بالاخره! میتونم روزامو شروع کنم و مجبور نشم به رثا فکر کنم.
از همین اول میگم این نظر من صرفا نقد نیست، تخریبه! من به شدت با تخریب اثر یه نویسنده مخالفم چون معتقدم حتی اگه خیلی بد باشه، احترام وقت و انرژی نویسنده باید رعایت شه اما وقتی نویسنده، در واقع نویسندهها، اونم نویسندههایی که چندین اثر داشتن و حداقل ۱۰۰۰ نفر توی این کانال به اعتبار کارای قبلیشون اعتماد کردن که این اثرو بخونن به وقت و انرژی و چشم خواننده توجه نکردن و به این شکل به تمسخر گرفتنش، این اثر لیاقت تخریب رو داره.
زهرا و دریا از نویسندههایین که من آثارشونو قبول دارم؛ به خصوص دریا. من سر بعضی رمانا واقعا به پرداختش از اجتماع افتخار کردم ولی این رمان...این رمان باید دیلیت بشه و هیچوقت اسم این نویسندهها پاش نخوره، چه برسه به اینکه میخواد چاپ بشه!!
قبل از اینکه وارد جزئات بشم بگم این رمان یه رمان بی هدف بود. هیچچیز با ارزشی به خواننده اضافه نمیکرد؛ حتی حس خوب یا تفریح. پیامی نداشت و موضوعات جامعه رو هم شروع به پرداختن بهشون کرده بود تا بگه اثر اجتماعیایه و یا رهاش کرده بود یا به قهقهرا برده بودتش.
حرفام خیلی زیاد و شاید تنده پس از همین الان عذر میخوام.
از آغاز داستان شروع میکنم؛ افتضاح!
اولین چیزی که به عنوان یه نویسنده یاد میگیری اینه که شروعت نباید از یه نقطه عادی با کلی شخصیتی که دور هم میچرخن، بدون هیچ هیجان و هدفی باشه.
این نمونه بارز شروع این رمان بود. با پروانه شروع شد. وسط نذری پختن. با کلی آدم که به جرئت میگم هیچ نقشی توی پیشبرد داستان نداشتن. کلی اسم و رسم و بهم پیچیدن و نذری پختن و گیجی بی دلیل خواننده.
بعد از اون امیرعباس وارد شد. از همون اول رفتار امیرعباس با مادرش کلیشهای ترییین رفتاری بود که میتونست نوشته بشه! کلیشهایترین! حتی نمیدونم چطوری باید بگم و آمنه وای از اینکه آمنه تیپیکال همه مادرای مثلا مذهبی جمهوری اسلامی بود. کافیه تلویزیون رو روی صدا و سیما تنظیم کنید تا بارها آمنه رو ببینید.
حالا به این بخش بعدا میپردازم.
بعدشم خونهی زهرا و حسین آتیش سوزی شد. برای پیشبرد داستان اهمیتی داشت؟ خیر! بعدا بهش اشارهای شد، خیر! زهرا و حسین جایی از داستان رخ نشون دادن؟ خیر! اون خونه کوفتی چیز مهمی توی بود؟ خیر!
هدفش چی بود؟؟
امیرعباس به پروانه گفت مارمولک😐
از پروانه شروع میکنم. شخصیت اصلی!
شخصیت اصلیای که واقعا شخصیت نبود! رونوشت! بد!
پروانه یه دختر محجبهست (همونطوری که توی کتاب بارها و بارها و بارها و بارهاااا تکرار شد). من به عنوان کسی که با آدمای چادری زیادی همنشینی داشته (کل خانواده پدریم و ما خانواده کم جمعیتی نیستیم!) تنها چیزی که از پروانه دیدم دختری بود که نویسندهها به شدت داشتن زور میزدن تا مذهبی نشونش بدن. پروانه تنها کاری که میکرد دفاعهای کلیشهای از حجابی بود که انتخاب کرده.
اولا...نیازی نداشت توضیحی بده یک. اگه انتخاب خودش بود اینکه بهش بر بخوره اونم اینقدر شدید مسخره بود دو. سوما...هیچ زنی که مثلا اینقدر قدرتمنده و به حجابش افتخار میکنه و و و و وقتی از نیت یه مرد خبر داره باهاش نمیره رستوران! لقمه از دستش نمیگیره. دل به دل بحثاش نمیده. وقتی از ظاهرش تعریف میکنه با حیا رو نمیگیره، میزنه تیو دهنش حالا یا واقعا یا با کلمات. هرکی هم که میخواد باشه. گفتن "حدتون رو بدونید" یا "نه" حتی به چادر یا اعتقادات ربطی نداره. چه برسه به شخصیتی که نویسندهها زووور زدن یه دختر مستقل و باهوش و بالغ باشه.
ایشون اول رمان استاد دانشگاه بود؛ یهو کلا نیست شد. مربی باشگاه بود؛ یهو تا آخرای رمان خبری از باشگاه نبود.
امیر عباس؛ اگه از پروانه بدتر نبود که بود، بهترم نبود. امیرعباس کوچیکترین خصوصیتی نداشت که من خواننده باورم بشه یه جنس مذکر داره داستان رو روایت میکنه.
یعنی اگه جای همهی "امیرعباس"ها نوشته شده بود "نازنین زهرا" برای من شخصیت قابل باورتری بود. چون حداقل بهش میخورد.
نه رفتارای امیرعباس به سنش میخورد و نه پروانه. جفتشون مثل بچههای ۲۰ ساله بودن. دائم بهشون بر میخورد. قهر میکردن. بغض میکردن، امیرعباسم که تقی به توقی میخورد گریه میکرد.
خانوادهی مذهبی امیرعباس کابوس بعدی این داستان بود. این خانواده هرچیزی بود جز مذهبی. باباش تنها حرکت به ظاهر مذهبیای که میزد این بود که محرمه سیاه بپوش. نماز نمیخونی. با سروناز درست حرف بزن. و مثل بچههای ۱۸ ساله تیکه مینداخت. اونم کی؟ حاج ابراهیمی که یه محل ازش حساب میبرن!😐
نقش برادر امیرعباس توی داستان چی بود؟ هیچی. نقش زن برادرش چی بود؟ هیچی. نقش رابطه خوبشون چی بود؟ هیچی.
جالب اینه...حتی نویسندهها یادشون میرفت که لعنتی مصطفی هم برادرشهها فقط دوتا بچه نبودن یکیشون شهید شه.
اگه بخوام از نقش بگم که خیلییی حرف دارم. هیچکس هیچ نقشی توی این داستان نداشت. انگار داشتی چند صد صفحه دفترچه خاطرات اتفاقات روزانه دو نفرو میخوندی. همینقدر حوصله سر بر.
چایی میریختن. غذا میپختن. حلیم هم میزدن. یکم قدم میزدن میرفتن امام زاده و تمام.
داستان قرار بود یه بعد سیاسی داشته باشه. متاسفم برای نویسندهای که اینو نوشته! نویسندهای که میترسه برای اشارات سیاسی بلایی سرش بیاد بهتره سکوت کنه و ارزش قلمشو زیر سوال نبره.
هر بار که عباس میگفت "ما فقط حقمونو میخواستیم" یا قصد چیزی نداشتیم. یا هر چیز دیگهای، حس میکردم نویسنده داره مینویسه "توروخدا آقای ارشاد ما مخالف نظام نیستیم".
اگه یه بار بود اشکال نداشت. دو بار بود اشکال نداشت ولی هررر بار؟ واقعا؟ چرا اینو نوشتید؟ برای تبلیغات؟ که بگید ما از مسائل سیاسی هم حرف زدیم؟
شما حرف نمیزدید بهتر بود!
خانم فرخی نیا هم از اتفاقات سال ۸۸ نوشتن. خیلی هم تاثیرگذار نوشتن. هم نقد کردن. هم گفتن که مردم اون زمان دنبال شورش نبودن و حقشون رو میخواستن. در کنارش حرفای تند هم زدن. دنبال خر و خرما همزمان هم نبودن.
بخش سیاسی افتضاح. بی برنامه. بی دلیل. بی هدف.
عرفان از نقاط ضعف این رمان بود. اگه عرفان یه دختر نوشته شده بود که نامزد یا حتی دوست دختر عباس بوده و اتفاقی که براش افتاده اینشکلیش کرده و عباس اینجوری راجع بهش حرف میزد قبول بود ولی رفتار عباس و حرف زدنش با عرفان و اینکه همه جااا ازش حرف میزد به شدت غیرقابل باور بود.
رفیق خیلی خوبه. خیلی مهمه. خیلی عذاب وجدان داره ولی رفتار امیرعباس به شدت غیرقابل باور، به شدت نمایشی و به شدت نچسب بود.
پروانه یه زن مطلقه نوشته شده بود (از این اسم متنفرم) که کاملا بی دلیل بود. نقش نامزد سابقش هیچ بود و جالب اینه اثرش روی پروانه هم هیچ بود. حتی تاثیر و بار روانی هم روش نداشت. چرا نوشته شده بود؟ این از همون دسته مشکلات اجتماع بود که روش دست گذاشته بودن و بعد رهاش کرده بودن یا حتی خراب کرده بودن چون یهو یه نفر اومد خواستگاری که بچه داشت و بعد ناراحتی اینا چی بود؟ چرا باید بیان خواستگاری یه دختر برای یه مرد بیوه فقط چون فکر میکنن باکره نیست؟
ببخشید چی؟؟؟
چه اشکالی داره یه مردی که زنش مرده بره خواستگاری یه دختر "باکره"؟! فکر میکردم داریم جون میکنیم بگیم بکارت ارزش نیست. این بازم ارزش شد که خانمهای نویسنده؟!
بعد چطوریه، مرد مجرد بره خواستگاری یه زن که بچه داره خوب و قشنگه، یه مرد بچه دار بره خواستگاری یه زن "باکره" کریه و زشت؟
استاد حکمت هم از قاعده آش شلم شوربای این رمان مستثنا نبود. اومد بی دلیل. الکی بود و در واقع از قدرتش سوء استفاده کرد و اذیت کرد و از حدش گذشت بعدم یهو غمش مهم شد و بعد درسی که دختره ازش یاد گرفت این بود که "به گمانم هر جای هر قصهای، اگر به موقع نقطه میگذاشتیم و تمامش میکردیم...حال همهامان بهتر میشد"؟؟
بابا لعنتیا...
شما به ما درس ندید!!
این استاد جنتلمنتون دقیقا چیزیه که نباید باشه بعد خوشحالین وقتی (اسپویل هرچند به نظرم هیچکس نباید این رمانو بخونه: جواب صیغه رو نه گرفت گفت من استاد راهنمات نباشم؟ هلاکمون نکنی پهلوون؟) تنها درس این بخش این بود که از مقامتون سوء استفاده نکنید و حد چشمتونو نگه دارید که اصلا هم بهش اشاره نشد.
و جوک این رمان: صفحات آخر تک تک حرفکات فوتبال بازی کردنشون رو خوندیم. توپ رو گرفتم. ردش کردم. این جواب لاییش بود.
در ضمن پروانه خانم معتقد بودن چون ایشون زودتر عاشق شدن "بار سنگین رابطه روی دوش من بود!"😐
خیلی بخوام بگم طولانی میشه؛
در نهایت کلام. این رمان شبیه وقتی بود که توی نودهشتیا همه میخواستن از یه دختر/پسر مذهبی بنویسن که دختر/پسر بریده از مذهب رو برمیگردونه توی خط.
شخصیتای نمایشی.
داستان گم.
پلات داستان، هیچ.
واقعا عصبانیم.
و همین...