Jump to ratings and reviews
Rate this book

لنگرگاهی در شن روان: شش مواجهه با سوگ و مرگ

Rate this book
نویسندگان: چیماماندا انگزی آدیچی، رالف والدو امرسون، جویس کرول اوتس، جون دیدیون، راینر ماریا ریلکه، الکساندر همن

لنگرگاهی در شن روان شرح تجربه‌ی سوگ و مواجهه با فقدان است از زبان شش نویسنده در سه قالب متفاوتِ جستار، نامه‌نگاری و خاطره‌پردازی‌. نویسندگان این کتاب از تجربه‌ی سوگ و تأمل در مرگ حرف می‌زنند و از احساسات و احوالی که از پی آن می‌آیند و از زندگی که صورت تازه‌ای می‌یابد.

در دوره‌ای که پاندمی‌ فرصت مناسک جمعی سوگواری را از بسیاری از ما گرفته و ناگزیریِ رویارویی روزمره با مرگْ دلداری‌های کلیشه‌ای و سطحی را از معنا تهی کرده است، شاید بیش از هر وقت دیگری به تسلابخشیِ ادبیات و به روایت صریح و عریان دیگران از تجربه‌شان در روزهای سوگواری نیاز داریم. لنگرگاهی در شن روان کشف پیوندی شگفت‌انگیز و انسانی است میان درد «من» و درد آدم‌های دیگر در زمان‌ها و مکان‌های دیگر.

189 pages, Paperback

35 people are currently reading
273 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
53 (19%)
4 stars
124 (44%)
3 stars
83 (30%)
2 stars
16 (5%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 30 of 74 reviews
Profile Image for Hossein.
224 reviews121 followers
March 17, 2022
یکی از سفسطه‌های بشر این است که رنج موجب تعالی می‌شود، که رنج گامی است در مسیر وارستگی یا رستگاری. اما رنج و مرگ ایزابل نه برای او، نه برای ما و نه برای جهان فایده‌ای نداشت. تنها پیامد مهم رنج و عذاب ایزابل مرگ اوست. ما هیچ درسی که ارزش آموختن داشته باشد نیاموختیم و هیچ تجربه‌ای که سودی به کسی برساند کسب نکردیم. ایزابل که رفت، من و تری با دریا دریا عشقی که دیگر توان ابرازش را نداشتیم باقی ماندیم....

خواندنش تک تک غم‌های قدیمم را زنده کرد. به یاد همه آن‌هایی افتادم که از دست‌شان داده‌ام. همه آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم و دوستم داشتند و مرگ آن‌ها را از من گرفت.

همیشه رفتن هست. همیشه هستند آدم‌هایی که امروز در زندگی‌ت هستند و فردا دیگر نخواهی دیدشان. روابطی که روزی ارزش داشته‌اند و با گذشت زمان ارزش‌شان را از دست می‌دهند. آدم‌هایی که مهاجرت می‌کنند و به قاره دیگری می‌روند. همه این‌ها هست. رفتن آدم‌ها بخشی از زندگی‌ست. درد هم دارد. وقتی دیگری از زندگی‌ت می‌رود بخشی از وجودت کنده می‌شود و با او می‌رود. اما هیچ رفتنی مثل مرگ نیست. در مرگ آدم‌ها، یک تکه از وجودت کنده نمی‌شود، بلکه می‌میرد. می‌میرد و باید بعدش با همان تکه مرده زندگی کنی. که بدانی هرچقدر هم زمان بگذرد، هرچقدر هم شاد باشی، باز نمی‌توانی صبح‌ها از خواب بیدار شوی و چشم‌ت به آن تکه از وجودت که مرده، نیفتد.

یک چیزی که در همه سوگ‌ها مشترک است، این است که هیچ کس دردت را نمی‌فهمد. غم‌ت در واژه‌ها نمی‌گنجند. هیچ واژه‌ای هم نیست که تسکین‌ت دهد. جهان برایت معنای دیگری پیدا می‌کند. شاید اگر هایدگر بود می‌گفت که هستی به گونه‌ای دیگر بر تو منکشف و آشکار می‌شود. به آدم‌ها نگاه میکنی و متوجه نمی‌شوی که چطور زندگی‌شان را می‌کنند.
حیرت‌آور است که آدم‌های دیگر زخمی نیستند، که آزادند و می‌توانند به این‌ چیزها اهمیت بدهند، به چیزی بیشتر از زندگی شخصی، به چیزی بزرگ‌تر از مسائل شخصی. اما تو نمی‌توانی...چقدر میان دوستانم احساس بی‌کسی می‌کنم. مثل مفلوجی‌ام که رقصنده‌ها را تماشا می‌کند. حسم به آن‌ها حتی حسادت نیست، کمابیش نوعی ناباوری است. بی‌نهایت با من تفاوت دارند و از این تفاوت غافل‌اند. دوستانم سرنشین‌های آن کشتی نورانی راهیِ دریا هستند و من در ساحل جا مانده‌ام...


به عنوان آدمی که مرگ چندتا از بهترین دوستانم را دیده‌ام، می‌خواهم بگویم که آدم‌های سوگوار را دریابید. بیشتر از همه چیز، آدم‌های سوگوار با از دست دادن عزیزان‌شان تنها می‌مانند. حرف‌هایی از این جنس نزنید که «همه آدم‌ها می‌میرند»، «سوگ انسان رو تعالی می‌بخشه». خیلی وقت‌ها تلاش برای کاستن درد آدم‌ها با واژه‌ها بیهوده‌ست. آدم‌ها خودشان یاد می‌گیرند که چگونه با مسئله مرگ و زندگی کنار بیایند. شاید مهم‌ترین کاری که ما می‌توانیم برای سوگواران انجام دهیم، بودن در کنارشان، در آغوش گرفتن و نگه داشتن دست‌شان است. به قول گاردر: « آخرین چیزی که انسان را محکم نگه می‌دارد، اغلب دست کسی‌ست.»
Profile Image for Roya.
759 reviews167 followers
September 7, 2023
گاهی ریویو نمی‌نویسی، چون حرفی نداری
گاهی هم ریویو نمی‌نویسی، چون پر از حرفی و کلمه‌ی مناسب پیدا نمی‌کنی برای بیان حق مطلب
فقط همین بس که از معدود کتاب‌های فرادوست‌داشتنی‌مه🥲💙
Profile Image for Safoora Seyedi.
33 reviews120 followers
August 4, 2021

“لنگرگاهی در شن روان ” روایت سوگ است. مجموعه‌ای غیرداستانی از جُستار، خاطره‌پردازی و نامه‌نگاری که به سوگ فرصتی دوباره داده. نوشتن از سوگ البته نه جدید و نه کم آوازه‌ است. تقریبا هر که دور و اطرافم بوده، یک بار خاطرات سوگواری بارت را دست گرفته. حرفه هنرمند، نسخه‌ی جیبی و آسان حمل شوی کتاب _و البته جسارت می‌کنم و می‌گویم بارت_ را چند سال پیش چاپ کرد و یادم هست که محض رضای خدا حتی سر میز صبحانه هم از ارجاع‌های بی‌ربط و عقیم به کتاب در امان نبودم. بارت واقعا جالب بوده و هست. رابطه‌ با مادرش هم حتما. من البته مقاومت می‌کردم در خواندن. یکی از همین گروه‌های خوانش جمعی مجابم کرد اتاق روشن را بخوانم. روزهای خوبی هم نبود، ترجمه‌ی خوبی را هم نخواندم و یادم هست که تنها بخش “باغ زمستانی” کتاب چشمم را گرفت و در خاطرم ماند. حواسم بیشتر پی عکس‌ها بود و اینکه چطور من هم قادرم مادرم را از عکس‌ها بیرون بکشم و در سنی که نیست، حتی در سنی که تجربه نکردم، ببینم. یک چیزهایی هم از روایت و نجات‌بخشی ِروایت نوشتم، ولی سوگ هیچ جای ماجرا نبود. بعدتر؛ زمستان همان سال، طوبی مرد. برای نوشتن جمله‌ی قبل کمی تامل کردم، چرا که اول قرار بود بنویسم که دوست عزیزی را از دست دادم ولی نه، واقعیت این است که طوبی مرد. برای اینکه شب بهتر خوابم ببرد، لازم است صریح و بی‌پرده حرف زده باشم؛ هیچ زرورقی دور مرگ عزیز نمی‌شود پیچید. و نه اینکه نباید، نمی‌شود. ماجرا از بعد مرگ طوبی فرق داشت و خویشاوندی‌ ِعمیقی با بارت حس می‌کردم. برایم حالا واضح بود که اتاق روشن کتابی‌ست درباره‌ی سوگ. هر آنچه بارت بعد از مرگ مادرش نوشته کتابی‌ست درباره‌ی سوگ. سطرهای قبل با اینکه تنها نیمی از چیزی ا‌ست که لازم بود بگویم، برای اینکه مقدمه باشند زیادی مفصلند، با این حال چشم‌پوشی کنید و مقدمه به حسابش بیاورید. لازم بود گفته باشم که من ”لنگرگاهی در شن روان” را در وضعیتی ‌خواندم که طوبی دو سال بود که زیر خاک رفته بود و من گاهی برای تاب آوردن به بارت پناه می‌بردم. پس مسلم است که کتاب مشغول و دلگرم نگه‌م داشته و جایی بیش از آن‌چه که روایت می‌طلبیده همدردی و مهر از من بیرون کشیده.
روایت‌ها
روایت اول؛ “یادداشت‌های سوگ”، روایت چیماندا انگزی آدیچی است از تجربه‌ی سوگ پدرش. نیویورکر سال میلادی گذشته چاپش کرده، بازخورد و هم‌رسانی‌ بسیار گرفته و خوب هم دیده شده. جیم نویه آدیچی؛ پدر نویسنده از نارسایی کلیه مرده. از روایت می‌دانیم که عصر روزنامه دست گرفته، چند خطی خوانده، از یک متخصص کلیه وقت گرفته، موهای بدنش را تراشیده و شب تمام. درست وسط یک پاندامی. مهم است، چون همین یادم می‌آورد سوگ و تسلی، تجربه‌ای اجتماعی‌ست؛ حضور می‌طلبد و امید است حالا که فیزیک هم را نداریم واژه‌ها تسکینی موقت باشند. اگر تجربه‌اش نکردید می‌توانم بهتان اطمینان بدهم که البته این امیدی واهی‌‌ست. چرا که “سوگ به زبان مربوط است، به ناتوانی زبان، به پرپر زدن برای کلمه‌ها.” طوبی که رفته بود، حرصم از واژه‌ها درآمده بود. همه‌چیز تو خالی و بی‌مایه بود. نه برای من، بلکه برای دیگری. پیام‌های تسلیت بی‌معنی و احمقانه بودند. “روحش آسوده است تسلایم نمی‌دهد (نمی‌داد) و نیش دردناکی در خودش دارد. چون توی اتاقش و در خانه‌مان در آبا هم می‌شد آسوده باشد. جای بهتری رفته به شکل تکان‌دهنده‌ای گستاخانه است. بالاخره هشتاد و هشت سالش بود خونم را به جوش میاورد “.آدم‌ها مهربانند، قصد بدی هم ندارند، ولی ماهیت تجربه این است، هر آنکه بیرون ایستاده غیرخودی‌ست؛ بیگانه‌ است. راهی به حقیقت نمی‌برد، طبیعی‌ست که واژه‌ای هم نداشته باشد. روایت که تمام شد، اسم نویسنده را گوگل کردم و خوب به چشم‌هاش نگاه کردم. به لبخندش در نشست‌ها و وقت امضای کتاب. لبخندها دور و غیرواقعی به نظر می‌رسیدند اما لازم بود صورت خویشاوندم را خوب نگاه کنم.

روایت دوم؛ “درنگ تاریک” مجموعه‌ نامه‌هایی‌ست که راینر ماریا ریکله؛ نویسنده و شاعر آلمانی برای تسلی دوستانش نوشته. ده نامه‌ی یک صفحه‌ای، به سیدنی نادرنا؛ محبوبی که برادر از دست داده، به اروین؛ دوستی که سوگوار پدر است، به گروتود که دختر جوانش را از دست داده. من انتخاب این مجموعه بعد از روایت آدیچی را هوشمندانه‌ می‌دانم، چرا که به زبان امیدوار نگه‌مان می‌دارد. نامه‌ها همان‌قدر که از یک شاعر آلمانی انتظار می‌رود پر از جزئیات و دقیقند. آن اوایل که دوست نزدیکم پدر از دست داده بود گوگل کردم که چطور باید برای دوستی سوگوار پیام تسلیت نوشت؟ راهنماهای خودخوان اینترنتی بی‌رحم، کلی و کورند ولی کاربردی هم هستند: همدل باشید، به یک ویژگی مهم از دست رفته که در خاطرتان مانده اشاره کنید و در آخر هم حتما اشاره کنید که اوضاع بهتر می‌شود؛ ته تونل را شما دیده‌اید، روشنی‌ست. ریکله هم شبیه چیزی‌ست که باید برای یک سوگوار بنویسید و هم نه، با دوست عزیز از دست داده‌اش هم همدل است و هم تشویقش می‌کند که دردش را تجربه کند و فکری به حال خودش کند. به کنتس مارگو سیزی که به سوگ مادر نشسته نوشته: “ به گمانم غریزه به ما حکم می‌کند که بعد از فقدانی چنین سترگ خواستار تسلا نباشیم. در عوض باید مشتاقانه و شورمندانه در پی کاویدن و تجربه‌ی تمام و کمال این فقدان و تامل در سرنوشت بی‌همتا و یگانه تاثیرش در زندگی خود باشیم. هرچه تاثیر چنین فقدانی بر ما ژرف‌تر باشد و هرچه بنیانمان را سخت‌تر بلرزاند، تکلیف سخت‌تری بر دوش داریم تا آنچه را از دست داده‌ایم _ و درست به سبب همین از دست رفتن اهمیتی استثایی یافته _دوباره به شیوه‌های نو، متفاوت و سرنوشت‌ساز از آن خود کنیم. ” ببنید واقعیت این است که ته تونل روشن نیست، ته تونل ممکن است تونل دیگری باشد و ریکله قرار نیست به شما دروغ بگوید. خودتان باید دست خودتان را بگیرد، شب ِدردزده را تاب بیاورید و چیزی که رفته را طور دیگری در خود بازآفرینی کنید. من همین واقعیت بی‌رحم را ترجیح می‌دهم، خیلی‌ها هم شاید نه.

روایت سوم؛ “پس از زندگی” جون دیدیون، ۲۰۰۵ در نیویورک تایمز منتشر شده. جون همسرش را از دست داده و این روایت یادواره‌ای‌ست برای جان گریگوری دان، نویسنده‌ی “دلانو”، “ستاره‌ای متولد شده‌است “ . دیدیون را خیلی‌ها از پرچم‌داران ژورنالیسم نوین می‌دانند. لااقل تام ولف اینطور خیال می‌کرده و من به تام ولف اعتماد دارم و می‌توانیم هم امیدوار باشیم که دیدیون هم با ولف هم‌عقیده بوده، چرا که ولف تا امروز چیزی مشابه آنچه تامسپون برایش نوشته که: “اگر یک بار دیگر اسم من را در این سبک توخالی «ژورنالیسم نوین»تان که دارید یک‌سره حرفش را می‌زنید، بیاورید، استخوان پایتان را قلم می‌کنم”، دریافت نکرده. به هر جهت، ژورنالیسم نوین ژانر موردعلا��ه‌ی من است. شکلی از روزنامه‌نگاری که حاضر است به نفع روایت اثرگذار، ساختارهای مرسوم را فدا کند. البته سعی ندارم نویسنده را به این ژانر تقلیل دهم، درست‌تر در مورد نویسنده همان است که جاش رولان گفته، دیدیون سعی کرده از دنیای آبستن مشکل اطرافش سردربیاورد و روایت را راه دیده. “پس از زندگی” هم همین است. صادقانه، با جزئیات فراوان و با این حال به شکلی هم با فاصله. یادم هست که از بین روایت‌ها از همه کمتر با دیدیون اشک ریختم. بیشتر مجذوب این شده بودم که چطور مفصل و سر حوصله به این پرداخته که زندگی مشترکشان چطور گذشت، از چه چیزهایی حرف می‌زدند، چه تجربه‌هایی را مشترک دیده بودند و چه عادت‌هایی از همسرش با او مانده. حسابی سر کیف آمده بودم. بعد از طوبی من بارها سعی کردم سهم ترشی را در خوراکم بیشتر کنم، کشک را طور دیگری دوست داشتم و تلاش می‌کردم مفصل از این حرف بزنم که همسایه‌ام چطور به هرچیز جدیدی کنجکاو بود. چون طوبی دوست داشت. ادای دین زنده بودنم همین بود که بخشی از او را درست و دقیق روایت کنم. این‌ها از نگاه ناظر بیرونی شاید بی‌اهمیت باشند ولی حالا من و دیدیون عضو باشگاه زیرزمینی‌ای بودیم که مخصوص آدم‌های سوگوار بود. پیش او، اجازه داشتم بیشتر ترشی خوردن را برای خودم مجاز بدانم، حتی اگر مینای دندانم آسیب ببیند.
روایت چهارم؛ “ آکواریوم” الکساندر همن، جستاری‌ست درباره‌ی مردی که دختر خردسالش را از دست می‌دهد. برخلاف روایت‌های قبلی، این جستار از ابتدای درگیری ایزابل؛ دختر کم‌سال همن با بیماری تا لحظه‌ی مرگ را روایت کرده. اعتراف می‌کنم که تکان‌دهنده ترین چیزی بود که در یک ماه اخیر خواندم. چند باری به روایت فرصت دادم تا با ظرف شکننده و کم گنجایش طاقت من خودش را وفق دهد، انقدر کلافه شده بودم که شرمگینانه آرزو می‌کردم دخترک تمام کند. توصیف‌ها به قدری دقیق و کامل بودند که حسابی معذبم کرده بودند. با این همه، چیزی که از خواندن این جستار با خودم نگه داشتم، همان یک پاراگرافی بود که همن از رنج نوشته بود: “ یکی از نفرت‌انگیزترین سفسطه‌های بشر این است که رنج موجب تعالی می‌شود، که رنج گامی‌ است در مسیر وارستگی یا رستگاری. اما رنج و مرگ ایزابل نه برای او، نه برای ما و نه برای جهان فایده‌ای نداشت. تنها پیامد مهم رنج و عذاب ایزابل مرگ اوست، ما هیچ درسی که ارزش آموختن داشته باشد نیاموختیم و هیچ تجربه‌ای که سودی به کسی برساند کسب نکردیم.” هفته‌های اول بعد مرگ طوبی، بسیار شنیده بودم که رنج تو همان چیزی خواهد شد که تو را متمایز می‌کند. مگر نه اینکه انسان مخزن تجربه‌هاست و همین رنج و خوشی‌هاست که تو را ساخته. چون از دیوید هیوم خوشم می‌آمد و فکر می‌کردم بله؛ آدمیزاد جز تَلی از لباس‌های روی هم چیزی نیست، حرفشان را گوش می‌دادم. من چوب ‌لباسی‌ای زیر تل لباس نمی‌دیدم و زیاد هم دم گوشم خوانده بودند که مرگ عزیز اولین تجربه‌ی مواجهه با وحشتی شخصی‌ست، زمان من کی می‌رسد؟ چطور خواهم مرد؟ روانت را بجور و ببین که از ترس مرگ چه چیزهایی را دور ریخته‌ای. روانت را بجور و ببین حالا که تنهایی چقدر از ترس تنهایی در قفس رابطه‌ها مانده‌ای. همین خودش درس است. همین خودش رشد است. حالا که دو سال گذشته و من تصویری واقعی‌تر دارم می‌توانم با قطعیت بگویم که نیاز نبود چیزی در شکم دوستم رشد کند و او را بکشد تا من یاد بگیرم که همه‌ی ما به سوی مرگ پیش می‌رویم و تنهاییم. مرگ طوبی هیچ درسی به من نداد، حالا می‌بینم که به جهان بدبین‌تر و سست‌تر نگاه می‌کنم، همانطور که دیدیون گفته بود: “زندگی در لحظه تغییر می‌کند، نشسته‌ای شام بخوری و ناگهان زندگی‌ای که برایت آشناست تمام می‌شود.” بله، خوب است اگر گاهی در نظرت بیاوری که همه‌چیز می‌تواند در لحظه عوض شود. ولی زیست هر لحظه‌ای با این حقیقت روان رنجورت می‌کند. بابت موفقیتی خوشحال نمی‌شوی، عشقی قلبت را گرم نمی‌کند و مهری را ابدی نمی‌بینی. سوگ رنج بیهوده است.

روایت پنجم؛ “تجربه“، رالف والدو امرسون، جستار بلندی‌ست که نتیجه‌ی به قدر کافی تنها ماندن با سوگ فرزند است. والدو اولین فرزند امرسون در پنج سالگی به مخملک مبتلا شد و به یک هفته نرسید که کودک از دست رفت. دو سال و نیم بعد از مرگ والدو، امرسون “تجربه“ را نوشت. اقرار می‌کنم که سخت خواندمش، البته که خودم را به خاطر دلزدگی از موعظه و منبر می‌بخشم. در گودریدز که مرور‌ها را دنبال می‌کردم دیدم نوشته‌اند: “که درست مثل هر آنچه امرسون نوشته، نوشتار را دوست دارم و هرآنچه تعالی‌گرایی گفته را رد می‌کنم.” بسیار نزدیک به چیزی که من باور دارم. با این همه با امرسون همدلم که “کسی که خیال می‌کردم جدایی‌اش از من بی گسستن وجودم ممکن نیست و قد کشیدنش ناگزیر جانم را غنی می‌کند، از کفم رفت و زخمی بر جای نگذاشت. مصیبتم گذرا بود “همین است که می‌گویم سوگ رنج بی‌حاصل است، که البته شاعر بهتر از من گفته که “سوگوارم که سوگ نه چیزی به من می‌آموزد و نه یک گام در وادی درک طبیعت به پیشم می‌برد.”

روایت ششم؛”قصه‌ی بیوه‌زن” جویس کرول اوتس، گلچینی‌ست از کتابی به همین نام که در آن اوتس مفصل به سوگ همسرش ریموند اسمیت، پرداخته. حسی که به روایت اوتس دارم مشابه حسی‌ست که موقع خواندن کوچک و سخت گالچن تجربه می‌کنم، اینکه موضوعی شخصی حالا نویسنده را مجاب کرده طور دیگری به اطراف نگاه کند، فیلمی که پیش از این ضعیف و اشتباه می‌نامیده حالا حرفی برای گفتن دارد و به نوشته‌های نویسنده راه پیدا کرده است. برخلاف دیدیون، حس می‌کنم روایت اوتس شخصی‌تر است ولی کمتر به دلم می‌نشیند و مچ خودم را می‌گیرم که هنوز از پرداخت صریح به احساساتم در مورد مرگ عزیز گریزانم چرا که خیال می‌کنم درک نخواهند شد، دیگران احتمالا یادم می‌آورند که زیاد سخت می‌گیرم و زندگی همین است. به قول اوتس “میان دوستانم احساس بی‌کسی می‌کنم. مثل مفلوجی‌م که رقصنده‌ها را تماشا می‌کند. حسم به آن‌ها حتی حسادت نیست. کمابیش نوعی ناباوری است. بی‌نهایت با من تفاوت دارند و از این تفاوت غافل‌اند. دوستانم سرنشینان کشتی نورانی راهی دریا هستند و من در ساحل جا مانده‌ام.” ماه‌های بعد حادثه، هیچ چیز اندازه‌ی این جدا افتادگی اذیتم نمی‌کرد. با این همه مراقب بودم که تجربه‌ام خودبینی محضی نشود که اوتس از آن حرف می‌زند، “نوعی خودشیفتگی و تظاهر به اینکه داغت چنان خاص و استثنایی است که هرگز هیچ داغی شبیه آن نبوده.”

تمام چیزی که از کتاب هم با خودم برمی‌دارم همین است. همین که سوگ تجربه‌ای تکرارشونده و تقریبا همگانی است. کم‌اند آن‌هایی که تا پایان عمر با نوعی از سوگ مواجه نشده باشند. پس لازم است دست هم را بگیریم و دنبال واژه‌های درست‌تر بگردیم. لنگرگاهی در شن روان تمرین خوبی‌ است برای مواجهه با سوگ، اگر تا به امروز عزیزی از دست نداده‌اید، لازم است وقت تسلیت نوشتن ورزیده باشید، کلمه‌ها چاقوی دولبه‌اند. اگر هم که حالا یا قبل‌تر عزیزی را در خاک گذاشته‌اید توصیه‌ی این خویشاوند دور را بپذیرید و کتاب را بخوانید. آدم همیشه به هم‌درد احتیاج دارد.

Profile Image for Sara.
31 reviews9 followers
February 20, 2022
کتاب را به بهانه‌ی یکی از نزدیکانم که درگیر سوگ بسیار عمیقی شده بود برای خودم گرفتم تا لا به لای جستارهای این نویسنده‌ها بفهمم چطور باید درباره سوگ نوشت؟
به نظرم این کتاب به جز کارکرد آموزشی که می‌تواند داشته باشد و بتوانی تحلیل کنی که هر نویسنده چطور به این مسئله ورود کرده و چه از زاویه دیدی نوشته بدون اینکه مرثیه بخواند،
کتابی است که خواندنش لذت‌بخش است.
لذت‌بخش نه از آن جهت که سوگ احساسی خوشایند باشد که نیست؛ از آن جهت که جهان آدم با کسان دیگر پیوند می‌خورد و وارد تجربه‌ی زیسته‌ی سختشان می‌شود.
برای من این احساس هم‌بستگی با جهان لذت‌بخش است.

به طرز عجیبی جستار جون دیدیون را درباره مرگ همسرش، چند روز بعد از خواندن خبر مرگ خودش خواندم و فکر کردم او چه احساسی داشت اگر می‌فهمید کسی این کلماتش را وقتی می‌خواند که عاقبت همه چیز به آن نقطه‌ی همگرایی رسیده که در این جستار ازش می‌گوید: نقطه‌ی مرگ خودش و جان.
Profile Image for sAmAnE.
1,373 reviews156 followers
January 9, 2024
کتاب در ۶ فصل به روایت تجربه‌های افرادی می‌پردازد که به نوعی با سوگ پس از مرگ عزیزانشان دست و پنجه نرم کرده‌اند. فرزند، همسر و ... آن‌ها ادبیات را تنها پناهگاهی برای ابراز احساسات، خشم، تاسف، دلسردی، ناامیدی و ... یافتند و تلاش کردند سوگواری خود را در پناه واژه‌ها جای بدهند و ابراز کنند. درسته که هر فردی به نحوی متفاوت با رنج، درد دوری، جدایی و مرگ عزیزانش مواجه می‌شود ولی گاهی خواندن از تجربیات مشترک بین انسان‌های دیگر هم می‌تواند التیام‌بخش باشد ولی شاید در مدت زمان کوتاه، چرا که برای گذر از هر دردی تنها راه چاره گذر زمان و کمرنگ شدن آن خاطرات در ذهن آدمی‌ست.
به نظرم این کتاب نه فقط در زمان مرگ و سوگ، بلکه برای هر نوع رنج جدایی میتونه برای هرکسی مفید باشه. خوندنش خیلی سخته و حین خوندن حس میکردم ضربان قلبم به شدت بالا رفته ولی نهایتا ارزش خواندن داشت.
Profile Image for Nasrin M.
96 reviews30 followers
October 3, 2023
3.5

سوگ که از راه می رسد آن چیزی نیست که انتظارش را داریم...
***
آه ذهن، ذهن کوهسارهایی دارد، صخره هایی برای سقوط ، دهشتناک، پر از پرتگاه ، ورای تصور انسان و آن ها که هرگز بر فراز پرتگاه معلق نبوده اند خار و پَستش می شمرند ، بیدار می شوم و سایه ی تاریکی را حس می کنم، نه روشنایی روز را و تمنایم این است ، جایی باشم که دست طوفانی به آن نرسد .
Profile Image for سپیده سالاروند.
Author 1 book136 followers
September 21, 2021
م برادر کوچکترش رو به طرز دردناکی از دست داده بو. چند روز بعدش ما غمزده تو کتابفروشی قدم می‌زدیم که این کتاب رو دیدم. شنیده بودم در موردش ولی از نزدیک ندیده بودمش. با فکر م. خریدمش و بعد خودم شروع کر��م به خوندن. کل کتاب چهار ستاره نیست. یکی از جستارها رو اصلا نتونستم بخونم و اتفاقا همین جستاری بود که اسم زیبای «لنگرگاهی در شن روان» رو ازش وام گرفتن. با بعضی از جستارها اما می‌شه اشک ریخت و ارتباط برقرار کرد. برای همین فکر کردم چهار ستاره بهتر از سه تاست. برای این روزگاری که اینجور با مرگ و سوگ گره خورده راهگشاست؛ اگر که شما هم نِرد و احمقید و برای مواجهه با تمام مشکلات جهان به کتاب‌ها پناه می‌برید...
و در نهایت اینکه به نظرم نه تنها برای سوگوار که برای اطرافیان سوگواران هم مناسبه. آدم وقتی غم غریبی داره می‌فهمه باید چه کنه ولی مواجهه با غم دیگران کار آسونی نیست و لازمه بهمون آموزش داده بشه گاهی. خوندن تجربیات آدم‌ها از مواجهه با سوگشون برای من جالب بود و تلنگرهای زیادی به همراه داشت.
Profile Image for Hassan Hekmat Ravesh.
26 reviews7 followers
November 23, 2022
فکر می‌کردم الان اگر بخونمش دیگه اونقدر سخت نباشه هضم یکسری از متن هاش. ولی خب تو همون جستار اول زمین‌گیرم کرد.
Profile Image for Ghazal_Ra.
219 reviews135 followers
April 7, 2025
این کتاب شامل ۶ روایت از سوگواری آدم هاست پس از این که عزیز نزدیکیشون رو از دست دادن. پدر، برادر، همسر، فرزند و...
من خودم به تازگی پدربزرگم رو از دست دادم و هنوز از غم از دست دادنشون گذر نکردم🫠
برای همین هر ۶ روایت، هر ۶ سوگ و تک تک جملات این کتاب رو میفهمیدم و باهاش اشک میریختم...
برای همین بهش ۵ ستاره میدم.
اما شاید در شرایطی غیر از این، درکی از این کتاب نداشتم:)
Profile Image for Laleh.
133 reviews12 followers
June 2, 2023
"ما را گریزی از اموختن مرگ نیست."

سوگ این روزها بیشتر مورد توجه قرار گرفته و افراد بیشتری رو میبینیم که در جنگ با خود به سر نمیبرند و سوگ را قبول کرده و در دوره ی گذر از ان هستند.
لنگرگاهی در شن روان بر خلاف کتاب های دیگر که موضوعاتی مانند راهکارهایی برای گذر از سوگ،شناخت سوگ،سوگ به مثابه‌ی یک امر فلسفی و....مورد بررسی قرار میدهند به دنبال نشان دادن مواجهات مختلف با سوگ است.
برای من لذت بخش ترین فصل ها درنگ تاریک از ریلکه و تجربه از رالف والدو امرسون بودند.
هرکس به مثابه ی خودش و در قالب های متفاوت سوگ و مواجه با ان را شرح داد :ادیچی از سوگ پدرش در دوره ی کرونا صحبت کرد،امرسون از تغییر جهان بینیش بعد از سوگ فرزند،ریلکه برای دوستانش که با سوگ مواجه شده بودند نامه های متعدد نوشت، دیدیون و کرول اوتس از سوگ شوهر هایشان گفتند و همن از مواجه دردناکش با مرگ دخترش:)))
Profile Image for Fatemeh.
382 reviews67 followers
August 29, 2021
روایت‌ها خیلی ملموسند. همه‌ی ما با سوگ به طوری دست و پنجه نرم می‌کنیم و هرکدوم به طریقی حس‌هایی که توی روایت‌ها بود رو لمس کردیم و یا در اطرافیانمون دیدیم. در این کتاب علاوه بر روایت‌ها چیزی که خیلییی توجهم رو جلب کرد ترجمه‌ی کتاب بود که به نظرم خیلییی رونن و خیلی متناسب با هرروایت انجام شده بود.
Profile Image for Simayasemi.
1 review5 followers
February 22, 2022
اگر عزیزی رو از دست داده‌باشین، خوندن این کتاب نفس‌اتون رو بند می‌آره. جستار اول رو به سختی تموم کردم.
Profile Image for Masiesmaili.
42 reviews2 followers
September 17, 2021
چطور ممکن است وقتی روحم مدام ترک می خورد و تکه تکه می شود دنیا همین طور ادامه داشته باشد و هیچ تغییری نفس بکشد.
Profile Image for Zahra Naderi.
230 reviews42 followers
September 2, 2025
یکی از مواردی که اکثرا ورژن ایرانیش بیشتر بهم می‌چسبه، روایتِ تجربه و سوگ زیسته‌ است. این هم مستثنا نبود و «ما ایوب نبودیم» رو بیشتر دوست داشتم. آخرین جستاری که خوندم، «درنگ تاریکی»، با وجود اینکه اصلا و ابدا باهاش موافق نیستم، غرقش شدم. از اول می‌دونستم چی می‌خواد بگه ولی اصلا حوصله حرفاشو نداشتم. ولی ازش فرار نکردم و خوندمش. رنج‌های بزرگ، ظرف وجودی مارو لبالب پر می‌کنن و همینه که احساس سنگینی می‌کنیم.‌ ازم می‌خواست دنبال تسلی نگردم و قبول کنم این رنج درهای جدید و با ارزشی رو باز می‌کنه. نمی‌تونم. ولی هرچی بود، چند دقیقه من و از دنیای اطرافم جدا کرد و به خاطر همین ازش متشکرم. این هم پاگراف مورد علاقم از «آکواریوم» (و در کنارش «قصه‌ی بیوه‌زن» هم دوست داشتم):
یکی از نفرت‌انگیزترین سفسطه‌های بشر این است که رنج موجب تعالی می‌شود، که رنج گامی‌ است در مسیر وارستگی یا رستگاری. اما رنج و مرگ ایزابل نه برای او، نه برای ما و نه برای جهان فایده‌ای نداشت. تنها پیامد مهم رنج و عذاب ایزابل مرگ اوست. ما هیچ درسی که ارزش آموختن داشته باشد نیاموختیم و هیچ تجربه‌ای که سودی به کسی برساند کسب نکردیم. شک ندارم که هرگز جایی بهتر از آغوش تری، کنار الا یا سینه‌ی من برای او وجود نداشته. ایزابل که رفت، من و تری با دریا دریای عشقی که دیگر توان ابرازش را نداشتیم باقی ماندیم. وقتی که پیش‌تر صرف او می‌کردیم حالا برایمان زیادی بود. چاره‌ای نداشتیم جز زندگی درون خلائی که فقط حضور ایزابل پرش می‌کرد. غیاب ماندگار ایزابل حالا یکی از اندام‌های بدن ماست؛ اندامی که تنها کارکردش ترشح پیوسته‌ی اندوه است.
Profile Image for Sajede.
181 reviews12 followers
July 13, 2022
با گریه تمام شد.
الهام شوشتری زاده شش جستار از نویسنده های مختلف با موضوع مرگ و سوگ را جمع آوری کرده و کنار هم گذاشته است. مرگ پدر، همسر، فرزند و... را همراه نویسندگان جستارها تجربه میکنیم. سوگواریشان بعد از وفات عزیزانشان را به تماشا می‌نشینیم و همراهشان التیام می‌یابیم.
نوشته های محبوب من یادداشت های سوگ از چیماماندا انگزی آدیچی و قصه‌ی بیوه زن از جویس کرول اوتس بود.
بعضی ازاین جستارها را دوست نداشتم اما این به معنی بد بودن آن ها نیست. اگر جون دیدیون فکر میکند با نوشتن جزییات قبل از مرگ همسرش میتواند ساکن شود حق با اوست.
اگر جویس کرول اوتس به بیوه شدنش از منظر اجتماعی نگاه میکند و جوانب آن را بررسی می کند، کار درستی می‌کند. اگر ریلکه برای همه دوستانش نامه هایی با مضمون یکسان می نویسد، به خاطر ناتوان بودن در توصیف مرگ است.
اگر یک چیز از این کتاب یادگرفته باشم این است که سوگواری برای هرکسی متفاوت است، شاید هرکدام از این نگاه ها برای کسی آشنا به نظر بیاید و برای دیگری بی‌معنا.
Profile Image for Saba.
16 reviews4 followers
January 22, 2022
کتابم روی صفحه ی نود باز بود و روی میزم بود زمانی که خبر مرگ پدربزرگم بهم رسیدم؛ دو هفته بعد از اون مادربزرگم رو از دست دادم.
مدتی طول کشید تا بتونم دوباره خوندنش رو از سر بگیرم.
و این جمله ی کتاب رو باید بنویسم که
«سوگ چقدر به زبان مربوط است، به ناتوانی زبان، به پرپر زدن برای کلمه ها.»
Profile Image for Y_falahati.
154 reviews8 followers
January 26, 2023
کتاب، جستار‌هایی از نویسنده‌ها و از زمان‌های متفاوت داره، در مواجهه آدم ها با مرگ.
تو هر روایت ما با زوایه دید‌ و برخورد‌های جدیدی با مرگ رو‌به رو می‌شیم، اما چیزی که مشترکه، زیر و رو شدن زندگی آدم، بعد از فوت عزیزانشه، و اینکه هرکس با چه تلاش و زحمت فوق العاده‌ای دوباره می‌تونه به زندگی برگرده.
ترجمه کتاب خوب بود، ولی روایت هایی که انتخاب شده بودن خیلی گیرا و خوشخوان نبودن، تصورم از مواجهه با مرگ، چیزی شبیه سریال after life بود، با مضامین و پیام های عمیقش، همونقدر دل‌نشین، چیزی که عایدم شد با تصوراتم فاصله زیادی داشت ولی از اونجا که هر قصه، زاویه دید جدیدی به آدم میده و تجربه های نزیسته رو تو کوله بار آدم جا میذاره، پشیمون نیستم.
Profile Image for Atiye TT.
22 reviews4 followers
October 7, 2021
رسم روزگار همین است. آدم همیشه خیال می‌کند مرگ جای دیگری است. اما مرگ می‌تواند همین نزدیکی باشد. 《جای دیگر》 همین نزدیکی است.
Profile Image for راحله پورآذر.
128 reviews28 followers
Read
January 12, 2022
زندگی سریع تغییر می‌کند.
‏زندگی در لحظه تغییر می‌کند.
‏نشسته‌ای شام بخوری و ناگهان زندگی‌ای که برایت آشناست تمام می‌شود.

‏زندگی در لحظه تغییر می‌کند.
‏لحظه‌ی عادی.
Profile Image for Sedighe Vazehi.
176 reviews40 followers
January 20, 2022
روایت‌های چهارم تا ششم بهتر از روایت‌های اول تا سوم بودن.
و فکر می‌کنم برای کسی که دوره‌ی سوگواری رو طی کرده مناسبتره تا فرد هنوز سوگوار
Profile Image for Fateme.
46 reviews4 followers
September 27, 2023
وقتی با سوگ دست و پنجه نرم میکنی دیگه هیچ لحظه ای شادی کامل نیست، لذت کامل نیست، همیشه تو قلبت یه حفره بزرگ میمونه که هیچ جوره قابل پر شدن نیست...
.
این داستان هارو خوندم، داستان خودمو به یاد آوردم اشک ریختم و قلبم بارها و بارها شکست.
Profile Image for Fateme.
32 reviews7 followers
May 21, 2024
شش مواجهه با سوگ و مرگ. جستارهایی از زبان آدم هایی که عزیزی را از دست دادند. من هم این کتاب را زمانی شروع کردم که عزیزدلی را از دست دادم و تا حدودی باعث تسلی خاطرم شد.
به جز« تجربه» که با آن زیاد ارتباط برقرار نکردم، با بقیه عمیقا همذات پنداری کردم.
Profile Image for Zahra Dashti.
444 reviews120 followers
September 18, 2022
کتاب لنگرگاهی در شن روان در برگیرنده شش مواجهه با سوگ و مرگ است. چهار مورد روایت از افرادی که درگیر سوگ عزیزان‌شان شدند، یک مجموعه از نامه‌هایی پیرامون مرگ نزدیکان گیرنده یا فرستنده و در نهایت جستاری تحت تاثیر سوگ در مورد زندگی. اگر از نامه ‌های راینرماریا ریلکه و جستار رالف والدو امرسون که بگذریم چهار روایت مربوط به سوگ به شدت همذات پنداری را بر می انگیزند، به ویژه اگر خواننده تجربه سوگ نزدیکان و عزیزانش را داشته باشد.
نکته جالب این روایت‌ها این بود که احساسات، شیوه رفتار و برخورد با سوگ، بسیار آشنا بود. همان پریشانی، همان پرداختن وسواس گونه به کارهای عادی، همان اضطراب ناگهانی بعد از بیداری و ... اما جالب اینجاست که نتیجه‌گیری روحی و عاطفی اما، متفاوت و گاه غیر منتظره است.
روایت‌ها و دو متن دیگر، همه ترجمه هستند و از فرهنگ‌های نسبتا متفاوت اما جالب این جاست که درد، برای ما آشناست، شدت سوگ غریبه نیست، انگار خود ما هستیم که با این درد، این سوگ، مواجه شده‌ایم. نکته جالب دیگر این روایت‌ها این است که در همه روایت‌ها، روایت‌گر، خود نویسنده و ماجرایی درگیری یکی نویسنده با سوگ است. یعنی کسی که قدرت بیان و مکتوب کردن اندوهش را داشته است.
ترجمه روان و خوشخوان، ویراستاری خوب، فونت، کمی ریز، و صحافی افتضاح!
در پایان کتاب با فهرست اسامی خاص به زبان انگلیسی جهت جستجو و ... موجود است.
اگر به تازگی با سوگ روبرو شده‌اید، یا تمایل دارید با این ورطه تاریکی و نور، روبرو شوید، خواندن این کتاب برای شما خالی از لطف و فایده نخواهد بود.
این کتاب با ترجمه خانم الهام شوشتری زاده ، توسط نشر اطراف چاپ و روانه بازار شده است.
روایات این کتاب (غیر از جستار و نامه ها) از افراد زیر است:
چیماماندا انگزی آدیچی
جویس کرول اوتس
جون دیدیون
الکساندر همین
Profile Image for Romina Safdari.
14 reviews5 followers
January 12, 2025
خواندنش مرا دوباره با تک‌تک غم هایم روبرو کرد.
همدردی ذهنی با آدم‌های ناشناس(ناشناس برای من).
این ویژگی مرگه .احتمالا مرگ یکی از اون چیزایی که برای اینکه بتونی بقیه رو درک کنی و باهاشون همدردی کنی احتیاجی نیست اونارو بشناسی.نه کسی که رفته رو و نه کسی که داره رفتنش رو تاب میاره.
مرگ واضح ترین چیزیه که میشناسم.
روشنه.
پیچیدگی نداره.
وقتی میگی مرگ ،آدما میدونن تو از چی حرف می‌زنی .
و ،
مرگ بسیار پیچیدس
شخصیه.
من نمیدونم وقتی حرف از مرگ میشه بقیه چی میاد تو سرشون.
من چی از مرگ میدونم ؟ نمیدونم .
Profile Image for Razieh mehdizadeh.
369 reviews79 followers
Read
February 24, 2022
لنگرگاهی در شن روان
مجموعه جستارهای سوگ و فقدان و از دست دادن ها.
بهترین جستارها آکواریوم نوشته ی الکساندر همن- که چند سال پیش در مجله ی نیویوکر خوانده بودم و بسیار بسیار گریسته بودم و دوباره با زبان مادری این گریستن طولانی تکرار شد.
و آخرین جستار بیوه زن هم جستار خوبی بود. بقیه را باید گزینش می کردی و از میانشان ارزشمندها را می جستی.
.
روزمره، عادان مانوس و باورهای دیرپا. مرگ عریان.
تعریف های پیشین مان از جهان را در هاله ای از تردید فرو برده است و پیش از پیش نیازمند پشتوانه ای مطمئن شده ایم. شاید لازم است بگذاریم اندوه رسالتش را انجام دهد.
.
در خوانده هایم معنا یا تسلایی نمی یافتم اما گاهی هم دریچه ای به افقی نو باز می شد و نسیم به درون ملتهبم می رسید.
.
جستار اول نویسنده ی نیجریه ای که برای من اصلا سوگ و فقدان پدرش همدلی نداشت. پراکنده گویی با اندکی شوآف و بسیار گزارشی نوشته شده بود.
.
شوک همین است؟ همین سنگین و چسبناک شدن هوا؟ خود درد عجیب است. حس کردنش در پوست و گوشتم عجیب است. دهانم آنقدر تلخ است که نمی توانم تحملش کنم. انگار غذای فاسد خورده ام و بعد یادم رفته مسواک بزنم.
چطور می شود صبح شوخی کند و حرف بزند و شبش برای همیشه رفته باشد؟
جرات نمی کنم عمیق فکر کنم وگرنه از پا درمی آیم. نه فقط از شدت درد، بلکه از حس نفس گیر پوچی، از چرخه ی فکر کردن به اینکه اصلا آخرش چه فایده؟ که چی؟ هیچ چیز معنا ندارد. در چنین لحظه هایی بدنم به لرزه می افتد. انگشت هایم بی اختیار ضرب می گیرند و یکی ز پاهایم را تاب می دهم. اولین باری ست که در عمرم عاشق قرص های خواب آر شده ام یا زیر دوش و وسط غذا اشکم سرازیر می شود.
.
زندگی ام چه زود زندگی دیگری می شود. این تغییر چه بی رخم است و من چه کند به آن خو می گیرم.
.
خاطره های ناب و شیرین از پدرم بیشتر از همه چیز تسکینم می دهد. درباره ی انواع تسلیت گفتن ها و اینکه چقدر تسکین دهنده نیستند هیچ کدام شان.
.
قصه ی آشنایی پدر و مادرش در مزرعه ای شروع شد که هیچ کدام در آنجا نبودند. یکی از بستگان پدر با یکی زا بستگان مادر- معرفی کردن.
.
کرونا احتمال مرگ، عمومیت مردن را به ما نزدیک تر کرده بود. اما حس فرینده ای از قدرت تعیین سرنوشت هم وجود داشت. اینکه اگر در خانه بمانی و دست هایت را بشویی در امانی.
.
با فعل های گذشته درباره ی پدرم می نویسم.
.
نامه های ریلکه که برای دوستان و آشنایان داغ دیده اش با مضمون مرگ نوشته است.
.
ما را گریزی از آموختن مرگ نیست. مرگ که حضور بی رحمش را در هر فراز و فرودی تجربه می کنیم و از آموختن تدریجی ان گریزی نداریم. زندگی همین است: خلق تدریجی مرگی شاهکار، غرورآفریت و شکوهمند.
.
باید زندگی او را درون زندگی خودت ادامه دهی چراکه زندگی او ناتمام مانده است و حالا به تو رسیده. تویی که حقیقتا می شناخیت اش می توانی امتداد روح و مسیر او باشی. تکلیف خودت بدان که هر صبح بیندیشی اگر بود چه انتظرای از تو داشت. چه آرزویی برای تو داشت. دلش می خواست چه اتفاقی برای تو بیقتد.
رد همه ی پیوندهای حقیقی ماف تجربه های ماندنی ما، بر همه چیز باقی می ماند و در همه چیز، در زندگی و مرگ رخنه می کند. و ما باید در هر دو زندگی و مرگ، زنده بمانیم و باید به هر دو چون خانه خو بگیریم.
.
درد بی شک آنی ترین و فوری ترین تجربه ی ماست.
سوگ خصلتی غریب دارد. گاه گمان می کنیم زندگی کسی با مرگش نیمه تمام مانده و از هم گسیخته و از چنگش ربوده شده اما در آن مواقعی که چنین گمانی بار دردمان را سنگین تر می کند سوگ می تواند نوعی یادگیری حقیقی باشد. فضیلتی حقیقی ناب ترین و کامل ترین چیزی که درکش می کنیم. سوگ پرد سالخورده مان به طریقی وادارمان می کند خودمان را از نو بسیاریم و قابلیت های ذاتی خویش را برای نخستین بار مستقل از او به کار بگیریم.
.
بی قید و شرط ترین تکلیف ما یادگیری هر روزه ی چگونه ردن است اما راه شناخت عمیق تر مرگ رویگردانی از زندگی نیست. شناخت عمیق تر مگر میوه رسیده ی اینجا و اکنون زیستن استو. میوه ای که اگر به دستش بیاوریم و به دهانش ببریم طعم وصف ناپذیرش در وجود ما می پراکند.
.
درست مثل وقتی که دو کلید اورگ را همزمان می فشاری و طوفانی از صدا به راه می افتد با نامه ات کاری کرده ای که فوران ناگهانی رنج و اندوه را که حالا تمام زندگی ات شده من هم در وجود خود حس کنم.
.
تجربه ی شخصی و تقدیر ماست که تعیین می کند هنگام مصیبت تسلای خاطرمان را در کجا می یابیم.
ایا وازه هایی وجود دارند که تسلابخش باشند. مطممئن نیستم. گمان نمی کنم بتوان کسی را چون تو که فقدانی ناگهانی و چنان عظیم را تجربه کرده است با وازه ها تسلا داد.
برخلاف حرف های سرسری و سطحی مردم زمان به خودی خود تسلابخش نیست و دست بالا فقط چیرها را سرجای خودشان قرار می دهد و نظمی می آفریند. به گمانم غریزه ی ما حکم می کند بعد از فقدانی چنین سترگ خواستار تسلا نباشیم و در عوض باید مشتاقانه و شورمندانه در پی کاویدن تجربه ی تمام و کمال این فقدان و تامل در سرشت بی همتا و یگانه و تاثیرش در زندگی خود باشیم. باید چنان حریصانه طالیش باشیم که جهان درونی خود را با همین فقدان و معنا و عظمتش درک کنیم) چه حرف چرتی.. یادمه اون موفع که برادر جوان دوستم فوت کرده بود و من هم کم سن و سال بودم از همین چرت و پرت ها می گفتم به دوستم. چه خریتی دهستناکی)
.
مرگ را پاره ای از زندگی ات کن. مرگی که دیگر چیز منفوری نیست. مرگی انکارشده نیست.
مثل همه ی آدم های دیگر نباش و. با هراس از مرگ آن را از خود دور مکن. با مرگ معاشرت کت یا در برابرش آرام و ساکن بمان تا این موجود مطرود بتواند به تو نزدیک و نزدیک تر شود.
.
وقتی راهی به حریم ان پیدا کنی و انجا پذیرفته شوی شکوهمندانه استقلال راستین ان را جشن خواهی گرفت. ان گاه برای دیگران اغوشی امن تر خواهی گشود و توانت را برای محافظت از آن ها درست به اندازه ای که خودت ف��دان امنیت و محافظت را حس می کنی بیشتر خواهی کرد. درست همین گوشه نشینی و انزوایی که چنین بی رحمانه اسرت کرده قادرت می کند تا بی کسی و تنهایی دیگران را تسکین دهی.
.
جستار جون دیدن که همین چند وقت پیش از این دنیا رفت و دباره ی مرگ به بکیاره و شدیدا ناگهانی شوهرش نوشته است.
زندگی در لحظه تغییر می کند. نشسته ای شام بخوری و ناگهان زندگی ای که برایت آشناست تمام می شود.
.
هر باور محکمی درباره ی مرگ، درباره ی بیماری، درباره ی احتمال و شانس، درباره ی خوش اقبالی و بداقبالی، درباره ی ازدواج و مرگ و خاطره و سوگ و شیوه های مواجه شدن یا نشدن آدم ها با این واقعیت که زندگی به پایان می رسد. درباره ی سستی سلامتی روان و درابره ی خود زندگی.
.
ذهن کوهسارهایی دارد
صخره هایی برای سقوط
دهشتناک، پر از پرتگاه ورای تصور انسان
و آن ها که هرگز بر فراز پرتگاه معلق نبوده اند
خوار و پستش می شمارند.
بیدا می شوم و سایه ی تاریکی را حس می کنم نه روشنایی روز را
.
سوگوار که می شوی می فهمی سوگ جایی ست که هیچ کدام مان تا وقتی به ان نرسیده ایم نمی شناسیمش. محال است پیشاپیش از آن غیاب پایان ناپذیری ه در انتظارمان است آگاه باشیم. از ان خلا، آن نقطه ی مقابل معنا، آن توالی بی وقفه ی لحظه هایی که در ان ها نوعی پوچی و بی معنایی را تجربه می کنیم.
.
بعدها وقتی ازدواج کردم و بچه دار شدم یاد گرفتم در مناسک تکراری خانه داری هم معنایی پیدا کنم، چیدن میز غذا، روشن کردن شمع ا و روشن کردن شومینه و پخت و پز و...
.
جستار آکواریوم را تا ساعت ها گریستم... مخصوصا اینکه در زمان خواندنش سپهر هم در آستانه ی نه ماهگی ست و قلبم هزاربرابر بیشتر فشرده می شد.
.
هرگز انقدر که ان شب به همسرم نزدیک بودم به هیچ انسان دیگری نزدیک نبودم. عبارتی مثل عشق متعالی برای توصیف احساس آن شبم کم است.
.
با این همه وقتی پخته تر می شویم و میرایی مان را می پذیریم، محتاط و وحشت زده به ان فضای خالی سرک می کشیم و دل خوش می کنیم که مغزمان با نحوی با مرگ کنار می آید. دل خوش می کنیم که در قعر تاریک نیستی هم به خدا یا داروی آرام بخش دیگری دسترسی خواهیم داشت.
.
ماجرای خواهرش الا و برادر خیالی اش که با مریضی دختر کوچک این برادر رشد می کند و شخصیت ش گسترده می شود. و انتهای جستار را به شیوه ای فوق العاده با این شخصیت خیالی و بازگشت دخرت کوچک به پایان می رساند.
.
حس آسایش انسان به کارهای تکراری آشنا وابسته است. دهن و بدن مشتاق خو گرفتن به شرایط پیش بینی پذیرند.
.
ناگهان حس عجیبی در بدنم جان گرفت. حس اینکه در آکواریوم هستم بیرون را می دیدم و آدم های بیرون هم می دیدم. اما در محیطی یکسره متفاوت زندگی می کردیم. من و همسرم مشغول کسب دانش ناخوشایند و دلسردهکننده ای بودیم که در دنیای بیرون نه کاربردی داشت و نه برای کسی جذاب بود. دونده های بی خیال می دویند تا ورزیده تر شوند. آدم ها از ابتذال مسمتر زندگی روزمره شان مست بودند/
.
هر معنای قابل فهمی تهی بود. وقتی آدم های بی خبر از بیماری ایزابل حالم را می پرسیدند و ماجرا را برایشان می گفتم می دیدم چه سریع در افق دوردست زندگی خودشان از نظر پنهان می شوند. جایی که چیزهایی کاملا متفاوتی اهمیت داشتند.
.
خیال پردازی روایی و در نتیجه داستانی یکی از ابزارهای مهم تکامل برای بقاست. ما جهان را با قصه گویی پردازش می کنیم و دانش انسانی را از طریق بده بستان با خودهای خیالی مان تولید می کینم.
.
چگونه می توانی از چنان لحظه ای دور شوی؟ چگونه بچه ی مرده ات را پشت سر می گذاری و به روزمرگی های پوچ چیزی برمیگردی که اسمش را زندگی گذاشته ای. ایزابل را روی تخت گذاشتیم. ملافه ای روی بدنش کشیدیم. آوار باقی مانده از گذشته مان را جمع کردیم.
.
یکی از نفرت انگیزترین سفسطه های بشر این است که رنج موجب تعالی می شود که رنج گامی ست در مسیر وارستگی. ما هیچ درشی که ارزش آموختن داشته باشد نیاموختیم و هیچ تجربه ای مه سودی به کسی برساند کسب نکردیم. غیاب ماندگار ایزابل حالا یکی از اندام های بدن ماست. اندامی که تنها کارکردش ترشح پیوسته ی اندوه است.
.
امرسون
ما تحمل زندگی و سیاره ای چنین همگانی را نداریم و برای کشف گوشه های دنج و اسرار نهان این سو و ان سو می رویم.
.
زندگی به خودی خود حبابی فانی ست و آمیخته به شک و تردید. خوابی در دل خواب.
.
بیوه زن-
نمی خواهم بگویم زندگی غنی و شگفت انگیز و زیبا نیست حرف این است من دیگر راهی به این زندگی ندارم.
.
اما این روابط کم دوام اند. این روبط واقعی نیستند. صمیمانه نیستند. داری خودت را فریب می دهی که ارتباط حرفه ای با دیگران می تواند نبود راوبط صمیمی و نزدیک در زندگی ات را جبران کند.
.
هر روز نمی توانم تصور کنم چه شخصیتی دارم. یادم می آید تا همین چند وقت پیش شخص دیگری بودم.
Profile Image for Maryam Zarei.
120 reviews13 followers
February 20, 2024
کتاب شامل شش تا بخش هست از شش نویسنده‌ی مختلف که در قالب‌های نسبتا متفاوتی هم هست مثلا نامه‌های تسلیتی که یک نویسنده برای تسلی دیگران نوشته، خرده خاطرات بعد از تجربه سوگ، خودنگاری و...
چند بخش از کتاب همون چیزی بود که من از چنین عنوان و ادعایی انتظار داشتم و واقعا خیلی خوب بیانگر مواجهه آدم‌ها با سوگ بود و احوالات و افکار رو به درستی منتقل می‌کرد.

نوشته«تجربه»،یکی از شش بخش کتاب، چیزی بود که حتی علی رغم توضیح گردآورنده نفهمیدم چرا باید تو این کتاب جا داشته باشه، انقدر که پرت و پراکنده و نامنسجم بود این متن!
در کل به نظرم عنوان کتاب انقدر خاص بود که بشه نوشته‌های بهتری رو گردآوری کرد و راستش چندان از گزینش گردآرونده حس رضایت نداشتم.
Profile Image for Dorsa Ehya.
140 reviews22 followers
September 12, 2021
خوندنش برام مثل گوش دادن به یکی از اپیزود‌های سخت رادیو مرز بود، نزدیک بودن به تجربه‌های افراد و حرف‌های ملموس از یک امری که تجربه‌ نکردی اما بهت نزدیکه
اگرچه تمامی جستارها برام وزن یکسان نداشتن، دو یا سه تا از این جستارها ۹-۱۰ از ۱۰ بودن و دو تا دیگه شاید به سختی ۵-۶
اما در کل کتاب بسیار روان و قابل درک و البته دردناک
خوندمش تا بتونم بیش‌تر درکش کنم حالا که دچار سوگ بدی شده، اما اون عجیبه و خیلی زود دیگه غم و سوگش رو بروز نمیده. همون چند روز اول هم عجیب بود که گذاشت در غمش شریک بشم
اما تجربه‌ی زیباتر این بود که چند بخش از کتاب رو خوندم و صدا ضبط کردم براش فرستادم؛ تا بدونه از همین لحظه من هم می‌ترسم، از غم فقدان و سوگ میترسم
Profile Image for Maryam Dehkordi.
68 reviews7 followers
Read
September 18, 2021
آخ که چه ترجمه درخشانی چه انتخاب‌های خوبی
من جستار اول را لحظه به لحظه زیسته بودم و چقدر کمک کرد برای بهتر شدن شرایطی دارم. لطفا در این روزهای تلخ که سوگ میهمان خانه‌های شمار زیادی از ماست این کتاب را از دست ندهید
Profile Image for Alireza.
107 reviews4 followers
December 25, 2021
کتاب شامل شش روایت در مواجهه با مرگ و سوگ و فقدان بود ...

در مجموع کتاب رو دوست داشتم و خیلی باهاش ارتباط گرفتم ، البته از روایت دوم که سری نامه های نویسنده آلمانی به اطرافیانش بود و داستان پنجم که روایت سوگ پسر نویسنده بود زیاد خوشم نیومد ولی داستان اول که مربوط به کرونا بود عالی و ملموس بود هم چنین داستان کودک سرطانی نه ماهه و دست و پنجه نرم کردن خانواده با مرگش

از متن کتاب در داستان کودک سرطانی(ایزابل) :

چاره ای نداشتیم جز زندگی در خلائی که فقط حضور ایزابل پرش میکرد ، غیاب ماندگار ایزابل حالا یکی از اندام های بدن ماست ، اندامی که تنها کارکردش ترشح پیوسته اندوه است.

از روایتی دیگر از سوگ والدین :
مرگ یکی از والدین هر قدر هم که برایش آماده باشیم یا هر سن و سالی که داشته باشیم ؛ چیزهایی از اعماق وجودمان بیرون میکشد و واکنش هایی برمی انگیزد که متحیرمان میکند ، گاهی هم به خاطرات و احساساتی که خیال میکردیم مدت ها پیش از آنها خلاص شده ایم ، جان دوباره میدهد . انگار در آن دوره ای که اسمش را عزاداری گذاشته اند ، سرنشین آرام و خاموش زیر دریایی ای در بستر اقیانوس هستیم و خوب میدانیم اژدرهای خاطرات ، گاهی از دور و گاهی از نزدیک نشانه مان گرفته اند ...



به نظر من تجربه مشترک همه کسانی که عزیزی را از دست داده اند در عین نو بودن دارای وجه تشابه های بی اندازه زیادی هست که خواندن آنها متحیرمان میکند ، در حین خواندن همواره با خود میگوییم چقدر مثل من ...
برای من خواندن این کتابها مثل کندن زخم خشک شده دردناک ولی لذت بخشه ، فک کنم خود آزاری باشه ...
Profile Image for Sahra.
54 reviews49 followers
November 11, 2021
راستش تا به این سن سوگ و ار دست دادن آدم بسیار نزدیک و عزیزی رو تجربه نکرده‌ام اما با این کتاب کمی بیشتر برام ملموس شد.
وجه دیگه‌ای از این کتاب باعث بیشتر به صدا دراومدن بعد هستی‌خواهم شد به ویژه در این دوران که مرگ بی‌توجه به هیچ مولفه‌ای در حال جولان دادن است و انسان تنها میتواند نظاره‌گر این افت و خیزها باشد.
اما این کتاب بیشتر شبیه همراه بودن با کسانیه که در حال تجربه‌ی این سوگ هستندانگار مثل دوستی نزدیک و امن کنارشون بشینی و اونا هم بی‌پرده سفره‌ی دلشون رو باز کنند و حرف بزنند حسی شبیه به تمایل به آغوش کشیدن و نوازش آدمی که تو پادکستها از دلتنگی‌ها یا تجربیات تلخشون حرف میزنند و گاهی بغض میکنند.

زندگی‌ام ورای این دم گریزپاست که در آن چنین شتابناکم می‌یابی.
من درختی‌ام ورای چشم‌انداز خویش.
من تنها یکی از بسیار دهان خویشم؛ همان که بس زود فرو بسته میشود.
من سکوت میان دو نت یک آوازم که هم‌نوا نمیشوند
مرگ بر ان است که یک پرده بالاتر بنماید
ولی در درنگ تاریک این نت‌های ناهم‌ساز، لرزلرزان، به هم می‌آمیزند و آواز همچنان زیبا میماند
Displaying 1 - 30 of 74 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.