کتاب آخرین داستان عشق
کتابی که منو نزدیک دو ماه ریدینگ اسلامپ کرد!
کاش نویسندههای عزیز کتاب دوران طفولیت رو چاپ نکنن حتی با ویرایش... چون موضوع، موضوع بدیه! ول کنید واقعا :")))
به این کتاب دو بار و حتی سه بار فرصت دادم و بعد هربار ول کردنش، گفتم اشکال نداره، برگرد بخون، امتیازش بالاست، تعریفشو دادن ولی نشد!
این کتاب رو من ۳۵۰ صفحهی اولش رو خوندم و بیست صفحهی پایانی. نقد بر همین اساسه: ( هرچند که صفحات خونده نشده، تاثیری بر نقد نداشت چون با نگاهی اجمالی، چیزی جز کلیشه و خیانت درونش نبود)
شخصیت متین= تناقض خالص
ابتدا سرد و مغرور نشون داده میشه، یهو توی یه لحظه عاشق و مجنون میشه! اونم آدمی که برای همه گارد داره و یهو این گارد توی ۵ثانیه از بین میره. نوازندهی بینالمللی(!) و استاد دانشگاهی که هنوز توی خونهی ددیه و علارغم میل باطنیش، حرف شنوی داره و پدرش میتونه مجبورش کنه به هرکاری... پسر بیست و هشت ساله ای که کل کتاب دم از مستقل بودنش زده میشه! میخواد توی استادی و مدیریت کلاس خیلی حرفهای به نظر برسه اما عملا داره خزعبلات میگه. اگر حتی کوچیکترین تجربهای که از تدریس و مدیریت کلاس نداشتید( که خب مشکلی هم نداره) آیا نویسندهی عزیز توی کل عمر مفیدشون، یه استاد خوب و خفن هم نداشتن؟ حداقل از ایشون الهام میگرفتن...
شخصیت شایان= پر کردن صفحات
طنز داستان خوبه... خوشاینده ولی تا چه حد؟ این حد باید رعایت بشه. داستان ژانر طنز نداره پس اینهمه واگویههای عموما بیمزهی یک کاراکتر چه معنی ای داره؟ وقتی نه اطلاعاتی به خواننده میده، نه باعث پیشبرد داستان میشه، و نه چیز دیگه... فقط صفحه پر میکنه! به خودت میآی میبینی نزدیک سیصفحه فقط داره حرف میزنه و اونم بیخود. بماند که حرفهاشم خنده دار نیست :)))
محیا= تناقض...
نمیدونم چرا ولی عشق بین محیا و متین، کلا برای من همراه با تناقض بود. یه لحظه خوب یه لحظه بد، لاس زدنهای فوق عاشقانه اوایل رابطه و چه خبرتونههه :)))
اینم ناگفته نماند که همون تیکههای لاس زدنشون چقدر نچسب بود( اینجاش دیگه یکم سلیقهی شخصی دخیله... شاید واسه یکی جذاب بوده)
و مفاهیم داستان
داستان ۱۰۰۰و خورده صفحس ولی توی ۴۰۰الی ۵۰۰ صفحه جمع میشه.
نویسنده میل شدید داره که عالم و آدم رو باهم فامیل کنه( و من یاد مستند our father افتادم :))) که نزدیک به دویست تا خواهر برادر بودن)
استاد دانشجویی که فامیل هم هستن و همه ی این نسبت ها توی یه هفته کشف میشه و استاد دانشگاه میفهمه باباشم رئیس دانشگاهه و خب عزیزم، طویله بوده مگه که نفهمیدی چجوری استخدام شدی؟ :"))
کلیشهی سریالهای ترکی: پسره دختره رو با یکی دیگه میبینه، پیش داوری میکنه و بعد دختزه میگه نه بیبیی، این خواهر دوقلومه... و یهو خواهر دو قلو کشت، داشت و برداشت میشه و به مصرف میرسه... از کجا اومد ایشون؟ :)))
و از انتهای کتاب بگم یکم:
یه مرگ هنگام اجرای کنسرت داره که ببخشید خندم گرفت از شدت دراماتیک نشون دادنش در حالی که دراماتیک نبود :))))
متین جان هم که دو نفرو حامله کرده بود همزمان و اینطوری بودم که اگر مارو حامله نمیکنی تا دو صفحه ی آخر رو بخونیمم :)
و همسر متین که بهش خیانت شده بود، بخشیدش و نه تنها بخشید، بلکه اسم بچشم شبیه اسم مرد داستان گذاشت. دریای حماقت این کارکتر پایان نداشت... این بحث رو هم که کسی میتونه توی ده سالگی عاشق بشه و اینقدر عشق سوزان و پایداری هم داشته باشه، کلا بذاریم کنار و اصلا نریم سر وقتش :))))
خلاصه که حیف وقت...
حیف هزینه...
حیف ادعای نویسنده :)
چند روز پیش متنی دیدم:
بوکوفسکی در کتاب زنها که گفته بود:
" ولی شک نکنید که بیشترین اعتماد به نفس و کم تردید به توانایی های خود، همیشه مال بدترین نویسندههاست."
این رو کسایی که اینستاگرام نویسنده رو داشته باشن، خیلی خیلی خوب متوجه میشن :))))
پ.ن: بد بودن یک کتاب، قابل تعمیم به کل ادبیات یک کشور نیست.