نویسندگان این کتاب پدران جوانیاند که دغدغههای مختلف و کودکان متفاوتی دارند و از رازهای مگویی گفتهاند و نوشتهاند که ما تابهحال از پدرها کمتر شنیدهایم و شاید انتظار هم نداریم مردی اینقدر عیان از ترسها و اضطرابهایش بگوید. پروژهی پدری زنان و مردان را فارغ از جنسیت کنار هم مینشاند و یادمان میاندازد تقسیمبندیهای مرسوم مردان مریخی و زنان ونوسی خیالی بیش نیست. ما همه مثل همیم، با دنیایی از اضطرابها و ترسها؛ آنجا که چهلوچند هفته میگذرد و پروژهی پدری آغاز میشود.
اتفاقی که این روزها میتوان گفت زیاد تجربه میکنم این است که دارم راجع به یک موضوع فکر میکنم و به زعم خودم موضوع مهمی هم است؛ مثلاً جنگ با اکنون، یا رنج ناشی از فلان کار هر روزه، یا تجربهی روبهرو شدن با بهمان شرایط خاص. بعد لابهلای این فکر کردنها ناگهان برایم این سوال همیشگی پیش میآید که «بقیه راحع به این موضوع چگونه فکر میکنند؟». این سوال من را به سرچ در گوگل، کمک خواستن از چتجیپیتی برای یافتن بلاگها و مقالات احیاناً موجود در این حوزه، دعوت از دوستان نزدیکم به کافه و صحبت کردن با آنها در باب آن موضوع خاص و ... سوق میدهد. این میان البته دنبال کتابهایی در حوالی آن موضوع هم میگردم و پیدا کردن کتابهایی که همان دغدغه و همان مسئلهی ذهنی آن روزهای من موضوعشان باشد، نور علی نور است. پس باید بگویم خواندن «پروژهی پدری» و شنیدن روایت مردهای مختلف از تجربه پدریشان برای من این روزها که دوست دارد بداند پدر بودن چگونه است و انسانها چگونه چنین نقشی را زندگی میکنند، بسیار ارزشمند و دوستداشتنی است.
در مورد کیفیت روایتها باید بگویم که برخی از برخی دیگر کاربردیتر، برخی عمیقتر، برخی با نگارش فنی بهتر، و برخی هم ضعیفتر، شعاریتر و یا سطحیترند و با توجه به اینکه هر روایت را یک پدر نوشته، با کتاب یکدستی روبهرو نیستیم که البته این موضوع احتمالاً نباید عیب شمرده شود. در مجموع این کتاب و تلاش نشر اطراف برای نوشتن و منتشر کردن تجربهی پدری انسانهایی مختلف با عقاید و دغدغهها و روشهای تربیتی متفاوت، حتماً کار ارزندهای است.
پینوشت: روایت آخر را در یک نیمهشب مهر ماه ۱۴۰۴، برای همسرم میخواندم. او میشنید و اشک میریخت و من سعی میکردم بغضم نشکند تا رسیدیم به جایی که دیگر من هم توان مقاومت در برابر اشکهایم را نداشتم! دم آنانی که از رنج زندگی بقیه کم میکنند، گرم...
آترینا انگار یاد چیزی افتاده باشد، عکس کتاب را نشانم میدهد و میگوید «بابا، این بهنام بانیهها. ببین سبیلش رو.» می گویم «بابایی، اسم این آقا اریش ازره. ایشون نقاشیهای این کتاب رو کشیده. میدونستی که. در ضمن کچله، نمیتونه بهنام بانی باشه.» اصرار میکند بهنام بانیست «تو بلد نیستی.» دو راه دارم. اول این که روی نظرم پافشاری کنم و حقیقت را با حکم بهش تحمیل کنم، لابد گریهاش درمیآید و مهنوش با اخم میگوید «مگه نمیفهمی بچهس؟ چرا لجش رو درمیآری؟» راه دوم این است که تسلیم این صحنهآرایی خطرناک بشوم. مثل گالیله که تسلیم کلیسا شد و پذیرفت زمین صاف است، میپذیرم ارزش ازر همان بهنام بانیست. اما هم گالیله و هم من میدانیم زمین گرد است. هر سبیلویی بهنام بانی نیست و فقط به طلب عفو و بخشش تظاهر میکنیم. دوست داشتم اگر روزی آترینا خواست عاشق یک آدم سبیلو بشود، آن آدم بهرام بیضایی باشد. متأسفانه استاد با تراشیدن سبیلهایش رویاهای مرا به باد داد. عکس سیدعلی صالحی و نادر ابراهیمی را که از دوستداشتنیترین سبیلوهای تاریخ ایراناند به دخترم نشان میدهم. انگار دور، دور بهنام بانیست. تلاشم فایدهای ندارد و من به عنوان یک پدر روشنفکر به انتخاب دخترم احترام میگذارم. میگویم «دخترم، در انتخاب تمام چیزهای دنیا آزادی، به جز انتخاب تیم فوتبالت.» روشنفکری ایرانی همیشه اینطور بوده. من خودم را چندان روشنفکر نمیدانم، فقط اگر دیگران این جوری صدایم کنند، قند توی دلم آب میشود. پس با وجود آزادیهای نامحدودی که به آترینا دادهام، بارها بهش تأکید کردهام باید طرفدار تیم آبی باشد و این تنها اجبار زندگیاش بعد از تولد است. برای این که به تیمهای دیگر و رنگهای دیگر فکر هم نکند، برایش کلی لباس و شورت ورزشی آبی با یک پرچم خیلی بزرگ خریدهام تا از سردر اتاقش آویزان کند و سرودهای حماسی تیم را بخواند. یک تیفوسی دوآتشه تربیت کردهام که حتی آتش تعصبش از من هم تندتر است.
این کتاب هم به سرنوشت سایر کتاب های اطراف دچار شد... چهار پنج روایت انتهایی مانده بود که هدیه دادمش به برادرم. تا کی دوباره بخرم و تمامش کنم. تا اینجا روایت اولی را پسندیدم و ما یک بچه داشتیم. +همچنان در حال تحسین روایت پریود شدن در سفر زیارتی بودم که دیدم در مورد تجربه آزمایش اسپرم نوشته اند. چقدر جسور و شجاع +آیا خواندن از پدر شدن دهه هفتادی ها برای یک دهه شصتی مجرد مشتاق مادر شدن سخت است؟ خیلی... لعنت بر باعث و بانی این حسرت ها
من دخترم اما پدری نیستم. پدری جدی دارم که مثل تصویر همیشگی از پدرها، مقرراتی است. من دخترم و از قضا روانشناسی کودک و نوجوان خواندهام و تا کنون که تازه سر کار درستی هم نرفتهام، هزار روایت از «پدران» شنیدهام بیآن که ببینمشان. پدرانی که متهماند، مقصراند، غایباند یا در اندک مواردی هستند و خوباند. شاید بتوان گفت این روایتها که از زبان خود پدرها شاید برای اولین بارها، نگاشته شده، بیشتر پرده از موجودی بر میدارد که هرچند زیاد دیده نمیشود و همیشه پشت صحنه است اما درگیری زیادی با «پدر شدن» دارد. پدرها گناه دارند! بار زیادی روی دوششان است و زمین بهشتی زیر پایشان نیست. خدا همهی پدرها را حفظ کند و درگذشتگان را رحمت.
در این کتاب روایتهای چند پدر از نگرانیها، دغدغهها، رابطه و افکارشان نسبت به فرزندانشان در قالب روایتهایی شخصی بیان شده است هر روایت فضا و موضوع خاص خودش را دارد که کتاب را جذاب و متنوع کرده است
جهان روایت ها، جایی برای سوار شدن قطار تجربه های موازی است؛ تجربه هایی که برای داشتنشان، لازم نیست حتما از همان تبار، جنس و جنسیت، نژاد یا جغرافیا باشیم. اینکه چقدر نشر اطراف به احیاء یا حتی معرفی اینگونه از نوشتار کمک کرده و اینکه چقدر موفق بوده بحث دیگری است اما تجربه خواندن پروژه پدری یا هفته چهل و چند که به ترتیب روایت های خواندنی از تجربه پدرانگی و مادرانگی است، به غایت جالب توجه و تامل برانگیز بود. حتما سری به این کتاب و یار دست در دستش، یعنی«هفته چهل و چند» بزنید.
خواندن این کتاب یکجورهایی توفیق اجباری شد. روزهای اولی که به محل کار جدید رفته بودم چندان کاری نداشتم و دنبال کتابی بودم که حوصلهام کمتر سر برود. این کتاب جزو هدایای بستهی نوزادی است که شرکت به کارکنان میدهد و در دسترس بودنش باعث شد شروعش کنم. مشکلم با کتاب دوز بالای مذهبی بودنش است. بیشتر نویسندهها مذهبیاند و نقش دین و مذهب در روایتها زیادی پررنگ است. در روایت مجید فضائلی که نه تنها دوز مذهب پررنگ بود که کلا انگار روایت تشییع قاسم سلیمانی را میخواندی نه روایتی در مورد بچه. به جز مذهبی بودن، به نظرم روایتها قوی نبودند. یا زیادی درونی و حسی شده بودند که چندان قابل لمس نبود یا روایت سادهی روزمره با بچه که جذاب نبود. در بین روایتها اینها را دوست داشتم: مصائب سکوت حسام اسلامی بچهی آدم مهدی حمیدی پارسا ما با عماد دنیا را پیاده گز میکردیم یحیی شامخی
یک مجموعه داستان در مورد تجربه پدرشدن که افراد مختلفی نوشتن از نظر اینکه تو این داستانها تجربیات آدمهای مختلفی که بعضیهاشون خیلی خاص بودن رو میشه خوند کتاب خوبی بود ولی خب باید توجه داشت این نویسندهها لزوما، نویسنده داستان نیستن و باعث میشه بعضی از داستانها در حد یک متن وبلاگی باشه موضوعی که برام جالب توجه بود این بود که چقدر افراد بدون آمادگی و اطلاعات کافی بچهدار میشن و همه چی رو میذارن به عهده زمان و مکان که حالا بچه بیاد، بعد در موردش یه فکری میکنیم و یه کاریش میکنیم. و خب طبق معمول خانوادههای ایرانی، پدرها خیلی کمتر تو این پروسه مشارکت دارن یا حتی مطالعه میکنن و بعد از اینکه گند بالا میارن، تجربه کسب میکنن و اون موقع بچه دوم رو میارن و از افراط به تفریط تبدیل میشن و این سیکل ادامه داره کاش آدمها یاد بگیرن قبل از بچهدار شدن یه سری از مشکلها و گرههای دیرینهی زندگی خودشون رو حل کنن
دوستی بهم پیشنهاد کرد بخونمش و تاکید کرد که همهش رو یکجا نه. من این اخطار رو کاملا فراموش کرده بودم و همهی کتاب رو یکسره خوندم. بعد خودش گفت که علت حرفش این بوده که یکجا خوندن کتاب ممکنه آدم رو زده بکنه. من مشکلی نداشتم. خوندن روایتهای آدمها از زندگیهایی که هرگز تجربه نخواهم کرد و دیدن دنیا از پشت چشم اونها، جالبه. من همیشه فکر میکردم که مادر بودن هم با وجود اینکه آدمها اینهمه ازش حرف میزنن سخت و ترسناکه، حالا تصور کن دیگه پدر بودن چیه... این قضیه حرف نزدن و ندونستن، چیزی بود که تو خیلی از روایتها تکرار شده بود. من امیدوارم پدرهای جدید، حرف زدن رو به پسرهاشون یاد بدن. اکثر روایتها معمولی و معمولی رو به بالا بود از نظر من، چند تایی رو خیلی دوست داشتم و چند تا رو هم اصلا دوست نداشتم. به نظرم سرجمع تلاش خوب و جدیدی بود، هرچند که میشد گزینش از بین روایتها با دقت بیشتری صورت بگیره. میشد سراغ آدمهای متفاوتتر و متنوعتری رفت که نتیجه هم بشه اثری که افراد بیشتری بتونن باهاش احساس نزدیکی کنن. به هر حال، تجربهی خوبی بود. به پدر خودم و یکی از اطرافیان که به زودی قراره پدر بشه، پیشنهاد دادم بخونندش.
کتاب خوبی بود و موضوع جدیدی داشت. بعضی قسمت ها رو دوست نداشتم یا بعضی طرز تفکرها به دلم نمینشست و نمیپسندیدم اما بخاطر نکات مثبت دیگه ای که داشت، این نکات منفی چندان برام مهم نبود. قبل از خوندن کتاب فکر میکردم درمورد چند پدر معمولی هست اما بنظرم خیلی هم معمولی نبودن! فکر میکنم بعضیاشون نسبتاً معروف بودن، مهارت نویسندگی داشتن، بعضیاشون شغل های خاص داشتن یا اتفاقات خاصی براشون پیش اومده بود، برای همین بیشتر حالت داستانی پیدا کرده بود تا شرح یک زندگی معمولی و یک شرح عام از پدر شدن... هرچند خیلی وقت ها معمولی هم زیبا و خاص هست . بنظرم اگه پدرهای معمولی این کتاب رو مینوشتن بازم زیبا میشد، حتی بدون مهارت های خاص نویسندگی و بدون اتفاقات خاص...
«باید سراغ پدران جوانی میرفتم که گفتن و نوشتن از پدری دغدغهشان بود.»
شاید وقتی پای گفتن از فرزند به میان میآید، زنان قصهگوتر باشند. خودگشودهتر باشند. جونم برات بگه تر باشند. پدرهای راوی این کتاب از رازهای نگویی گفتهاند و نوشتهاند که ما تا به حال از پدرها کمتر شنیدهایم.
دغدغهی رابطه دارند.
عجیب نبود اما لحظه لحظهی پروژهی پدری نشانم داد دنیای پدرها چقدر عمیق، چقدر باشکوه و چقدر خواندنی ست.
من هفت روایت از این کتاب را با هر جان کندنی بود خواندم. دوست داشتم حتما تمامش کنم و بعد یک چیز درست و حسابی راجع بهش بنویسم اما اعصابم نکشید و در همین استوریهای اینستاگرام سر و تهش را هم میآوردم. سوال " خب که چی؟" صد در صد بهترین سوالی ست که در مواجه با یک اثر باید پرسید. به هرحال خب که چی؟ واقعا اگر شما پاسخی برای این سوال نداری دیگر چه اصراری به ارائه کردن کار و در معرض قضاوت قرار دادن خودت داری؟ توی پیشگفتار گفته «باید سراغ پدران جوانی میرفتم که گفتن و نوشتن از پدری دغدغهشان بود.» کدام دغدغه؟ واقعا این مسخره ترین قسمت ماجرا ست. مهمترین دغدغههای پدرهای امروز چیست؟ از یک تا صد، نود و نه تای اول میشود دغدغههای اقتصادی و آخری هم میشود بابا جان درست را بخوان. حالا شما چون نویسنده هستید و ادیب، دغدغههای تان این است که فرزندانتان کتابهایتان را بهم نریزند؟ یا چه میدانم تا همیشه بتوانید بغلش کنید؟ پایین آوردن دغدغههای پدرانه تا این سطح اجحاف در حق واژهی پدر بود. بعد حالا برای مطرح کردن همین دغدغهها هم مینالند از سکوت مردها و صحبت نکردن از پدر بودن. «زنان قصهگوتر باشند. خودگشودهتر باشند. جونم برات بگه تر باشند.» خب اگر پدرها با ادبیات خاص خودشان مسائل را در خلاصه میگفتند یا نمیگفتند چون گفتن از آن دغدغهها واقعا کار سختی ست این سطح از دغدغهها که دیگر صغری و کبری چیدن نمیخواهد. «دغدغهی رابطه دارند» این دغدغهها را هم که پدرهای گل امروزی را از پدر های پیر ما جدا میکند را هم ما جز به شکل محدودی در یکی از روایتها ندیدیم. اگردغدغهی رابطه بود که این عزیزان با این تجربههای زیستی قبل از بچه دار شدن حتما با یک درمانگر کودک مشورت میکردنند.
«عجیب نبود اما لحظه لحظهی پروژهی پدری نشانم داد دنیای پدرها چقدر عمیق، چقدر باشکوه و چقدر خواندنی ست» انشالله که این صحبتها را صرفا برای جذب مخاطب گفته و خودش هم آگاه است که نه شکوهی در کار است و نه عمقی. صرفا چندتا آدم که همینطوری پدر شدن، آمدند همینطوری یک چیزهایی نوشتند.
خوندن تك به تك روايت هاي اين كتاب در روزهاي اوج كروناي دلتا مثل رفت و امد و ديد وبازديد با دوستان جديدي بود كه به عنوان يك مادر احساس نزديكي زيادي باهاشون داشتم . تا به حال كتابي با اين حال و هوا نداشتم جوري كه با هربار دست گرفتن كتاب احساس ميكردم زنده است و نفس ميكشد.
۱- روشن شدن ماشین توطئه چینی: داستانی در مورد پدری خوزستانی که به دلیل جنگ به مشهد مهاجرت کرده بودند و در ۲۶ سالگی دختری بنام نرگس داشت. (شخصا خیلی ارتباط برقرار نکردم.)
۲- مصائب سکوت: تلاش برای بارداری و پسری که نویسنده نمیخواهد سکوت کند (اما من سکوت را دوست دارم)
۳- دور اما نزدیک : در مورد پدر در مشغله ی سه دختر و چالش های ارتباط با فرزند (جالب بود و برایم تامل برانگیز)
۴- من مدیر برنامه رزا نیستم : در باب رعایت حریم خصوصی کودک و تمایل به اشتراک گذاری (جالب بود و چالش شخصی من هم هست)
۵- ما یک بچه داشتیم : در مورد سقط یک جنین (تلخ و دور)
۶- پیچ چهارم گردنه بدرانلو : در مورد پدری دهه شصتی و پر مشغله و فرزندی هفت ساله که میخواد که در کنار حفظ زندگی شخصیش پدری خوب باشه (جالب بود و کمی برام ترسناک)
۷- اتاق نمایش : ماجرای یک پدر خسته و دخترش (بی نمک)
۸- حبیب و حبیب : مدیر روبیکا پسرش را به تشییع جنازه حاج قاسم می برد (متفاوت بود و دائم در ذهنم واکنش های مخالف مرور می شد)
۹- از راهآهن تا ترمینال جنوب : روایت معماری اهل سفر (زیادی از خودش بود و با سفر کردن با فرزندش ارتباط برقرار نکردم)
۱۰- بچه آدم : در باب اصول تربیتی از سه تا شش سالگی (اختلاف نظر با نویسنده داشتم اما روایت جذاب و قابل تأملی بود)
۱۱- پی افکندم از قصه کاخی بلند : نیمه شب نوزده فروردین ۹۸ پسرش در تهران به دنیا آمد. در مورد پدر و مادری اهل مطالعه با محوریت و تمرکز بر کتاب و کتابخوانه در منزلی که کودکی زیر دو سال در آن هست (بد نبود، معمولی بود)
۱۲- نام پدر : روایت پدرِ سروش در مورد تجربه پدری و تعاملاتش با پسرش در دوران کرونا (جالب بود و چالش هایش قابل تأمل بود برام)
۱۳- آبستنی مردانه: در باب احوالات پدر شدن و مرد شدن (جالب و قابل تأمل بود، برخی جاها همذات پنداری کردم و بخاطر برخی تفاوت ها شکر گفتم)
۱۴- برجام: در مورد پسری چندزبانه که دلبسته اجزای دورریختنی بدنش بود
۱۵- ما با عماد دنیا را پیاده گز می کردیم : داستان کودک یک زوج جوان مذهبی با سندرم داون در آمریکا (جاهاییش حرص خوردم و جاهاییش دلم مچاله شد، داستان تاثیر گذاری بود)
نويسندگان این کتاب پدران جوانی اند که دغدغه های مختلف و کودکان متفاوتی دارند و از رازهای مگویی گفته اند و نوشته اند که ما تا به حال از پدرها کمتر شنیده ایم و شاید انتظار هم نداریم مردی این قدر عیان از ترس ها و اضطراب هایش بگوید. پدران راوی این کتاب مخاطب را با زوایای دیگری از پدر ایرانی آشنا می کنند. برگرفته از متن کتاب: "دلم می خواهد پسرم سکوت را نه از من بگیرد نه از پدرم و نه از پدران مان. دلم می خواهد برایش قهرمانی باشم که با شجاعت حرف می زند قهرمانی که رنجِ سکوت را تحمل نمی کند آن را ماهرانه فریاد می زند می ایستد و بی خجالت با افتخار از رنج هایش می گوید. بلند، طولانی، بی وحشت." "می خواهم از ترس هایش بدون خجالت بگوید، می خواهم بهش یاد بدهم درد را با حرف زدن می شود کم کرد، با فریاد می شود کوچک و تکه تکه اش کرد و با گریه پذیرفتش."
پدری پروژهای ست که علیرغم به نظر مشترک آم��نش برای اغلب مردان، میتواند برای من و بغلدستیام تفاوتش از زمین تا آسمان باشد. مثلا پدری برای یک دختر سالم و سلامت چقدر میتواند شبیه باشد به پدری برای پسری که در بدو تولد به خانوادهاش خبر سندرومداون بودنش را اطلاع میدهند؟ کتاب حاضر، #تجربه_نگاری پدرانیست جوان از طبقات اجتماعی و فرهنگی مختلف، با دغدغههای شخصی و عقیدتی متفاوت و از همه مهمتر، صاحب کودکانی که با هم فرق دارند... کمترین فایده مطالعه ایندست کتابهای ثبت تجربه، زیستن در یک چالش قبل از تجربه آن چالش و پایین آوردن درصد خطا در مواجهه با آن موضوع است... :)
تا بوده و بوده همیشه مادران تجربیاتشان را با یکدیگر به اشتراک میگذاشتند و از روزهای تلخ و شیرین مادری روایت میکردند. اما کمتر پیش آمده که پدران نیز از پدری بگویند و حس و حالشان را با یکدیگر به اشتراک بگذارند. حالا جمعی از پدران که قادر بودند پدری را با قلم بر صفحات کاغذ بنشانند از روزهای پدر شدن و پدری کردن گفتهاند. این نوشتارها میتواند تلاشی برای تقویت هویت پدری در ایران و تبدیل پدرسالاری به پدرانگی باشد. نسخه الکترونیک کتاب را در پلتفرم طاقچه بخوانید: https://taaghche.com/book/125469
خب نتونستم تمومش کنم. جالبه چون من مخاطب می تونم بگم صد در صد گروه مجلات همشهری بودم. ادبیات این کتاب به شدت من رو یاد نثر اون دوران میندازه که طبیعی هم هست البته چون چندتا از نویسنده ها اونجا کار میکردن. نمیدونم شایدم حس من این باشه اما لحن مطبوعاتی کتاب رو الان بعد از سالها دیگه اصلا نپسندیدم حتی با وجود موضوع جذابی که داره کتاب. تنها نکته ی مثبتش برام روایت پدری بود که از سوگ جنین سقط شده شون نوشته بود. اونم به دلیل کمبود روایت مشابه نه جذاب بودن روایت
ایده ی کتاب خیلی خوبه و روایت خوندن رو هم خیلی دوست دارم ولی اگر بخوام بین این کتاب و هفته ی چهل و چند انتخاب کنم قطعا هفته ی چهل و چند رو انتخاب میکنم. روایت مادرها شیرین تر و خواندنی تر بود. زیاد نتونستم با پدرها ارتباط بگیرم
کتاب خوب و لذت بخشی بود اما به نظر من به جز چند روایت در بقیه روایت های کتاب دغدغه های پدران به خوبی بیان نشده بود و بیش تر روایت ها شبیه به روزمرگی یک مرد شده بود و نتوانسته بود احساس واقعی پدر و فرزندی را بیان کند.
احساسات متفاوتی رو حین خوندن روایت های مختلف تجربه کردم و حتی بعضی هاش رو واقعا دوست نداشتم! اما روایت آخر تونست جبران اون هارو بکنه. مامان بابای عماد امیدوارم حالتون همیشه خوب باشه و در مسیری که پیش گرفتید موفق باشید🩷
«پروژه پدری» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/125469 روایت مستقیم پدر ها از فرزند داشتن من را خیلی به دنیایی که همسرم در اون بود و احساساتش نزدیک کرد ، دوستش داشتم