من این رمان رو شب گذشته تموم کردم اما تا امروز برای نوشتن نظرم صبر کردم که همهی احساسات ناشی از خوندنش فروکش کنه و بعد منطقی بنویسم.
قبل از گفتن نقاطی از رمان که جای بحث داشت اینو بگم که قلم سرو روحی بدون شک یکی از بهترین قلمای بین نویسندههاییه که این دوره داریم. قلمشون روونه، توصیفات زیبایی دارن و همه چیز خیلی زنده و واقعیه. اگه به این رمان ۳ ستاره دادم به خاطر همین زیبایی قلم ایشونه.
با این حال زیبایی قلم نویسنده اشکالات داستان رو کامل نمیپوشونه.
اولا اینو بگم که رمان توی زمان حال و گذشته در رفت و آمده. این رفت و آمد بد از آب در نیومده بود تا جایی که زمانها از دست نویسنده خارج شد! به اواخر داستان که رسیدیم، در زمان گذشتهی داستان اتفاقاتی افتاد که با زمان حالی که در اوایل داستان داشتیم نمیخوند. میخوایم اسپویل نشه در نتیجه نمیتونم خیلی بازش کنم اما اگه بخوام قابل درک بگم؛ میتونم بگم که اگه شما بعد خوندن همهی داستان خط زمان داستان رو درست کنی نواقص رو راحت میتونی ببینی. برای مثال میگم در اواسط رمان یه شخصیتی در اثر حادثه دیگه نمیتونه حرف بزنه اما در اوایل رمان، در جایی که خود نویسنده زمان رو ماهها بعد از اون زده شخصیت قدرت تکلم داره و بعد دوباره در آخر رمان وقتی نویسنده زمان حال رو مینویسه شخصیت صحبت نمیکنه! این یعنی رمان از دست نویسنده خارج شده. اینقدر معما روی معما اومده که بعضی چیزا رو خود نویسنده فراموش کرده.
یا مثلا اوایل رمان در زمان حال یکی از شخصیتها اعلام میکنه که نامزد داره و بعد از نامزد اون دیگه هیچ حرفی به میون نمیاد و کلا محو میشه از داستان.
این گردش زمانی از طرفی به خاطر احساسات نمیخوره. اگه زمانها رو سر جای خودشون بچینیم میبینیم که یه شخصیت به فاصلهی یکی دو هفته هی عاشق، واله و شیدا میشه و بعد برمیگرده به سردی و خنثی بودن.
درسته که پیچیدگی توی رمان معمایی واقعا خوبه اما این قضیه رو نمیتونم قبول کنم که نویسنده اتفاقهایی رو به داستان اضافه کرده که نه سری دارن نه تهی و نه هدفی! فقط اتفاق میوفتن که یه معمای دیگه باشه و اصلا هم به داستان نمیخورن.
اینجا اضافه کنم که یکی دوتا از این حوادث حاشیهای که اصلا لازم نبود توی داستان باشن مثل داستان زینب که آخرم معلوم نشد که نبودنش چه لطمهای به رمان میزد نقش تابو شکنی داشتن...متاسفانه اما از نظر من، بعضی چیزا تابو نیستن که عرف میگه بدن بعضی چیزا رو عقله که نهی میکنه. تابوشکنی نویسندهها خوبه؛ من منکر این قضیه نیستم اما یه چیزایی دیگه منطق ردش میکنه. مثل اینکه یه مرد کل عمرش یه زن رو بپرسته و بعد اینو بفرسته که با اغواکردن یه مرد دیگه زندگی یه زن رو بهم بریزه...
شخصیتها...امان از شخصیتها! بله، رمان شخصیتهای خیلی جذابی داشت مثل اصلان. جذابت شخصیت این قضیه که نویسنده یه شخصیت استیبل نساخته رو جبران نمیکنه. شخصیتها یه جا خیلی باهوشن، یه جا یهو خنگترینن. یه جایی سردترینن و یه جایی گرمترین و عاشق ترین. یه جایی از رمان طرف همه رو روی انگشت کوچیکش میچرخونه و یه جایی میگن بمیر، میگه چشم. (واقعا همچین دیالوگی وجود داره، اغراق نمیکنم)
شخصیت دختر اصلی واقعا عذاب آوره. نویسنده هم توی رمان و هم توی گروه نقدش بارها و بارها اصرار کرده که دلان دختر قوی ایه. دختر باهوشیه. دختر جسوریه. من توی دلان هیچ قدرت و جسارتی ندیدم.
تنها چیزی که توی دلان وجود داشت و باعث میشد به عنوان یه زن و یه انسان قدرتمند باشه خلبان بودنش بود که اونم بارها در شرف از دست دادنش بود. نظر شخصی من اینه که زنی که قدرت خودش رو توی زیبایی چهره، اندام و لباساش میبینه؛ زنی که تواناییش رو اغوا کردن مردا با حرف زدن باهاشون، تاب دادن موهاش چسبیدن بهشون یا لخت شدن جلوشون میدونه نه تنها قدرتمند نیست بلکه داره به کل زنها توهین میکنه.
توی کل رمان به یه دختر دیگه گفته شد "هرزه" و من متوجه نیستم کارایی که اون به اصطلاح "هرزه" کرد چه تفاوتی با کارای دلان داشت که دلان بشه جسور و قدرتمند و اون بشه هرزهی عوضی.
از یه طرف دلانی که میگن جسوره، توی تک تک مشکلات زندگیش یا داشت جیغ و دادهای بیخود میکرد. یا گریه میکرد. یا فرار میکرد و میرفت یه جای دیگه. یا به بقیه فحش میداد و براشون آرزوی مرگ میکرد.
هر مشکلی که براش پیش میومد به یه مردی چنگ میزد. به پاشا میگفت ازت متنفرم که کاری برام نکردی. به برادرش میگفت تو مگه غیرت نداری و به اصلان میگفت تو باید بمیری. دوست دارم بدونم قدرت این زن دقیقا کجا وجود این زن بود؟
در آخرم از پایان بگم. این دو روزه خیلی بحث سر این بوده که پایان چرا تلخ بوده و از این حرفا. قبل از هر چیزی بگم قلم نویسنده توی پایان قشنگ بود و موفق شد اشک من رو در بیاره اگه هدف این بود اما...
من کسیم که پایان رو منطقی دوست داره نه صرفا شاد. خیلی سریالها یا کتابها بوده که بقیه دوست نداشتنشون به خاطر پایان تلخش اما من نویسنده رو تحسین کردم واسه منطقیترین پایان ممکن.
با این حال معتقدم پایانی که بی دلیل تلخ بشه از پایانی که بی منطق خوش باشه بدتره.
اتفاقی که باعث شد این پایان رقم بخوره لجبازی و بی منطقی شخصیتی بود که نهایت منطق داستان بود. کسی که مدرک داره برای اثبات بی گناهیش اما با وجود همهی التماسهای دختر داستان برای اثبات خودش به کسی که داره دائم میگه باورش کرده میاد توی یه جایی که نباید و داستانی رو میسازه که نباید.
پایان تلخ خیلی منطقیتری وجود داشت برای شخصیتهای این رمان و به نظر من...اینکه نویسنده دردناکترین چیز رو برداره و سعی کنه یه کاری کنه که جواب بده برای نویسندهای با ۱۱ رمان درست نیست.
در نهایت بازم خسته نباشید میگم به نویسنده که ۹ ماهه داره این داستان رو مینویسه و همهی کسایی که چندین ماه آنلاین دنبالش کردن.