یاشار برای دور ماندن از شرایط زندگی خود در خانهی پدری، تصمیم میگیرد مستقل باشد. وقتی خواهرش هم به او ملحق میشود، پیلوتی را اجاره میکند که سرآغاز آشناییاش با یک خانواده است. خانوادهای که ظاهرشان طلایی است ولی از درون پوسیدهاند… عقلش میگوید از آنها دوری کند ولی احساسی دارد که همیشه بر منطق چیره است و…
فقط ۱۰۰ صفحهشو تونستم بخونم و خب تو همون صد صفحه به قدری منطق داستان لنگ میزد و روند اتفاقات برام غیرقابل درک بود که باعث شد همونجا رهاش کنم و هیچ رغبتی برای ادامه دادنش نداشته باشم🤦🏻♀️
پ.ن: این همه تعریف و نظر مثبتی که روی این کتاب هست رو برنمیتابم و برام جای تعجب داره 🚶🏻♀️
قلم نویسنده پختگی و توانمندی لازم را دارد. کتابی با موضوعی زیبا، عاشقانه بر محوریت اجتماعی که راوی زندگی یاشار است. مردی که مشکلات زیادی دارد و وقتی با خواهرش پیلوتی را اجاره میکند، اتفاقات جدیدی برایش رخ میدهد که غیر منتظره هستند.