همه ی نشانه های شهر مدرن در تهران سده ی ۱۳۰۰ نمایان شد. سینماها، تئاتر ها، سالن های موسیقی، هتل ها، کافه ها، رستوران ها، پاساژها، مال ها، پارک ها، بلوارها و مهم تر از همه، آن شاهراه های اصلی و حیاتی: خیابان ها. اهمیت خیابانی با عظمت و به درازای خیابان ولی عصر در همین نکته ی اساسی نهفته است که شهروند شهر مدرن را در مسیری پر از تصویر، رنگ، بو و صدا، به خاطره ساختن و خاطره بازی دعوت می کند. خیابانی که یک قرن عمر دارد و قریب به بیست کیلومتر امتداد یافته تا جنوبی ترین میدان تهران را به شمالی ترین میدان آن وصل کند. کتاب «خیابان ولی عصر تهران؛ روایت های غیر داستانی» با دبیری «کاوه فولادی نسب» تجربه های شخصی نویسندگان مجموعه است از زیست روزمره ی خیابانی که همچون سندی زنده، تاریخ تهران را در خود جای داده است. این روایت ها اما ذکر مستند تاریخ از زبان مورخان نیستند، بلکه به مدد قدرت ذهن و زبان نویسندگانشان، روایت های ناگفته و حذف شده را برای خوانندگانشان به ارمغان آورده اند. «خیابان ولی عصر تهران؛ روایت های غیر داستانی» خیابان پر از خاطره را در پیوند عمیقش با عشق، رفاقت، سیاست، اقتصاد و زندگی روزمره روایت می کند. این کتاب تلخی و شیرینی های زیست فردی و جمعی مردمی که هرکدام بخشی از این خیابان را بیشتر از بخش های دیگرش در حافظه دارند، در گره گاه های تاریخی مختلف در بستری روایی بررسی می کند، آن هم در گذر از لایه های ذهن آنها که در نوشتن این روایت ها رسالتی در خود دیده اند.
تا جایی که من میدانم تمایز اصلی جستار با توصیف، شرح تجربه خود از مواجه شدن با موضوع جستار است.خب از بدبیاری ما ایرانیها است که تجربهی ما نسبت به جهان و شهر نسبت مستقیمی دارد با درک ما از سیاست و حاکمیت. مثلا همین تجربهی بیبرقی چند روز اخیر، اگر فقط تاکید جستارنویس در مورد تجربهی بیبرقی یک ایرانی مربوط به تاریکی و گرما باشید آیا میتواند تصویر جامعی ارائه دهد؟ خب نه. حذف سیاست از تجربه بیبرقی روزهای اخیر، یعنی ارائهی تصویری ناقص و کاریکاتوری. جستارهای این کتاب به غیر از ایرادهای تکنیکی که شاید بتوان از بعضی از آنها گرفت، ولیعصر را تقلیل داده است به چنارها، پائیز و درازی از تجریش تا راهآهن. خب این هم هست، اما چطور میتوان مثلا در هیچ کجای تجربهی ما از ولیعصر بیآرتیهای شلوغ و تراکم آدم و سرریز عصرگاهی مردم از شمال به جنوب آن را نباشد؟ ولیعصر فقط مسیر عاشقانه و چنار و جوی آب نیست.
راستش اصلا برنامهریزیای نداشتم برای خوندنش. تو کتابفروشی دیدم و از بعضی از جستارنویسهای مجموعه، قبلا چیزی خونده بودم و دوستشون داشتم، این شد که گشتم ببینم تو طاقچه یا فیدیبو هست یا نه. باز خیلی رندوم دیدم صوتیش هست و خب چون اسفنده و همش در رفتوآمدم گفتم خوبه که بگیرم و تو راهها گوش بدم. ولی خب این تناظر گوشدادن به جستارهایی دربارهی طولانیترین خیابون تهران، در حالی که کلافه تو راههای ماشینرو و زیرزمینی تهرانم، تناظر جالبی شد. جستار خود کاوه فولادینسب جالب بود. مال عباس کاظمی رو هم دوست داشتم که دربارهی قدمزدن و سیاست امر معمولی بود و این که در فرم جستار اینها رو نوشته بود خیلی جالبترش میکرد. «ناروایت بزرگ…» هم در کل این ایده که تهران با وجود این که از روایتهای مختلف ساخته شده ولی تهش الان شده یک ناروایت بزرگ و اینها هم جالب بود. جستار «ولی تو باور نکن» از نوید پورمحمدرضا هم خوب بود به نظرم. و خب عالیه عطایی هم که همیشه قلمش واقعا همهی توجه آدمو به خودش جلب میکنه. اینجا هم تو جستار «خواب سیساله» یکی از اون روایتهای متفاوت از ولیعصر رو گفته بود؛ روایت یک مهاجر افغان. بین جستارهای کتاب که اکثرا یا درگیر نوستالژی خیابون پهلوی با ردیف چنارها و نهرهاش بودن یا درگیر داستانهای ۸۸ و خیابون ولیعصر، جستار عالیه عطایی خیلی متمایز جلوه میکرد. من خودم هنوز موفق نشدم یه دور از تجریش تا راهآهن رو برم ولی تا همون یه باری هم که از تجریش تا میرزای شیرازی، ولیعصر رو رفتم پایین، باعث شد موقع گوشدادنش بتونم بهتر مابهازای کلمات رو جلوی چشمم بیارم. یا حتی مثلا این که ولیعصر یک وجه طبقاتی پیدا میکنه. ایشالا اسفند امسال دیگه تا خود راهآهن میرم. آهان اون خانهی مینایی (موزهی خیابان ولیعصر) رو هم دوست دارم برم ببینم.
کتاب شکل کشکول داشت از مقالههای خوب و عمقی مثل مقاله عباس کاظمی یا متن خاطره به قلم فوق العاده گیرای عالیه عطایی تا متنهایی که بیشتر حال و هوای دلنوشته ومرثیه داشت برای گذشته از دست رفته ولیعصر
این چند هوایی بودن یه خورده تو ذوق میزد تو طول یک پرواز کوتاه که البته یکی دو ساعت همتاخیر داشت خوندم