش بپردازم.ظرافت هاش رو به رخ بکشم.
و این اتفاقیه که تو اول شخص کوارتت می افته و من بنده ی این روایت وقار هانا از زبون یکی دیگم.
نکته بعدی،حتی سرفصل های این جلدم زیبان.تو اصن 'جنگ چهره زنانه ندارد ' رو ببین:"
در نهایت اینکه،کوارتت نهایی ،نهایت پتانسیلش رو استفاده کرد.تو با خودت نمی گی پس فلانی چی.اون چی.اینا چی شدن.مهم ترین نکته برای کامل شدن یه کتاب اینه به نظرم.اینکه پتانسیل ها بلا استفاده نمونن.
+و درد بود.خون بود.درد داشت اقا از فصل اول تا اخرش.
++و لالایی.خدایان.لالاییش:"
3 reviews30 followers
March 1, 2022
«خنجر با سهولت میان دو کتفش لغزید. نه لایه‌های گوشت و عضله متوقفش کردند، نه ستون مهره‌ها. از کنارشان سر خورد و رگ‌ها را درید. قلب، وحشیانه و سردرگم، کوبید. خون بیرون پاشید. نالید. در سرش کسی جیغ کشید. دیگری به سینه‌اش چنگ انداخت. یک نفر زانو زد. یک نفر خون بالا آورد.
یک نفر مرد.
این تمام ماجرا بود.»

اگه ریویوی من از کتاب فراخوان رنگ‌ها رو خونده باشید می‌دونید که چقدر امیدوار و خوشحال بودم.
https://www.goodreads.com/review/show...

قضیه اینه که تو اون ریویو اشاره کردم که کتاب بخشی به وجود من اضافه کرد اما الآن می‌خوام بگم که کتاب دوم بخشی از وجودم رو کَند و بهم زخم زد. کتاب من رو عمیقاً زخمی کرد ولی فکر می‌کنم زخم درس‌های بیشتری به آدم می‌ده. فکر می‌کردم که این مجموعه قراره نورانی باشه ولی وقتی داشتم می‌خوندم دیدم که از تاریکی و مرگ می‌گه، از درد و رنج حرف می‌زنه. راستش خیلی وقته از تموم‌کردن کتاب می‌گذره ولی تا الآن ریویو ننوشتم چون لازم بود فاصله بگیرم و از دور به این روایت نگاه کنم. درد گاهی باعث می‌شه حس کنیم داستان مقصودی نداره جز له‌کردن‌مون ولی این روایت هدفمنده. این داستان می‌خواد به مقصد مهمی برسه.

ریویو بدون اسپویله. می‌خوام کتاب رو به دو بخش تقسیم کنم: میخ و چکش.

بخش اول) میخ
کتاب قبلی برای من مثل مقدمه‌ای بود به این دنیا و این شخصیت‌ها. حالا که با این دنیا آشنا شدیم وقتشه به گذشته بریم تا بفهمیم چرا درگیری‌ها پیش اومده و دشمن در نظر هر کسی کی می‌تونه باشه. به شناخت عمیق‌تری از شخصیت‌ها و انگیزه‌هاشون می‌رسیم و مهم‌تر از همه می‌فهمیم چرا تو این داستان خون هست و نفرت.

دو خط زمانی داریم، گذشته و اکنون. و در نهایت همه‌چیز معنا پیدا می‌کنه. میخ جای خودش قرار می‌گیره، روی نقطه‌ی دقیقی روی دیوار و آماده‌ی ضربات می‌شیم.

فلش‌بک ابزاریه که نویسنده‌ها در اختیار دارن اما فلش‌بک پلات رو جلو نمی‌بره. اما چرا فکر نمی‌کنم تاریخچه‌ای که در بخش اول بهمون عرضه می‌شه فلش‌بک نیست؟ چون که آروم‌آروم متوجه می‌شیم که جلد اول، فراخوان رنگ‌ها، در واقع از وسط داستان شروع شد. بدون اینکه متوجه شده باشیم وسط داستان فرود اومدیم. بخش اول کوارتت نهایی قراره برگرده و اول داستان رو برامون تعریف کنه.

باید اشاره کنم که من تاحدودی از وقایع بخش اول باخبر بودم اما باز هم برام دردناک بود. می‌دونی کی می‌میره ولی نمی‌دونی چجوری، با چه شرایطی این اتفاق میفته و لحظات و حرف‌های آخر اون شخص برات روشن می‌شه.
آرمینا سالمی استاد عوارضِ پس‌ازمرگه؛ می‌تونه شخصیتی رو بگیره و وقتی حس کردی که دیگه می‌تونی نفس راحتی بکشی بهت یادآوری می‌کنه که اون شخصیت چقدر ارزشمند بوده. کاری می‌کنه همراه شخصیت‌های دیگه مراحل عزاداری رو تمام‌وکمال طی کنی.

«درد هجوم آورد، دردی بسیار شدیدتر از رنج خاموشی. چون گله‌ای کفتار که بر سر پیکر بی‌دفاعی خراب شوند. دندان‌هایشان پوستش را دریدند و عصب‌هایش را به نیش کشیدند. نوری پشت چشمانش منفجر شد و انبوهی از رنج‌آورترین خاطراتش در هم آمیختند.»

بخش دوم) چکش
فرود می‌آد؛ با تمام قوا چکش ضربه‌های اولش رو می‌زنه. درگیری بالا می‌گیره و هاله‌ها به جنگ همدیگه می‌رن. توقفی نداریم چون دیگه از همه‌چی باخبریم؛ می‌دونیم هر کی داره برای چی می‌جنگه. میخ قراره تابلویی رو به دیوار محکم کنه و به‌نمایش بذاره اما وقتی تابلو به دیوار وصل می‌شه، چکش به ضربه‌زدن ادامه می‌ده. چکش همچنان کوبیده می‌شه چون روایت راضی نیست که تنها تصویری خشک‌وخالی به ما نشون بده، چکش می‌خواد دیوار رو از بین ببره و به نور ورای اون برسه. در نهایت متوجه شدم که حقیقتاً در این مجموعه نور هست. بهم ثابت شد که زیر پرتوهاش خون رو بهتر می‌بینم. روایت کامل می‌شه.

«هیولاها انسان‌هایی‌اند که در هم شکسته و دوباره سر هم شده‌اند؛ به دست اشخاصی که بلد نبودند چه‌طور باید انسان بسازند.»

سخن پایانی: فراخوان رنگ‌ها بیشتر شبیه حیوونی می‌مونه که کمین کرده؛ تو می‌بینیش ولی نمی‌دونی چی رو می‌خواد شکار کنه. اما کوارتت نهایی قطعه‌های ابتدایی و نهایی کار رو چید و کامل درگیرم کرد. انگار چشم‌های خواننده رو تماماً باز می‌کنه و حمله‌ور می‌شه. با اینکه شخصیت‌های زیادی تو این مجموعه هستن ولی داستان متعلق به یکی از این شخصیت‌هاست و به‌نظرم خیلی مهمه که سرگذشتش خونده بشه.

داستان، داستان هیولاهاست. هیولاهایی که زیر تخت قایم نمی‌شن بلکه به صورتت نگاه می‌کنن و لبخند می‌زنن.
داستان این هیولاها باید خونده بشه.
8 reviews
February 11, 2022
این مجموعه به طور قطع جز لیست مورد‌علاقه‌ترین‌های منه!!!
و به هر کتاب‌خون یا آدم اهل مطالعه‌ای پیشنهادش میکنم.


اگه فراخوان رنگ‌ها رو دوست داشتین باید بگم هیچ جای نگرانی نیست، چون کوارتت نهایی نه تنها ناامیدتون نمی‌کنه، بلکه انتظاراتتون رو هم بالا می‌بره!
توصیفات هاله‌ها و مبارزه‌ها قوی‌تر از کتاب اول بودن و شخصیت‌ پردازی حتی قوی‌تر!
برملا شدن راز‌ها و جزئیاتی که به داستان اضافه میشه بهتون دیدگاه جدیدی از دنیای داستان و دنیای واقعی میده و شمارو حسابی درگیر داستان می‌کنه.
روابط پیچیده‌ی بین شخصیت‌ها معنی پیدا می‌کنن و شخصیت‌های جدید هر کدوم جایگاه ویژه‌ای برای خودشون توی قلبتون باز می‌کنن.
اگه فراخوان رنگ‌ها احساساتتون رو برانگیخته کرد بدونید که تازه اول راهید و فوران احساساتتون ادامه خواهد داشت :)

اگه فراخوان رنگ‌ها به نظرتون خوب ولی معمولی بود، کوارتت نهایی رو بخونید چون با خوندنش می‌فهمید از جزییات غافل شدین و دست کم گرفتینش.

اگه از فراخوان رنگ‌ها خوشتون نیومد، به کوارتت نهایی یه شانس بدین چون به نظرم با هیجان، سوپرایز‌ها و پلات هوشمندانه‌ش توانایی اینو داره که ارزش خودش رو بهتون ثابت کنه!

هر کتاب یه داستانی رو شروع میکنه پیش می‌بره و تموم می‌کنه. ولی کتابی تو ذهن آدم میمونه که حرفی برای زدن داشته باشه!
کوارتت نهایی بدون اینکه نتیجه‌گیری آشکاری بکنه، خیلی چیز‌ها رو زیر سوال می‌بره!
طرز تفکر رایج، تعریفمون از خوب و درست بودن و حتی تصورمون از یه مبارز یا سرباز رو نقد می‌کنه.
ذهن من خواننده رو به چالش کشید تا موقعیت‌های داستان رو به زندگی خودم تعمیم بدم. تعصباتی که باهاشون رو به رو می‌شیم، تصمیماتی که قضاوت میشن، آدم‌هایی که متفاوت از ما فکر و رفتار می‌کنن، تاثیر‌های کوچیکی که افراد و البته اجتماع روی هر فرد می‌ذارن!

به شخصه بعد از تموم کردن کتاب با خودم گفتم کاش مثلا روی فلان و فلان جنبه‌ی داستان تمرکز بیشتری شده بود.
هنوز هم برام سواله چرا این مجموعه سه جلدی نوشته نشد، اما خب حداقل خطر رکود کتاب دوم مجموعه‌های سه‌گانه به طور کامل حذف شده. و در نهایت همه چیز برای جا شدن توی ۲ کتاب عالی بود!
Profile Image for Lunar.
76 reviews24 followers
June 27, 2022
من... نمی‌دونم. نمی‌دونم دقیقا چطوری بهش باید نمره بدم. .
ولی یه چیزی رو می‌دونم و اونم اینه که مثل نوزاد هق هق کردم. تمام بیست سی صفحه اخرو گریه کردم. توی طول کتاب خواستم بزنم تو دهن ملت و به صورت بلند و واضح نفس کشیدم از تعجب.
حقیقت ساده اینه دوستش داشتم. نیک و لیبرا و جری و ایتن رو دوست دارم.
بقیه شخصیتا رو دوست دارم و ترجیح می دم خودمو از یه جا بندازم پایین تا بگم لیاقتشون بهتر از این نبود.
وقتی جلد یکو خوندم حدود دو سال پیش بود. سرش با یه نگاه توخالی خیره شدم به جلوم که تموم شد؟
و اینجا...نگاه توخالی نداشتم. غمگین بودم و پر اندوه و غم. چون لیاقت ادم‌ها معمولا از چیزی که بهشون می‌رسه بیشتره.
و کوارتت لااقل تا حدی ادما رو به لیاقتشون رسوند(بگذریم که حتی تو موخره‌م بهم رحم نشد و نتونستم خوشحال باشم. بابا این چه وضعشه! اینجا چه خبره! بذار دو دقیقه بخندیم!!)
***

جلد یک شبیه پرده اول یه نمایش بزرگه، ولی به جای اینکه تموم شیم بریم پرده دوم وسطش قطع می شه. تازه داشتیم حاضر می شدیم برسیم به اون..اوج. و اوجه هیچوقت نیومد. جلد دو در عوض، نقاط کمی داره که این اوج رو نیستن. این پرده و اکت اول رو به پایان رسوندن، فکر می کنم ما با سر می ریم توی اکت دوم توی جلد دو. اکت اول همونجور معلق تموم شد و با توجه به جلد دو، فکر می‌کنم جای بدی نبوده.
توی جلد دو بهش نیاز بود.
خلاصه که کلا سرعت ماجرا، ریتم نشست. ریتمای کتابای ارمینا سالمی من خیلی کم دیدم توی نقطه‌ای از داستان به هم بریزن. از نقاط قوته، چون مثل رودخونه حرکت می کنه تو داستان.

از نقاط قوت دیگه که حتی اگه لحظه ای با من وقتی جلد یکو خوندم گفت و گو داشت می‌دونید چیه، می‌خوام محکم برم شخصیت‌پردازی رو بغل کنم.
نیکو که تا تهش جنگید.
لیبرا که تا تهش گفت هیچوقت.
جری که تا تهش حواسش بود.
هیولاها که عقب نکشیدن. مهم نبود چقدر بد، عقب نکشیدن.
و خب، در نهایتم انتاگونیستامون که واقعا حس می کنم راجع بهشون حرف بزنم کیبوردم نفرین می شه ولی اونام واقعا...یه نقطه ی دیگه ای بودن.
ایمان داشتن کارشون درسته و این باعث می‌شد من بخوام بزنم تو صورتشون. ابله بودن. احمق بودن. ولی..فکر نکنم ادمای بدی بودن. تو ریشه. دروغگو و دارای رذالت و ابله و احمق و تحمل ناپذیر و متعصب و لایق تمام بدبختی‌های دنیا بودن. ادم بد؟ فکر نکنم. دقیقا بد بودن.
می‌خواستم شخصیتا رو بغل کنم. می‌خواستم بهشون بگم همه چی درست می‌شه. می‌خواستما، ولی قبل اینکه دستم به کسی برسه همه مردن
<3
تقرییا تمام شخصیتا نسبت به جلد یک تغییر اساسی داشتن و ملموس بود. دیده می شد. بابت همین انگار باز خواننده باید دست دراز می کرد و دوباره اشنا می شد. می ذاشتشون کنار اون قبلیا. و خب، کار کرد.
نیکی که اعتماد کرد، جری که شرافت نداشت، لیبرایی که خونه رو کنار گذاشت چون مجبور شد.
شناختمشون. گذاشتمشون کنار قبلیا.

اعتراض بزرگ همه به جلد یک کمبود توصیفات بود که این جلد فکر نمی کنم داشت. یعنی واسه من بس بود، خیلیم اهمیت نمی دم کلا البته تهش یه چیز کلا چپه تصور می کنم:))))

از اون طرف بزرگ ترین مشکل؟ من با کتاب یه سری جاها تشبیهاتش بود یا تشخیصات که زیاد بودن و یه دقیقه فکر واسه بعضیاشون نیاز بود:")
با این حال گفتم قبلا، قلم ارمینا سالمی برای من قلم روونیه. عقب تر اشاره کردم مثل رودخونه تا حد زیادی.
اینا گاهی به هم می زدن مسیرو ولی خب دیگه. سلیقه و این حرفا.


الان باید با اینا خداحافظی کنم و نمی خوام خدحافظی کنم. چون فکر می کنم هدف موخره همین بود. که تموم نمی شه، که ادامه داره. من الان نمی خونمش، شایدم هیچوقت نخونم، ولی داستانا به این راحتی تموم نمی شن.
خلاصه که، اره، نخونید کتابو و به سلامت روانتون رحم کنید با چند فصل اخر:>>
معمولا جلد یک کوارتتو به ادمایی که شخصیت محور بودن داستان به پلات محور بودن ترجیح می دن پیشنهاد می دم ولی اینو نمی تونم واسه جلد دو بگم. بنابراین اگر جلد یکو خوندید و عصبانی بودند چرا فقط راجع به شخصیتاست! پلاتش کو! فکر کنم جلد دو این مسئله رو تا حدی برطرف کنه

در نهایتم، روشن بمونید.
Profile Image for Shadi.
135 reviews
September 3, 2022
نمی‌دونم چی بنویسم و از کجا بنویسم. فقط می‌دونم که تجربه کوارتت خوانی تجربه‌ای بود که گمون نمی‌کنم حالا حالا‌ها فراموش کنم.
معرفی من از این مجموعه در اینستاگرام👇🏻
https://www.instagram.com/p/CiDIrMuKb...
Profile Image for Fereshte .
196 reviews115 followers
February 28, 2025
من این کتابو تموم کردم یا این کتاب منو؟

چی بیام بگم مثلا؟

مثلا بگم ارمینا تو 100 صفحه اول برای من ایسایاما بازی دراورده بود؟ بگم که وقتی یکم زودتر از اینکه معلوم بشه، حدس میزدم هر کس کیه ذوق میکردم و بعد که میفهمیدم درست فهمیدم فکم میوفتاد زمین؟ بگم حس اروینیو داشتم که پاشو گذاشته به زیرزمین؟

بگم خوندن از زبون آندریاس چجوری راه قلبمو به روی دنیای جدیدی باز کرد؟ جاییکه هیچوقت فکر نمیکردم تا این حد به آندریاس، هانا و بوریس وابسته شم؟ تا اون حد که با اینکه میدونستم سرنوشتشون چیه، تا لحظه آخر مثل بچه‌ها انکار میکردم؟

بگم لیبرا فقط شبیه سوشیانس نیست بلکه به مورتیس هم شباهت‌هایی داره؟ اونجا که تو محفلش ایستاد و گفت، "می‌تونید نور منو بگیرید ولی درستیم رو هرگز." :)))

بگم احتمالا دیدن همه‌ی این شباهتا چه دردی برای نیک داشته؟ بگم که ناراحتم که چرا هیچکس نیک رو درک نمیکنه و نمیفهمه این بچه تو تنهایی چجوری با هیولای غم دست و پنجه نرم میکنه؟

بگم قلب منم با جری تیکه تیکه شد اونجا که اینقدر فریاد زد که گلوش پاره شد؟

بگم ایتن و لیلی رو اونقدر دوست دارم که میخوام تا همیشه در مقابل همه ازشون مراقبت کنم؟

بگم که ایتن همون اندازه که پس�� جریه پسر نیک هم هست، و نه نمیتونین نظرمو تغییر بدین؟ و در آن واحد انگار برادر کوچولوی لیبراست؟ am i making any sense?

بگم هیشکی مثل من نیکو دوست نداره و درک نمیکنه؟ نه احتمالا آرمینا این لقبو قبلا از من دزدیده حیف. خب حداقل میتونم بگم من دومین نفر تو صف کشته مرده‌هاشم؟... ها؟ لیبرا؟ اوکی، سومی؟

بگم انتخاب پیش بردن خط زمانی گذشته همسو با اتفاقات الان چقدر قشنگ به کتاب نشسته بود و خیلی بهتر از فلش بکای جلد یک بود؟

بگم انتخاب اسم اخرین وسوسه مسیح برای فصل یازده بهترین اسمی بود که میشد انتخاب کرد؟

بگم چقدر چرایی‌ایِ کنار هم قرار گرفتن نیک و جری رو دوست داشتم؟

بگم با هر foreshadow ای که اول فصل بود انگار نویسنده قلبمو گرفته بود دستش و باهاش فوتبال دستی بازی می کرد؟

لازمه اشاره کنم با اون پلات توییستا و مرگ و میرهای ناگهانی بار دیگه برای من ایسایاما بازی دراوردی؟

بگم با شخصیت پردازی قوی‌ای که کتاب داشت یه لحظه هم به هیچ کرکتری شک نکردم؟

بگم چند دقیقه‌ای از تموم کردن کتاب میگذره اما اشکای من هنوز بند نیومده؟

بگم انگار یه تیکه از وجودم کنده شده؟

و در آخر...

نویسنده‌ی بسیار بسیار عزیزم، بگم که حاضرم قسم بخورم با هاله‌های منم آمیزش کردی وگرنه چجوری درد تک تک شخصیتا انگار درد منم هست؟ چجوری اینقدر ملموس حسش میکنم؟
بگم بنظرم تو قوی‌ترین حس‌گر دنیایی؟ :)

آره خلاصه... از کدومش بگم؟

پ.ن. این پلی‌لیست رو درست کردم چون
1. آهنگ family line اونقدر کلمه به کلمه و خط به خط نیک بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و
2. تنها coping mechanism من در مقابل شیپ‌هایی که نابودم کردن درست کردن پلی‌لیسته براشونه :))
Profile Image for رزی - Woman, Life, Liberty.
347 reviews122 followers
January 9, 2024
من جدی جدی واسه این کتاب ریویو ننوشتم یا گودریدز بازی دراورده حذفش کرده؟:/// یادمه کلی نشستم تایپ کردم کجا رفته پس اه

-------

سی ثانیه بعد و پس از چک کردن چند جا:
خب گویا کلا یادم رفته بفرستمش ولی اشکالی نداره. بیس ریویو این بود که چطور مطمئن بشیم وقتی کتاب می‌خونیم یخچال‌ها راه نمی‌رن.
Profile Image for شیما.
139 reviews13 followers
June 14, 2024
قرار نبود به این زودی تمومش کنم، ولی خوب...
کوارتت تموم شد و برای من موند یه خماری و غم زیاد
مدت‌ها بود که کتابی به این خوبه نخونده بودم و حسابی رفتم توی تک‌تک کلمات و جملاتش و مغزم پر از دنیای جدیدی شد که قلبم می‌فهمیدش
میدونستم قراره تهش ناراحت بشم، ولی انگار بعضیا اومدن که برن.
اول نمی‌خواستم نقد خیلی تخصصی یا خیلی جدی براش بنویسم، اما خوب! آدم هر روز یه کتاب پنج ستاره پیدا نمیکنه.
شخصیت پردازی: ⭐⭐⭐⭐⭐
اولین و برجسته ترین موضوعی که میخوام راجع بهش صحبت کنم، شخصیت پردازی کاراکترهاست. خوب اولاً که به عنوان یه خواننده، شخصیت پردازی برای من حتی از ایده‌ی اصلی داستان هم مهم‌تر هست و بیشتر تمرکزم روی اونه. کوارتت نهایی، شخصیت پردازی رو تا حد امکان به کمال رسونده بود. شخصیت‌های کتاب بسیار متنوع بودن و از استریوتایپ‌های کلیشه‌ای پیروی نمی‌کردن. سه شخصیت اصلی داستان: «جری»، «نیک» و «لیبرا» در طول داستان با حفظ شاکله شخصیتشون (چیزی که هویتشون رو میسازه و اگر تغیییر کنه شخصیت از بین میره) از نظر درونی پیشرفت می‌کردن و لذت مشاهده یک تغییر و تحول درونی رو (بدون اینکه به سبک صدا و سیمایی تحول آنچنانی داشته باشن) به ما هدیه می‌دادن. شخصیت‌های منفی داستان هم یک نکته مثبت دیگه بودن؛ در داستان ما با دو گونه خاص از شرور روبه ‌رو بودیم: شروری که شروره و شروری که چاره‌ای جز شرور بودن نداشته (و حس دلسوزی مخاطب رو هم برمی‌انگیزه) و نویسنده به زیبایی تونسته این مسئله رو نشون بده که شرورها، خودشون رو شرور نمی‌دونن و باور به خوب بودن خودشون و اهدافشون دارن.
قلم و متن: ⭐⭐⭐⭐
دلم میخواست پنج بدم ولی دقت کنید که ستاره ها به نسبت همدیگه داده شدن؛ یعنی که قلمش به طور کلی پنجه ولی در مقایسه با خود داستان وبقیه عناصرش، چهاره. قلم داستان، برعکس بعضی از کتاب‌های تآلیفی، بی‌خود ساده‌سازی نشده و نویسنده ابایی از استفاده از کلمات فارسی‌ای که ممکن هست خیلی بین گروه سنی مخاطب رایج نباشت (مثل غور) نداره و هرچقدر از خوب بودن این کار بگم کم گفتم! تنها مشکلی که قلم داستان داشت شاید این بود که اتفاقات بین کلمات گم می‌شدن و روان بودن خوانش داستان کم می‌کردن؛ گرچه این مسئله بیشتر توی صد صفحه‌ی اول جلد اول، به چشم میاد و اون برگزیدگانی که صد صفحه‌ی اول رو بگذرونن، لیاقت غوط‌ور شدن در انوار رنگی کتاب رو دارن.😇
پایان‌بندی: ⭐⭐⭐⭐⭐
گریه کردم؟ بله، خیلی! اما راضی هم بودم؟ بله، خیلی. پایان بندی داستان یه شالوده‌ای بود از همه چیزهایی که باید باشه. پایان داستان هم جایی برای امید به آینده باقی گذاشت و هم جایی برای بریدن از گذشته و خلاصه که داستان قوی تموم کرد. گرچه هنوز خیلی از نظر روحی زخم خورده‌ام که خیلی دقیق پایان رو تحلیل کنم.
طرح داستان: ⭐⭐⭐⭐⭐
انسجام طرح انقدر عالی انجام شده بود که حد نداره. توی خیلی از کتاب‌ها این مسئله وجود داره که خواننده آخر سر نمی‌فهمه این داستان اصلا چرا شروع شده و این شخصیت‌ها چرا دارن یه کارای خاصی رو میکنن! ...نبود طرح یا کمرنگ بودنش توی داستان یکی ازون ضعف‌هاییه که به هیچ عنوان نمی‌شه ازش چشم پوشی کرد و خدا رو شکر که طرح اصلی این داستان به همراه طرح های جانبیش تونستن پیوستگی خودشون رو حفظ کنن و در انتهای داستان به هم بپیوندن.
فضاسازی:⭐⭐⭐⭐
فضاسازی داستان، به تناسب قلمش می‌تونست کمی بهتر باشه؛ گرچه یک جاهایی کاملا حس می‌کردم نویسنده به عمد خواننده رو از نظر احساسی، از داستان دور می‌کنه اما در قسمت‌های دیگه، تمرکز زیاد رو شخصیت‌ها باعث شده بود که فضای اطراف یه مقدار گم بشه.
کلیت: ⭐⭐⭐⭐⭐
کوارتت یه اثر برجسته‌اس! نه فقط نسبت به کارهای تآلیفی بلکه حتی نسبت به خیل عظیم کارهای ترجمه‌ای. ایده‌ی کوارتت یک ایده‌ی نابه و شخصیت‌هاش زنده‌ان و نفس می‌کشن و زندگی باهاشون رو به هر آدم عاقل و کتابخونی توصیه می‌کنم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Amal.
11 reviews1 follower
June 19, 2022
What have u done to me Arminachen. WHAT HAVE YOU DONE TO ME (4.9 of 5 ‘cause they didn’t kiss(U KNOW WHO)).
Profile Image for Sahra.
150 reviews3 followers
July 16, 2025
داستان از جایی شروع میشه که جری و تیم جدیدشون دارن سعی میکنن ماموریت هایی که به عهده‌شون گذاشته شده رو به خوبی پیش ببرن
از طرفی نیک عملا از صفحه روزگار محو شده
و لیبرا تحت آموزش بکو برای یادگیری آمیزش قرار داره و مستقیما باید به شخص پدر گزارش بده
از طرفی دیگه سرنوشت اولین بنیانگذاران مدافعان رو برای اولین بار از زبون یه روح داریم

خب من بالاخره از لحاظ روحی توی موقعیتی قرار گرفتم که بتونم ریویو بنویسم البته تقریبا
درسته که چند ساعت اخیر هر بد و بیراهی که فکرش رو بکنید نثار روح نویسنده کردم ( البته با عرض معذرت ولی خب وقتی داشتید شخصیت های مورد علاقه‌ و روح‌ خواننده رو تیکه تیکه میکردید انتظار دیگه داشتید ؟) اما نمیتونم بی انصاف باشم
موقع خوندن این جلد بعضی وقت ها فکر میکردم شاید نویسنده عوض شده باشه
یعنی این حجم از بلوغ پختگی و تغییرات واقعا غیرمنتظره بود
انگاری نویسنده غرهای من برای جلد اول رو خونده باشه و بگه خب الان برات درستش میکنم
شخصیت پردازی ها رو کامل کرده بود
یه بک استوری با جزییات کامل نوشته بود که از لحاظ میزان تراژدی با داستان اصلی در رقابت بود
اخ مورتیس... بوریس.... سموئل ....
حتی نمیدونم برای کی باید بیشتر غصه بخورم
با این که دوتا خط زمانی داشت هردو خط جذابیت خودش رو داشت و مشتاق ادامه دادن بودی
خط داستانی جلد دوم واقعا جذاب بود نقشه ها اتحادها خیانت ها همه و همه عالی بودن
ترکیب نیک و جری و لیبرا واقعا خوب بود
احساسات شخصیت ها قلب آدم رو به درد می‌آورد
برای شخصیت پردازی هم اینجوری بود که انگار نویسنده اول داستان می‌گفت شخصیت هام رو دوست نداری؟ عیب نداره
ذره ذره با نشون دادن گذشته و احساساتشون کاری‌ میکرد عاشق همشون بشی و در نهایت همه رو تیکه پاره کرد
واقعا دلم میخواد به خاطر غم داستان و ساعت هایی که گریه کردم از امتیاز کتاب کم کنم
اما خب هرچقدر هم نخوام قبول کنم بخشی از زیبایی کتاب به همین مرگ ها بود
اخ قلبممممممم
(دوست عزیزم که این رو معرفی کردی هیچوقت نمی بخشمت)
پایان داستان هم واقعا دوست داشتنی بود
یه نکته جالب دیگه که من تقریبا وسطای داستان متوجه شدم این بود که فصل های کتاب به نام کتاب های مختلف نامگذاری شده بودن
رمنس داستان هم به اندازه کافی بود در حدی نبود که دل ادم رو بزنه ولی خب کاملا حذفش نکرده بودن
مگه میشه زندگی بدون عشق باشه و انواع عشق رو داشتیم
عشق زن و شوهری که سال ها باهم زندگی کردن
عشق خواهر و برادری که خون مشترک نداشتن
عشق بین دوست‌هایی که هیچوقت پشت هم رو خالی نکردن
عشق بین پدر و پسر پدربزرگ و نوه
و
عشق پرنده کوچولویی که رویای ازادی رو داشت و میخواست همه آدم‌ها رو نجات بده
این که نویسنده نشون داده بود تعصب کورکورانه چطور میتونه جون آدم‌های زیادی رو بگیره رو دوست داشتم
اشاره های کتاب به ایران هم درسته یکم برام جدید بود ولی دوست داشتم
انقدر همه چیز کتاب عالی و خوب بود که واقعا نمیدونم چی بگم جز اینکه
درسته کتاب طوری قلبتون رو تیکه پاره میکنه که هیچ وقت ادم سابق نمیشید
درسته که جلد اول ناامیدتون میکنه
احتمالا
اما همه اینا ارزشش رو داره که این مجموعه رو بخونید

چون این داستان درباره خدایی که جون انسان های زیادی رو قربانی اهداف متعصبانه خودش کرد و شیطانی که فقط به این دلیل ت��دیل به شیطان شد که رفتار نامهربون بقیه با اون عادلانه بشه
Profile Image for Melen Afshar.
16 reviews
August 4, 2023
توی قلب تاریکی
اون جا که هاله ای روشن نیست
اون جا که مرگ هم جا مونده
ولی هنوز وقت رفتن نیست
نه هنوز وقت رفتن نیست
هنوز جای من و تو اینجاست
مادر خونست، کوچولوی من
هنوز این جا خونه ی ماست...


کوارتت یعنی خانواده.
کوارتت یعنی عشق و نفرت، کمبود و بقا، جرم و کینه.
اعتماد!
کوارتت یعنی دین و ایمان، ایمانی که سر تا سر رنج است.
شیطان در جلد انسان.
انسان در جلد شیطان.
برای من کوارتت یعنی لاجوردی، سپید، سرخ. یعنی آبی دریاگون،مذاب و باد مانند.
تو نمیدونی چی میگم نه؟ چون خانوادتو مثل من از دست ندادی.
از چی برات بگم؟ رنج مادری؟ دستان خونین پدری وقتی فرزندش را در آغوش کشیده بود ؟ مردی که بیست سال در سایه ماند تا خون پدر و مادرش با ناعدلاتی بر زمین نماند؟
از دختری بگویم که خانواده اش فکر میکنند مرده است و برایش سوگواری میکنند؟ یا از مردی که معشوقش را از دست داد و پیر شدن خودش را در جوانی دید؟
خانواده مفهوم عجیبیست.عشق به خانواده چطور؟
لیلی بابات راحت خوابید؟
ایتن الگوهای زندگیت آرامش دارن اونجا پسرم؟
جری تونستی خودتو ببخشی؟

اگه میخوای که عاشق بشی کوارتت رو بخون یک بار تا ابد ده بار برای همیشه~
شخصیت پردازی....دیالوگ نویسی.......حالت رفتاری شخصیتا..... اخلاقیات.......از کدومشون بگم بری سمتش؟
نویسنده ایرانیه! اولش باورت نمیشه ولی بعد میفهمی چقدر قدرتمنده،توهم میزنی که نکنه اسم نویسنده اشتباه تایپی باش!!! همچین قلمی آخه....
از حرفاشون بگم تا بفهمی با چی طرفی! پس با دقت بخون~

(بدترین قسمت از دست دادن آدم‌ها، فقدان صدای‌شان بود.)

(با خرد خانه ساخته میشود، با درک استحکام میبابد.)

(چرا که مرگ انتهای همه چیز است و من نهایتم.)

(ما نمیدانستیم،ولی نپرسیدیم هم.
آیا تاریخ این نادانی را بر ما خواهد بخشید؟)

(در قصه ها همه رستگارند و در تاریخ همه گناهکار.)

(یعنی زمانی که به قلب تاریکی سقوط کنی،تماشای روشنایی جهان برایت این اندازه دشوار میشود؟)

فقط چند خط از این شاهکار تکرارناپذیر هنوزم دو دلی؟بلند شو فقط بلند شو الان وقتشه.
Profile Image for writtenbyshana.
73 reviews44 followers
December 11, 2022
یه روز خوب درباره اش مینویسم. درباره روزایی که توش زندگی کردم
Profile Image for MohammadAli .
3 reviews
August 6, 2023
من توی این دنیا زندگی کردم. با فایلن و لیبرا «جزیره ارث بابامونه» رو فریاد زدم.
جری رو «شش هفتم عزیزم» خطاب کردم و در گوش نیک هرچند که صدامو نمی‌شنید نجوا کردم«تو تنها نیستی».
دنیایی که پر از عشق بود. حتی به غلط و اعتقاداتی که درست نبودن. حتی با اشتباهات ریز و درشت همه کسانی که اون رو ساختن. و در اخر؟ تنها چیزی هم که اون رو نجات می‌داد عشق بود.
دنیای جدید رو کسانی خلق کردن که سرانجام به اشتباهاتشون پی بردن؛ یا در نهایت کار درست رو انجام دادن و به یه اسطوره تبدیل شدن.
و حالا چی باقی‌مانده؟ بازمانده‌ای که نه بخاطر قدرت هاله، که بخاطر قدرت تحمل رنج از دست دادگانش ماند تا راهنمای دنیای جدید باشد. دختری که تمامش را به ارث برده از کسانی که هرگز ندید. پسری که هنوز خانواده‌ای مستحکم نداشت و همان رو دست داد. یا پدری که فقط یک دردانه برایش باقی‌مانده.
اما در نهایت همه این‌ها، سرنوشت جزیره ختم به‌خیر شد. دنیایی به سعادت رسید. و داستان...؟ نه این داستان حداقل برای من، هرگز تمام نمی‌شود.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Helen Praspro.
121 reviews18 followers
June 22, 2025
بعدا سر فرصت مناسب شاید ریویو طولانی نوشتم. درحال حاضر؟ حس می‌کنم یکی از بهترین فانتزی‌های ممکن برای خوندن بود. برعکس جلد یک، شخصیت‌ها و با هم قاطی نمی‌کردم. همه چیز درست و کافی بود. مونولوگ درونی‌ها درست بود. نتیجه‌گیری ها دقیقا می‌نشست توی عمق وجود آدم. پایان رو دوست داشتم. فلش‌بک‌ها؟ عاشقشون شدم.
سخن آخر اینکه نیبرا برای من شیپ کنونیه که فقط فرصت و آرامش می‌خواست برای sail کردن که خب نداشتن متاسفانه.
Profile Image for Mahdis.
155 reviews
February 7, 2024
کتاب اول زیبا بود. کتاب دوم خارق العاده…
نحوه چینش داستان و پیچش های داستانی واقعا خیلی جذاب بودن
از تک تک صفحاتش لذت بردم.
دنیایی که آرمینا صالحی ساخت و بهش پرداخت پتانسیل اینو داره که باز روش مانور داده بشه
واقعا پیشنهادش میکنم
Profile Image for Zohal.
11 reviews2 followers
December 1, 2025
«پسرک افغان غمگین نگاهش می کرد. چه کسی خاک مرا نجات می دهد؟ آرزویش را، خودخواهانه، در تار و پود ذهن هر کس که صدایش را می شنید، یافت: کسی که خاک پسرت را نجات دهد. بقیه مثل او فرار نکنند، بقیه خاموش نشوند.»

سخته در مورد کتابی بنویسی که حدود یک ماه باهاش زندگی کردی، تمام کتاب را وحشتناک تر از جلد قبل پر از هایلایت، خط خطی و استیک نوت کرده باشی و با اخرش سعی کرده باشی بغض نکنی .
کوارتت دنیایی پر از نور ها، هاله ها و رنگ های درخشان بود دنیایی که در پس تمام این نور ها و هاله ها افرادی بودند که برای نورشان می جنگیدند تا خاموش نشن، برای اینکه از نور هم محافظت کنن.
_ نمی ذارم خاموش بشی.
_گفتی هیچ وقت.
_گفتم هیچ وقت.

روابط و شخصیت ها :


* سوشیانس و مورتیس

« هر بهایی که کائنات در ازای هانا طلب می کرد من بارها و بارها می پرداختم.»
از این دو شروع کردم چون زیباترین روابط کتاب را داشتن و داینامیک رابطشون اینجوری بود که:
زنی که میره بیرون می جنگه و مردی که می مونه تو خونه. ( این را خود نویسنده گفته بودند.) سوشیانس نماد صلح بود، می جنگید وقتی همه تسلیم شده بودند، می جنگید وقتی کسی نمی دید تاریکی به کدوم سمتِ ولی اون می دونست و توی تارکی می جنگید. ما سوشیانس را داشتیم، زنی که می جنگد، حتی وقتی نمی جنگد.
و جملاتی که مورتیس به کار می برد زیباترین جملاتی بودن که یک نفر می تونست در مورد سوشیانس بگه .
« حتی زمانی که در عمق تاریکی بود، نور به دنیای من پاشید. او خاموش شد، من سوگواری گردم، و او جنگید. سوشیانس این گونه زنی بود. جنگنده تا مغز استخوان.
حتی زمانی که نمی جنگید. »

* جری/ لیبرا / نیک

_جری و نیک
« تو تنها نیستی.»
بذارید از محبوب ترین شیپ همخوانی شروع کنم : جرک
جری و نیک بهترین ترکیب واسه هم تیمی بودند چون حتی وقتی کسی موضوع بحث را نمی فهمید، این دو بدون حرف با یک نگاه می دونستند کار درست چیه.
_جری و لیبرا
« جری نگاهش را از کتابش برنداشت. رابطه او و لیبرا این گونه بود : یکی حرف میزد، آن یکی کتاب می خواند.»
توی کتاب بار ها به جنس رابطه خواهر و برادری این دو اشاره میکنه، و جوری که از هم محافظت می کردند و حواسشون بهم بود را جدی نتوانم. ( حسودی چیه؟)
فکر کنین لیبرا ساعت شش صبح دم خونه جری چون فقط نگران و عصبی بود، می تونست بره خونه جری اینگار که یه سرپناه امنی واسش محسوب می شد.
_ نیک و لیبرا
« لیبرا به ریشه های جان نیک چنگ زده بود، از ژرفای وجودش هاله هایش را بیرون کشیده بود. هر کسی به چنین عمقی از وجود دیگری راه نمی یافت. ربطی به قدرت لیبرا نداشت، از پذیرش خودآگاه نیک بی نیاز بود.
این پیوند میان دو روح بود.»
خب دیگه فکر نکنم لازم باشه در مورد پیوند میان دو روح نیک و لیبرا حرف بزنم؟
دیالوگ های بین این دوتا و فصل چگونه فولاد آبدیده شد قطعا از مورد علاقه ترین هام هستن.


*اعتماد

«بهم اعتماد داری؟»
« دارم.»
توی این کتاب اعتماد عنصری هست که اگه حتی یکی از کارکتر ها این اعتماد را نداشت، کتاب پیش نمی رفت و همه چیز بهم می پاشید و این حجم از جملات « دیر نکن.» « بهت اعتماد دارم.» « گرفتمت.» « حواسم بهت هست.» که از اعتماد بین کارکتر ها ریشه گرفته بود زیباترین جمله های کوتاه کتاب را می ساختن.

*نثر
«خنجر با سهولت میان دو کتف لغزید. لایه های گوشت و عضله متوقفش کردند. نه ستون مهره ها. از کنارشان سر خورد و رگ ها را درید. قلب، وحشیانه و سردرگم، کوبید. خون بیرون پاشید. نالید. در سرش کسی جیغ کشید. دیگری به سینه اش چنگ انداخت. یک نفر زانو زد. یک نفر خون بالا آورد.
یک نفر مرد.
این تمام ماجرا بود.»
نثر این کتاب اینقد زیبا و دلنشین بود که می تونستی بار ها و بار ها جملات را بخونی، اونقدر زیبا همه چی شرح داده شده بود که کامل احساسات رسانده می شد و تو باید خودتو کنترل می کردی که اشک هات سرازیر نشن.

_ولی صحنه ها ی مبارزه و جنگ در بعضی جاها خیلی سخت واسم تصویر سازی می شد و باید بارها می خوند تا بتونم یه چیزی را تصور کنم.

_جلد دو از همون آغاز نشون میده که چقدر قوی تر جلد یک هست. جلد یک بیشتر حالت مقدمه داشت و جلد دو داستان اصلی، شما در جلد دو پاسخ تک تک سوالاتی که داشتید را می گیرید و جاخالی باقی نمی مونه.

_ جری، نیک، لیبرا که هر چه داشتند وسط گذاشتند.
لیبرا که گفت نمی ذارم خاموش بشی.
جری که حواسش بود.
نیک که تا تهش جنگید.
بکو و رادی که از دست دادند و جنگیدند.
روژان که نمی خواست زنده بمونه، ولی برگشت و این بار تا اخرش موند.


در پایان :

« ما قرار گذاشتیم که نور باشیم، مهم نیست که شب چقدر تاریکه.»
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Zara *:・゚✧.
26 reviews1 follower
July 15, 2022
«پسر ویولن را بین چانه و شانه‌اش جا داد. چشمانش را بست، آرشه را روی ویولن گذاشت. شعله کشید.»
و این دقیقا کاری بود که آرمینا سالمی با جلد دوم کوارتت و قلب من کرد.
من برای خوندن این جلد خیلی ذوق داشتم چون جلد اول واقعا با ضربه‌ی بدی تموم شد و من رو با جیغ‌های خفه شده‌م ول کرد🥲 این جلد دو روایت رو جلو می‌بره؛ یکی داستان اصلی و اون یکی داستانی از گذشته. راستش رو بگم اولش به صورت اعصاب خردکنی گیج می‌زدم. انگار داشتم کتاب رو بدون عینکم از دور می‌خوندم. به صفحه ۹۲ که رسیدم کاملا دیوونه شدم. و وقتی رسیدم به صفحه‌ی ۱۲۷ به صدای گوش‌نواز کلیک کردن تکه‌های پازل توی ذهنم گوش کردم‌ و اشتیاق دوباره منو در بر گرفت.
شخصیت‌پردازی این کتاب فوق‌العاده‌ست! (و منم که عشق شخصیت‌پردازی…) هیچ شخصیتی شبیه اون یکی نیست و تو به تمامشون وابسته میشی(به جز دو نفر🙂🔪) من عاااشق شخصیت‌ها(قدیمی و جدید) و روابط بینشون شدم. و حتی بیشتر از همه عاشق اون روایت گذشته و سوشیانس و مورتیس و بوریس.
این کتاب تو رو کاملا با خودش روی موج‌هاش همراه می‌کنه. طوفان میاد، موج‌ها خشمگین می‌شن، آروم می‌شن، نوازش می‌کنن. و تو می‌خندی، جدی میشی، لبخند می‌زنی، می‌ترسی، گریه می‌کنی.
طرز نوشتن نویسنده واقعا دوست‌داشتنیه. کلماتی که استفاده می‌کنه یا تشبیه‌ها و توضیف‌هایی که واقعا منو متعجب می‌کنن. هیچ چیزی به نظر من افراطی نیومد. همه چیز سر جای خودش بود. داستان شروع شد و با بهترین پایان ممکن تموم شد و من موندم درحال زل زدن به دیوار اتاقم و مرور تک تک لحظه‌های کتاب.
شاید اگه کمتر به کتاب علاقه داشتم می‌تونستم راحت‌تر یه متن درباره‌ش بنویسم🥲😂 ولی در آخر تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه چقدر شگفت‌انگیزه که به نویسنده‌ی جوون ایرانی همچین دنیایی رو خلق کنه!🥹✨ اینا از اولین کتابای آرمینا سالمی بودن ولی من یک درخشش سحرآمیزی درون این نویسنده می‌بینم که بهم میگه قراره با کتاب‌های بعدی نویسنده که خیلی خیلی بهتر خواهند بود، مستفیض بشم.
عاشق نویسنده‌هاییم که چه خواسته چه ناخواسته من رو دوباره و دوباره عاشق نوشتن می‌کنن و بهم امید و انرژی میدن. انگار توی گوشم زمزمه می‌کنن؛ من بهت اعتماد دارم:)

پ.ن: و نه. من نمی‌خوام در مورد اون صحنه حرف بزنم که دقیقا شبیه قسمت آخر stranger things بود و قلبم رو به درد آورد🚶🏻‍♀️
Profile Image for KiMia.
15 reviews1 follower
July 2, 2022
کتابی که هر چند دقیقه می‌بندیش و میذاریش رو سینت و نفستو بند میاره، کمتر از پنج ستاره حقش نیست. خوشحالم که جلد دو رو خوندم چون اگر نمی‌خوندم به نظرم چیز ارزشمندی رو از دست داده بودم.
این مدل روایت از چند دید مختلف رو خیلی دوست داشتم. اجازه می‌داد آدم‌ها رو درک کنی و همزمان که به دونه‌دونه‌شون فحش میدی، غمشون رو حس کنی.
Profile Image for Willow.
49 reviews11 followers
July 5, 2023
حقیقتا دلم میخواد بمیرم.
Profile Image for niloo.
84 reviews13 followers
July 7, 2024
نیاز به تراپی دارم
Profile Image for Romi :) "Woman. Life. Freedom".
57 reviews
August 15, 2022
شاید نامه کریستوفر راه رو نشون می‌داد.
من با کوارتت نهایی گریه نکردم، ولی غمی رو تجربه کردم که برام لبخند آورد. این قشنگ بود که تهش همه به باوری رسیدن که یه عمر دنبالش می‌دوییدن. جری باور کرد تنها نیست، ناکر باور کرد کافی بود، نیک باور کرد که هر چی هم که بشه یه نفر هست که بگه هیچ‌وقت، بکو واقعیت رو دید، فایلن نیک رو دید، ویریدیس جری رو دید، روژان امید رو دید، ایتن کمی دنیا رو دید. چهارخالق جاودان شد، سرانجام همه متحد شدن. علاقه‌هاشون رو کنار نذاشتن. اسماشون رو آوردن و نشون دادن. آدمی که بودن رو کنار نذاشتن. انقدر نوشته بود که دوست داشتم اینجا از کتاب بنویسم ولی. بنظرم کل چیزی که کتاب به من نشون داد کافی بود. این کافی بود:
_سلام تربچه.
عجیبه که آدم لحظه‌های آخر چه فکرهای ترسناکی به ذهنش می‌رسه. می‌خواستم برات از انجیل بنویسم، می‌خواستم بنویسم "هراسان مباش، چراکه من با تو هستم" و قلم نچرخید. می‌خواستم از جنگ برای مسیح و خدای مسیح بگم و کلمه‌ها انگار که دروغ حناق باشن، توی گلوم گیر کردن. و الان تازه فهمیدم که تمام این مدت دروغ می‌گفتم.
دروغ بود. این‌که فکر می‌کردم برای خدا می‌جنگم، برای مسیحیت می‌جنگم، دروغ بود. الآن که توی تاریکی نشسته‌م و به‌زحمت کلماتم رو روی کاغذ می‌بینم، انگار واضح‌تر از همیشه می‌بینم. من داشتم برای آدم‌ها می‌جنگیدم. برا من مهم نبود که این آدم‌ها کاتولیکن یا نه، مسیحی‌ان یا نه، حتی، خدا من رو ببخشه، خداپرستن یا نه. من فکر می‌کردم این جنگ قراره دنیا رو جای بهتری کنه و الآن تازه فهمیدم هیچ‌وقت به این فکر نکردم که چه آدم‌هایی ساکن این دنیای بهترن؟ چه اهمیتی داره که چه آدم‌هایی ساکن این دنیای بهترن؟
دارم با خودم فکر می‌کنم... بذار آدم هارو نجات بدیم.
بعد درباره خداها دعوا می‌کنیم.
اجازه بده با آیه‌ی دیگه‌ای از انجیل با تو خداحافظی کنم: "و اینک این سه باقی می‌مانند: ایمان، امید، و عشق. اما بزرگترینِ اینان عشق است."
تو مسیحی بهتری باش. مثل من یادت نره که بزرگتر از ایمان، عشقه.
و بدون که من تا لحظه‌ی آخر عاشقت بودم.
کریستوفر تو

بندیکت نیک و رها لیبرا.

توی قلب تاریکی
اون‌جا که هاله‌ای روشن نیست
اون‌جا که مرگ هم جا مونده
ولی هنوز وقت رفتن نیست
نه، هنوز وقت رفتن نیست
هنوز جای من و تو این‌جاست
مادر خونه‌ست، کوچولوی من
هنوز اینجا خونه‌ی ماست...
خونه، وطن، مادر
آغوش همیشه امن
یادت نره این‌جاست
هنوز این‌جا خونه‌ی ماست...

هرقدر هم وضع وخیم شود، باز هم این‌ها دوستان ما هستند و این‌جا وطن ماست.

(August 15, 2022.. 16:11)
+thanks.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Sahba.
20 reviews9 followers
August 15, 2022
چیزی نمی‌تونم بگم؛ فقط یکی جلوی اشکامو بگیره:"")💔
Profile Image for Ayda.
60 reviews19 followers
October 31, 2023
بعدا میام ریویو می‌نویسم چون حالم بد.
Profile Image for Amir.
136 reviews77 followers
April 1, 2024
مدتی دیگر در این مکان ریویو قرار می‌گیرد
2.5
منتها از اون مدل‌هاییش که به بالا گرد می‌شه
2 reviews
August 15, 2023
هیولا ها انسان هایی اند که در هم شکسته و دوباره سرهم شده اند؛ به دست اشخاصی که بلد نبودند چه طور باید انسان بسازند.

این کتاب واقعا خوب نوشته شده و ایده هاش شخصیت پردازیش و دنیاسازیش واقعا محشره
چیزی که برای من خیلی خیلی جذاب بود ایده ی اولیه داستانه. مثلث برمودا درواقع یه جزیره برای مستعد هاست؛)
و جوری که داستان راجب صلح و جنگ حرف میزنه.
دنیاسازی کتاب واقعا عالیه تو میتونی خودت رو کاملا توی جزیره تصور کنی توصیف ها از هاله ها از موقعیت های مختلف از احساسات شخصیت ها واقعا عالیه
هرچند من از نقشه ی اخر کتاب واقعا راضی نبودم میتونست خیلی بهتر باشه ولی باور کنید نقشه ی اخر کتاب کم اهمیت ترین چیز راجب کتابه و به هیچ عنوان دلیل نمیشه که بیخیال خوندنش شید یا حتی تصور جزیره رو براتون خراب کنه
و شخصیت پردازی این کتاب به معنی واقعی کلمه عالیه.
برای تک تک شخصیت ها فکر شده تک تکشون داستانی دارند تک تکشون واقعی تر از یه ادم واقعی هستند.
برای اسم شخصیت ها که قطعا یکی از نکات قوت کتابه خیلی فکر شده و اسم هاشون شخصیتشون رو توصیف میکنه
و اسم هاشون به زبان های مختلفیند؛))) این قشنگ ترم میکنه اسم هارو
رشد شخصیت ها توی کتاب واقعا زیباست
روابط توی این کتاب محشرند
بین همه ی این ها جالب ترینشون به نظر من رابطه ی(یه کوچولو اسپویل شاید؟خیلی نیست ولی اگه حساسید میتونید برید پاراگراف بعدی) نیک و سروی دی هست شخصیت هردوشون به شدت جالبه و نوع رابطشون دقیقا مثل دشمنی نیست و با اینکه صحنه سفید و سیاه رو تو ذهنم میاره واقعا بنظرم هیچکدومشون سیاه یا سفید یا حتی خاکستری نیست.
این دونفر در عین اینکه در تضاد همند انگار که از یه جنس باشند ولی تفاوت محیطی و واکنششون به اتفاقات به شدت باهم فرق داره
(اسپویل تمومه)
"از رویا بیا بیرون! من از اون پسرهای بد قصه نیستم که با عشق پری چهره ای نور الوهیت بهم بتابه و رستگار بشم! تا کی میخوای منو به خاطر بلاهت خودت سرزنش کنی!"
میخواستم به نیک بگم توی جلد یک توقعم ازش دقیقا پسر بد قصه بود که با نور الهی لیبرا عوض میشه:)
ولی نیک اینطوری نیست توی جلد دو خیلی بیشتر با شخصیت نیک اشنا میشید و متوجه میشید شخصیتش خیلی بیشتر از این چیز هاست
شخصیت نیک از جالب ترین شخصیت های کتابه
توی جلد دو با تار و پوت نیک دلیل کارهاش و خیلی چیزهای دیگه اشنا میشید
جری هم حقیقتا انگار خدایان انداختنش وسط زمین تا ببینند یه انسان چقدر میتونه درد رو تحمل کنه؟
لیبرا هم نه کاملا در تضاد سفید ولی در تضاد اون تصور سفید مطلقیه که ازش دارید یه سری موقعیت ها پیش خودم میگفتم اوه بعد این احتمالا بره و زندگیشو در تیمارستان ادامه بده ولی نه لیبرا از پسش بر اومد بنظرم فقط هاله ی لیبرا نیست که از حس گر های دیگه قوی تره از لحاظ روحیم قوی تره
جوری که لیبرا پیشرفت کرد رو واقعا دوست داشتم جوری که همه ی شخصیت های کتاب تغییر کردند رو واقعا دوست داشتم
کتاب دوتا خط زمانیو دنبال میکنه گذشته و حال
و توی خط زمانی گذشته با شخصیت هایی اشنا میشید با داستان هایی اشنا میشید که دلایل کامل و حتی زیادی ای برای خوندن این کتاب هستند بله لیاقتشو دارند شخصیت های این کتاب لیاقت این رو دارند که تمام مردم دنیا داستانشون رو به خاطر بسپارند
Profile Image for Kian.
24 reviews
August 7, 2023
خب سلام مجدد بریم سراغ ریویو کوارتت نهایی جلد ۲.
به معنای واقعی رومخم بود پایانش به شدت دپرس کننده و شوک کننده بود اصلا نمیتونم وصفش کنم واستون، دوست دارم بگم سلامت روانتونو دوست دارین سمتش نرین ولی نمیتونم از خوندنش محرومتون کنم😂🥴.
از اول شروع میکنم باهم بریم جلو بهتره.
خب اونایی که جلد ۱رو خوندن قطعا عیب و ایرادشو میدونن بیشتر روی فضاسازیش بوده که مطلب به مقدار واضح بیان نشده یا بالاخره گنگ بوده و سوالاتی مبهم بود برامون و و و ..... میدونم حق دارین رومخ منم بود ولی جلد اولش انگار مقدمه بوده باشه یا اینجور نگاه کنین بهش که نویسنده جلد اول رو فقط نوشته و معرفی کرده تا با جهانش و کرکترا اشنا شیم و در جلد دو میاد هرکدوم از کرکترهارو فلش بک از زندگیشون میزنه از گذشته و اسامی و زجرها و .... پس خیالتون راحت که قراره کم کم به ترتیب جواب هارو متوجه بشین.
برای خودم من بازم چون از همخوانی عقب افتادم و نتونستم با بقیه پیش برم یکم مشکل بود بعضی جاهارو نمیفهمیدم ولی بهم میگفتن و اوکی میشدم. سیر داستانی خب بهتر شده بود خیلی از جلد۱، هیچ جمله ای و نکاتی که گفته شده بود اضافی نبود همشون لازمه خوندن برای گرفتن پوینت های ریزی بود که در کتاب بهش اشاره شده بود.
کرکترا خیلی زیاد بودن بخاطر همین اگر گیج میشین نرماله😂💔و در چپتر های اخر دیگه فلش بک هایی که از کرکتر ها خورده بود قاطی داستان فعلی میشن و قشنگ از اونجا باید اماده باشی و خونسرد چون قراره یه شوک عصبی زیادی بهت حمله کنه😂🥹
برای من روندش اروم نبود ولی تند هم نبود اونطوری که میخواستم باشه.
از اواسط کتاب خیلی بیشتر جوون گرفت داستان حتی بیشتر از قبل و بعضی جاها حرکت هایی میدیدم که میگفتم الان دیگه وقتشه اتیش بزنم کتابو و متسفانه باهات هست این حس چون دیگه نمیتونی کنار بذاریش و ذهنت درگیره اون کرکتره الان و این حسو داری تا اخر کتاب که روانی میشی🙂به معنای واقعی کلمه ذهنت تهی از هرچیزی دراطرافته و مات میمونی چرااااا الان اینطوری شد، فلان شد....
فضاسازیش میگم خوب بود، بی نقص نه ولی بهتر از قبل بود ولی از طرفی شخصیت ها خیلی روشون کار شده بود و زمان بندی لاین ها خیلی حساب شده و خفن بود من از این نظر راضیم از خانم سالمی.
جاافتادگی و پیشرفت قلم نویسنده رو میشد حس کرد از حق نگذریم❤️
شوخی با کلمات به‌جا، القا کردن حس کرکترها رو میشد فهمید و میشد درکشون کرد حتی باهاشون زندگی کرد.
شاهد پختگی کرکترها بودیم که میشد فهمید ازشون هرکدوم به طریقی با برداشت های خودشون میخوان ایمان رو توی دلمون بکارن، امیدوارمون کنن، شیوه تلاش کردن برای رسیدن به خواسته هارو و از همه مهم تر عشق ورزیدن به همدیگه رو یادمون بدن ولی به روش خودشون که جالبش میکرد. پایانش ملموس بود و ناخوداگاه که میدیدم اشکم در میومد جا میخوردم خودم ولی اره دیگه اینم از کوارتت که باهمه خوب و بدیاش واسم لذت بخش بود....👨‍🦯
امتیاز من برای این جلد ۴.۵/۵
#کوارتت_نهایی
#معرفی_کتاب
Profile Image for Ketabzi.
11 reviews
August 15, 2023
کوارتت_نهایی ✨💎

🔸دیگر نوبت قصه‌ی من رسیده،چه‌بسا دیر هم شده باشد.من و خانواده‌ام بودیم که شروع داستان را رقم زدیم.ما بودیم که این جزیره را بنا کردیم.ما بودیم که نسل از پی نسل،تار و پود تاریخچه‌ی این مردم را تنیدیم. آن وقت تا این‌جای داستان هیچ‌کس درباره‌ی ما از خودش نپرسیده؛که بودیم و از کجا آمدیم؟ آن‌ها که از میانه‌ی داستان خارج شدند و به امروز نرسیدند،چرا و چه‌طور ترک‌مان کردند؟ آن‌ها که از میانه‌ی داستان به جنگ پیوستند چه‌طور؟

🔸دیگر وقتش رسیده. این قصه با خانواده‌ی من شروع شد و با خانواده‌ی من هم تمام می‌شود؛ما خادمان نور و تاریکی،ما که شیاطینی بودیم زاده‌ی فرشتگان و فرشتگانی بودیم از نسل شیاطین.
دیگر وقت جنگ این شیاطین و فرشتگان رسیده..‌.!

➖➖➖➖         ➖➖➖➖            ➖➖➖➖

🍃باید اعتراف کنم که من با جلد دوم کوارتت زندگی کردم،ارزش دوستی رو فهمیدم و عشق،تنفر و فداکاری رو بهتر شناختم!

🍃روابط شخصیت‌ها و روند داستان به من نشون دادن که نویسنده ارزش احساسات رو به خوبی درک کرده.

🍃شخصیت پردازی واقعا پیشرفت چشمگیری داشت،طوری که من با تک تک شخصیت‌ها رفیق شدم،خندیدم،احساسات‌شون رو تا مغز استخونم حس کردم و گریه کردم.

روی گریه کردن تاکید کنید لطفا!💔

🪷این کتاب به من یاد داد که آدم‌ها آمیزه‌ای از محاسن و معایبن.
🪷هیچ خوب مطلقی وجود نداره و هیچ‌کس هم از بدو تولد،شرور زاده نشده.

🍃ما توی این جلد،با گذشته‌ی شخصیت‌ها آشنا می‌شیم که باعث می‌شه اون‌ها رو بهتر بشناسیم و این یه تصمیم خوب از طرف نویسنده، واسه‌ی اثبات واقعی بودن کلمات و رفتاراشونه!

🍃من به شخصه دیالوگ‌های این جلد رو دوست داشتم،فهرست رو که باز می کردم با تک تک عنوان‌های هر فصل حس خوبی می‌گرفتم. ایده‌ی داستان برام جذاب بود و کار سختیه که بخوام انتخاب کنم به کل داستان چه امتیازی بدم.

🔸در یک کلام: لذت بردم و نزدیک‌ترین عددی که می‌تونم باهاش احساساتم رو در مورد این کتاب خلاصه کنم ۴.۵ از ۵ هست.
Displaying 1 - 30 of 41 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.