Jump to ratings and reviews
Rate this book

خانه‌ای با پنجره‌های روشن

Rate this book
اون زمونای قدیم
وقتی که اوسّا کریم
رو زمین قدم میزد
قصۀ آدما رو قلم میزد
پشت دریاهای دور
تهِ راه بی عبور
زیر آفتاب خدا
شهری بود به اسم شهر اشک خورا

108 pages, Paperback

First published January 1, 2021

12 people want to read

About the author

بهزاد صادقیان

5 books5 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (30%)
4 stars
4 (40%)
3 stars
3 (30%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for HAMiD.
521 reviews
August 5, 2021
داستانِ صادقیان پیش کشی است برایِ کودکانِ(دختران) پارکِ هرندی؛ از میدان شوش که به سوی راه آهن می روی نرسیده به خیام سمتِ راست می شود به
آنجا رسید. این چنین است که در همان آغاز مرا می برد به همه ی آن خیابان ها و کوچه هایش که گاه به گاه در آنها پرسه زده ام برای بازدیدین و فراموش نکردن و داستانِ صادقیان از قضا داستانِ بازدیدن است و یادآوری
در زمانه ای که ادبیات و سینما دست در دست، خدمتگزارانی شده اند برای ترویجِ اخته گی و چشم پوشی از سبب های ناتوانی و فروپاشی و نمونه هایش را پُر خوانده ایم و دیده ایم در این روزها، یادآوری و بازدیدن نقطه ای برای بازایستادن است و از آغاز خود را مرور کردن و داستان صادقیان (با گیرهایی که بر آن دارم) نقطه ای است برای بازایستادن و مرور کردن
او را سپاسگزارم

سیزدهم مردادِ دو صفر چهاردهِ خشکسالی
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,179 followers
August 19, 2021

می‌پرسیدن اشک‌خوره‌ها چه شکلی هستن، بهشون جواب می‌داد: «ننه‌جون اونا اشک می‌خورن، عاشق گریه‌هاتن/ دنبال آب چشم‌ها و گره سگرمه‌هاتن/ یه چیکّه اشک بریزی/ یه راست می‌ره تو دیزی.»

داستان اصلی درباره کودک کاری به اسم پروانه است. مادرش، ننه همیشه برای او و خواهرش پرستو قصه‌ تعریف می‌کند. اگر ننه مجبور نباشد برای جور کردن جنس پدر (که پروانه و پرستو او را به نام سایه می‌شناسند) به این در و آن در نزند، شاید بتواند قصه‌های خوبی تعریف کند. اما قصه‌های ننه غمگینند. عجیب هم نیست. زندگی در کنار مردی که جز خشم و خشونت کاری بلد نیست، تمام لالایی‌ها و قصه‌ها را از روشنایی تهی می‌کند.
پروانه و پرستو انگار در جهان دیگری زندگی می‌کنند، موازی با دنیای عادی آدمیزادگان. برای همین است که مترو به نظرشان ماری‌ست که آدمیزادگان را می‌بلعد. دنیا و وقایع آن از دید یک کودک کار، هولناک و ترسناک است. آدمیزادگان کوه‌های بلندی هستند که اگر میانشان گیر بیفتی شاید دیگر راه فراری نماند. مگر قصه‌ها بتوانند برای لحظاتی کودک کاری که جعبه آدامس‌هایش را توی دست گرفته، به رؤیا ببرند. اما قصه‌ها هم برای او پایان خوشی ندارند. در قصه‌ها هم هر چه بگردی خانه‌ای با پنجره‌های روشن پیدا نمی‌شود، نه سقفی هست و نه پدری و نه مادری. شخصیت‌ها در تاریکی رها می‌شوند. تنیده شدن این قصه‌های خیالی با داستان اصلی اما انگار نقطه‌های خالی و گنگی را در کل روایت رمان پر می‌کنند و تصویر کاملی می‌سازند از دنیای شخصیت‌هایی که هر جا که باشند، بی‌پناهند و نور آرامی که از پنجره خانه‌ای در شب به بیرون بتاند، برایشان محال‌ترین رؤیاست.
جهان خاص این رمان شاید در صفحه‌های اول خواننده را پس بزند. اما خیلی زود زبان خاص رمان و قصه‌ای که موازی با داستان اصلی پیش می‌رود تو را به مسیر اصلی روایت هدایت می‌کند. داستان در نیمه ابتدایی با پروانه همراه است و از غصه کودکی می‌گوید که می‌داند اگر آدامس‌های رنگیش را نفروشد، پدرش سرش را لب جوب می‌گذارد و ... . نیمه دوم رمان با پرستو همراه است و داداشی، عروسکی که از جوراب‌های گره‌شده در هم درست شده. لحظه‌ای که داداشی در گفتگوی خیالی‌اش با پرستو از او می‌خواهد گره‌اش را باز کند و جوراب‌های پشمی را بپوشد، لحظه عجیبی بود. داداشی انگار تنها تکیه‌گاه کوچک دختر بی‌پناهی بود که از پدر گریخته بود در آغوش دنیایی که کم‌تر از پدرش بی‌رحم نبود. 
Profile Image for Maddie Heidari.
39 reviews52 followers
August 18, 2021
چرا هیچ‌کدام از این آدمیزادگان ترسی از اژدها ندارند؟ با قدم‌های تند می‌روند جلو و خودشان را می‌اندازند توی دهانش. شاید ننه‌ی آن‌ها هم ته گوش‌شان نشسته و برای‌شان قصه می‌گوید

کتاب خانه‌ای با پنجره‌های روشن نخستین اثر بهزاد صادقیان است. با شناختی که از نویسنده داشتم، این رمان به دغدغه‌های همیشگی و انسانی وی می‌پرداخت و به‌خوبی خواننده را به درون کالبد کاراکتر‌ها انتقال می‌داد تا با پوست و گوشت خود حس‌ کنند آنچه را که ایشان بر سر می‌گذراندند.
نثر کتاب بسیار روان و دلنشین و آمیخته با تشبیهاتی جذاب است. روایت‌های موازی با رگه‌هایی از رئالیسم جادویی کشش داستان را دوچندان کرده بود. وضوح بیان زاویه‌ی‌دید کاراکتر‌های اصلی نیز تحسین‌بر‌انگیز بود.
شخصیت محبوب من در این کتاب پرستو بود که در مقایسه با پروانه از درجه‌ی انفعال کم‌تری رنج می‌برد؛ نکته‌ای که فقدانش را حس کردم، پردازش بیشتر به کاراکتر سایه و روایت شخصی او بود. شاید نوشتن یک دنباله و بازگو کردن سرگذشت او نیز ایده‌ی خوبی باشد.
در‌کل، آینده‌ی روشنی را برای این نویسنده و قلم گیرای او متصورم. باشد که باری دیگر از قصه‌هایشان مستفیض شویم.
Profile Image for Mohammad Ranjbari.
267 reviews170 followers
January 17, 2022
مروری پراکنده و موردی به کتاب: {به دلیل کسالتِ گذشته و فاصلۀ زیاد بین خوانش‌ها، تحلیل کتاب کمی پراکنده است و شاید در تحلیل و شناخت شخصیت‌ها اشتباهاتی رخ داده باشد}

نقد روانکاونه:
تقابل تاریکی و روشنایی: حضور شخصیت + سایه: «یکی از شخصیت‌ها داستان»/ گفتگو با خود (سایه)/ اشاره به مفهوم سایه.
روشنایی: منبع روشنایی در مضامین نقل شدۀ موازی در قصه‌ها و شعرهاست. به عنوان مثال:
«سایه بازوهای پروانه را می‌گیرد و تنش را می‌تکاند: «نگفتم قصه بی‌قصه؟»... در تقابل با سایه و اژدها و دنیای تاریک، متن شعر است: «خورشید خانوم آفتاب کن/ یه مشت برنج تو آب کن» (8)

پروانه: این شخصیت داستان، ویژگی‌های عمومی و قابل انتظاری دارد. کودکی و نوباوگی انسان قبل از دچار شدن به گناه/ تلمیحی کم‌رنگ به نفس «آدم» محروم از عدن و گرفتار در زمین و سختی‌ها و آزمون‌ها.

پرستو: یکی دیگر از کودکان کار ، کوچک‌تر از پروانه،که گفت‌و‌گوهایی همسو با او انجام می‌دهد. این دو محرم اسرار و قصه‌های ننه هستند.

ننه: یک نوع شخصیت دو زیست و در واقع موجود و ناموجود. هم کلفت سایه است و هم در گوش پروانه و پرستو زندگی می‌کند. «ننه» کهن الگوی بسیار مناسب و مکرر در داستان‌های کودکانه است. ننه در این داستان، دارای چنین نقش‌هایی است: جفت تقابلی با سایه، صدای وجدان، نوستالوژی کودک، پیوند دهندۀ او با دنیای تخیل برای تقابل و تحمل دنیای تاریک زندگی، مهر در برابر ظلم، هم‌زیست خود پروانه، چون مانند او معصوم است و می‌تواند در معرض ظلم و تهدید قرار بگیرد و {ندای مرگ در جلوۀ سعادتی آرامش‌بخش که شاید فرد در آینده بخواهد سرنوشتی چون سرنوشت او را برگزیند}

داداشی: نوعی جفت همسان، شاید بتوان آن را آنیموس پرستو دانست. کسی که کمک و راهنمای او در زندگی و در تاریک و روشناها می‌شود. شخصیتی منعطف که در جایی از داستان، گره‌اش وا شده و تبدیل به جوراب و کفشی برای پرستو می‌شود.

سایه: شخصیت منفور داستان، حضوری همه‌جایی در داستان، نماد نرینگی {و البته نماد قضیب در چهارچوب تحلیل فرویدی در تقابل و ستیز با ننه نماد زنانگی}. او به قوای مردانگی خود به‌طور مستقیم اشاره می‌کند با تکیه بر نقل‌قول جامعه‌ای که بستر مناسبی برای چنین شخصیت‌هایی فراهم کرده است: «قدیما می‌گفتن مرد باشه، سایۀ نردبون باشه. شما حروم‌لقمه‌ها چه می‌فهمین؟» (10) بستر زندگی او اغلب در دنیای تاریکی‌ست. حضور ندارد اما «ترس از حضور او» بالای سر طفل معصوم‌ها هست! «سایه به چشم نمی‌آید اما هست، جایی میان ظلمات پنهان شده و او را می‌پاید » (10)

ژرف‌ساخت دو شخصیت «ننه» و «سایه»، تقابل فرشته و شیطان را می‌سازند. در واقع ژرف‌ساخت سه شخصیت ننه و سایه و پروانه، ریشه در الگویی دینی و تئولوژیک دارد. دیو و فرشتۀ شانۀ چپ و راست انسانی که از بهشت و آسایش محروم شده است. ننه فرشته‌ای در گوش، و سایه دیوی سهل‌الوصول و توفنده بر سر کودکان.

دیو و دیوستان: قصه‌ای موازی به نام «شهر اشک‌فروش»، که ننۀ قصه در آن، قصۀ «اشک‌خوره» را برای دیوک و دیوچه تعریف می‌کند آرزوی پروانه در قالب «آدم» هبوط کرده از بهشت. پروانه با شنیدن این داستان از زبان ننه، از دنیای حقیقی فراری درونی به دنیای مطلوب خیالی می‌کند. این داستان فرعی و یا «قصه در قصه» نوعی عصیان فانتاستیک علیه واقعیت‌های سخت و کلیشه‌ای و خشن روزانه است. نقش راوی و گاه خود نویسنده در این بُعد از قصه‌پردازی کتاب بسیار پر رنگ است. این قصه در واقع شکل دیگری از قصۀ اصلی‌ست. چون بار احساسی و هماهنگی کاملی با رویدادهای آن دارد.

اژدها: مترویی تجسم و شخصیت‌بخشی شده، مهم‌ترین خاصیت مترو، که در داستان برجسته می‌شود، قوۀ هضم اوست، او دهان و آرواره‌های بزرگی دارد، می‌تواند آدم‌های بسیاری را ببلعد و دهانش را هیچوقت باز نکند. اما خاصیت افسون‌بخشی نویسنده به این پدیده، آن را یکی از نقاط مرکزی داستان قرار داده است: «اژدها خاطره ستیز است، پروانه در رفتن به درون آن ممکن است دیگر «نه ننه را ببیند و نه پرستو را» (9)

*****

منطق شاعرانه در کلام: نویسنده گاه کوشش و اصراری دارد برای تشبیه و تشابه و رفتار شاعرانه در داستان. مشهود‌ترین عامل، گنجاندن قصه با زبان شعر و ترانه و لالایی در کتاب است. شعر تا بدان‌جا در روایت این کتاب اهمیت دارد که «سایه: شخصیت منفی و مالیخولیایی نیز ی�� پا شاعر است! {هرچند این بخش پرداخت خوبی نداشته و مانند وصله‌ای به داستان چسبیده است}او با خواندن رباعی مغشوش تشویقی اجباری از کودکان کار در خانه‌اش می‌گیرد! رفتار بارز دیگر، برقراری تشبیه و تصویرسازی‌های اغراق‌گونه در متن است. اما کار خوب و سنجیدۀ نویسنده در بخش دیگری از این تکنیک جالب توجه است. برخی تشبیهات و استعاره‌های متن، از زبان کودکانه و ازدریچۀ چشم و ذهن او خلق می‌شود. نمونه‌ها:

آدم‌ها به کوه‌های جنبان
برف به دانه‌های سفید
آدمیزادگان: نوعی خطاب منفی به عابران مترو و عموم مردم / غول زوزه‌کش: عابر خشمگین
ورودی مترو به زیرزمین به دهان اژدها
تونل محاط مستقیم و استوانه‌ای پله برقی: گلوی اژدها
پله‌های برقی: دندان‌های اژدها


فضاسازی‌های کودکانه:
«سر بلند می‌کند تا ستاره‌اش را پیدا کند، اما امشب آسمان آن‌قدر تاریک است که حتی ستاره‌ها هم جرئت نکرده‌اند از خانه‌های‌شان بیرون بیاییند. انگار صورت آسمان را زیر لایه‌ای از قیر دفن کرده‌اند.» (71)

تلمیح به کهن الگوها با تم دین و اسطوره:
دیوک به حصیری پیچیده شده و به آب سپرده می‌شود.

آشفتگی‌های نحوی و زبانی: تقدیم و تأخیرهای دستوری که در برخی مواقع کمک چندانی به پرورش صحنه یا موضوع نکرده است:
محکم بغل زده پروانه جعبه‌اش را و از وحشت خشک شده است. (15)
بر زمین می‌کشد دمپایی‌های وصله‌خوردۀ گشادی را که انگار پاهای کوچکش را بلعیده‌اند. (20)
«بدو!» می‌قاپد پرستو داداشی را از کنار پایش و می‌کشد در را و پرت می‌کند خودش را در دل ظلمات سرد. (70)



نتیجه‌گیری:
به نظر من، هر نوع برداشت از این داستان، شخصی خواهد بود. زیرا مؤلفه‌های تشکیل دهندۀ اصلی آن، مؤلفه‌هایی نیستند که مسئلۀ ذوق را کنار زده و نیازمند مواجهۀ جدی و ساختاری باشند. این داستان، داستانی‌ست کودکانه اما برای بزرگ‌سالان. برای کوه‌هایی که هر یکی می‌تواند حفره‌های سیاهی در دهان و صورت و سینه داشته باشد. تکه‌هایی از پازلی سیاه برای تاریکی شب، برای هر چه تلخ‌تر کردن این ماجرا. معصومیت‌هایی دو پا و فراموش شده که در جاهای مختلف شهر به پر و بال‌مان می‌پیچند و ما فقط دم‌دستی‌ترین برداشت را به آن‌ها تعمیم می‌دهیم. ای‌کاش این رمان بتواند کاری کند برای این تاریکی‌ها، تا همۀ خانه‌ها، خانه‌هایی باشند با پنجره‌های روشن...


برای دوست و اندیشمند ندیده‌ام، جناب آقای صادقیان آرزوی توفیق روزافزون خواستارم. امید به روزی با لبخند و با کتابی دیگر و دنیایی بهتر...

محمد رنجبری
1400/10/27


Author 1 book314 followers
September 12, 2021
از همون روزی که ریویوی بهزاد برای کتاب خسرو خوبان رو خوندم این دو، در ذهنم با هم پیوند خوردند. امروز هم که کتاب خانه ای با پنجره های روشن رو باز کردم از همون ابتدا، هم بوی نثر دانشور به مشامم رسید و هم بوی قصه های ننه دریای شاملو. خب این کتاب هم اگر قرار باشه در کتابخانه جا داشته باشه، میره توی قسمت ادبیات معاصر، کنار خسرو خوبان و اشعار شاملو! گویی صادقیان خواسته اعتلایی به این دو نثر و نظم ببخشه که تا حدودی موفق هم شده.

از این ها که بگذریم و کتاب رو به خودی خود بررسی کنیم، می تونم بگم یکی از نقاط ضعفش در روایت، راوی سوم شخص هست. راوی ای که نه اونقدر زلاله که خیلی چیزها براش ناآشنا باشه و نه اونقدر سیاهه که زلال معصومانگی موجودات به چشمش نیاد. یعنی چیزی است بین این دو. و همین باعث شده که نتونه از پس روایتی کاملا باورپذیر بربیاد.
نقطه ضعف دیگری که داره اینه که پیرنگش قوام نداره. یعنیبه قول معروف نمی فهمی که کی شاه میمیره و کِی ملکه از غصه ی مرگ شاه دق می کنه و میمیره؟

با این همه، لازمه که شهامت نویسنده برای به کار بردن چنین نثری رو تحسین کنم. نظمی که در این کتاب به کار برده دلنشینه و به خوبی تونسته دو روایت رو در کنار هم پیش ببره.
امیدوارم بتونم کارهای بعدیش رو هم بخونم!
Displaying 1 - 6 of 6 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.