متین دخترسیوچهار سالهای است که پدرش از کودکی او را با خصوصیات مردانه بزرگ کرده، متین دوست دارد دخترانه زندگی کند اما در روابط با آدمها ناموفق است، حضور عماد در زندگیاش، برای او انگار ویرانکننده است. رمان ردهی سنی نداره، اما بهتره دوستانی که طرفدار رمانهای روانشناسی هستند اونو دنبال کنند، تحلیلهای روانی در این رمان به کرات وجود خواهد داشت. قسمتی از متن رمان بخیه: با اخمهای درهم در ماشین را باز کردم و ساک ورزشی را پرت کردم روی صندلی عقب. زیرچشمی نگاهی به طنین انداختم که زیر دامنهی باشگاه ایستاده بود. باران میبارید، سرش را بین شانههایش فرو برده بود. به بافت زرشکی خوشرنگی که به تن داشت خیره شدم. بیاختیار به خودم نگاه کردم. جلیقهی مشکی سورمهای به تن داشتم. با حرص توپ والیبال را داخل ماشین پرت کردم و در را بستم. صدای طنین را شنیدم که با فریاد گفت: -ینی چی که نمیتونی بیای؟ من سردمه زیر بارون خیس شدم به نیمرخش زل زدم. بینیاش از شدت سرما سرخ شده بود. گوشیاش را در دست فشرد: -چه کار مهمی داری که نمیتونی بیای؟