"On est d'abord loin du livre, loin de la maison. On est d'abord loin de tout. On est dans la rue. On passe souvent par cette rue-là. La maison est immense. Les lumières y brûlent jour et nuit. On passe, on ne s'arrête pas. Un jour on entre. Dans la maison incendiée de lumière, dans le livre ébloui de silence, on entre. On va tout de suite au fond, tout au bout du couloir, tout à la fin de la phrase, tout de suite là. Dans la chambre aux murs clairs, dans le coeur noir du livre. On se penche au-dessus du berceau de merisier. On regarde, c'est difficile de regarder un nouveau-né, c'est comme un mort : on ne sait pas voir. On s'attarde, on se tait. On regarde la petite fille endormie dans le berceau de lumière. Albe, c'est son nom."
Christian Bobin is a French author and poet. He received the 1993 Prix des Deux Magots for the book Le Très-Bas (translated into English in 1997 by Michael H. Kohn and published under two titles: The Secret of Francis of Assisi: A Meditation and The Very Lowly
خوب نبودم رفتم سراغ کریستین بوبن کتاب شو خوندم هنوزم خوب نشدم ولی حداقل فهمیدم قبل منم آدمایی بودن با همین حس الان من با همین غمگینی با همین بی تفاوتی نسبت به زندگی و دووم آوردن و زنده هم موندن. پس حتما منم میتونم. بوبن با کلمه هاش جادو میکنه. "آلب احساس بدبختی نمیکند. احساس خوشبختی هم نمیکند. نمرده است و زنده هم نیست."
با اینکه بچگی خیلی خوبی داشتم ولی احساس بزرگ سالیم خیلی شبیه الب هست بیتفاوت به همه چیز اصلا برام مهم نیست چی میشه یا چیکار کنم به نفعم هست . چند سالی هست اینطور شدم.بعد از دانشگاه تقریبا . خیلی دوسداشتم بیشتر از آلب میدونستم و میخوندم .
آدمهای زیادی مثل آلب وجود دارند، با همین بی تفاوتی با همین حس سکون ولی جاری اند، احساس خوشبختی و یا بدبختی ندارن، نه میشه گفت مرده اند و نه زنده، دووم میارن و جلو میرن.
تو یکی از روزایی ک میاد،من میمیرم و اگه ازم بپرسن تو این دنیا و تو زندگیت چیا کشف کردی،کنار آب و پروانه و نسیم و چیزای دیگه قطعن از نوشته های بوبن هم اسم میبرم.من اصن این نویسنده برام از نظر تکنیکی و بار ادبی و میزان نوآوری مهم نیست.ضمنن کاملن هم حسی راجبش حرف میزنم و احساسی امتیاز میدم و فک میکنم وقتی آدم تا این حد برانگیخته شه،احساسش و نظری ک باهاش میاد فرای هر منطقی اه. تم قصه های بوبن تکرار میشن.بدون استثنا تو همه شون از دختری صحبت میکنه با ویژگی های بخصوص.مادری وجود داره ک تکامل یافته و پیر شده ی همون دختربچه ای ک تو داستانا کودکی و بلوغ ش رو تصویر میکنه.بوبن انقد طبیعت،کودکی و ی نوع ذات فرار دخترونه و درکنارش عشق رو خوب میشناسه و توصیف میکنه ک من همه ش نفسم میگیره و زیر همه ی پاراگرافا محکم خط میکشم.ی جور فرار رو توصیف میکنه ک آدما صداش میکنن بی مسولیتی ولی بوبن کاملن ب این فرار و ب وقوعش حق میده و درکش میکنه.عشق و ابرازش رو فرای معشوق میدونه و گریز همزمان با زیادی دوست داشتن رو درک میکنه. فقط میتونم بگم هیشکی انقد تاحالا دقیق راجب من ننوشته بود.تا حالا هیشکی اینهمخ راجب من ننوشته بود.تا حالا انقد خودمو تو سطرای ی کتاب و کتابهایی ک بوبن نوشته پیدا نکرده بودم.. پ.ن:این ی حدس مسخره و درگوشی اه ولی گمان میکنم ی زن خیالبافی زندگی و احساسات بوبن رو تحت تاثیر قرار داده ک متولد برج جوزا بوده.ی جور ابلهانه ای ب این حدس ب درد نخور و شاید خرافاتی م ایمان دارم.
وای.:|حرفی نمیشه زد. مسلما چندین بار دیگه هم خواهم خوندش غم زمانی که ما را در بر میگیرد کاملا نابودمان نمی کند و این دقیقا همان ایرادی است که به غم می توان گرفت
شاهکار ديگه اي از بوبن ... دومين کتابي بود که از بوبن خوندم و هر دو کتاب درباره زني بود ... اين مرد با لغات جادو ميکنه ! به زيبايي احساسات و دغدغه هاي زنانه رو مينويسه و شرح ميده نوع نثر بوبن به هيچ نويسنده اي نزديک نيست و من تا حالا مشابهشو نديدم
زن آینده، روایت بزرگشدن آلب است... سختیها و دشواریهایش در ابتدا به عنوان دختر و بعد به عنوان یک زن. البته چون در زمان و مکانی مدرن این داستان اتفاق میافتد، این دشواریها و آشفتگیها بیشتر درونی است و بیشتر مسائلی است که آلب باید با خودش کنار بیاید. رمان، روایتی سریع دارد و نویسنده به خوبی حرفش را در لابهلای روایت، نه در لایهی سطحی میزند. ترجمهی کتاب بد نیست، هرچند مطمئنا بهتر از این هم میشد. در چندجا معادلهای خوبی انتخاب نشده و چندینجا هم کتاب دچار سانسور شده است که با نماد مشهور سانسور در ایران [...] مشخص شده است. به دلیل حجم کم و روانی داستان، گزینهی خوبی برای مطالعه در اتوبوس و مترو است.
وقتی برای بار اول خوندمش نمیتونستم درست باهاش ارتباط برقرار کنم و برام اینطوری بود که هدفش چیه، ولی الان که خوندمش و الان تونستم با قصهای که میگه ارتباط برقرار کنم و چقدر زیبا قصه میگه چقدر بلده جزئیات رو خوب با کلمات بیان کنه که بتونی حسشون کنی. چسبید بابامجان خیلی چسبید
به شما نگاه می کنم و دلگیرم که چرا تا این حد آرامم کرده اید.ما بیش از حد به هم شباهت داریم.بیش از حد به هم نزدیکیم.دلم می خواهد اینک فاصله ای را که وجود ندارد به وجود بیاوریم
Christian Bobin est indéniablement mon auteur préféré dans le style Nouveau Roman. « La femme à venir » est l’œuvre qui m’a permis de découvrir le style et l’auteur, un réel coup de cœur.
میداند که خواب تنها آرامش ممکن است و خواب غیرممکن است. ____________________________________________ عصبی است و خشم از صدای خندهی بیش از حد شاد و بیش از حد رسایش به گوش میرسد. ____________________________________________ اتاق ممنوع پر از رویا، پر از تنهایی است. رویاهای بسیار، تنهاییهای بسیار. ____________________________________________ بین آفتاب و باران، بین خنده و گریه مردد مانده. سرانجام لبخند را انتخاب میکند: کمی باران از این سو، کمی آفتاب از آن سو. ____________________________________________ خوشبختانه حزن و اندوهی وجود دارد که حقیقت را بیان میکند که خود حقیقت است. کسانی که به این احساس گوش فرامیدهند، کتاب مینویسند، تعریف میکنند ، یادداشت برمیدارند. آنها در سکوت بقایای هر روز را جمعآوری میکنند. ____________________________________________ زمان گذشت. انسان در بیست سالگی در مرکز جهان میرقصد. در سی سالگی در میان دایره پرسه میزند. در پنجاه سالگی روی حاشیه راه میرود و از نگریستن به درون و بیرون پرهیز میکند. پس از آن... دیگر اهمیتی ندارد. امتیاز کودکان و سالمندان نامرئی بودن آنهاست. ____________________________________________ چقدر روشنایی روز ناپایدار است. در این روشنایی بزرگ میشویم، راه میرویم، منتظر چیزی هستیم که نمیدانیم چیست. بله اما مسئله این است: وقتی چهرهای که دوستش داریم زیر خاک مدفون شده چطور طاقت منتظر شدن را داشته باشیم ؟ ____________________________________________ مادر در یک دفترچه تمام دلایل مردن را مینویسد، اما دفترچهاش خیلی کوچک است. او دفترچههای دیگری میخرد. ساعتها در دفتر کارش، در پرتو بیرحم واژهها میماند. وقتی خانه به خواب میرود مادر سرانجام تسلیم رنج میشود، از رنج سرشار میشود، از رنج سرمست میشود. بعضیها استعداد اشک ریختن دارند.تباهی دنیا - و تباهی خویش - فقط در اشکها قابل رؤیت است. از خلال اشکها میدرخشد. مادر گریه میکند، دیوانه شده. زیر لب زمزمه میکند، حرفهایی را مدام تکرار میکند. ____________________________________________ غم، زمانی که ما را در بر میگیرد ، کاملا نابودمان نمیکند و این دقیقا همان ایرادی است که به غم میتوان گرفت. اینکه بر همه چیز، ناگهان، و برای همیشه ، چیره نمیشود. ____________________________________________ در اوج شورانگیزترین خوشبختیها، غمی نهفته است. تودهای از ناامیدی. خستگی بسیار زیاد. نوعی خستگی که هیچ استراحتی، هرگز، آن را از بین نمیبرد. تودهای برف که ناگهان روی سینه فرو میریزد.
شاید حدود ده سال پیش بود که با خوندن پاراگراف پایین ، خوندن آثار بوبن رو شروع کردم و تمام آثارش رو خوندم ... وقتی بوبن میخونید انگار در مسیر لطیف یک رود سرشار از ابر پرواز میکنید و در تمام مسیر لبخندهایی رو میبینید به شفافی نور، نور سفید و مقدسی که همه چیز رو تطهیر میکنه ...
«برای دیدن شیطان باید به نام صدایش زد. اما امروزه چه کسی این نام مسخره، این نام غیر رایج را می داند. با این همه، او اینجاست. صبور و شکیبا. وفادارترین عاشق موجود. در کمین جزئی ترین اشتباه.در کمین ان لحظه ای که افکارش ا به خیالات تضعیف شده ی ما تحمیل کند. فکر او هرگز اشتباه نمی کند. متقاعد کننده است، متقاعد کننده تر از فکر خداوند، متقاعدکننده تر از هر فکر دیگری. مثل یک قضیه ریاضی، با وضوحی جاودانه. فکری متشکل از سه کلمه: چه فایده دارد، چه فایده دارد ...»
Le rythme et la fragmentation de sa narration est quelque chose dans quoi je me reconnais beaucoup. Je n'ai pas aimé la manière dont il adhérait à certains topos de la femme. Etant un homme qui, ici, écrit un personnage féminin dans un roman d'initiation, il a eu beaucoup de froncement de sourcils de m'a part. Malheureusement, je trouve que l'auteur a foncé dans certains facilités "de la jeune fille plein de désir". La lyrique de son écriture narrative est vraiment quelque chose qui me pousse à ouvrir tous ses romans
3.5-4 stars. Un petit livre de Bobin, pour adoucir l'esprit, après 4321 .. Douceur reste le meilleur terme pour décrire cette écriture sans pareille; elle est légère et emporte le lecteur dans un voyage tout en couleurs. Même la tragédie est belle dans ses livres. Il n'y a pas de questionnement, seulement des affirmations.
Un peu trop gnangnan pour moi trop grandiloquent trop triste trop d'effets de style trop romanesque A MON GOÛT. Ça reste du bobin donc de très bonne facture ! Juste c'est pas ma came.
C’est peu dire que j’aime la prose de Bobin et je crois que jamais un livre ne m’a fait plus pleurer que La Plus que vive. Ici par contre l’auteur fait l’exercice périlleux d’écrire sur l’éveil à la vie d’une femme, en tant que narrateur mais aussi à la première personne. L’auteur avait 48 ans lorsqu’il écrivit ce texte en 1999 et l’exercice montre clairement ses limites.
J’ai eu le cœur soulevé par la scène où Albe est initiée — c’est comme ça qu’on dit en littérature je crois quand on ne parle pas de macramé — à 17 ans par son professeur de 53 ans (j’ai bien vérifié les âges OUI OUI), qui devient pote avec son papa oklm. N’oublie pas, 40 pages plus tôt, Albe n’était encore qu’une petite fille de 5 ans.
Le male gaze n’est pas absent non plus, par exemple lorsqu’Albe parle de ses boobs en mode autofetish: « La colline est douce comme mes seins. Mes deux seins d’amande pâle. Ils sautent légèrement quand je marche. Ils se gonflent dans la peur ou la joie. » Bon. Si tu connais une seule meuf qui parle de ses seins de cette façon fais-moi signe.
En cela, ce texte me dérange fort car jusqu’ici j’ai adoré la musique poétique de Bobin, dont le livre est aussi très empreint, certaines images sont particulièrement belles, mais j’avoue que je ne supporte plus les scènes où on normalise le fait que ce soit aux vieux messieurs d’initier (avec force descriptions) les jeunes filles mineures comme s’il s’agissait d’une convenance sociale établie.
This entire review has been hidden because of spoilers.
خانم ها! آقایان! آیا شما درد بی حوصلگی را می شناسید؟ این یک درد است، ظریف ترین ِ درد ها. به اعماق دل نفوذ می کند، بین دندان ها لانه می گذارد. بی اشتها غذا می خوریم، بی احساس زندگی می کنیم. اسم من آلب است. به هیچ چیز ایمان ندارم. با من حرف می زنند اما حرف ها، دانه های ماسه اند. مجموعه ی این دانه ها، کویری به وجود می آورد. من چیزی را از دست داده ام که نمی دانم چیست. این شک هم وجود دارد که آن چیز را هرگز نداشته ام. با این وصف، مطمئنا آن را از دست داده ام. به من بگویید کی هستم. از خودم به من خبر بدهید.
بعد از چند ماه فقط فلسفه خوندن، خوندن این کتاب مثل لیس زدن یه بستنی قیفی وانیلی بود، توی یه روز برفی و سرد که داری از سرما می لرزی. همون قدر لذت بخش. همون قدر دردناک. من فکر می کردم آلبن تو کتاب ژه کریستین بوبن نزدیک ترینه به من. اما امروز دیدم نه . من آلب ام. خود ِ خود ِ لعنتی آلب. البته آلب همون آلبن بود به نظر من. این بار دختر.
احساس بدبختی نمی کنم. احساس خوشبختی هم نمی کنم. نمرده ام. زنده هم نیستم.
Quelle poésie dans ce livre. Je l'ai lu à voix haute, chose que je ne fais jamais, pour savourer la musique de ces mots mis ensemble avec tant de grâce. L'histoire en elle-même est si banale qu'elle ne vaut pas vraiment la peine d'être évoquée, mais cette atmosphère éthérée et délicate que l'auteur construit autour d'Albe suffit à rendre cet ouvrage délicieux.
با عبارت های کوتاهی توصیف میکند ... سریع تر چیزی که فکر میکنی داستان را خواهی یافت .. سیر داستان تکرار بی وقفهی زندگیست با زبانی دیگر .. از زاویه ای که بیشتر از آنکه قابل بیان باشد تماشاییست .. از رنجی سخن میگوید که ساکن قلب های بسیاری بوده است .. اما از بیان به دور ..
«در من ناشکیباییهایی هست و راههایی، باید آنها را به اتمام برسانم» در خلال داستان این کتاب، صحبتهایی گفته میشه که به هرکدومش میشه چندین ساعت فکر کردو دقیقا دلیل ۴ ستاره دادنم همین چندتا جملهی عمیقِ کتاب هست.