What do you think?


The Saga of Arturo Bandini #2
جادهی لسآنجلس
جادهٔ لسآنجلس دومین جلد از چهارگانهٔ باندینیِ جان فانته با ترجمهٔ محمدرضا شکاری است. فانته در این رمان باندینی نوجوان را به تصویر میکشد که روح سرکشش خود را بالاتر از دیگران میبیند و نمیتواند در شغل ثابتی باقی بماند، چرا که در آرزوی نویسندگی است. این رمان از این نظر خواننده را یاد هزارپیشهٔ چارلز بوکوفسکی میاندازد. منتقدان و مخاطبان دوآتشهٔ ادبیات جادهٔ لسآنجلس را رمان کلاسیک گمشدهای میدانند که مدتها از زمانهٔ خود جلوتر بوده و چنان طنز دست اول و تازهای دارد که گویی همین امروز نوشته شده است.
جادهٔ لسآنجلس درگیریهای آرتورو باندینی در آستانهٔ جوانی است؛ در خانهای با مادر و خواهری مذهبی. آرتورو مدام شغل عضو میکند و آواره میانِ جهانی ذهنی خود و آنچه دنیای بیرون بر او تحمیل میکند، در آستانهٔ فروپاشی قرار میگیرد؛ آرتورو اما آیندهای درخشان بهعنوان نویسنده برای خود ترسیم کرده. او به جاده میزند تا به لسآنجلس، شهر رویاهایش برود.
جان فانته این کتاب را در سال ۱۹۳۶ نوشت اما سالها پس از درگذشتش، در سال ۱۹۸۵ منتشر شد. جادهٔ لسآنجلس نخستین اثرِ فانته است و سالهای سال پس از مرگش، با همین کتاب به فهرست معتبر بهترین کتاباولیهای ادبیات آمریکا وارد شد. جادهٔ لسآنجلس را در فقر نوشت، زمانی که هنوز سنگینی شهرت را بر گردهٔ خویش احساس نمیکرد، وقتی هنوز گرفتارِ گذرِ زمان نشده بود و ذهنِ پویا و نابش، خط و خشِ برنداشته بود.
آرتورو باندینی همچو خالقِ خود بیپروا و البته کمالگراست. او نوجوانی است که شهوتِ کشف دنیا و کشفشدن توسط دنیا را دارد. اصل و نسب ایتالیایی دارد، مثل فانته. فقیر است، مثل نوجوانیهای فانته. سرش پُر از ایدهها و آرزوهای بزرگ است، مثل فانته. آرتوروی سرکش مدام شغل عوض میکند، خودش را نویسندهای بنام جا میزند، عاشق میشود، شورش میکند و با مادر و خواهر خشکهمقدسش درگیر است. زبان تندوتیزی دارد که بیمهار است. او با زنانِ توی مجلهها ارتبط عاشقانه برقرار میکند و در فضای امنِ تنهایی خویش، با هر کدام از آنها قصهها میسازد.
جهانِ ادبی جان فانته تکاندهنده، شفاف، تغزلی و صادق است. او در بیشتر سالهای عمر فیلمنامههایی برای هالیوود نوشت و تنها پس از مرگ بود که رمانها و رمانهای کوتاهش نورِ روشنِ پذیرش و ستایش به خود دیدند. جادهٔ لسآنجلس استعارهای است از جادههایی که انتخاب میکنیم، جادههایی که در آن قدم میگذاریم و قدمهایی که زندگیمان میشوند.
گریه کن، آرتورو. بگذار اشکهات جاری بشن، چون زندگی تو پر از کشمکشه، تا لحظهٔ آخر نبردی تلخه و جز خود تو، هیچکس خبر نداره، فقط و فقط خودت میدونی، جنگجویی زیبا که تنها میجنگه و مصمم؛ قهرمانی بزرگ که دنیا لنگهاش رو ندیده.
جادهٔ لسآنجلس درگیریهای آرتورو باندینی در آستانهٔ جوانی است؛ در خانهای با مادر و خواهری مذهبی. آرتورو مدام شغل عضو میکند و آواره میانِ جهانی ذهنی خود و آنچه دنیای بیرون بر او تحمیل میکند، در آستانهٔ فروپاشی قرار میگیرد؛ آرتورو اما آیندهای درخشان بهعنوان نویسنده برای خود ترسیم کرده. او به جاده میزند تا به لسآنجلس، شهر رویاهایش برود.
جان فانته این کتاب را در سال ۱۹۳۶ نوشت اما سالها پس از درگذشتش، در سال ۱۹۸۵ منتشر شد. جادهٔ لسآنجلس نخستین اثرِ فانته است و سالهای سال پس از مرگش، با همین کتاب به فهرست معتبر بهترین کتاباولیهای ادبیات آمریکا وارد شد. جادهٔ لسآنجلس را در فقر نوشت، زمانی که هنوز سنگینی شهرت را بر گردهٔ خویش احساس نمیکرد، وقتی هنوز گرفتارِ گذرِ زمان نشده بود و ذهنِ پویا و نابش، خط و خشِ برنداشته بود.
آرتورو باندینی همچو خالقِ خود بیپروا و البته کمالگراست. او نوجوانی است که شهوتِ کشف دنیا و کشفشدن توسط دنیا را دارد. اصل و نسب ایتالیایی دارد، مثل فانته. فقیر است، مثل نوجوانیهای فانته. سرش پُر از ایدهها و آرزوهای بزرگ است، مثل فانته. آرتوروی سرکش مدام شغل عوض میکند، خودش را نویسندهای بنام جا میزند، عاشق میشود، شورش میکند و با مادر و خواهر خشکهمقدسش درگیر است. زبان تندوتیزی دارد که بیمهار است. او با زنانِ توی مجلهها ارتبط عاشقانه برقرار میکند و در فضای امنِ تنهایی خویش، با هر کدام از آنها قصهها میسازد.
جهانِ ادبی جان فانته تکاندهنده، شفاف، تغزلی و صادق است. او در بیشتر سالهای عمر فیلمنامههایی برای هالیوود نوشت و تنها پس از مرگ بود که رمانها و رمانهای کوتاهش نورِ روشنِ پذیرش و ستایش به خود دیدند. جادهٔ لسآنجلس استعارهای است از جادههایی که انتخاب میکنیم، جادههایی که در آن قدم میگذاریم و قدمهایی که زندگیمان میشوند.
گریه کن، آرتورو. بگذار اشکهات جاری بشن، چون زندگی تو پر از کشمکشه، تا لحظهٔ آخر نبردی تلخه و جز خود تو، هیچکس خبر نداره، فقط و فقط خودت میدونی، جنگجویی زیبا که تنها میجنگه و مصمم؛ قهرمانی بزرگ که دنیا لنگهاش رو ندیده.
216 pages, Paperback
First published January 1, 1985
About the author
John Fante
55 books2,344 followersFante's early years were spent in relative poverty. The son of an Italian born father, Nicola Fante, and an Italian-American mother, Mary Capolungo, Fante was educated in various Catholic schools in Boulder and Denver, Colorado, and briefly attended the University of Colorado.
In 1929, he dropped out of college and moved to Southern California to concentrate on his writing. He lived and worked in Wilmington, Long Beach, and in the Bunker Hill district of downtown Los Angeles, California.
He is known to be one of the first writers to portray the tough times faced by many writers in L.A. His work and style has influenced such similar authors as "Poet Laureate of Skid Row" Charles Bukowski and influential beat generation writer Jack Kerouac. He was proclaimed by Time Out magazine as one of America's "criminally neglected writers."
In 1929, he dropped out of college and moved to Southern California to concentrate on his writing. He lived and worked in Wilmington, Long Beach, and in the Bunker Hill district of downtown Los Angeles, California.
He is known to be one of the first writers to portray the tough times faced by many writers in L.A. His work and style has influenced such similar authors as "Poet Laureate of Skid Row" Charles Bukowski and influential beat generation writer Jack Kerouac. He was proclaimed by Time Out magazine as one of America's "criminally neglected writers."
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 576 reviews
May 30, 2015
The Road to Los Angeles is violently grotesque but John Fante is utterly honest in telling his story and honesty is a rather rare commodity in modern literature…
Riotously ambitious, wildly egotistic, possessed with the severe angst of youth, ridden with delirious fantasies, obsessed with the maniacal desire to become a writer, Arturo Bandini turns his life into a bitter burlesque… But, however erratically, he continues to move to his purpose.
There are the roads we choose and there are the roads we walk and there are the walks of life.
Oh Spengler! What a book! What weight! Like the Los Angeles Telephone Directory. Day after day I read it, never understanding it, never caring either, but reading it because I liked one growling word after another marching across pages with somber mysterious rumblings.
Riotously ambitious, wildly egotistic, possessed with the severe angst of youth, ridden with delirious fantasies, obsessed with the maniacal desire to become a writer, Arturo Bandini turns his life into a bitter burlesque… But, however erratically, he continues to move to his purpose.
There are the roads we choose and there are the roads we walk and there are the walks of life.
January 16, 2020
UN POCHINO TROPPO FORTE

Scritto nel 1936, ma pubblicato postumo a distanza di cinquanta anni, due anni dopo la morte di Fante, e mi piacerebbe capire perché.
Sarebbe stato il suo esordio, è il primo romanzo con il suo personaggio ricorrente, è la nascita dell’antieroe eroe Arturo Gabriel Bandini.
Anche se poi Aspetta primavera, Bandini! scritto dopo rappresenta comunque il prequel di questo, che poi generò Chiedi alla polvere e Sogni di Bunker Hill, la quadrilogia bandiniana.

Los Angeles negli anni Trenta.
Ho fatto un sacco di lavori al porto di Los Angeles perché la nostra famiglia era povera e mio padre era morto.
Ecco l’incipit, la presentazione e la prima entrata in scena di Bandini, che qui ha diciotto anni, non uno di più.
Siamo negli anni Trenta, quelli durante i quali il romanzo è stato generato, almeno nella sua prima stesura, gli anni della Grande Depressione.
I lavori cui accenna Bandini sono, ecco alcuni esempi, spalatore, lavapiatti, facchino, commesso... Ma li perde tutti, dopo pochi giorni o molla o è invitato ad andarsene, perché litiga con tutti: è scansafatiche, sbruffone, irritante, bugiardo, ribelle, arrogante, sboccato…

Los Angeles negli anni Trenta.
Quello che piace ad Arturo è avere un libro in mano, passare le giornate alla biblioteca pubblica leggendo autori di cui non capisce un acca (Nietzsche, Spengler, Schopenhauer…) per sbirciare la bionda bibliotecaria che gli piace da morire.
Le donne lo ossessionano: le sogna, le desidera ma le respinge, si comporta da misogino ma si riempie di riviste pornografiche e si dedica alla masturbazione che se qualcuno lo pagasse per quello, la famiglia avrebbe di che campare.
La sorella è bigotta, Arturo l’attacca di continuo, ma lui stesso è un perenne pendolo tra tentazioni (erotiche in particolare come già detto) e sensi di colpa, l’educazione cattolica ha colpito anche lui.

Anni ‘30
Ciò nonostante, Arturo Bandini è simpatico, divertente, tenero, malinconico, commovente, entra nel cuore perché ha un grande cuore, e un’immaginazione ancora più grande.
È evidente che la figura paterna è un’assenza che pesa, il rappresentante dell’autorità morendo ha lasciato un vuoto difficilmente colmabile, non solo per l’aspetto economico. Per questo la madre di Arturo ricorre a un altro uomo della famiglia, lo zio Frank…
E allora, ad Arturo non resta che partire, andarsene per inseguire il suo sogno, scrivere libri.

Anni ‘30
“Un pochino troppo forte” è come John Fante definiva questo suo romanzo. E poi continuava:
Dentro ci sono alcune cosette che metterebbero il fuoco al culo a un lupo. Forse è un pochino troppo forte, cioè mancante di “buon gusto”. Ma non me ne importa niente.
E magari così si spiega come mai il romanzo rimase inedito. Tuttavia che la pubblicazione abbia dovuto essere rimandata di cinquanta anni…!

Anni ‘30

Scritto nel 1936, ma pubblicato postumo a distanza di cinquanta anni, due anni dopo la morte di Fante, e mi piacerebbe capire perché.
Sarebbe stato il suo esordio, è il primo romanzo con il suo personaggio ricorrente, è la nascita dell’antieroe eroe Arturo Gabriel Bandini.
Anche se poi Aspetta primavera, Bandini! scritto dopo rappresenta comunque il prequel di questo, che poi generò Chiedi alla polvere e Sogni di Bunker Hill, la quadrilogia bandiniana.

Los Angeles negli anni Trenta.
Ho fatto un sacco di lavori al porto di Los Angeles perché la nostra famiglia era povera e mio padre era morto.
Ecco l’incipit, la presentazione e la prima entrata in scena di Bandini, che qui ha diciotto anni, non uno di più.
Siamo negli anni Trenta, quelli durante i quali il romanzo è stato generato, almeno nella sua prima stesura, gli anni della Grande Depressione.
I lavori cui accenna Bandini sono, ecco alcuni esempi, spalatore, lavapiatti, facchino, commesso... Ma li perde tutti, dopo pochi giorni o molla o è invitato ad andarsene, perché litiga con tutti: è scansafatiche, sbruffone, irritante, bugiardo, ribelle, arrogante, sboccato…

Los Angeles negli anni Trenta.
Quello che piace ad Arturo è avere un libro in mano, passare le giornate alla biblioteca pubblica leggendo autori di cui non capisce un acca (Nietzsche, Spengler, Schopenhauer…) per sbirciare la bionda bibliotecaria che gli piace da morire.
Le donne lo ossessionano: le sogna, le desidera ma le respinge, si comporta da misogino ma si riempie di riviste pornografiche e si dedica alla masturbazione che se qualcuno lo pagasse per quello, la famiglia avrebbe di che campare.
La sorella è bigotta, Arturo l’attacca di continuo, ma lui stesso è un perenne pendolo tra tentazioni (erotiche in particolare come già detto) e sensi di colpa, l’educazione cattolica ha colpito anche lui.

Anni ‘30
Ciò nonostante, Arturo Bandini è simpatico, divertente, tenero, malinconico, commovente, entra nel cuore perché ha un grande cuore, e un’immaginazione ancora più grande.
È evidente che la figura paterna è un’assenza che pesa, il rappresentante dell’autorità morendo ha lasciato un vuoto difficilmente colmabile, non solo per l’aspetto economico. Per questo la madre di Arturo ricorre a un altro uomo della famiglia, lo zio Frank…
E allora, ad Arturo non resta che partire, andarsene per inseguire il suo sogno, scrivere libri.

Anni ‘30
“Un pochino troppo forte” è come John Fante definiva questo suo romanzo. E poi continuava:
Dentro ci sono alcune cosette che metterebbero il fuoco al culo a un lupo. Forse è un pochino troppo forte, cioè mancante di “buon gusto”. Ma non me ne importa niente.
E magari così si spiega come mai il romanzo rimase inedito. Tuttavia che la pubblicazione abbia dovuto essere rimandata di cinquanta anni…!

Anni ‘30
October 30, 2017
Bandini es un adolescente y un gilipollas, algo más gilipollas de lo que suele ser normal en un adolescente. También es digno de lástima y también puede que lo sea un poco más de lo normal. Su prepotencia, su soberbia, su pedantería, su machismo, su racismo, toda su misantropía, se quedan pequeñas ante la rabia que siente contra sí mismo, su fragilidad, su inseguridad, su patetismo. Si su desbordante entusiasmo tuviera que buscar pelea con alguien de su tamaño solo podría medirse con su carácter depresivo o con su verborrea incontenible. Y llegas a cogerle cariño.
Se lee con una facilidad pasmosa, con una sonrisa permanente.
December 21, 2024
بعضی کتابها مثل سیلی اند؛ سنگین، تیز و غیرمنتظره؛ که تا مدتها داغشان روی روح و روان آدم میماند. و بعضی دیگر شبیه یک سفر دور و دراز به اعماق جان آدم هستند؛ سفری که آغازش مشخص است اما پایانش هرگز. «جاده لس آنجلس» جان فانته، اما کتابی است که هردو تاثیر را هم زمان دارد.
یکی از همان سفرهاست؛ سفری که با خشم، آرزو، نفرت و امید گره خورده است. چیزی فراتر از داستان یک جوان سرکش؛ سفری عمیق به درون انسانی که میان تروماهای گذشته، غرور، و بیرحمی دستوپا میزند، رنج میکشد؛ حتی وقتی خودش هم نمیداند چقدر زخمی و تنهاست.
فانته در قالب زندگی آرتورو باندینی، با تیزبینی و شجاعتی بیرحمانه، تروماهای انسانی را کالبدشکافی میکند و از انسانی میگوید که درونش پر از زخمهایی است که هرگز التیام نمییابند.
"جاده لس آنجلس" اولین رمان "جان فانته" بود که در سال ۱۹۳۳ با دریافت پیش پرداخت ۴۵۰ دلاری خلق شد؛ و به این شکل بود فانته یک آلتر ایگوی جاودانی را در باندینی نهادینه کرد. اما متأسفانه این کتاب توسط ناشرانش به دلیل القای "هیجان بیش از حد" رد و فراموش شد تا اینکه در سال ۱۹۸۳، "جویس فانته"، همسر جان، که اخیراً بیوه شده بود، این شاهکار گمشده شوهرش را کشف کرد و به انتشارات گنجشک سیاه _که اتفاقاً آثار "چارلز بوکوفسکی" را نیز منتشر میکند_ سپرد.
"جاده لس آنجلس" اساساً دوران نوجوانی کاراکتر اصلی رمان های فانته، آرتورو باندینی، و دوران نوجوانی خودِ نویسنده را به شکلی اغراق شده روایت می کند. اما برخلاف دیگر رمانهای باندینی ( تا بهار صبر کن باندینی، از غبار بپرس، و رویاهایی از بانکر هیل)، فانته شخصیت پدرش را از آن حذف کرده و اقتدار را در دست گرفته است.
.....................
"آرتورو باندینی، مردی که از سایهاش میگریزد"
رمان به همین سادگی آغاز می شود: «من در بندر لس آنجلس شغلهای زیادی داشتم، چون خانواده مان فقیر بود و پدرم مرده بود.»
آرتورو باندینی، پسر مهاجری ایتالیایی در آمریکای خشن و بیرحم، بیش از آن که یک شخصیت داستانی باشد، نمادی از انسانی است که میخواهد در جهانی که برایش جایی قائل نیست، دیده شود. او با رفتارهای تند، زبان تلخ و نگاه تحقیرآمیزش، زخمهایش را پنهان میکند؛ زخمهایی که ریشه در کودکی، فقر و تحقیر اجتماعیاش دارند.
او از همان ابتدا میداند که در دنیایی زندگی میکند که برای آدمهای ضعیف هیچ ترحمی قائل نیست. همین آگاهی است که از او نوجوانی تلخ، بیرحم و سرسخت میسازد. او تصور میکند تنها راه زندهماندن در این دنیای سرد، بیاحساسی و تسلط بر دیگران است. اما فانته زیر این ظاهر مغرور و گاهی نفرتانگیز، پسری زخمخورده را نشان میدهد که از شکست و تنهایی میترسد؛ نوجوانی که برای پذیرفتهشدن، در جنگی دائمی با خود و جهان است.
در اوایل رمان، دلیل اصلی مشاغل متعدد و پراکنده باندینی روشن میشود: ایگوی متورم که نتیجه خواندن و حفظ کرد بیش از حد نیچه است. و سرانجام، ناتوانی او در ماندن برسر یک شغل، او را به استخدام در یک کارخانه کنسروسازی در بندر، یک محل کار پر از مهاجر، سوق میدهد. تمایلات جنسی نوجوانانه، تخیل بیش از حد فعال و نژادپرستی پنهان، به سرعت خودشان را در داستان نشان میدهند.
قدرت قلم فانته در توانایی او در آشکار ساختن انگیزه های درونی ذهن آرتورو است. او یک نوجوان خشمگین و هیستریک است، و فانته،با صداقتی مبهوت کننده، هیچ عذر و بهانه ای برای آنچه که ممکن است تعصب و نفرت خودش را در آن مرحله خاص از زندگی اش نشان دهد، نمی آورد.
.............
یکی از بخشهای عمیق و تراژیک داستان، ماجرای کارخانه کنسروسازی است؛ جایی که کارگران مهاجر با دستمزد ناچیز و شرایط سخت، مثل ماشینهای بیروح کار میکنند. کارگران؛ تصویری از آیندهای اند که آرتورو از آن میگریزد. او آنها را با نگاهی پر از تحقیر و نفرت مینگرد، اما در واقع با هر نگاهش، خودش را میبیند؛ سرنوشتی که از آن وحشت دارد.
آرتورو میداند اگر موفق نشود، اگر در رؤیای نویسندگی و شکستن دیوارهای فقر شکست بخورد، سرنوشتش چیزی جز گرفتار شدن در همان ماشینآلات سرد و بیروح، بوی گند ماهی درحال فساد و سیلی سوز سرما نخواهد بود. همین ترس است که او را به انسانی بیرحمتر و خشنتر تبدیل میکند. فانته با ظرافتی بیمانند، نشان میدهد که نفرت آرتورو از این کارگران، در حقیقت نفرت او از آیندهای است که میخواهد از آن فرار کند، اما همیشه سایهاش را بر سر خود حس میکند.
...............
در دنیای آرتورو، خانواده نه پناهگاهی آرامشبخش، بلکه منبعی از درد و سرخوردگی است. خانواده برای او جایی است که زخم ها از آنجا شروع میشوند.
رابطه آرتورو با مادرش، سرشار از تضاد و کشمکش است. او از اینکه مادرش تمام زندگیاش را به کار و تلاش بیپایان برای زندهماندن سپری کرده، عصبانی ست، اما همزمان او را میپرستد و از ناتوانیاش در بهتر کردن زندگی او احساس گناه میکند. خواهر آرتورو در این میان، تجسم همه چیزهایی است که آرتورو نمیتواند باشد؛ انسانی قانع، مقاوم و تسلیمناپذیر در برابر سختیها. او بدون هیچ اعتراضی، فقر و مشقت زندگی را پذیرفته و همین تسلیمشدگی، آرتورو را به خشم میآورد. او خواهرش را همزمان تحقیر میکند و به او حسادت میورزد. شاید به این دلیل که او در برابر سختیها سر خم نمیکند، در حالی که آرتورو همیشه در جنگی بیپایان با جهان دستوپنجه نرم میکند.
...........
در تاریکترین لحظات زندگی آرتورو، نوشتن برای او به چیزی فراتر از یک شغل یا سرگرمی تبدیل میشود. نوشتن تنها راه او برای اثبات وجودش است؛ برای این که به خودش و جهان بگوید که هنوز زنده است، که هنوز میجنگد. نوشتن برای آرتورو جستجوی بیپایان جاودانگی است.
آرتورو در خلوت خود، وقتی کسی او را نمیبیند، کلمات را با جان و دلش مینویسد؛ با تمام خشم، عشق، امید و نفرتش. در لحظات نوشتن، او همان انسانی میشود که همیشه آرزو داشت باشد؛ کسی که دنیا نمیتواند او را نادیده بگیرد. اما این رؤیا نیز همچون سایر آرزوهایش، همیشه در سایهی تردیدها و ناکامیهایش رنگ میبازد.
...............
"جاده لس آنجلس" برای من یک داستان نبود؛ بلکه آیینهای بود که زندگی را با تمام زخمهایش در برابر چشمانم قرار داد. فانته با نثری بیپروا و صادقانه، نشان میدهد که زندگی برای بسیاری از ما چیزی جز یک راه سنگلاخ بیپایان نیست؛ جادهای که در مسیر گذر از آن باید با امیدهای بیثمر، تروماهای سرکوبشده و آرزوهای دور و دستنیافتنی دستوپنجه نرم کنیم.
اما فانته، با تمام تلخیها و شکستهایی که به تصویر میکشد، پیامی عمیقتر را نیز برای ما دارد: این که حتی در میان ناامیدی، در میان زخمها و شکستها، امیدی پنهان وجود دارد؛ امیدی که در خودِ جستجو، در خودِ ادامه دادن نهفته است.
آرتورو شاید هیچوقت به جایی که میخواهد نرسد، شاید همیشه در جاده تاریک و بیپایان زندگیاش سرگردان بماند، اما همین که هنوز میخواهد، هنوز تلاش میکند، او را زنده نگه میدارد. فانته به ما یادآوری میکند که انسان، حتی در میان شکستهای پیدرپی، بهخاطر همین خواستن، همین جستجوی بیپایان، ارزشمند است.
این راه، این رفتن، این سفر، برای آرتورو هیچوقت تمام نمیشود. شاید برای هیچکدام از ما هم تمام نشود... اما مهم این است که هنوز میخواهیم، هنوز میجنگیم، و هنوز زندهایم.
...............
اگرچه کتاب "جاده لس آنجلس" دومین جلد از چهارگانه باندینی است، اما هر کتاب از حماسه آرتورو باندینی را می توان به تنهایی نیز خواند - به هر حال بسیاری از جزئیات زندگی باندینی در کتابها با هم مطابقت ندارند؛ مثلا در این کتاب خبری از برادرهای کوچکتر آرتورو که در جلد اول حضور داشتند، نیست.
اما اگر میخواهید فانته را با معروفترین و تأثیرگذارترین آثارش شروع کنید، "از غبار بپرس" احتمالا بهترین گزینه باشد (این رمان در سال ۲۰۰۶ با بازی کالین فارل و سلما هایک تبدیل به یک فیلم بلند سینمایی شد). در غیر این صورت، فانته را از هر جایی شروع کنید عالی ست.
.......
در پایان، از همخوان خفنم، علی عزیز تشکر میکنم که پایه بود و با سرعت بالا ، موشگافی و استمرار ستودنی توی خوندن کتاب، تجربه یک همخوانی لذت بخش رو فراهم کرد.
قطعا خوندن این مجموعه توی سال ۲۰۲۴ بهترین تجربه کتابی من میشه چون فانته خدای من هم هست!
یکی از همان سفرهاست؛ سفری که با خشم، آرزو، نفرت و امید گره خورده است. چیزی فراتر از داستان یک جوان سرکش؛ سفری عمیق به درون انسانی که میان تروماهای گذشته، غرور، و بیرحمی دستوپا میزند، رنج میکشد؛ حتی وقتی خودش هم نمیداند چقدر زخمی و تنهاست.
فانته در قالب زندگی آرتورو باندینی، با تیزبینی و شجاعتی بیرحمانه، تروماهای انسانی را کالبدشکافی میکند و از انسانی میگوید که درونش پر از زخمهایی است که هرگز التیام نمییابند.
"جاده لس آنجلس" اولین رمان "جان فانته" بود که در سال ۱۹۳۳ با دریافت پیش پرداخت ۴۵۰ دلاری خلق شد؛ و به این شکل بود فانته یک آلتر ایگوی جاودانی را در باندینی نهادینه کرد. اما متأسفانه این کتاب توسط ناشرانش به دلیل القای "هیجان بیش از حد" رد و فراموش شد تا اینکه در سال ۱۹۸۳، "جویس فانته"، همسر جان، که اخیراً بیوه شده بود، این شاهکار گمشده شوهرش را کشف کرد و به انتشارات گنجشک سیاه _که اتفاقاً آثار "چارلز بوکوفسکی" را نیز منتشر میکند_ سپرد.
"جاده لس آنجلس" اساساً دوران نوجوانی کاراکتر اصلی رمان های فانته، آرتورو باندینی، و دوران نوجوانی خودِ نویسنده را به شکلی اغراق شده روایت می کند. اما برخلاف دیگر رمانهای باندینی ( تا بهار صبر کن باندینی، از غبار بپرس، و رویاهایی از بانکر هیل)، فانته شخصیت پدرش را از آن حذف کرده و اقتدار را در دست گرفته است.
.....................
"آرتورو باندینی، مردی که از سایهاش میگریزد"
رمان به همین سادگی آغاز می شود: «من در بندر لس آنجلس شغلهای زیادی داشتم، چون خانواده مان فقیر بود و پدرم مرده بود.»
آرتورو باندینی، پسر مهاجری ایتالیایی در آمریکای خشن و بیرحم، بیش از آن که یک شخصیت داستانی باشد، نمادی از انسانی است که میخواهد در جهانی که برایش جایی قائل نیست، دیده شود. او با رفتارهای تند، زبان تلخ و نگاه تحقیرآمیزش، زخمهایش را پنهان میکند؛ زخمهایی که ریشه در کودکی، فقر و تحقیر اجتماعیاش دارند.
او از همان ابتدا میداند که در دنیایی زندگی میکند که برای آدمهای ضعیف هیچ ترحمی قائل نیست. همین آگاهی است که از او نوجوانی تلخ، بیرحم و سرسخت میسازد. او تصور میکند تنها راه زندهماندن در این دنیای سرد، بیاحساسی و تسلط بر دیگران است. اما فانته زیر این ظاهر مغرور و گاهی نفرتانگیز، پسری زخمخورده را نشان میدهد که از شکست و تنهایی میترسد؛ نوجوانی که برای پذیرفتهشدن، در جنگی دائمی با خود و جهان است.
در اوایل رمان، دلیل اصلی مشاغل متعدد و پراکنده باندینی روشن میشود: ایگوی متورم که نتیجه خواندن و حفظ کرد بیش از حد نیچه است. و سرانجام، ناتوانی او در ماندن برسر یک شغل، او را به استخدام در یک کارخانه کنسروسازی در بندر، یک محل کار پر از مهاجر، سوق میدهد. تمایلات جنسی نوجوانانه، تخیل بیش از حد فعال و نژادپرستی پنهان، به سرعت خودشان را در داستان نشان میدهند.
قدرت قلم فانته در توانایی او در آشکار ساختن انگیزه های درونی ذهن آرتورو است. او یک نوجوان خشمگین و هیستریک است، و فانته،با صداقتی مبهوت کننده، هیچ عذر و بهانه ای برای آنچه که ممکن است تعصب و نفرت خودش را در آن مرحله خاص از زندگی اش نشان دهد، نمی آورد.
.............
یکی از بخشهای عمیق و تراژیک داستان، ماجرای کارخانه کنسروسازی است؛ جایی که کارگران مهاجر با دستمزد ناچیز و شرایط سخت، مثل ماشینهای بیروح کار میکنند. کارگران؛ تصویری از آیندهای اند که آرتورو از آن میگریزد. او آنها را با نگاهی پر از تحقیر و نفرت مینگرد، اما در واقع با هر نگاهش، خودش را میبیند؛ سرنوشتی که از آن وحشت دارد.
آرتورو میداند اگر موفق نشود، اگر در رؤیای نویسندگی و شکستن دیوارهای فقر شکست بخورد، سرنوشتش چیزی جز گرفتار شدن در همان ماشینآلات سرد و بیروح، بوی گند ماهی درحال فساد و سیلی سوز سرما نخواهد بود. همین ترس است که او را به انسانی بیرحمتر و خشنتر تبدیل میکند. فانته با ظرافتی بیمانند، نشان میدهد که نفرت آرتورو از این کارگران، در حقیقت نفرت او از آیندهای است که میخواهد از آن فرار کند، اما همیشه سایهاش را بر سر خود حس میکند.
...............
در دنیای آرتورو، خانواده نه پناهگاهی آرامشبخش، بلکه منبعی از درد و سرخوردگی است. خانواده برای او جایی است که زخم ها از آنجا شروع میشوند.
رابطه آرتورو با مادرش، سرشار از تضاد و کشمکش است. او از اینکه مادرش تمام زندگیاش را به کار و تلاش بیپایان برای زندهماندن سپری کرده، عصبانی ست، اما همزمان او را میپرستد و از ناتوانیاش در بهتر کردن زندگی او احساس گناه میکند. خواهر آرتورو در این میان، تجسم همه چیزهایی است که آرتورو نمیتواند باشد؛ انسانی قانع، مقاوم و تسلیمناپذیر در برابر سختیها. او بدون هیچ اعتراضی، فقر و مشقت زندگی را پذیرفته و همین تسلیمشدگی، آرتورو را به خشم میآورد. او خواهرش را همزمان تحقیر میکند و به او حسادت میورزد. شاید به این دلیل که او در برابر سختیها سر خم نمیکند، در حالی که آرتورو همیشه در جنگی بیپایان با جهان دستوپنجه نرم میکند.
...........
در تاریکترین لحظات زندگی آرتورو، نوشتن برای او به چیزی فراتر از یک شغل یا سرگرمی تبدیل میشود. نوشتن تنها راه او برای اثبات وجودش است؛ برای این که به خودش و جهان بگوید که هنوز زنده است، که هنوز میجنگد. نوشتن برای آرتورو جستجوی بیپایان جاودانگی است.
آرتورو در خلوت خود، وقتی کسی او را نمیبیند، کلمات را با جان و دلش مینویسد؛ با تمام خشم، عشق، امید و نفرتش. در لحظات نوشتن، او همان انسانی میشود که همیشه آرزو داشت باشد؛ کسی که دنیا نمیتواند او را نادیده بگیرد. اما این رؤیا نیز همچون سایر آرزوهایش، همیشه در سایهی تردیدها و ناکامیهایش رنگ میبازد.
...............
"جاده لس آنجلس" برای من یک داستان نبود؛ بلکه آیینهای بود که زندگی را با تمام زخمهایش در برابر چشمانم قرار داد. فانته با نثری بیپروا و صادقانه، نشان میدهد که زندگی برای بسیاری از ما چیزی جز یک راه سنگلاخ بیپایان نیست؛ جادهای که در مسیر گذر از آن باید با امیدهای بیثمر، تروماهای سرکوبشده و آرزوهای دور و دستنیافتنی دستوپنجه نرم کنیم.
اما فانته، با تمام تلخیها و شکستهایی که به تصویر میکشد، پیامی عمیقتر را نیز برای ما دارد: این که حتی در میان ناامیدی، در میان زخمها و شکستها، امیدی پنهان وجود دارد؛ امیدی که در خودِ جستجو، در خودِ ادامه دادن نهفته است.
آرتورو شاید هیچوقت به جایی که میخواهد نرسد، شاید همیشه در جاده تاریک و بیپایان زندگیاش سرگردان بماند، اما همین که هنوز میخواهد، هنوز تلاش میکند، او را زنده نگه میدارد. فانته به ما یادآوری میکند که انسان، حتی در میان شکستهای پیدرپی، بهخاطر همین خواستن، همین جستجوی بیپایان، ارزشمند است.
این راه، این رفتن، این سفر، برای آرتورو هیچوقت تمام نمیشود. شاید برای هیچکدام از ما هم تمام نشود... اما مهم این است که هنوز میخواهیم، هنوز میجنگیم، و هنوز زندهایم.
...............
اگرچه کتاب "جاده لس آنجلس" دومین جلد از چهارگانه باندینی است، اما هر کتاب از حماسه آرتورو باندینی را می توان به تنهایی نیز خواند - به هر حال بسیاری از جزئیات زندگی باندینی در کتابها با هم مطابقت ندارند؛ مثلا در این کتاب خبری از برادرهای کوچکتر آرتورو که در جلد اول حضور داشتند، نیست.
اما اگر میخواهید فانته را با معروفترین و تأثیرگذارترین آثارش شروع کنید، "از غبار بپرس" احتمالا بهترین گزینه باشد (این رمان در سال ۲۰۰۶ با بازی کالین فارل و سلما هایک تبدیل به یک فیلم بلند سینمایی شد). در غیر این صورت، فانته را از هر جایی شروع کنید عالی ست.
.......
در پایان، از همخوان خفنم، علی عزیز تشکر میکنم که پایه بود و با سرعت بالا ، موشگافی و استمرار ستودنی توی خوندن کتاب، تجربه یک همخوانی لذت بخش رو فراهم کرد.
قطعا خوندن این مجموعه توی سال ۲۰۲۴ بهترین تجربه کتابی من میشه چون فانته خدای من هم هست!
August 8, 2020
”Arturo Bandini was not laughing. He was puking his guts out on the floor. I hated every one of them, and I vowed revenge, staggering away, wanting to be out of sight somewhere. I leaned against the wall and got my breath. But the stench charged again. The walls spun, the women laughed, and Shorty laughed, and Arturo Bandini the great writer was heaving again. How he heaved! The women would go home tonight and talk about it at their houses. That new fellow! You should have seen him! And I hated them and even stopped heaving for a moment to pause and delight over the fact that this was the greatest hatred of all my life.”
Just like the first book in the saga, and saga is the perfect word to describe John Fante’s quartet of books about Bandini, sustained anger, excessive pride, and obsession with women are the ongoing themes of this series. I love that he had ”to pause and delight over the fact that this was the greatest hatred of all my life.” He revels in the depths of his emotions. The only way that Bandini reacts to anything is with white-hot anger.
He is too short, and man, does that piss him off. His sister is taller than him, which irritates him, but her insistence on becoming a nun infuriates him. She also has this sexy, taut ass that taunts him like an undulating mirage in his sexual desert. She knows he is a blowhard and can cut through his spun web of lies like a wise reverend mother. Women don’t pay attention to him, except when he is heaving his guts up at the fish factory or doing something strange and unsettling. To say he is sexually frustrated is like saying the pope is Catholic.
There is this humbling moment as he works the line at the fish factory that is like an arrow finding the chink in his armour of rage. ”She came with a man who had an elegant mustache and wore spats. Later I found out his name was Hugo. He owned the cannery, as well as one on Terminal Island and another in Monterey. Nobody knew who the girl was. She clung to his arm, sickened by the odor. I knew she didn’t like the place. She was a girl of not more than twenty. She wore a green coat. Her back was perfectly arched, like a barrel stave, and she wore high white shoes. Together she and Hugo walked away. At the door the girl turned to look at us. I put my head down, not wanting to be seen by one so lovely among those Mexicans and Filipinos.”
Working at the fish factory, he always smells of mackerel. He washes and scrubs himself until he glows pink, but the smell lingers on his skin like a permanent stain. It further isolates him from those around him. People move away from him in movie theaters. He’s a social pariah, which only isolates him more and feeds his anger. He has no gear shift for his rage. It’s high octane fourth gear the whole way.
”I hated him so much I could have bitten off his finger and spat in his face.”
He revels in his anger. His anger feeds him like a feast. He is a pompous ass. As his mother says: “You’re nothing but a boy who’s read too many books.” I’ve been accused of that many times and was frequently told that I only used unfamiliar words to make people feel stupid, but what it really was was me trying to apply what I read to my real life. I wanted to try out words so that they became part of my permanent lexicon. Bandini is doing the same, though he uses words like bludgeons. He’s hard to like. I’ve felt brief flashes of the anger he feels all the time. I understand his frustrations, but as he swings wildly at the world, he is childishly prejudicial against the people around him. He is as judgemental as the people he accuses of judging him. This book, in many ways, is unhinged. It drives the reader on relentlessly. Charles Bukowski considered John Fante to be one of his literary gods, and I can see some of Fante’s influence on his writing.
The next book in this sage is Ask the Dust, considered to be Fante’s masterpiece. I read it decades ago and still remember the gist of the story, but after reading the two books that precede it, I’m looking forward to rereading it with the context of Bandini’s earlier life. For most readers, they should read Ask the Dust and not worry about the other three books in the quartet, but the unflinching honesty with which Fante presents his alter-ego, Arturo Bandini, in the earlier books is inspiring. As he gives us Bandini, he is berating himself as well.
If you wish to see more of my most recent book and movie reviews, visit http://www.jeffreykeeten.com
I also have a Facebook blogger page at:https://www.facebook.com/JeffreyKeeten and an Instagram account https://www.instagram.com/jeffreykeeten/
Just like the first book in the saga, and saga is the perfect word to describe John Fante’s quartet of books about Bandini, sustained anger, excessive pride, and obsession with women are the ongoing themes of this series. I love that he had ”to pause and delight over the fact that this was the greatest hatred of all my life.” He revels in the depths of his emotions. The only way that Bandini reacts to anything is with white-hot anger.
He is too short, and man, does that piss him off. His sister is taller than him, which irritates him, but her insistence on becoming a nun infuriates him. She also has this sexy, taut ass that taunts him like an undulating mirage in his sexual desert. She knows he is a blowhard and can cut through his spun web of lies like a wise reverend mother. Women don’t pay attention to him, except when he is heaving his guts up at the fish factory or doing something strange and unsettling. To say he is sexually frustrated is like saying the pope is Catholic.
There is this humbling moment as he works the line at the fish factory that is like an arrow finding the chink in his armour of rage. ”She came with a man who had an elegant mustache and wore spats. Later I found out his name was Hugo. He owned the cannery, as well as one on Terminal Island and another in Monterey. Nobody knew who the girl was. She clung to his arm, sickened by the odor. I knew she didn’t like the place. She was a girl of not more than twenty. She wore a green coat. Her back was perfectly arched, like a barrel stave, and she wore high white shoes. Together she and Hugo walked away. At the door the girl turned to look at us. I put my head down, not wanting to be seen by one so lovely among those Mexicans and Filipinos.”
Working at the fish factory, he always smells of mackerel. He washes and scrubs himself until he glows pink, but the smell lingers on his skin like a permanent stain. It further isolates him from those around him. People move away from him in movie theaters. He’s a social pariah, which only isolates him more and feeds his anger. He has no gear shift for his rage. It’s high octane fourth gear the whole way.
”I hated him so much I could have bitten off his finger and spat in his face.”
He revels in his anger. His anger feeds him like a feast. He is a pompous ass. As his mother says: “You’re nothing but a boy who’s read too many books.” I’ve been accused of that many times and was frequently told that I only used unfamiliar words to make people feel stupid, but what it really was was me trying to apply what I read to my real life. I wanted to try out words so that they became part of my permanent lexicon. Bandini is doing the same, though he uses words like bludgeons. He’s hard to like. I’ve felt brief flashes of the anger he feels all the time. I understand his frustrations, but as he swings wildly at the world, he is childishly prejudicial against the people around him. He is as judgemental as the people he accuses of judging him. This book, in many ways, is unhinged. It drives the reader on relentlessly. Charles Bukowski considered John Fante to be one of his literary gods, and I can see some of Fante’s influence on his writing.
The next book in this sage is Ask the Dust, considered to be Fante’s masterpiece. I read it decades ago and still remember the gist of the story, but after reading the two books that precede it, I’m looking forward to rereading it with the context of Bandini’s earlier life. For most readers, they should read Ask the Dust and not worry about the other three books in the quartet, but the unflinching honesty with which Fante presents his alter-ego, Arturo Bandini, in the earlier books is inspiring. As he gives us Bandini, he is berating himself as well.
If you wish to see more of my most recent book and movie reviews, visit http://www.jeffreykeeten.com
I also have a Facebook blogger page at:https://www.facebook.com/JeffreyKeeten and an Instagram account https://www.instagram.com/jeffreykeeten/
June 21, 2018
"Răul este pentru omul slab, atunci de ce să fii slab? E mai bine să fii puternic decât slab, căci a fi slab înseamnă a duce lipsă de forță. Fiți puternici, frații mei, căci adevăr grăiesc eu vouă, dacă nu sunteți puternici, forțele răului vă vor ajunge. Tăria este o formă de putere. Orice slăbiciune este o formă a răului."
"Deși rațiunea îmi dicta contrariul, am hotărât că sentimentele sunt cele care dețin adevărul: o iubeam și basta!"
"Deși rațiunea îmi dicta contrariul, am hotărât că sentimentele sunt cele care dețin adevărul: o iubeam și basta!"
December 1, 2025
چند ماه پیش جایی جمله ای خونده بودم که میگفت:
"I sat with my anger long enough until he told me his real name was grief"
و این اولین چیزیه که در وصف آرتورو باندینی تو ذهنم دارم. که خشم و گستاخی و پرخاشگری و دروغگویی و نژادپرستی و همه ی کارهایی که انجام داده رو برام غمناک میکنه. چون اون فقط یه نوجوون تو یه مکان اشتباه با آدم های اشتباه بود. با آرزو و هدفی که با شرایط و خانوادش همخونی نداشت: نویسنده شدن، کسی که تنها داراییش کتابهاش بود و تنها آدم های مورد علاقش نویسنده های مرده، کسی که هیچوقت برای کسی کافی نبود، حتی برای خانوادش. پس میجنگید با خرچنگ های زیرآب، با ماهی های توی کارخونه، با سوسک و مگس ها و حتی سیگارها و دکمه های لباسش، با همکارهاش ، با رییسش، با دخترهای توی مجله های مصورش، با خودش.
تنها بود پس تصمیم گرفت دعا کنه( حتی نمیدونست به درگاه کی؟)، بی ارزش بود پس تصمیم گرفت یه سفیدپوست نژادپرست باشه، میل به دوست داشته شدن داشت پس تصمیم گرفت دنیای خیالیش با زنان مورد علاقشو نابود کنه. شخصیتی فقیر، شکسته، خشمگین و ناامید که حتی به وجود بهشت هم اعتقادی نداشت. تشنه ی شنیده شدن بود ولی کسی حتی متوجه حرفاش نبود.
فکر میکنم فقط جان فانته میتونه انقدر با کلمات ساده عمیق ترین و دردناک ترین تجربه های روزمره یه آدم تو زندگیش رو با طنز به تصویر بکشه. و چارلز بوکفسکی حق داشت اون رو خدای خودش بدونه.
امیدوارم هرچی زودتر دوتا کتاب باقی مونده از این چهارگانه رو بخونم:)))
آذر ۱۴۰۴
"I sat with my anger long enough until he told me his real name was grief"
و این اولین چیزیه که در وصف آرتورو باندینی تو ذهنم دارم. که خشم و گستاخی و پرخاشگری و دروغگویی و نژادپرستی و همه ی کارهایی که انجام داده رو برام غمناک میکنه. چون اون فقط یه نوجوون تو یه مکان اشتباه با آدم های اشتباه بود. با آرزو و هدفی که با شرایط و خانوادش همخونی نداشت: نویسنده شدن، کسی که تنها داراییش کتابهاش بود و تنها آدم های مورد علاقش نویسنده های مرده، کسی که هیچوقت برای کسی کافی نبود، حتی برای خانوادش. پس میجنگید با خرچنگ های زیرآب، با ماهی های توی کارخونه، با سوسک و مگس ها و حتی سیگارها و دکمه های لباسش، با همکارهاش ، با رییسش، با دخترهای توی مجله های مصورش، با خودش.
تنها بود پس تصمیم گرفت دعا کنه( حتی نمیدونست به درگاه کی؟)، بی ارزش بود پس تصمیم گرفت یه سفیدپوست نژادپرست باشه، میل به دوست داشته شدن داشت پس تصمیم گرفت دنیای خیالیش با زنان مورد علاقشو نابود کنه. شخصیتی فقیر، شکسته، خشمگین و ناامید که حتی به وجود بهشت هم اعتقادی نداشت. تشنه ی شنیده شدن بود ولی کسی حتی متوجه حرفاش نبود.
فکر میکنم فقط جان فانته میتونه انقدر با کلمات ساده عمیق ترین و دردناک ترین تجربه های روزمره یه آدم تو زندگیش رو با طنز به تصویر بکشه. و چارلز بوکفسکی حق داشت اون رو خدای خودش بدونه.
امیدوارم هرچی زودتر دوتا کتاب باقی مونده از این چهارگانه رو بخونم:)))
آذر ۱۴۰۴
April 27, 2026
Macht wirklich viel Spaß und hat in Alex Capus einen congenialen Übersetzer gefunden. Ich würde Fante Interessierten nicht unbedingt diesen Roman empfehlen. Aber für eingefleischte Fante Fans ist es ein Muss und ein interessantes literarisches Dokument. Immerhin handelt es sich um ein zu Lebzeiten des Autors unveröffentlichtes Manuskript, das von 3 oder 4 Verlagen abgelehnt wurde, weit hinten in einer Schublade verschwand und erst 50 Jahre später (aus Pietätsgründen mehr oder weniger unverändert / unlektoriert) gedruckt wurde.
In diesem Roman von 1936 tritt Arturo Bandini auf, eine Art Alter Ego des Autors. Er lebt als junger Erwachsener mit Mutter und Schwester und träumt davon der größte Schriftsteller zu werden, den es jemals gab. Vorerst muss er aber zum Lebensunterhalt der Familie beitragen und rackert sich als Hilfskraft in einer Fischfabrik ab.
In diesem Roman von 1936 tritt Arturo Bandini auf, eine Art Alter Ego des Autors. Er lebt als junger Erwachsener mit Mutter und Schwester und träumt davon der größte Schriftsteller zu werden, den es jemals gab. Vorerst muss er aber zum Lebensunterhalt der Familie beitragen und rackert sich als Hilfskraft in einer Fischfabrik ab.
June 27, 2019
زانو زده و با قلبی پر تپش: ای فانته، ای مای کاپیتان، تو خدای من هم خواهی شد؟

بوکفسکی: بالاخره در کتابها کسی را پیدا کردم که از بیان احساساتش واهمه نداشت. او جان فانته بود خدای من و من میدانستم خدایان تنها میمانند و کسی درِ خانهشان را نمیزند
نمیدانم از نوجوانی یا قبل از آن بود که دوس داشتم بنویسم. اما فک میکردم چیزی احمقانه و مضحک از آب در خواهد آمد. بخاطر همین از خیر نوشتن میگذشتم. خیلی کتاب خوندم تا سالها بعد بتونم بر این حس حماقت یه کم غلبه کنم و یه چندتا شعر و داستان کوتاه بنویسم...شعرها و داستانهایی که تو دفترم دارند میپوسند...بعد با خودم گفتم من که نمیتونم چیزی بیافرینم جز حماقت، پس بهتره تا میتونم کتاب بخونم تا یه ذره از مقدار حماقتم کم کنم و بخاطر همین دنبال کاری میگشتم که توش وقت کافی برای کتاب خوندن داشته باشم.
یک صبح با فکری در سرم بیدار شدم. فکری بسیار عالی و بزرگ. بهترین فکر من تا آن لحظه؛ شاهکار. فکرم این بود که کاری به عنوان نگهبان شبانه هتل پیدا کنم. اینگونه همزمان مطالعه و کار میکنم
یه اشتراک حسی دیگه هم با فانته داشتم اینکه با بعضی جانداران مشکلات جدی داشتیم. ایشان خرچنگ میکشت و من سوسک. شاید به قول هرمان هسه علت این نفرت چیزی درونی بود که ما در این خرچنگ و سوسکها تجلی میدیدیم و به جانِ این بدبختا میافتادیم تا خودمون رو از اون بخش تلخ وجودیمان خلاص کنیم
فانته همینطور که داشت دنبال راهی برای رهایی میگشت تا بتونه همون چیزی باشه که دوست داره، منم حسابی جسور کرد. آخرش که داشت میرفت نگاه مسخرهای بهم انداخت و گفت: لطفا اینقدر احمق نباش. تو که کارای منو میخونی مطمئن باش احمقتر از فاضل نظری و امیرخانی نیستی
مهم نیست چی رو باور میکنی. کسی که به تولد از باکره و قیامت اعتقاد داره اونقدر احمقه که به هیچ باور دیگهش نمیشه اعتماد کرد
واقعا خجالتآوره تو زمانهای که اسم این کلهپوکا رو گذاشتن شاعر و نویسنده، تو نشستی و هیچکاری نمیکنی. زود باش که نسل ما داره برچیده میشه. به قول اون دیوونه که ازش خوشم میاد، آره همون بوکفسکی :آدمای گُه تمام دنیا رو پر کردن و تازه باز آدمای گُه بدنیا میارن. پسر هرچی داری رو کن. اصلا مهم نیست از احمقی مثه داستایوفسکی هم خوشت نیومده. گور باباش. فقط هرچی رو فک میکنی بنویس حتی اگر اطرافیانت فک کنن مسخره اس. مخصوصا چیزای مسخره رو از قلم ننداز
هیچ کتابی نمیتوانستم بخوانم. حس مطالعه کتابی نوشتهی یک انسان بزرگ را نداشتم و پیش خودم میاندیشیدم که شاید آنها واقعا آدمهای بزرگی نبودند. آیا آنها به بزرگی زنان بودند؟ آیا نیچه توان مقابله با موهای طلایی جِین را دارد؟ برخی شبها جواب این سوال نه بود. آیا اشپینگلر به خوبی ناخنهای هیزل بود؟ گاه آری گاه نه. برای هرچیزی زمان و مکانی وجود دارد اما تا آنجا که برای من مهم بود، ترجیح میدادم که زیبایی ناخنهای هیزل را داشته باشم به جای ده میلیون مجلد از اوسوالد اشپینگلر

بوکفسکی: بالاخره در کتابها کسی را پیدا کردم که از بیان احساساتش واهمه نداشت. او جان فانته بود خدای من و من میدانستم خدایان تنها میمانند و کسی درِ خانهشان را نمیزند
نمیدانم از نوجوانی یا قبل از آن بود که دوس داشتم بنویسم. اما فک میکردم چیزی احمقانه و مضحک از آب در خواهد آمد. بخاطر همین از خیر نوشتن میگذشتم. خیلی کتاب خوندم تا سالها بعد بتونم بر این حس حماقت یه کم غلبه کنم و یه چندتا شعر و داستان کوتاه بنویسم...شعرها و داستانهایی که تو دفترم دارند میپوسند...بعد با خودم گفتم من که نمیتونم چیزی بیافرینم جز حماقت، پس بهتره تا میتونم کتاب بخونم تا یه ذره از مقدار حماقتم کم کنم و بخاطر همین دنبال کاری میگشتم که توش وقت کافی برای کتاب خوندن داشته باشم.
یک صبح با فکری در سرم بیدار شدم. فکری بسیار عالی و بزرگ. بهترین فکر من تا آن لحظه؛ شاهکار. فکرم این بود که کاری به عنوان نگهبان شبانه هتل پیدا کنم. اینگونه همزمان مطالعه و کار میکنم
یه اشتراک حسی دیگه هم با فانته داشتم اینکه با بعضی جانداران مشکلات جدی داشتیم. ایشان خرچنگ میکشت و من سوسک. شاید به قول هرمان هسه علت این نفرت چیزی درونی بود که ما در این خرچنگ و سوسکها تجلی میدیدیم و به جانِ این بدبختا میافتادیم تا خودمون رو از اون بخش تلخ وجودیمان خلاص کنیم
فانته همینطور که داشت دنبال راهی برای رهایی میگشت تا بتونه همون چیزی باشه که دوست داره، منم حسابی جسور کرد. آخرش که داشت میرفت نگاه مسخرهای بهم انداخت و گفت: لطفا اینقدر احمق نباش. تو که کارای منو میخونی مطمئن باش احمقتر از فاضل نظری و امیرخانی نیستی
مهم نیست چی رو باور میکنی. کسی که به تولد از باکره و قیامت اعتقاد داره اونقدر احمقه که به هیچ باور دیگهش نمیشه اعتماد کرد
واقعا خجالتآوره تو زمانهای که اسم این کلهپوکا رو گذاشتن شاعر و نویسنده، تو نشستی و هیچکاری نمیکنی. زود باش که نسل ما داره برچیده میشه. به قول اون دیوونه که ازش خوشم میاد، آره همون بوکفسکی :آدمای گُه تمام دنیا رو پر کردن و تازه باز آدمای گُه بدنیا میارن. پسر هرچی داری رو کن. اصلا مهم نیست از احمقی مثه داستایوفسکی هم خوشت نیومده. گور باباش. فقط هرچی رو فک میکنی بنویس حتی اگر اطرافیانت فک کنن مسخره اس. مخصوصا چیزای مسخره رو از قلم ننداز
هیچ کتابی نمیتوانستم بخوانم. حس مطالعه کتابی نوشتهی یک انسان بزرگ را نداشتم و پیش خودم میاندیشیدم که شاید آنها واقعا آدمهای بزرگی نبودند. آیا آنها به بزرگی زنان بودند؟ آیا نیچه توان مقابله با موهای طلایی جِین را دارد؟ برخی شبها جواب این سوال نه بود. آیا اشپینگلر به خوبی ناخنهای هیزل بود؟ گاه آری گاه نه. برای هرچیزی زمان و مکانی وجود دارد اما تا آنجا که برای من مهم بود، ترجیح میدادم که زیبایی ناخنهای هیزل را داشته باشم به جای ده میلیون مجلد از اوسوالد اشپینگلر
September 8, 2022
دومین کتاب از چهارگانه باندینی نوشته جان فانته را می توان در ستایش شورش ، سرکشی و طغیان دانست . شخصیت آرتورو که فانته آفریده و پرورش داده گرچه نفرت انگیز و منفور ، کینه توز و دارای کمبود است و با اطرافیان و خانواده خود رفتاری بی ادبانه ، هتاکانه و گفتاری سرشار از غرور بی جا دارد اما باید او را به چشم جوانی با استعداد و مهارت دانست که با وجود آنکه در خطر سرکوب شدن استعداد و مهارت خود به سبب تلاش برای امرار معاش است اما دست کم در بیان احساسات و افکار خود صادقانه ولی بی رحمانه عمل می کند .
اما آرتورو از قماش افرادی نیست که سرنوشت مقدر شده خود را بپذیرند ، او به قیمت نابودی روابط خانوادگی از زندگی و آینده ای که در انتظار اوست گریخته و راهی را انتخاب می کند که رو به آرمانشهر او داشته و قرار است آرتورو را به سرانجامی متفاوت با دیگر مهاجران ایتالیایی برساند .
فانته کتاب را در حالی به پایان می رساند که قهرمان نه چندان دوست داشتنی آن ، رهسپار آرمانشهر خود است تا بخت خود را در آن جا امتحان کند .
اما آرتورو از قماش افرادی نیست که سرنوشت مقدر شده خود را بپذیرند ، او به قیمت نابودی روابط خانوادگی از زندگی و آینده ای که در انتظار اوست گریخته و راهی را انتخاب می کند که رو به آرمانشهر او داشته و قرار است آرتورو را به سرانجامی متفاوت با دیگر مهاجران ایتالیایی برساند .
فانته کتاب را در حالی به پایان می رساند که قهرمان نه چندان دوست داشتنی آن ، رهسپار آرمانشهر خود است تا بخت خود را در آن جا امتحان کند .
January 2, 2023

This is to be considered the second volume in the Los Angeles Tetralogy. It was written in 1933, considerably altered around 1936 but it was not published until 1983 (after Fante’s death). The other volumes appeared in 1938 Wait Until Spring, Bandini, or first volume; in 1939 Ask the Dust or third volume; and even after another late publication, in 1982, of the last one in the seriesDreams from Bunker Hill Sorting this out made me wonder about what order should I follow in my reading. Thanks to Guille , I decided to follow the narrative order.
Although Spring forms part of the Los Angeles quadriptych, it was set in Colorado. With this volume, as the title says, we move to Los Angeles, but not to the city center. We are first on the coast, on the small peninsula of Palos Verdes Hills. The story does not continue contiguously and there are some other differences in the setup. Arturo Bandini, instead of having a brother now has a sister. His father, Svevo, who figured so prominently in Wait Until Spring, Bandini, is now dead – instead there is an uncle who makes life somewhat hard for Arturo. We do not learn how come the family moved from Colorado to California. But Arturo continues to be a non-likeable character.
This novel is another sample of the Bildungsroman tradition. We follow Arturo’s troubles as he is haunted by the responsibility of being the man of the house, by his insecurity for being poor and for belonging to a family of Italian immigrants, and by the dissatisfaction he encounters in the odd jobs onto which he has been pushed out of necessity. Most outstanding in the portrayal of work at a cannery (and since I had read a couple of weeks before Steinbeck’s Cannery Row, I thoroughly appreciated this section). Arturo creates a literary defense which will raise a great deal of empathy from GR Members. He reads and quotes writers. Mixed with a ridiculous megalomania and self-centeredness the readers assist to the awakening of the writing impulse in young Arthur. This frees him, and his soul and body fly to Los Angeles, where, we presume, his literary metamorphosis will finally take place in Ask the Dust
June 5, 2019
بیشتر از پنج در نظر بگیرید
منتظر بودم که کتاب برسه،تا ببینم کسی که بوکوفسکی بهش گفته(خدای من است) کیه؟
توی مغزم سوال خطرناکی روشن شد،که آیا!سلین،بوکوفسکی،کازاتزاکیس،ناباکوف،آلن گینزبرگ،براتیگان و حالا هم فانته؟؟؟
کتاب بلاخره به دستم رسید ترجمه آقای مهیار مظلومی اتمام حجت میکرد با سوال بعدی.
یه هفته کتاب رو گذاشتم توی کمد و هیچ کتابی نخوندم ،مغز آماده بود تا فانته شلاقش رو برداره و بیاد!
جاده منتهی به لس آنجلس:
با خوندن چند صفحه اول یاد شخصیت اصلی رمان هزار پیشه افتادم هنری چیناسکی،اما این بار شخصیتی بود به اسم ارتورو بندینی که خالقش دیونه ای بود به اسم فانته،با همون چند صفحه اول که وقتی به مادرش گفت ~بیسواد اُمل~ فهمیدم جریان چیه،و با یه رئالیسم کثیف و جذاب قراره سفر کنم.
بندینی معتقد بود که یه نویسنده بزرگه ،اما بدلیل اینکه پدرش به اون دنیا رفته بود مجبور بود کار کنه و خرج خانواده رو بده ...
بندینی یا استعفا میداد یا از سر کار شوت میشد،درست شبیه هنری چیناسکی...
تنها فرق چیناسکی و آرتورو بندینی این بود که قلم فانته خیلی دیونه تر بود ،آرتورو بندینی میره یه اسلحه شکاری میخره و میاد دخل خرچنگ ها رو میاره...دیونه ای که هواپیما ها رو نگاه میکنه به امید اینکه سقوط کنن و مردم به گا برن...دیونه ای که به ماهی میگه ای هیولای سیاه زود باش جهان بینی رو هجی کن و چون ماهی نمیتونه سرشو میبره...
فانته از کارگر میخواد که بلند شه و خایه مال و غلام کاپیتالیست نباشه .
آرتورو بندینی انگار صادق هدایت خودمون بوده باشه یا راسکولنیکف ،شخصیتی که معتقد بود دیونه نیست و درک نمیشه ،کل کتاب رو لو دادم انگار،چه میشه کرد آدم ذوق مرگ میشه خو...
خدا رو شاکرم که توی زندگیم به چیزی تعصب ندارم وگرنه این کتاب رو همون اوایل میبستم و اتیش میزدم.حرف آخر اینکه کلیسا را به آشوب کشیدند،کوپرنیک،گالیله،نیچه،دانته و فانته،و حالا نوبت ماست که با قلم مسجد را...
منتظر بودم که کتاب برسه،تا ببینم کسی که بوکوفسکی بهش گفته(خدای من است) کیه؟
توی مغزم سوال خطرناکی روشن شد،که آیا!سلین،بوکوفسکی،کازاتزاکیس،ناباکوف،آلن گینزبرگ،براتیگان و حالا هم فانته؟؟؟
کتاب بلاخره به دستم رسید ترجمه آقای مهیار مظلومی اتمام حجت میکرد با سوال بعدی.
یه هفته کتاب رو گذاشتم توی کمد و هیچ کتابی نخوندم ،مغز آماده بود تا فانته شلاقش رو برداره و بیاد!
جاده منتهی به لس آنجلس:
با خوندن چند صفحه اول یاد شخصیت اصلی رمان هزار پیشه افتادم هنری چیناسکی،اما این بار شخصیتی بود به اسم ارتورو بندینی که خالقش دیونه ای بود به اسم فانته،با همون چند صفحه اول که وقتی به مادرش گفت ~بیسواد اُمل~ فهمیدم جریان چیه،و با یه رئالیسم کثیف و جذاب قراره سفر کنم.
بندینی معتقد بود که یه نویسنده بزرگه ،اما بدلیل اینکه پدرش به اون دنیا رفته بود مجبور بود کار کنه و خرج خانواده رو بده ...
بندینی یا استعفا میداد یا از سر کار شوت میشد،درست شبیه هنری چیناسکی...
تنها فرق چیناسکی و آرتورو بندینی این بود که قلم فانته خیلی دیونه تر بود ،آرتورو بندینی میره یه اسلحه شکاری میخره و میاد دخل خرچنگ ها رو میاره...دیونه ای که هواپیما ها رو نگاه میکنه به امید اینکه سقوط کنن و مردم به گا برن...دیونه ای که به ماهی میگه ای هیولای سیاه زود باش جهان بینی رو هجی کن و چون ماهی نمیتونه سرشو میبره...
فانته از کارگر میخواد که بلند شه و خایه مال و غلام کاپیتالیست نباشه .
آرتورو بندینی انگار صادق هدایت خودمون بوده باشه یا راسکولنیکف ،شخصیتی که معتقد بود دیونه نیست و درک نمیشه ،کل کتاب رو لو دادم انگار،چه میشه کرد آدم ذوق مرگ میشه خو...
خدا رو شاکرم که توی زندگیم به چیزی تعصب ندارم وگرنه این کتاب رو همون اوایل میبستم و اتیش میزدم.حرف آخر اینکه کلیسا را به آشوب کشیدند،کوپرنیک،گالیله،نیچه،دانته و فانته،و حالا نوبت ماست که با قلم مسجد را...
November 17, 2021
`Seguía totalmente despierto, me era imposible dormir, me di la vuelta y noté un dolor en el alma, Algo iba mal.´
En este caso, Bandini que es el paralelismo ficticio del escritor, nos lleva a la California de la gran depresión. Nos encontramos con un protagonista que no tiene constancia en ninguno de los trabajos que toca, tirándole la culpa siempre al empleador o alguna circunstancia ajena a él. El personaje ya no se perfila como una grandísima persona, sino como un fracasado, casi intencionado.
Nuestro personaje parece que no se quiera dedicar a nada en absoluto, simplemente a escribir, pero tiene un problema y es que encima es un creído y un pedante de mucho cuidado. Busca, incluso, lecturas que no entiende en absoluto para dárselas de listo y parecer superior al resto de la gente, este personaje, al igual que el escritor, tiene una gran influencia del catolicismo sobre su vida, en este caso, nuestro personaje se muestra rebelde al hecho de haberse criado en ese ambiente, incluso lee a Nietzsche de forma recurrente.
Nietzsche tiene una gran influencia sobre el protagonista, convirtiéndolo, incluso, en un filo nazi. Llevado por la precariedad económica, su odio hacia otras razas es absoluta, debido a la excusa clásica de siempre, en la que la inmigración es la razón de todas sus miserias. Obsesionándose con ser el superhombre de Nietzsche.
Misógino, fracasado y vago, junto con el racismo, conforma un personaje de lo más lamentable y decadente. Desprecia todo a su alrededor que no sea nada más que el mismo.
La lectura me ha parecido una pasada, incluso puede que próximamente me encuentre otra vez con John Fante, una lectura que le debemos a Charles Bukowski, ya que fue el escritor que prácticamente rescató del olvido esta serie de relatos.
El estilo Director de John Fante junto con la decadencia de la sociedad estadounidense de mediados del siglo pasado conforman a un personaje que no es más que el reflejo de una sociedad, en cambio, el punto de inflexión, el final de una era.
En este caso, Bandini que es el paralelismo ficticio del escritor, nos lleva a la California de la gran depresión. Nos encontramos con un protagonista que no tiene constancia en ninguno de los trabajos que toca, tirándole la culpa siempre al empleador o alguna circunstancia ajena a él. El personaje ya no se perfila como una grandísima persona, sino como un fracasado, casi intencionado.
Nuestro personaje parece que no se quiera dedicar a nada en absoluto, simplemente a escribir, pero tiene un problema y es que encima es un creído y un pedante de mucho cuidado. Busca, incluso, lecturas que no entiende en absoluto para dárselas de listo y parecer superior al resto de la gente, este personaje, al igual que el escritor, tiene una gran influencia del catolicismo sobre su vida, en este caso, nuestro personaje se muestra rebelde al hecho de haberse criado en ese ambiente, incluso lee a Nietzsche de forma recurrente.
Nietzsche tiene una gran influencia sobre el protagonista, convirtiéndolo, incluso, en un filo nazi. Llevado por la precariedad económica, su odio hacia otras razas es absoluta, debido a la excusa clásica de siempre, en la que la inmigración es la razón de todas sus miserias. Obsesionándose con ser el superhombre de Nietzsche.
Misógino, fracasado y vago, junto con el racismo, conforma un personaje de lo más lamentable y decadente. Desprecia todo a su alrededor que no sea nada más que el mismo.
La lectura me ha parecido una pasada, incluso puede que próximamente me encuentre otra vez con John Fante, una lectura que le debemos a Charles Bukowski, ya que fue el escritor que prácticamente rescató del olvido esta serie de relatos.
El estilo Director de John Fante junto con la decadencia de la sociedad estadounidense de mediados del siglo pasado conforman a un personaje que no es más que el reflejo de una sociedad, en cambio, el punto de inflexión, el final de una era.
March 16, 2021
O jovem Bandini é uma criatura deveras repugnante, mas nem por isso este livro deixa de ser brilhante! Aliás, talvez por isso mesmo, pela repulsa gerada, seja ainda mais memorável. Bandini é tudo o que um jovem não deve ser: violento, machista, preguiçoso, falso e vil. Merece a nossa reprovação, mas também a nossa pena. Agride-nos e comove-nos. Se os livros não servem para nos suscitar emoções, servem para quê?
Só não dou as 5 estrelas porque fica uns furos abaixo do primeiro da saga, na minha modesta opinião, que, ainda assim, é a que conta para o efeito. 😁
Só não dou as 5 estrelas porque fica uns furos abaixo do primeiro da saga, na minha modesta opinião, que, ainda assim, é a que conta para o efeito. 😁
July 15, 2025
امسال بدجوری شیفتهٔ یکسری از نویسندههای قرن ۲۰ آمریکا شدم که دلم میخواد تا چند وقت فقط از اونا بخونم. قلمشون یکسری شباهتهایی داره و درعینحال هر کدوم برای خودشون متمایز هستند.
یک مورد همین آقای فانته.
بخوام قلمشون رو توصیف کنم باید بگم: «زشتِ زیبا» یا «همینی که هست» عین زندگی.
«ریتم»، یک ویژگی منحصر به فرد دیگهای هست که دارن. نمیدونم ولی من این حس رو فقط از این دست رمانهای آمریکایی میگیرم: فانته، کروآک، همینگوی و… انگار جملهها اصواتی هستند که پشتسرهم از دستگاهی درحال پخش هستند که پیچِ دستگاه دست نویسندهاس و هر وقت بخواد میگذاره روی دور تُند و بالعکس!
جان فانته و آرتورو باندینی رو خیلی دوست دارم.
—————————
پینوشت: ریویوهایی که رؤیا برای این چهارگانه نوشته یکی از یکی کاملتر و قشنگتر هستند. این لینک ریویوش برای همین کتاب هست. یکسری ویسهای خیلیخوب هم در کانالش داره برای این کتاب که پیشنهاد میکنم بعد از خوندن کتاب گوش بدید.
https://www.goodreads.com/review/show...
یک مورد همین آقای فانته.
بخوام قلمشون رو توصیف کنم باید بگم: «زشتِ زیبا» یا «همینی که هست» عین زندگی.
«ریتم»، یک ویژگی منحصر به فرد دیگهای هست که دارن. نمیدونم ولی من این حس رو فقط از این دست رمانهای آمریکایی میگیرم: فانته، کروآک، همینگوی و… انگار جملهها اصواتی هستند که پشتسرهم از دستگاهی درحال پخش هستند که پیچِ دستگاه دست نویسندهاس و هر وقت بخواد میگذاره روی دور تُند و بالعکس!
جان فانته و آرتورو باندینی رو خیلی دوست دارم.
—————————
پینوشت: ریویوهایی که رؤیا برای این چهارگانه نوشته یکی از یکی کاملتر و قشنگتر هستند. این لینک ریویوش برای همین کتاب هست. یکسری ویسهای خیلیخوب هم در کانالش داره برای این کتاب که پیشنهاد میکنم بعد از خوندن کتاب گوش بدید.
https://www.goodreads.com/review/show...
December 21, 2024
"بعدش زدم زیر گریه. درد شستم چیزی نبود. تنهاییام بود که درد داشت."
تنها در کوچهها قدم میزند. از این کوچه به آن کوچه و از این خیابان به آن خیابان. میرود و فکرهای بزرگی در سر دارد. به دنبال کار میگردد اما این شغلهای مزخرف به درد آرتوروی بزرگ نمیخورد. گور پدرشان. آرتورو بزرگتر از این حرفها و شغلهای دم دستیست. او بالاتر از سطح درک دیگران است. عاقلی در میان مشتی امل و بیخرد. کیست که او را درک کند؟ کیست که بفهمد آرتوروی نازنین چه میکشد؟ کسی او را نمیفهمد. مشتی گوسفند دور او را گرفتند پس آرتوروی بزرگ ما تصمیم میگیرد خودش دست به کار شود و خلق کند.
او کتاب میخواند. کتابهایی سخت و فلسفی. اون نیچه میخواند و نگاهی والا به جهان دارد. چنین گفت زرتشت!
فکرهایی در سرش است. ذوقی هنری و ادبی دارد و مینویسد. اما در میان این جماعت کیست که ارتورو و نوشتهاش را بفهمد؟ مذهبیهای دگم و احمقهای سطح پایین توان درک هنر آرتورو را ندارند پس گور پدر همهشان. بروند به درک.
تنها یک راه برای آرتورو نابغهی ما باقی میماند. به دنبال آرزوهایش برود و با فرشتهها در شهرشان دیدار کند.
---------
جادهی لسآنجلس دومین جلد از مجموعه باندینی هست که تو اون قراره با آرتوروی جوون همراه بشیم. آرتورو که سودای نویسنده شدن در سر داره ولی مجبوره توی کنسروسازی کار کنه و با خواهر و مادرش سر و کله بزنه.
خواهر و مادری که دنیای ذهنی متفاوتی با آرتورو دارن و درکش نمیکنن.
همونطور که گفتم جادهی لسآنجلس دومین جلد از مجموعه باندینی هست اما اولین کتابی هست که جان فانته نوشته با این حال تنها چیزی که توی این کتاب دیده نمیشه، ضعف قلم برای اثر اوله.
فانته به قدری خوب و درست داستانش رو توی ۲۰۰ صفحه ارائه میکنه که خیلی از نویسندهها توی دو برابر این صفحات هم از بیان و انتقالش ناتوانن. این رمان همه چیز داره.
طنز و تمسخر، درد و رنج و اندوه، سخنرانیهای غرا، صحنههای جذاب و به یادموندنی و یک پایان بسیار خوب.
برای کتاب اول نتونستم زیاد بنویسم ولی اینجا میگم. فانته قلم بسیار روون و روایتگری داره. شخصیتهای داستانش واقعین و شما میتونید اونا رو کنار خودتون یا درون خودتون ببینید. دغدغهها و بحرانهایی که کارکترهای فانته باهاشون درگیرن چیز خیلی غریب و دوری نیست. خود ما هم میتونیم این مشکلات رو داشته باشیم یا اطرافمون ببینیم. این نزدیک بودن به زندگی رو توی قلم فانته خیلی دوست دارم و وقتی با سینمایی بودن توصیفات و جذابیت کارکترها و داستان همراه میشه، برای من، یه ترکیب به شدت دلنشین میسازه که میتونم از تک تک کلماتش لذت ببرم و شوق و اشتیاق کتابخونی رو در من ایجاد کنه.
حیف، حیف و صد حیف که فقط دو تا کتاب از مجموعه باندینی باقی مونده.
خیلی حرفای دیگه راجع این رمان و آرتورو میشه زد. مخصوصا از منظر روانشناسی و بررسی تروماها که فکر کنم رویا توی ریویوی مفصلش بهشون بپردازه.
کل کتابو دوست داشتم ولی یه بخشی که بهنظرم خیلی خیلی خوب بود رو این پایین میگذارم:
"آرتورو، مرد من. آرتوروی دلبند من. انگار زیادی رنج میکشی، رنجی ناعادلانه. تو شجاعی، ارتورو، تو من رو یاد جنگجویی نیرومند میندازی که زحمت میلیونها پیروزی روی بدنشه. عجب شهامتی داری! چه نجابتی! چه جمالی! آه، آرتورو، چقدر زیبایی تو! خیلی دوستت دارم آرتوروی من، خدای بزرگ و توانای من. گریه کن، آرتورو. بگذار اشکهات جاری بشم، چون زندگی تو پر از کشمکشه، تا لحظهی آخر نبردی تلخه و جز خود تو، هیچکس خبر نداره، فقط و فقط خودت میدونی، جنگجویی زیبا که تنها میجنگه و مصمم؛ قهرمانی بزرگ که دنیا لنگهش رو ندیده."
مرسی از رویا که همراهی کرد و با هم این شاهکار رو تجربه کردیم. مثل همیشه همخوانی باحال و خفن و آموزندهای بود.
تنها در کوچهها قدم میزند. از این کوچه به آن کوچه و از این خیابان به آن خیابان. میرود و فکرهای بزرگی در سر دارد. به دنبال کار میگردد اما این شغلهای مزخرف به درد آرتوروی بزرگ نمیخورد. گور پدرشان. آرتورو بزرگتر از این حرفها و شغلهای دم دستیست. او بالاتر از سطح درک دیگران است. عاقلی در میان مشتی امل و بیخرد. کیست که او را درک کند؟ کیست که بفهمد آرتوروی نازنین چه میکشد؟ کسی او را نمیفهمد. مشتی گوسفند دور او را گرفتند پس آرتوروی بزرگ ما تصمیم میگیرد خودش دست به کار شود و خلق کند.
او کتاب میخواند. کتابهایی سخت و فلسفی. اون نیچه میخواند و نگاهی والا به جهان دارد. چنین گفت زرتشت!
فکرهایی در سرش است. ذوقی هنری و ادبی دارد و مینویسد. اما در میان این جماعت کیست که ارتورو و نوشتهاش را بفهمد؟ مذهبیهای دگم و احمقهای سطح پایین توان درک هنر آرتورو را ندارند پس گور پدر همهشان. بروند به درک.
تنها یک راه برای آرتورو نابغهی ما باقی میماند. به دنبال آرزوهایش برود و با فرشتهها در شهرشان دیدار کند.
---------
جادهی لسآنجلس دومین جلد از مجموعه باندینی هست که تو اون قراره با آرتوروی جوون همراه بشیم. آرتورو که سودای نویسنده شدن در سر داره ولی مجبوره توی کنسروسازی کار کنه و با خواهر و مادرش سر و کله بزنه.
خواهر و مادری که دنیای ذهنی متفاوتی با آرتورو دارن و درکش نمیکنن.
همونطور که گفتم جادهی لسآنجلس دومین جلد از مجموعه باندینی هست اما اولین کتابی هست که جان فانته نوشته با این حال تنها چیزی که توی این کتاب دیده نمیشه، ضعف قلم برای اثر اوله.
فانته به قدری خوب و درست داستانش رو توی ۲۰۰ صفحه ارائه میکنه که خیلی از نویسندهها توی دو برابر این صفحات هم از بیان و انتقالش ناتوانن. این رمان همه چیز داره.
طنز و تمسخر، درد و رنج و اندوه، سخنرانیهای غرا، صحنههای جذاب و به یادموندنی و یک پایان بسیار خوب.
برای کتاب اول نتونستم زیاد بنویسم ولی اینجا میگم. فانته قلم بسیار روون و روایتگری داره. شخصیتهای داستانش واقعین و شما میتونید اونا رو کنار خودتون یا درون خودتون ببینید. دغدغهها و بحرانهایی که کارکترهای فانته باهاشون درگیرن چیز خیلی غریب و دوری نیست. خود ما هم میتونیم این مشکلات رو داشته باشیم یا اطرافمون ببینیم. این نزدیک بودن به زندگی رو توی قلم فانته خیلی دوست دارم و وقتی با سینمایی بودن توصیفات و جذابیت کارکترها و داستان همراه میشه، برای من، یه ترکیب به شدت دلنشین میسازه که میتونم از تک تک کلماتش لذت ببرم و شوق و اشتیاق کتابخونی رو در من ایجاد کنه.
حیف، حیف و صد حیف که فقط دو تا کتاب از مجموعه باندینی باقی مونده.
خیلی حرفای دیگه راجع این رمان و آرتورو میشه زد. مخصوصا از منظر روانشناسی و بررسی تروماها که فکر کنم رویا توی ریویوی مفصلش بهشون بپردازه.
کل کتابو دوست داشتم ولی یه بخشی که بهنظرم خیلی خیلی خوب بود رو این پایین میگذارم:
"آرتورو، مرد من. آرتوروی دلبند من. انگار زیادی رنج میکشی، رنجی ناعادلانه. تو شجاعی، ارتورو، تو من رو یاد جنگجویی نیرومند میندازی که زحمت میلیونها پیروزی روی بدنشه. عجب شهامتی داری! چه نجابتی! چه جمالی! آه، آرتورو، چقدر زیبایی تو! خیلی دوستت دارم آرتوروی من، خدای بزرگ و توانای من. گریه کن، آرتورو. بگذار اشکهات جاری بشم، چون زندگی تو پر از کشمکشه، تا لحظهی آخر نبردی تلخه و جز خود تو، هیچکس خبر نداره، فقط و فقط خودت میدونی، جنگجویی زیبا که تنها میجنگه و مصمم؛ قهرمانی بزرگ که دنیا لنگهش رو ندیده."
مرسی از رویا که همراهی کرد و با هم این شاهکار رو تجربه کردیم. مثل همیشه همخوانی باحال و خفن و آموزندهای بود.
September 22, 2025
صدای خندهی بیدلیل یک نوجوان سرکش، همانقدر میتواند آزاردهنده باشد که صدای فریادش. آرتورو باندینی در «جادهی لسآنجلس» با همین خندهی عصیانگر وارد صحنه میشود؛ نوجوانی که نه به خانوادهاش رحم میکند، نه به کارفرمایانش، نه حتی به خودش. همهچیز برای او میدان جنگی است تا ثابت کند «بزرگتر» و «برتر» است، هرچند ته جیبش تهی باشد و شکمش از گرسنگی به قارقار بیفتد. این تضاد، جوهرهی رمان جان فانته است: آرزوهایی که با واقعیت در تضاد مطلقاند.
فانته در این جلد دوم از چهارگانهی باندینی، تصویر یکی از پرشورترین و ناپختهترین مراحل زندگی شخصیتش را ارائه میدهد. اگر در «از غبار بپرس» با باندینی جوانی روبهرو هستیم که در لسآنجلس برای نویسنده شدن میجنگد، در «جادهی لسآنجلس» هنوز پای او در خاک خانواده و زادگاهش گیر کرده است. باندینی اینجا نوجوانی است که دنیا را کوچکتر از خودش میبیند. غرور، خودشیفتگی و آرزوی جاودانگی ادبی در ذهن او چنان میجوشند که حتی یک شغل ساده را برنمیتابد. او بهجای کار کردن، خیالپردازی میکند؛ بهجای تحمل واقعیت، درون خود میجوشد و میسوزد.
طنز فانته در این تضاد شکوفا میشود. او نوجوانی خلق کرده که مدام از نبوغ خود میگوید، اما در عمل از پس ابتداییترین مسئولیتها برنمیآید. در نگاه فانته، این تضاد نه فقط طنزآمیز که تراژیک است: هرچقدر آرتورو بیشتر خود را نابغه بداند، بیشتر در زندگی روزمره شکست میخورد. همین طنز تلخ است که باعث میشود خواننده، میان خشم و دلسوزی، مدام در رفتوآمد باشد. ما از دست رفتارهای خودبزرگبینانهی باندینی حرص میخوریم، اما نمیتوانیم در دل به او نخندیم یا حتی در زخمهایش شریک نشویم.
رمان «جادهی لسآنجلس» تنها داستان یک نوجوان سرکش نیست؛ این کتاب تصویری از مهاجران ایتالیایی در آمریکا نیز هست. خانوادهی باندینی فقیر، سنتی و گرفتار محدودیتهای فرهنگی است. آرتورو از این پسزمینه میگریزد و میخواهد خودش را به جهانیان ثابت کند. اما ریشههایش، تبعیض اجتماعی و فقر اقتصادی مدام او را عقب میکشد. فانته این تعارض را با مهارتی کمنظیر نشان میدهد: هرجا باندینی بر فراز کوه غرور میایستد، واقعیت او را به ته دره میکشد.
یکی از جذابترین بخشهای رمان، ارجاعات بینامتنی آن است. آرتورو با شور و حرارت از افلاطون، نیچه یا مارکس نقلقول میآورد، اما این نقلقولها بیشتر شبیه ژستهای نوجوانانهاند تا اندیشههای عمیق. فانته این ارجاعات را ابزاری برای طنز میکند؛ انگار که باندینی با دهانی پر از واژههای بزرگ، تنها خودش را مضحکه کرده باشد. این همان جایی است که فانته مرز باریک میان جدی بودن و مضحک بودن را بهخوبی میسازد: ما نمیدانیم باید آرتورو را بهخاطر جاهطلبیاش تحسین کنیم یا بهخاطر خامیاش به ریشخند بگیریم.
از نظر سبک، فانته در این رمان به یکی از خامترین و در عین حال پرانرژیترین نثرهای خود دست یافته است. زبان او عصبی، سریع و پر از هذیانهای باندینی است. همین زبان است که رمان را زنده و تازه نگه میدارد. به همین دلیل است که بسیاری از منتقدان «جادهی لسآنجلس» را شاهکار او دانستهاند: کتابی که از زمان خودش جلوتر بود، چون لحن و روایتش بیش از آنکه به سنت کلاسیک آمریکایی شبیه باشد، حالوهوای ادبیات پس از جنگ جهانی دوم و حتی رمانهای معاصر را دارد.
در این میان، تأثیر فانته بر بوکوفسکی نباید از یاد برود. بوکوفسکی وقتی فانته را کشف کرد، خود را در او دید: نویسندهای حاشیهنشین، عصبی، و بیپروا. برای همین بود که او فانته را «خدای» خود نامید. اگر بوکوفسکی بعدها صدای الکل، فقر و شهوت را در ادبیات بلند کرد، فانته نخستین کسی بود که نشان داد میتوان بیهیچ زینتی از این زخمها نوشت. باندینی در «جادهی لسآنجلس» بهنوعی جد بزرگ قهرمانان بوکوفسکی است: مردانی خودویرانگر، بیثبات و سرکش که در حاشیهی جامعه میجنگند و میمیرند.
اما شاید مهمترین جنبهی «جادهی لسآنجلس» بُعد فلسفی آن باشد. باندینی در واقع یک قهرمان اگزیستانسیالیستی است؛ انسانی که در جستجوی معناست، اما جهان اطراف او هیچ پاسخ روشنی ندارد. او مدام در خیال خود آیندهای بزرگ میسازد، اما این آینده همیشه در مه فرو میرود. این ناپایداری و تضاد، جوهرهی همان بحران اگزیستانسیالیستی است که چند دهه بعد فیلسوفانی چون سارتر و کامو به زبان فلسفه بیان کردند. فانته در رمانش نشان میدهد که این بحران نه فقط موضوع فیلسوفان، بلکه تجربهی زیستهی هر نوجوان سرکشی است که با جهان بیرحم مدرن روبهرو میشود.
در نهایت، «جادهی لسآنجلس» بیش از هر چیز، کتابی دربارهی رویا و شکست است. فانته با نثر پرانرژی خود، رویاهای باندینی را چنان زنده تصویر میکند که ما هم لحظهای باور میکنیم او نابغهای است در حال تولد. اما بلافاصله، با سقوط و شکستش مواجه میشویم و میفهمیم که این رویاها چیزی جز سراب نیستند. همین نوسان میان امید و شکست، رمان را به تجربهای فراموشنشدنی تبدیل میکند.
«جادهی لسآنجلس» را میتوان آینهی دوران نوجوانی و جوانی هر نسلی دانست: همان روزهایی که غرور و آرزو، آدمی را بر قلهها مینشاند، اما واقعیت با بیرحمی او را به زمین میزند. فانته این تجربهی جهانی را در قالب شخصیت باندینی به کمال رسانده و از دل آن، روایتی خلق کرده که هنوز بعد از دههها تازه و زنده است.
فانته در این جلد دوم از چهارگانهی باندینی، تصویر یکی از پرشورترین و ناپختهترین مراحل زندگی شخصیتش را ارائه میدهد. اگر در «از غبار بپرس» با باندینی جوانی روبهرو هستیم که در لسآنجلس برای نویسنده شدن میجنگد، در «جادهی لسآنجلس» هنوز پای او در خاک خانواده و زادگاهش گیر کرده است. باندینی اینجا نوجوانی است که دنیا را کوچکتر از خودش میبیند. غرور، خودشیفتگی و آرزوی جاودانگی ادبی در ذهن او چنان میجوشند که حتی یک شغل ساده را برنمیتابد. او بهجای کار کردن، خیالپردازی میکند؛ بهجای تحمل واقعیت، درون خود میجوشد و میسوزد.
طنز فانته در این تضاد شکوفا میشود. او نوجوانی خلق کرده که مدام از نبوغ خود میگوید، اما در عمل از پس ابتداییترین مسئولیتها برنمیآید. در نگاه فانته، این تضاد نه فقط طنزآمیز که تراژیک است: هرچقدر آرتورو بیشتر خود را نابغه بداند، بیشتر در زندگی روزمره شکست میخورد. همین طنز تلخ است که باعث میشود خواننده، میان خشم و دلسوزی، مدام در رفتوآمد باشد. ما از دست رفتارهای خودبزرگبینانهی باندینی حرص میخوریم، اما نمیتوانیم در دل به او نخندیم یا حتی در زخمهایش شریک نشویم.
رمان «جادهی لسآنجلس» تنها داستان یک نوجوان سرکش نیست؛ این کتاب تصویری از مهاجران ایتالیایی در آمریکا نیز هست. خانوادهی باندینی فقیر، سنتی و گرفتار محدودیتهای فرهنگی است. آرتورو از این پسزمینه میگریزد و میخواهد خودش را به جهانیان ثابت کند. اما ریشههایش، تبعیض اجتماعی و فقر اقتصادی مدام او را عقب میکشد. فانته این تعارض را با مهارتی کمنظیر نشان میدهد: هرجا باندینی بر فراز کوه غرور میایستد، واقعیت او را به ته دره میکشد.
یکی از جذابترین بخشهای رمان، ارجاعات بینامتنی آن است. آرتورو با شور و حرارت از افلاطون، نیچه یا مارکس نقلقول میآورد، اما این نقلقولها بیشتر شبیه ژستهای نوجوانانهاند تا اندیشههای عمیق. فانته این ارجاعات را ابزاری برای طنز میکند؛ انگار که باندینی با دهانی پر از واژههای بزرگ، تنها خودش را مضحکه کرده باشد. این همان جایی است که فانته مرز باریک میان جدی بودن و مضحک بودن را بهخوبی میسازد: ما نمیدانیم باید آرتورو را بهخاطر جاهطلبیاش تحسین کنیم یا بهخاطر خامیاش به ریشخند بگیریم.
از نظر سبک، فانته در این رمان به یکی از خامترین و در عین حال پرانرژیترین نثرهای خود دست یافته است. زبان او عصبی، سریع و پر از هذیانهای باندینی است. همین زبان است که رمان را زنده و تازه نگه میدارد. به همین دلیل است که بسیاری از منتقدان «جادهی لسآنجلس» را شاهکار او دانستهاند: کتابی که از زمان خودش جلوتر بود، چون لحن و روایتش بیش از آنکه به سنت کلاسیک آمریکایی شبیه باشد، حالوهوای ادبیات پس از جنگ جهانی دوم و حتی رمانهای معاصر را دارد.
در این میان، تأثیر فانته بر بوکوفسکی نباید از یاد برود. بوکوفسکی وقتی فانته را کشف کرد، خود را در او دید: نویسندهای حاشیهنشین، عصبی، و بیپروا. برای همین بود که او فانته را «خدای» خود نامید. اگر بوکوفسکی بعدها صدای الکل، فقر و شهوت را در ادبیات بلند کرد، فانته نخستین کسی بود که نشان داد میتوان بیهیچ زینتی از این زخمها نوشت. باندینی در «جادهی لسآنجلس» بهنوعی جد بزرگ قهرمانان بوکوفسکی است: مردانی خودویرانگر، بیثبات و سرکش که در حاشیهی جامعه میجنگند و میمیرند.
اما شاید مهمترین جنبهی «جادهی لسآنجلس» بُعد فلسفی آن باشد. باندینی در واقع یک قهرمان اگزیستانسیالیستی است؛ انسانی که در جستجوی معناست، اما جهان اطراف او هیچ پاسخ روشنی ندارد. او مدام در خیال خود آیندهای بزرگ میسازد، اما این آینده همیشه در مه فرو میرود. این ناپایداری و تضاد، جوهرهی همان بحران اگزیستانسیالیستی است که چند دهه بعد فیلسوفانی چون سارتر و کامو به زبان فلسفه بیان کردند. فانته در رمانش نشان میدهد که این بحران نه فقط موضوع فیلسوفان، بلکه تجربهی زیستهی هر نوجوان سرکشی است که با جهان بیرحم مدرن روبهرو میشود.
در نهایت، «جادهی لسآنجلس» بیش از هر چیز، کتابی دربارهی رویا و شکست است. فانته با نثر پرانرژی خود، رویاهای باندینی را چنان زنده تصویر میکند که ما هم لحظهای باور میکنیم او نابغهای است در حال تولد. اما بلافاصله، با سقوط و شکستش مواجه میشویم و میفهمیم که این رویاها چیزی جز سراب نیستند. همین نوسان میان امید و شکست، رمان را به تجربهای فراموشنشدنی تبدیل میکند.
«جادهی لسآنجلس» را میتوان آینهی دوران نوجوانی و جوانی هر نسلی دانست: همان روزهایی که غرور و آرزو، آدمی را بر قلهها مینشاند، اما واقعیت با بیرحمی او را به زمین میزند. فانته این تجربهی جهانی را در قالب شخصیت باندینی به کمال رسانده و از دل آن، روایتی خلق کرده که هنوز بعد از دههها تازه و زنده است.
November 25, 2012
The Road to Los Angles by John Fante introduces one of the most bizarre, disturbed, and likeable alter egos in literature, Arturo Bandini. The book takes place in 1930’s Los Angles, primarily the rough neighborhoods around the harbor docks. We are put in the mind of a young man suffering from the world’s worst grandiosity complex. Bandini is convinced he will go down in history as the world’s greatest man. Unfortunately, he’s from a dirt poor family and works a fish cannery. His megalomania is severe to the point where it becomes absolute comedy. He is the ruler of a kingdom of beautiful women, deadly revolutions, exotic lands, and missions of conquest. The real world is an inconvenience.
The psychological depth is superb. Fante knows how to illustrate the grinding gears of a neurotic mind. The settings are absolutely vivid. You can smell the piles of fish guts smearing the page. The characters are fleshed out, but what’s truly interesting is how Fante instills personality into inanimate objects that come to life in Bandini’s warped mind. The constant tension between the magnificent fantasy in Bandini’s head, and the reality of living in a ghetto is done to great effect.
John Fante wrote this in his late twenties. The youthful energy is apparent throughout the whole book. The recklessness of youth drives him to take chances like a cocky bastard, but he has the writing ability to pull it off every time. Fante really captures the essence of the grimy, foggy, streets of Los Angles and the blue collar lifestyle. Charles Bukowski has been quoted saying, “Fante was my god.” Fante is writer that goes straight for the jugular, even when it comes to being a coward. He’s a writer that throws dog shit at the church. The Road to Los Angles is a book that swings hard with crude impact and special brand of finesse. Teenage angst just isn’t done this good anymore.
The psychological depth is superb. Fante knows how to illustrate the grinding gears of a neurotic mind. The settings are absolutely vivid. You can smell the piles of fish guts smearing the page. The characters are fleshed out, but what’s truly interesting is how Fante instills personality into inanimate objects that come to life in Bandini’s warped mind. The constant tension between the magnificent fantasy in Bandini’s head, and the reality of living in a ghetto is done to great effect.
John Fante wrote this in his late twenties. The youthful energy is apparent throughout the whole book. The recklessness of youth drives him to take chances like a cocky bastard, but he has the writing ability to pull it off every time. Fante really captures the essence of the grimy, foggy, streets of Los Angles and the blue collar lifestyle. Charles Bukowski has been quoted saying, “Fante was my god.” Fante is writer that goes straight for the jugular, even when it comes to being a coward. He’s a writer that throws dog shit at the church. The Road to Los Angles is a book that swings hard with crude impact and special brand of finesse. Teenage angst just isn’t done this good anymore.
September 6, 2022
اول باید بگم که جلد دوم رو نسبت به جلد اول بیشتر دوست داشتم. هرچقدر خوندن جلد اول برام کند پیش رفت، جلد دوم رو سریع تر از چیزی که فکر میکردم تموم کردم. دو سه تا مورد درمورد جلد دوم هست که برام گنگ بود. اینکه فانته جاده ی لس آنجلس رو که داستانِ نوجوانیِ آرتورو باندینی هست رو قبل از جلد اول یعنی تا بهار صبر کن، باندینی نوشته. و این در حالیه که جلد اول به کودکیِ آرتورو پرداخته. نکته ی بعدی اینه که تو جلد اول باندینی دوتا برادرِ کوچیک تر از خودش داره. اما تو جلد دوم فقط یک خواهرِ کوچیک تر از خودش داره و با مادر و خواهرش زندگی میکنه. و سوالی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که فانته با هدف، و از قصد همچین تغییراتی رو تو جلدهای بعدی داده یا اینکه صرفا حاصلِ ذهنِ پراکنده و آشفته ی نویسنده بوده. و خب این رو هم باید در نظر گرفت که فانته سالها با دیابت دست و پنجه نرم کرده و حتی بیناییش رو هم از دست داده. همین باعث شده که جلد آخر مجموعه رو به همسرش دیکته کنه تا اون رو بنویسه.
درموردِ خودِ کتاب باید بگم که، یه جاهایی به شدت من رو یادِ ناتور دشت مینداخت. خیلی نمیخوام واردِ جزئیات بشم. اما اون جایی از داستان که آرتورو تصمیم میگیره دعا کنه برام جذاب تر از هر جای دیگه ی داستان بود. دونه دونه اسم نویسنده هارو میاره و تصمیم میگیره که خواسته ش رو از اونا بخواد. اما در نهایت میفهمه که نه خدا، نه نویسندگانی که کتابهاشون رو خونده و نه هیچکسِ دیگه جز خودش نمیتونن به دادش برسن. پس تصمیم میگیره به درگاهِ خودش دعا کنه و اون جملات فوق العاده رو به زبون میاره:
* گریه کن، آرتورو. بگذار اشک هایت جاری بشن. چون زندگی تو پر از
کشمکشه، تا لحظه ی آخر نبردی تلخه و جز خود تو، هیچکس خبر نداره، فقط و فقط خودت می دونی، جنگجویی زیبا که تنها می جنگه
*و مصمم، قهرمانی بزرگ که دنیا لنگه اش رو ندیده.
درموردِ ترجمه هم باید بگم که به شخصه مشکلی باهاش نداشتم. نمیدونم چرا یه سریا ترجمه ی شکاری از این چهارگانه رو میکوبن! :))
درموردِ خودِ کتاب باید بگم که، یه جاهایی به شدت من رو یادِ ناتور دشت مینداخت. خیلی نمیخوام واردِ جزئیات بشم. اما اون جایی از داستان که آرتورو تصمیم میگیره دعا کنه برام جذاب تر از هر جای دیگه ی داستان بود. دونه دونه اسم نویسنده هارو میاره و تصمیم میگیره که خواسته ش رو از اونا بخواد. اما در نهایت میفهمه که نه خدا، نه نویسندگانی که کتابهاشون رو خونده و نه هیچکسِ دیگه جز خودش نمیتونن به دادش برسن. پس تصمیم میگیره به درگاهِ خودش دعا کنه و اون جملات فوق العاده رو به زبون میاره:
* گریه کن، آرتورو. بگذار اشک هایت جاری بشن. چون زندگی تو پر از
کشمکشه، تا لحظه ی آخر نبردی تلخه و جز خود تو، هیچکس خبر نداره، فقط و فقط خودت می دونی، جنگجویی زیبا که تنها می جنگه
*و مصمم، قهرمانی بزرگ که دنیا لنگه اش رو ندیده.
درموردِ ترجمه هم باید بگم که به شخصه مشکلی باهاش نداشتم. نمیدونم چرا یه سریا ترجمه ی شکاری از این چهارگانه رو میکوبن! :))
December 15, 2024
خودت را جمع و جور کن «نویسنده»، هنوز کلی مانده:
فانته واقعا به جهاتی خدا بود. شاید نه بهترین نویسندهی آمریکا و یا خلاقترین یا تکنیکیترین و یا صاحب سبک، اما ریزبین و شفاف بود. دارای نثری همچون روغن که مخاطب را روی آن سر میدهد و به آخرین جمله میرساند و چهارگانه باندینی، بیتعارفترین جزئیات را دربارهی ذهنیات یک عقدهایِ عشقِ نوشتن و ادبیات را بیان میکند.
باندینی کم است اما اصرار دارد که زیاد جلوه کند. کتاب میخواند و بقیه را از بالا نگاه میکند، در عین حال دستاوردی ندارد و میداند که هیچ چیز نیست. پس به تخیل و پر و بال دادن به خودش در ذهنش میپردازد و در دو جهان واقعی و ذهنی تردد میکند. فانته این پارادوکسها را شاهکار تصویر میکند. تصویر یک نابغهی بالقوه که در عین حال سطحی و بیشعور است اما در تقلای وضعیتی والا.
این دومین کتاب از مجموعه باندینی و سومین کتابی است که از او میخوانم و باید بگویم یکی از باورپذیرترین کاراکترهایی است که در خاطرم مانده. شاید به خاطر مجموعهای از این ویژگیها است که باید بگویم؛ فانته از جهاتی واقعا خدا بود.
آذر هزار و چهارصد و سه
فانته واقعا به جهاتی خدا بود. شاید نه بهترین نویسندهی آمریکا و یا خلاقترین یا تکنیکیترین و یا صاحب سبک، اما ریزبین و شفاف بود. دارای نثری همچون روغن که مخاطب را روی آن سر میدهد و به آخرین جمله میرساند و چهارگانه باندینی، بیتعارفترین جزئیات را دربارهی ذهنیات یک عقدهایِ عشقِ نوشتن و ادبیات را بیان میکند.
باندینی کم است اما اصرار دارد که زیاد جلوه کند. کتاب میخواند و بقیه را از بالا نگاه میکند، در عین حال دستاوردی ندارد و میداند که هیچ چیز نیست. پس به تخیل و پر و بال دادن به خودش در ذهنش میپردازد و در دو جهان واقعی و ذهنی تردد میکند. فانته این پارادوکسها را شاهکار تصویر میکند. تصویر یک نابغهی بالقوه که در عین حال سطحی و بیشعور است اما در تقلای وضعیتی والا.
این دومین کتاب از مجموعه باندینی و سومین کتابی است که از او میخوانم و باید بگویم یکی از باورپذیرترین کاراکترهایی است که در خاطرم مانده. شاید به خاطر مجموعهای از این ویژگیها است که باید بگویم؛ فانته از جهاتی واقعا خدا بود.
آذر هزار و چهارصد و سه
October 9, 2025
جاده لسآنجلس دنیای خام و پرجوشِ آرتورو باندینیه؛ پسری که بین خیالپردازی، خشم، تنهایی و جاهطلبی گیر کرده. فانته این بار سراغ دورهای از زندگی آرتورو میره که پر از توهمِ بزرگ بودن و در عین حال ترس از شکست و پوچیه.
فضای کتاب واقعاً ملموسه؛ خونهی کوچیک، کارهای تکراری، خیابونهای خاکی و روزهایی که انگار تموم نمیشن. رابطهی آرتورو با مادرش پر از کشمکش و احساس گناهه، و با خواهرش هم چیزی بین دلسوزی، تحقیر و وابستگیِ پنهونه. این روابط خونوادگی باعث میشن بفهمیم چقدر آرتورو بین عشق و خشم، صمیمیت و تنفر در نوسانه.
از نظر روانی، فانته خیلی دقیق نشون میده ذهن یه جوون پرادعا ولی آسیبپذیر چطور کار میکنه. آرتورو از بیرون پر از اعتمادبهنفسه، اما از درون همیشه دنبال تأیید و فراره. دنبال معنایی برای خودش میگرده، اما هر بار بیشتر در تنهایی خودش فرو میره. این تضادها باعث میشن شخصیتش هم آزاردهنده باشه، هم باورپذیر.
از نظر اجتماعی، کتاب تصویری از طبقهی کارگر و خانوادههای مهاجر ایتالیایی در آمریکا میده؛ کسایی که توی جامعهی پرزرقوبرق آمریکایی حس بیجایی دارن. فقر، مذهب، غرور و تلاش برای اثبات خود، همه توی زندگی این آدمها جریان داره، و آرتورو نماد همین کشمکش بین «میخوام کسی باشم» و «نمیتونم از این زندگی جدا شم»ه.
در کل، «جاده لسآنجلس» کتابیه تلخ و صادق، دربارهی بلوغ، تنهایی و خودفریبی. برای من به اندازهی تا بهار صبر کن، باندینی جذاب نبود، ولی هنوز هم ارزش خوندن داره و بخش مهمی از شناخت دنیای باندینیه.
فضای کتاب واقعاً ملموسه؛ خونهی کوچیک، کارهای تکراری، خیابونهای خاکی و روزهایی که انگار تموم نمیشن. رابطهی آرتورو با مادرش پر از کشمکش و احساس گناهه، و با خواهرش هم چیزی بین دلسوزی، تحقیر و وابستگیِ پنهونه. این روابط خونوادگی باعث میشن بفهمیم چقدر آرتورو بین عشق و خشم، صمیمیت و تنفر در نوسانه.
از نظر روانی، فانته خیلی دقیق نشون میده ذهن یه جوون پرادعا ولی آسیبپذیر چطور کار میکنه. آرتورو از بیرون پر از اعتمادبهنفسه، اما از درون همیشه دنبال تأیید و فراره. دنبال معنایی برای خودش میگرده، اما هر بار بیشتر در تنهایی خودش فرو میره. این تضادها باعث میشن شخصیتش هم آزاردهنده باشه، هم باورپذیر.
از نظر اجتماعی، کتاب تصویری از طبقهی کارگر و خانوادههای مهاجر ایتالیایی در آمریکا میده؛ کسایی که توی جامعهی پرزرقوبرق آمریکایی حس بیجایی دارن. فقر، مذهب، غرور و تلاش برای اثبات خود، همه توی زندگی این آدمها جریان داره، و آرتورو نماد همین کشمکش بین «میخوام کسی باشم» و «نمیتونم از این زندگی جدا شم»ه.
در کل، «جاده لسآنجلس» کتابیه تلخ و صادق، دربارهی بلوغ، تنهایی و خودفریبی. برای من به اندازهی تا بهار صبر کن، باندینی جذاب نبود، ولی هنوز هم ارزش خوندن داره و بخش مهمی از شناخت دنیای باندینیه.
December 4, 2019
I found a used copy of this book the other day, and this was inscribed on the title page:

The part about “fish canaries” made me smile as it conjured some peculiar images of hybrid ornitho-ichthyological species in my head, but he obviously meant “fish canneries,” which figure strongly in the book. This stolen inscription will serve as my review because it’s probably better than anything I would write. I’d like to find out who Whit and Chuck are; maybe someone will recognize this.

The part about “fish canaries” made me smile as it conjured some peculiar images of hybrid ornitho-ichthyological species in my head, but he obviously meant “fish canneries,” which figure strongly in the book. This stolen inscription will serve as my review because it’s probably better than anything I would write. I’d like to find out who Whit and Chuck are; maybe someone will recognize this.
March 21, 2020
Pero qué insufrible es Arturo. Parece haber un acuerdo generalizado en que es un imbécil de pura cepa. Y lo es. Un imbécil honesto, cómodo y perseverante en su imbecilidad. Con oscuros períodos de culpa donde se autoinflinge daños y "castigos". Pero, mayoritariamente obsesionado con sus delirios de grandeza. Tiene mucho que enseñarnos este Arturo. Hasta nos da una clase magistral y brillante de cómo no se debe escribir una novela. Es parte del atractivo de un personaje insoportable pero seguro de su destino como escritor. Es que, a pesar de tantos disgustos y humillaciones, en algún lugar Arturo vislumbra el futuro. Sabe que debe salir a buscarlo. Porque buscar, tal vez, sea su verdadero destino. Y él lo presiente. Un individuo tan posible y real, que sólo hay que mirar un poco y...en fin. Voilà.
Una novela ingeniosa, donde su tenaz protagonista lo es todo. Que explota de tanta energía y nerviosismo. Como Arturo. El grandísimo, el inefable, el insufrible Arturo Bandini.
Una novela ingeniosa, donde su tenaz protagonista lo es todo. Que explota de tanta energía y nerviosismo. Como Arturo. El grandísimo, el inefable, el insufrible Arturo Bandini.
August 18, 2014
That woman. How I loved her! The coil of her form, the hunger in her hunted eyes, the fur at her neck, the run in her hose, the feeling in my chest, the color of her coat, the flash of her face, the tingle in my fingers, the floating after her down the street, the coldness of the glittering stars, the dumb sliver of a warm crescent moon, the taste of the match, the smell of the sea, the softness of the night, the stevedores, the click of poolballs, the beads of music, the coil of her form, the music of her heels, the stubbornness of her gait, the old man with a book, the woman, the woman, the woman.
*
Then I walked on. The fog licked me with its many cold tongues. [...] But where was she - my woman of that bright night? Ah fog, lead me to her. I have much to forget. Make me like unto you, floating water, misty as the soul, and carry me to the arms of the woman with the white face.
*
Then I walked on. The fog licked me with its many cold tongues. [...] But where was she - my woman of that bright night? Ah fog, lead me to her. I have much to forget. Make me like unto you, floating water, misty as the soul, and carry me to the arms of the woman with the white face.
May 2, 2018
Well deserved 5 stars. This was Fante‘s first Bandini book, which got to be published first in the 80s, after Fante‘s death, due to Charles Bukowski 🎩.
In the 30s when written, it was refused by all publishers.
This book is Arturo Bandini at his best, he is mean, he is raw, he is spoiled, he has the #mimimi syndrome, he wants to conquer the world, to write the perfect novel and get the nobel prize and all the women
This Bandini reads Nietzsche und Schopenhauer, speaks using all the latest neologisms, hates the catholics, and is a dreamer.
Fante wrote this book at 25. and with 25 he wrote an outstanding novel. Arturo is one of the great characters literature has ever seen.
There are 2 more Bandini novels but according to Alex Capus who translated them into german, this one is the only book where Arturo is completely raw and unpolished. He also swears a lot.
Definitely a must. Greatly translated into german by Alex Capus
In the 30s when written, it was refused by all publishers.
This book is Arturo Bandini at his best, he is mean, he is raw, he is spoiled, he has the #mimimi syndrome, he wants to conquer the world, to write the perfect novel and get the nobel prize and all the women
This Bandini reads Nietzsche und Schopenhauer, speaks using all the latest neologisms, hates the catholics, and is a dreamer.
Fante wrote this book at 25. and with 25 he wrote an outstanding novel. Arturo is one of the great characters literature has ever seen.
There are 2 more Bandini novels but according to Alex Capus who translated them into german, this one is the only book where Arturo is completely raw and unpolished. He also swears a lot.
Definitely a must. Greatly translated into german by Alex Capus
November 9, 2025
راستش این کتاب یه جورایی شبیه یه دفترچهی اعترافاته. از اون مدلهایی که آدم با خودِ واقعیش حرف میزنه، همون خودی که همیشه یه گوشهی ذهنش سرکوب شده، سانسور شده، و حالا بالاخره فرصت حرف زدن پیدا کرده.
روایت فانته شاید خام باشه ولی همین خامی باعث میشه حس کنی داری مستقیم با خود نویسنده حرف میزنی. انگار جان فانته خودش رو بیپرده و بینقاب ریخته توی شخصیت بندینی.
آرتور بندینی یه آدمیه که ایراداش رو میدونه، ولی با یه اعتماد به نفس عجیب، با یه کلهشقی خاص، خودش رو باور داره.نمیذاره ضعف هاش خفهش کنن. یه جور جوشش درونی داره که از دلِ همهی نقصهاش میزنه بیرون و تبدیل میشه به یه شخصیت فراموشنشدنی.
فانته توی این کتاب خودش رو با همهی زشتیها، عقدهها، و وسواسهاش آورده روی کاغذ. نه برای اینکه قهرمان بسازه، بلکه برای اینکه صادق باشه. یه جور خلوص دردناک توی نوشتنش هست که آدم رو هم آزار میده، هم جذب میکنه.
بندینی گاهی رو اعصابه، گاهی لج در میاره، ولی تهش یه چیزی توی وجودش هست که نمیذاره فراموشش کنی. یه صداقت بیرحمانه، یه میل شدید به دیده شدن، و یه تلاش برای زنده بودن، حتی وقتی همه چیز علیهشه.
روایت فانته شاید خام باشه ولی همین خامی باعث میشه حس کنی داری مستقیم با خود نویسنده حرف میزنی. انگار جان فانته خودش رو بیپرده و بینقاب ریخته توی شخصیت بندینی.
آرتور بندینی یه آدمیه که ایراداش رو میدونه، ولی با یه اعتماد به نفس عجیب، با یه کلهشقی خاص، خودش رو باور داره.نمیذاره ضعف هاش خفهش کنن. یه جور جوشش درونی داره که از دلِ همهی نقصهاش میزنه بیرون و تبدیل میشه به یه شخصیت فراموشنشدنی.
فانته توی این کتاب خودش رو با همهی زشتیها، عقدهها، و وسواسهاش آورده روی کاغذ. نه برای اینکه قهرمان بسازه، بلکه برای اینکه صادق باشه. یه جور خلوص دردناک توی نوشتنش هست که آدم رو هم آزار میده، هم جذب میکنه.
بندینی گاهی رو اعصابه، گاهی لج در میاره، ولی تهش یه چیزی توی وجودش هست که نمیذاره فراموشش کنی. یه صداقت بیرحمانه، یه میل شدید به دیده شدن، و یه تلاش برای زنده بودن، حتی وقتی همه چیز علیهشه.
April 29, 2014

John Fante Square with the Tower of the Central Library - Los Angeles (Fotografia de Stephen Cooper)
“Estrada para Los Angeles”, segundo livro da saga do Arturo Bandini, foi originalmente publicado - postumamente - em 1985, embora tenha sido o primeiro a ser escrito, por John Fante (1909 - 1983).
Reencontramos Arturo Bandini a viver em Los Angeles com a sua mãe e com a irmã Mona.
Aos dezoito anos, depois da morte do pai, Arturo é forçado a trabalhar na fábrica de conservas do seu tio, para sustentar a sua mãe e a sua irmã.
Com uma vida deprimente e rotineira Arturo tem na leitura de revistas pornográficas o seu único “alívio”, actividade censurada pela mãe e pela irmã, ambas de educação católica.
Alienado pelas obras de grandes escritores, tem o sonho de ser escritor:
”- Tu fartas-te de ler – disse ele. Já tentaste escrever um livro?
Foi o suficiente. Daí em diante, eu queria ser escritor.
– Estou a escrever um livro neste preciso momento – disse eu.
Ele quis saber que tipo de livro.
– A minha prosa não é para vender – disse-lhe eu. – Eu escrevo para a posteridade.
– Não sabia – disse ele. O que é que escreves? Contos ou ficção normal?
– As duas coisas. Sou ambidestro.
- Ah, não fazia ideia.
Fui até à outra ponta do estabelecimento e comprei um lápis e um caderno. Ele quis saber o que eu estava a escrever naquele instante.
- Nada – disse eu.” (Pág. 32-33)
Arturo fruto da sua crise existencial torna-se num egocêntrico, frustrado profissionalmente, com relações familiares complexas, tem um comportamento ambíguo com a sua irmã, o que culmina numa agressão injustificada e inqualificável; tornando-se insensível, revoltado e com um comportamento absolutamente desprezível.
As comparações entre John Fante e J. D. Salinger de “À Espera no Centeio” são justificáveis no contexto da escrita e do enredo.
A qualidade da escrita de John Fante é inquestionável, com um humor hilariante, mas a conjugação do comportamento desdenhoso e agressivo, ridículo e ambíguo, são determinantes para não conseguir ter, neste período temporal, qualquer afinidade com o Arturo Bandini.
A carta de despedida que Arturo escreve à sua mãe, a “Querida Mulher Que Me Deu a Vida” reflecte alguma “benevolência” e “honestidade” numa espécie de redenção magnânima.
Uns furos abaixo de “A Primavera Há-de Chegar, Bandini” – mas de leitura obrigatória.
September 25, 2020
Fante, kao i uvijek, fantastičan, a Arturo Bandini, umišljeni krelac u ulozi neshvaćenog intelektualca i pisca u pokušaju, jedan od najupečatljivijih likova s kojima se skoro svako može poistovijetiti, iako to neće priznati.
November 8, 2014
An ugly little debut with First Novel written all over it. It's not difficult to see why it remained unpublished during Fante's lifetime. The most surprising and disappointing aspect is how unrecognizable Bandini is here compared to the glorious Ask the Dust (see my review), offensive and obnoxious compared to bold and brilliant.
Fante does a good job channeling the arrogance of youth, and a lot of the discrepancies between the two Bandinis could probably be chalked up to just that, in addition to his isolation in the later work (i.e., he has no loved ones to continuously abuse as he does here). But it really just reminded me of my own first efforts at writing, which will also remain mercifully unpublished.
The differences between the two novels don't end at the protagonist. The language here is much flatter, not the soaring imagery and innovative flow of Dust. Again: First Novel, understandable. But there's also little to nothing that happens here, and while that was somewhat similar in Dust, there were still various interpersonal connections in that one, not just the one-way invectives or obsessive fantasies you get here. Consequently, the title is somewhat of a misnomer in all but the metaphorical sense. You don't see Bandini physically making his way to Los Angeles; you just see the precious few events that lead to his decision to go there.
But Bandini himself stays largely the same from first page to last, literally psychotic at times, even displaying occasional self-consciousness of his mental disturbance. There are even flashes of "Walter Mitty" here, though a sinister Mitty, with Bandini's tendency to convert the mundane into the self-aggrandizing fantastical (interestingly, "Mitty" wouldn't be published until three years after this was written). But Bandini's flights of fancy, unlike Mitty's, hold real-world consequences.
Ask the Dust is one of my all-time favorite books, beautiful and inspiring, so I was eager to read the entire Bandini saga in chronological order. Sadly, though I read this in just a day I didn't enjoy it at all, save for a nice little interlude of lovely cheer when Bandini helps an old lady carry her bags and comes away inspired by his own goodness, albeit all-too-briefly (pp. 48-9). But I can't recommend it to anyone except for Fante completists and other writers, and I hope Wait Until Spring, Bandini will be closer in quality to its successor than its predecessor.
You can't blame Fante for this one though, because though he wrote it he also recognized after-the-fact that it shouldn't be published. It's disrespectful in a way for his estate to have published it posthumously; Fante certainly had every opportunity to do it himself so you have to assume he deliberately decided not to. And something of such inferior quality can only serve to diminish his legacy. So while it may be valuable as an objective record of Fante's literary transformation, that's probably the only way it should be read and appreciated.
Update after perusing other reviews: It's striking how many people loved this book, yet out of all the positive reviews almost none of them mention Ask the Dust, or they admit this being the first Fante book they've read. For those waffling on Fante do yourself a favor and read Dust FIRST, then this, then decide what you think of this one. If you put the two books side by side they're not even close in quality, and it seems like the people who really admire this book are doing it without the context of Fante's masterpiece. In other words: believe me and not them! (How's that for a final Bandini-esque flourish?)
Not Bad Reviews
@pointblaek
Fante does a good job channeling the arrogance of youth, and a lot of the discrepancies between the two Bandinis could probably be chalked up to just that, in addition to his isolation in the later work (i.e., he has no loved ones to continuously abuse as he does here). But it really just reminded me of my own first efforts at writing, which will also remain mercifully unpublished.
The differences between the two novels don't end at the protagonist. The language here is much flatter, not the soaring imagery and innovative flow of Dust. Again: First Novel, understandable. But there's also little to nothing that happens here, and while that was somewhat similar in Dust, there were still various interpersonal connections in that one, not just the one-way invectives or obsessive fantasies you get here. Consequently, the title is somewhat of a misnomer in all but the metaphorical sense. You don't see Bandini physically making his way to Los Angeles; you just see the precious few events that lead to his decision to go there.
But Bandini himself stays largely the same from first page to last, literally psychotic at times, even displaying occasional self-consciousness of his mental disturbance. There are even flashes of "Walter Mitty" here, though a sinister Mitty, with Bandini's tendency to convert the mundane into the self-aggrandizing fantastical (interestingly, "Mitty" wouldn't be published until three years after this was written). But Bandini's flights of fancy, unlike Mitty's, hold real-world consequences.
Ask the Dust is one of my all-time favorite books, beautiful and inspiring, so I was eager to read the entire Bandini saga in chronological order. Sadly, though I read this in just a day I didn't enjoy it at all, save for a nice little interlude of lovely cheer when Bandini helps an old lady carry her bags and comes away inspired by his own goodness, albeit all-too-briefly (pp. 48-9). But I can't recommend it to anyone except for Fante completists and other writers, and I hope Wait Until Spring, Bandini will be closer in quality to its successor than its predecessor.
You can't blame Fante for this one though, because though he wrote it he also recognized after-the-fact that it shouldn't be published. It's disrespectful in a way for his estate to have published it posthumously; Fante certainly had every opportunity to do it himself so you have to assume he deliberately decided not to. And something of such inferior quality can only serve to diminish his legacy. So while it may be valuable as an objective record of Fante's literary transformation, that's probably the only way it should be read and appreciated.
Update after perusing other reviews: It's striking how many people loved this book, yet out of all the positive reviews almost none of them mention Ask the Dust, or they admit this being the first Fante book they've read. For those waffling on Fante do yourself a favor and read Dust FIRST, then this, then decide what you think of this one. If you put the two books side by side they're not even close in quality, and it seems like the people who really admire this book are doing it without the context of Fante's masterpiece. In other words: believe me and not them! (How's that for a final Bandini-esque flourish?)
Not Bad Reviews
@pointblaek
January 4, 2014
Só não me desiludi porque dificilmente me iludo; e também porque já tenho idade para saber que ninguém é perfeito...
Este é o primeiro romance escrito por John Fante, e o segundo livro dos quatro que compõem a Saga de Arturo Bandini. Gostei muito do primeiro e do terceiro, mas este...nem consegui ler tudo.
Conta as traquinices de Arturo quando começa a trabalhar; os seus sonhos de ser escritor; os seus desejos obsessivos por mulheres, e mais umas quantas peripécias que revelam Bandini como um jovem violento, arrogante, execrável...
Algumas situações parecem ser cómicas, mas não consigo achar piada a um rapaz que azucrina a cabeça das pessoas, espanca a irmã e mata animaizinhos (moscas, peixes,...) com a maior crueldade, para se vingar das contrariedades da vida; ou seja, um comportamento de psicopata, não justificável pelos dezoito anos e pelos sonhos contrariados.
Mas não é exactamente por a personagem ser repelente que eu não gostei do livro. É mais porque me senti "traída" no meu amor por Arturo Bandini.
E não reconheci, em qualquer passagem, a ternura e beleza da prosa do meu querido John Fante, que tantas vezes me comoveu até às lágrimas. Talvez ainda não tivesse "nascido"...
Este é o primeiro romance escrito por John Fante, e o segundo livro dos quatro que compõem a Saga de Arturo Bandini. Gostei muito do primeiro e do terceiro, mas este...nem consegui ler tudo.
Conta as traquinices de Arturo quando começa a trabalhar; os seus sonhos de ser escritor; os seus desejos obsessivos por mulheres, e mais umas quantas peripécias que revelam Bandini como um jovem violento, arrogante, execrável...
Algumas situações parecem ser cómicas, mas não consigo achar piada a um rapaz que azucrina a cabeça das pessoas, espanca a irmã e mata animaizinhos (moscas, peixes,...) com a maior crueldade, para se vingar das contrariedades da vida; ou seja, um comportamento de psicopata, não justificável pelos dezoito anos e pelos sonhos contrariados.
Mas não é exactamente por a personagem ser repelente que eu não gostei do livro. É mais porque me senti "traída" no meu amor por Arturo Bandini.
E não reconheci, em qualquer passagem, a ternura e beleza da prosa do meu querido John Fante, que tantas vezes me comoveu até às lágrimas. Talvez ainda não tivesse "nascido"...
Displaying 1 - 30 of 576 reviews






























