رمان در یک ظهر داغ تابستان دختری از بصره آمد نوشتهی جمشید خانیان میتواند به نوجوانان کمک کند کمتر احساس تنهایی کنند و به عشق با چشم دیگری بنگرند. عشق در دورهی نوجوانی حس مرموز، شیرین و عجیبی است که میتواند معنای زندگی را دگرگون کند و این داستان امکانی است برای تفکر، شناخت و روبهرویی با چالشهایی که آرزو دارید، نوجوانان هرگز تجربه نکنند. در این کتاب که به غلامحسین ساعدی و طاهره خانمِ عزیزش تقدیم شده، خانیان باری دیگر عشق را درونمایهی اصلی داستان قرار داده که همهی ماجراها و رویدادها تحتتأثیر آن اتفاق میافتد.
این چیزی که دارم مینویسم، نامه نیست، راز است.
خوبیاش همین است که نامه نیست. پس مال کسی هم نیست. یعنی برای کسی نمینویسمش. قرار هم نیست کسی آن را بخواند. خود من هم که دارم آن را مینویسم، بعد از تمام شدنش دیگر نباید بخوانمش. خواهرم که دو سال و چند ماه از من بزرگتر است گفت نوشتن هر رازی و سپردن آن به زمین یک شرط مخصوص به خودش دارد. شرط نوشتن این راز هم این است که دیگر خوانده نشود. و من هم گفتم باشد.
جمشید خانیان داستاننویس و نمایشنامهنویس است. کتابهای او افتخارات ملی و بینالمللی زیادی برایش به ارمغان آوردهاند؛ برگزیدهی شورای کتاب کودک، نشان طلایی لاکپشت پرنده و قرار گرفتن در فهرست افتخار IBBY لندن و مکزیک از آن جملهاند. خانیان نخستین نویسندهی ایرانی ادبیات کودک و نوجوان است که در سال 2018 به فستیوال کلاغ سفید مونیخ دعوت شد.
در رده سنی نوجوان کتاب قشنگی بود که شور و حال و حس عاشقی در یک نگاه دوران نوجوانی و حسادت با رقیب به خوبی توصیف شده بود سه پسر هم محله ای که با دیدن دختری عاشق خودش و موهای طلاییش میشن فقط تهش نفهمیدم راوی کی بود و یه جورایی غافلگیر شدم که چی شد
به نظرم کتابی بود که از نظر گفتار بسیار زیبا بیان شده بود ولی در انتهای کتاب نوشتار سخت و غیرقابل فهم شده بود و برای درک بهتر انتهای کتاب باید یک دور دیگر خوانده بشه. برای یک نوجوان نثر سختی رو آقای خانیان انتخاب کرده.
توقعم از کتاب بالا بود، خیلی خیلی بالا. قبل از این ادسون آرانتس رو خونده بودم و قبل از اون هم گفتگوی جادوگر بزرگ و طبعا انتظار داشتم مثل اونها باشه برام، اما خب نبود و این کمی ناامیدم کرد. تازه اونقدر از اسمش خوشم اومده بود که تقریبا ندیده و نخونده عاشقش شده بودم. شاید خیلی بیشتر ازش لذت میبردم، اگر با دید "اوه، این قراره شاهکار قرن باشه" سراغش نمیرفتم.
« آز- داز- ناز- راز… این راز است. این چیزی که مینویسم نامه نیست. راز است. » یکی از سه پسرعمو در حال نوشتن رازش است. خواهرش که بو برده این قنبرک زدن و سکوت پنج روزهاش بوی عاشقی دارد از او میخواهد هر آنچه اتفاق افتاده را بر کاغذ بنویسد و به خاک بسپارد تا حالش بهتر شود. ما شاهد رازی مشترک بین سه پسرعموی نوجوان در خطه آبادان پنجاه سال پیش هستیم. راز عاشقی هر سه نفرشان در دیدار اول دختر مو طلایی میهمان خانهی همسایه شان موسیو.
جمشید خانیان در این رمان به سراغ سه پسرعمو در گرمای تب دار تابستان آبادان میرود که اسمهای نمادین و سرخپوستی از ستارههای شمالی دارند و با زبان رمزی عددی با هم صحبت میکنند حسابی صمیمی و در هم تنیدهاند. تا اینکه پای دختر مو طلایی گوشواره به گوش با کفش کتانی سه خط به محل باز میشود و همه چیز تغییر میکند حالا پسرعموها رقیب هم میشوند در تعقیب و نظاره و دوست داشتن دخترک.
عشق کلاسیک، عشق در نگاه اول نوجوانهایی دوچرخه سوار و سکونشین، عشق داغ و تبدار که مثل راز است استخوانسوز و زبانبسته.
جزییاتی که خانیان از محله، کوچه و خانه ها میدهد با زبان بومی جنوبی در کنار رازورزی نام و هویت سه پسر نوجوان و دختر مو طلایی فضایی رمانتیک و مرموزانه به پا کرده است که هرچقدر به پایان داستان نزدیک می شویم میل به کشف راز دخترک و پیرمرد همراهش با لهجه عربی بصره بیشتر می شود. پایان بندی همراه با شوک و نفرت آفرینی برای سه عاشق هم خوب از کار در آمده است. رازی مکتوب که در پایان داستان نمیدانیم کدام بخشهای آن رخ داده و کدام بخشها خیال است.
این رمان محرک بسیار خوبی برای گفتگوی نسلی درباره مفهوم عشق با نوجوانان است و بلایایی که به بهانه عشق این سه پسر بر سر هم میاورند بسیار شبیه خبر قتلی بود که اخیرا در رسانه ها منتشر شد که نوجوانی دوست خود را بر سر عشق دختری هفده ساله با چاقو در خیابانهای تهران کشت. ❤️هزینه دادن به پای عشق حد و مرزی دارد؟ این جان نثاری با آسیب به رقیب همراه است؟ سوختن و ساختن کجای این راز عاشقانه است؟
امتیاز من به ایده و پرداختن و نثر قدرتمند و پر کشش و شخصیت پردازی و کیفیت فنی اثر چهارستاره از پنج است.
رمانی با محوریت حس عاشقانه! و تالاپ تولوپ قلب سه پسرعمو که هم محله هم هستند به دختری که به محله شان آمده! کتاب این حالت احساسات پسرهای نوجوان را خیلی خوب بیان کرده و داستان پر قدرت شروع می شود ولی در ادامه به نظرم کمی افت میکند
بازیهای زبانی خانیان رو خیلی دوست دارم.. توی رمانهای ایرانی کمتر دیدم، و البته کتاباش خیلی خوبن برای صحبت کردن دربارهی عشق، لطیف و با زاویه دید قشنگی به این موضوع نزدیک میشه. اگر از این کتاب خوشتون اومد حتما عاشقانههای یونس در شکم ماهی رو هم بخونید
برای نوجوان داستان خوندنی میتونه باشه. اینکه از خلال عشق و حسادتو رقابت بر سر معشوق نوجوان با یه سری سوال مواجه میشه. که چه چیزی در وجود معشوق دوست داشتنیه؟ اینکه تا کجا حاضره برای دوست داشتن جلو بره؟ اینکه هویت یک آدم با چه چیزی تعریف میشه. میتونست بهتر هم باشه ولی خوب بود.
خب، انتظار بیشتری داشتم. داستان سر و ته نداشت. مرموز شروع شد، مرموز تموم شد. (سه ساعته دارم فکر میکنم منظورش از جمله ی آخر کتاب چی بود، ولی نفهمیدم و میدونم که نخواهم فهمید.) عشق (و تفاوتش با هوس) خیلیییی زیبا توصیف شده بودT~T. مثلا کرکسِ نشسته (اسم مستعارشه) حتی وقتی فهمید موهایِ X(بازم اسم مستعار) واقعی نیستن و کلاهگیسن (در واقع اول فکر میکرد به خاطر موهاش عاشقش شده) و X در واقع مو نداره، اول شوکه شد، ولی بعد که با خودش فکر کرد دید «هنوز دوستش داره» ولی دم قو و کرکس پرنده (دوستای کرکس نشسته، بازم اسم مستعار) وقتی دیدن موهای X واقعی نیست با اینکه ادعای عشق داشتن ترسیدن و بهش لعنت فرستادن. از طرفی داستان جالب بود، ولی نمیدونم چرا داستانای آقای خانیان هیچوقت پایان راضی کننده نداره، ما هیچوقت سرنوشت شخصیت ها رو نمیفهمیم و همیشه عاشقا از هم جدا میشن. چه خبره خب، ما هم دل داریمT~T
این اولین کتابی است که از خانیان در دور جدید نوجوانخوانی میخوانم و خب، دقیقتر هم خواندمش. قبل از هر چیزی باید از تصویرسازی کتاب بنویسم که به نظرم یکی از زیباترین تصویرهای روی جلد کتاب است و واقعاً برای من بهیادماندنی خواهد بود و البته پژمان رحیمیزاده را هم در ذهنم پررنگتر کرد تا کارهایش را پیگیری کنم. البته چاپ روی جلد کیفیت خوبی ندارد اما اگر خیلی از نزدیک نگاه نکنیم واقعاً برای من حس بسیار خوشایندی دارد. مورد دوم اسم کتاب است که برایم سوال بود که چرا بصره؟ چطوری میخواهد یک داستان ایرانی از دختری بنویسد که از بصره آمده؟ و همۀ اینها برایم سوال بود و راز که کتاب را بخوانم و البته اینکه گفته شده بود ژانر کتاب هم عاشقانه است و اینکه چطوری از زیر سانسور رد شده و توانسته در فضای ایران یک داستان عاشقانۀ تینیجری بنویسد برایم جالب بود. ایدۀ کتاب باحال است و خانیان یک بازی فرمی در خود چاپ کتاب کرده یعنی بعضی کلمات را پررنگ کرده و دور بعضی کلمات دایره کشیده و هر کدام از اینها یک معنی دارد. آن هم معنی که وقتی بفهمیم این نامهای است که قرار است یک اعتراف باشد و به دل خاک برود. خود شخصیتها هم بازی کلامی دارند و همۀ اینها برای من باحال بود و اتفاقاً در داستان نشسته است و سرشلوغکن نیست با اینکه اولش کمی ریپ میزدم تا بفهمم ماجرا از چه قرار است. داستان در جنوب ایران و منطقۀ مسکونی کارکنان شرکت نفت آبادان میگذرد که خب، یکی از مشهورترین مکانهای تاریخی و ادبی ما است و مثلاً داستان «چراغها را من خاموش میکنم» هم در همینجا اتفاق میافتد و خب، اولین راز که چطوری یک دختر میتواند از بصره بیاید همان اول داستان برایم حال شد. داستان ماجرای سهتا پسر است که دختری را ناگهان در خیابان میبینند و عاشقش میشوند و ماجرا از زبان یکی از این پسرها است. هم حس و حال درونیاش را میشنویم که واقعاً زیبا بود و خیلی نزدیک به نوجوانی لااقل من که هر چی میبینی عاشقش میشوی و هم یک رقابتی بین این سه نفر بود که آن هم به داستان کمک میکرد. در واقع ما هیچ وقت ارتباط بین پسرها و دخترها را نمیبینیم و انگار یک جور عشق درونی است که معشوق همیشه دور است و باید از فرقش آه بکشیم. تا همینجا فکر میکنم (در همین لحظه چای ریخت روی کتابم و کتاب را خراب و خیس کرد.) که خانیان خیلی خوب توانسته این فضا را دربیاورد و یک داستان پرکشش بسازد که بخوانی و عشق درونت هم فعال و شعلهور بماند. اول فکر میکردم که داستان خیلی مردانه است و این رقابت پسران سر این دختر خیلی دختر را بیکنش میکند اما بعداً خیلی خوشحال شدم که داستان این طوری پیش رفت چون واقعیترش میکرد و لزوماً یک فضا و ایدۀ امروزی را به زور وارد داستان نمیکرد و همه چیز برای من واقعیتر بود و بله، داستان پسرانهتر است اما به این معنی است که دخترها نخوانند؟ فکر میکنم از نظر ایده برای آنها جذاب باشد و مفهوم مورد نظر را میرساند. همهچیز برای من جذاب بود به جز آخرش. مدام فکر میکردم چطوری میخواهد این عشق را تمام کند یا به وصال برساند و تهش یکهو در ذوقم خورد. یعنی شخصیت دختر را با تمام چیزهایی که ساخته بود انگار خراب کرد و انگار هیچ راه دیگری نبود چون شاید این عشق در ذهن اینها میماند. برای من این طوری بود که این شکلی تمام کرد تا بتواند همه چیز زیادی به خیر و خوشی تمام شود و دوستیها در نهایت باقی بماند و چقدر حیف! چقدر حیف که شخصیتی که به زیبایی ساخته بود را خودش خراب کرد و همیشه امیدوارم که نویسنده دوباره نگاهی به داستانش بکند و امکان تغییر باشد. و البته چند خط آخر که یکهو شبیه فیلم «اینسپشن» نولان یک معما میسازد که بیدلیل است و انگار نویسنده کیف کرده خطهای آخر را طوری بنویسد که برگهایمان بریزد و یکهو انگار سر کار ماندم در حالی که نیازی به این پیچش نبود و نفهمیدم چی به کی و چی به چی شد. خلاصه اما برای من نمونۀ خوبی از نویسندگی تالیفی بود مخصوصاً که فضای قدیمیتر داشت و توانسته بود لحن و فضا را به شکلی بسازد که هم باور کنی و هم خواندنش برایت راحت باشد و اسیر لغات و شکل تاریخی داستان نشوی.
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب عجیبیه واقعا چه شخصیت اصلیش چه شیوه روایتش چه پایانش عجیب، جدید و غم انگیز ولی جوری که شخصیت اصلی و دوستهاش از دختره خوششون اومده قابل لمسه و قطعا هممون توی یه دوره ای توی نوجوونی از این کراش های یهویی که فکر میکردیم دیگه عشق اول و آخر زندگیمونه داشتیم داستانش جالب و سبکه و یه روزه میشه تمومش کرد ولی اصلا انتظار اون پایان رو نداشتم جوری که راز پشت اون موهای طلایی برملا شد...
روایتِ روانی داشت و فضاسازی کتاب خوب بود و می شد باهاش ارتباط برقرار کرد. ولی نوع احساسات چند نوجوان کمی غیر عادی بیان شده بود، و همینطور نوع خشم و رقابتی که توی داستان بود در کنار حس لطیف عاشقی آنچنان ملموس نبود.
۱. ابدا اونجور که دلخواهم بود ازش لذت نبردم. نه که بد بوده باشه، ولی انتظار خیلی بیشتری داشتم. ۲. صفحات پایانیش در مقایسه با بقیه بخشهای کتاب خیلی مبهم بود. برام سوال شد که اون دختر کارش توی کوچه آشوریها چی بود؟ آیا واقعا حسی نسبت به شخصیتهای اصلی داستان داشت؟ منظور از جمله آخر کتاب چی بود؟ راوی موسوم به "کرکس نشسته" بعد از شوکی که آخر داستان بهش وارد شد باز هم به اون دختر علاقه داشت؟ ۳. شاید بشه گفت تنها نکته قابلتوجه کتاب مفهوم عشق توی دوره نوجوونی بود. اینکه اون حسی که توی نوجوونی سراغ آدم میاد واقعا عشقه یا هوس یا فقط وول خوردن هورمونها؟ این حس قراره به کجا کشیده بشه؟ تا کجا ادامه داره؟ بهاش چیه؟
۱و۱۰و۲۸و۳۲ + ۳۰ + ۲۱و۱۶و۲۴ تا حالا چند تا رمان نوجوان خوندین؟ تا حالا موقع خوندن چند تا رمان نوجوان، بارها و بارها تپش قلبتون رو حس کردین و چشمهاتون برق زده؟ کتاب رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن؛ اول همه چیز به نظر ساده میاد: راوی میخواد رازی رو روی کاغذ بنویسه و به زمین بسپره تا سربازهای بَلعِ زمین رازش رو بخورن و اون هم حالش خوب بشه؛ البته شرطش اینه که رازش رو بدون دروغ نوشته باشه! پس چرا من الان دارم اون راز رو میخونم؟ مگه قرار نبود زمین این راز رو ببلعه؟! نکنه... هر صفحه رو که میخونم، چند تا کلمه، چند تا تصویر، بخشی از روایت تهنشین میشن تو وجودم و خندهکنان زمزمه میکنن: ما فقط اینی که میبینی نیستیم. راست میگن؛ اونا دیگه فقط کلمه نیستن؛ اونا تبدیل شدن به نقطههای درخشانی که هر کدوم یه گوشهی ذهنت دارن بهت چشمک میزنن تا زودتر بری سراغشون و رازشون رو کشف کنی. حالا من م دیگه فقط یه خوانندهی خشک و خالی نیستم؛ شدهام یه کاشف. یه کاشف که یه پاداش بزرگ در انتظارشه: یه لذت تدریجی و بینهایت. چه لذتی؟! لذت فهمیدن معنای یکی از تارهای وجود آدمی (داز)؛ لذت گشتن دنبال تصویر «سعمرونی» تو گوگل تا بفهمی رنگ چشمهای X چه رنگی بوده! لذت خوندن اطلاعاتی دربارهی سه تا لقب به ظاهر سادهی پسرونه (کرکس نشسته و کرکس پرنده و دم قو) و فهمیدن اینکه چقدر این لقبها تو داستان خوش نشستن! لذت یادآوری داستان فرانکشتاین و تصویر عروس فرانکشتاین! لذت کشف بازی اعداد پسرعموها! لذت پایان عجیب و غافلگیرکنندهی داستان! حالا چند روزه، من دارم میون کلی نقطهی درخشان سوسوزن سیر میکنم و مدام لذت میبرم. این چند روز هر بار که میتونستم بین چند تا از اون نقطههای درخشان، خط اتصالی بکشم و یه کشف جدید کنم، یاد این بیت حافظ میافتادم: چیست این سقف بلند سادهی بسیارنقش / زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
اینو تو یه روز خوندم و تموم کردم ولی یعد خوندنش اصلا حال نداشتم بیام آپدیت بذارم، بنابرین حالا اینجام:) عرضم به حضورتون کهیه رمان ایرانیِ کوتاهِ صد صفحه ای بود که زیاد وقتمو نگرفت. اولاش قلم کتاب و مدل نوشتنش منو جذب کرد و خوشم اومد ولی بعد خوندن نصفش دیگه جذابیتشو واسم از دست داد. واسه من داستانش یکم تکراری بود و نمیتونم بذارمش جزو کتابای مورد علاقهام. تجربه جالبی نبود:( دوتا ستاره رو هم بخاطر اول و آخرش دادم💔😂