برای عشق به میهن جستاری است بلند در ستایش وطنپرستی جمهوریخواهانه. نویسندۀ کتاب، مائوریتسیو ویرولی، که خود از اساتید بنام علم سیاست در دانشگاههای آمریکاست، با تمرکز بر زبانِ این نوع وطنپرستی و بررسی تطور تاریخی آن در کشورها و نزد اندیشمندان مختلف، ملیگرایی و وطنپرستی را، بهعنوان دو قدرتمندترین نیرویی که به تاریخ جهانی شکل بخشیدهاند، از هم متمایز میسازد. دفاع نویسنده از وطنپرستی جمهوریخواهانه دفاع از یک زبان و سنت خاص است، زبان و سنتی که از گذشته تا امروز خودش را بیش از همه به آرمان آزادی و خیر مشترکِ مردمان و نهادهای سیاسی و فضایل اخلاقی پشتیبانِ آن، که همگی در قالب «جمهوری» تجسم یافته، متعهد میداند؛ این در حالی است که زبان ملیگرایی در اصل خیلی دیرتر در اروپا برای دفاع از خلوص معنوی و همگونی فرهنگی، زبانی و قومیِ ملل ساخته شد، همگونی و خلوصی که تحقق آن به نظام سیاسی جمهوری بسته نبوده، چه بسا از طرقی غیر از جمهوری دستیابتر هم باشد.
در این کتاب، عشق به میهن، یا حبّ وطن، مرادف است با عشق به آزادی و کرامت انسانی در برابر آن روحیۀ ملیگرایانهای که دوستدار افتخار، عظمت، برتریطلبی و کشورگشایی است و مستعد استقرار و تحکیم خودکامگی در جلوههای مختلف آن. در جهانی که بین گرایشهای قطبیِ جهانشهرگرایی و بومیگرایی دوشقه شده، دفاع سیاسی-اخلاقی از وطنپرستیِ جمهوریخواهانه دفاعی خاص از ارزشهایی عام و جهانشمول بوده و، بدین عنوان، شایستۀ اعتنا و احترام است.
Maurizio Viroli is Professor Emeritus of Politics at Princeton University, Professor of Government at the University of Texas (Austin) and Professor of Political Communication at the University of Italian Switzerland (Lugano).
کتاب واقعا خوب بود، خیلی پر نکته یود، جذب میکرد آدم و که بیشتر و بیشتر بخوای بخونیش. خب اگر بخوام بگم کتاب درباره چه چیزی بود در کل دریاره وطن پرستی و ملی گرایی توضیح داده بود( اما بین مباحث از آزادی، جمهوری،عدالت اجتمایی، پای بوم، وطن و خیلی از تعاریف کلمه هایی که در دنیای فلسفه سیاسی وجود دارند بهش پرداخته بود) تفاوت و وجه اشتراک های این هارو گفته بود و رفت سراغ دوران باستان که ببینه فلسفه وجودی این مفاهیم چی هست و از کجا اومدن و اومد جلوتر تا به دوران معاصر بررسی کرده بود. نظریه های فیلسوفان و دانشمندان سیاسی هم در این باره در جستار ها بررسی کرده بود. کلا بخوام بگم کتاب گیرا و جذاب و کاملی بود، خیلی دوستش داشتم
خیلی وقت نیست کتاب را خوانده بودم ، امروز بنا به دلایلی به آن بازگشتم کمی تورق کردم که مطالبش بازآفرینی شود ، مخلص کلام ، الان ، یعنی چند سال اخیر ، از حدود ۹۶ شمسی که اوضاع سریعتر رو به وخامت گذاشت تا ۱۴۰۱ که الان که می نویسم باشد این کتاب قلقلک می دهد ، که وقت خواندش است ، که «خودمان می دانیمو مملکتمان» ! . فلسفه می گوید ، علوم سیاسی می گوید ، اقتصاد می گوید ، تاریخ می گوید ؛ هر حوزه ای از وطن می گوید به صورت عمومی اما کمتر پیش می آید در کلیاتشان مسئله وطن درونی شود ، اینجاست اهمیت کتاب ، تجربه وطن هنوز در مضامین کلی دور است ، زیست-وطن قواره اش به مباحث کلی نمی خورد کسی باید مستقیم به آن فراخوان دهد ، این کتاب همچین چیزیست ! . صرفا ریویو برای دعوت به خواندنش بود خیلی به مطالب کتاب نمی پردازم فقط درباره نویسنده اینکه ، ویرولی پژوهشگر حوزه علوم سیاسی و فلسفه سیاسی است ، اواخر سده های میانه ، رنسانس ، سرآغاز های تفکر سیاسی مدرن و گاها پروجکشن همین ها روی سیاست قرن اخیر و بطور اخص یک نام خاص یعنی ماکیاولی درون مایه مرکزی آثارش را شکل می دهند عموما ! از کسی با این شکل از تفکر قرار است بخوانید ! . متریال و چاپ این مسائل قابل قبول بود و درباره ترجمه با نسخه انگلیسی مقابله خاصی نکردم کلا سه چهار بار لازم شد که مراجعه کردم که آنها هم به نظر معادل های بدی نبودند در نسخه فارسی ، مسئله سنت ترجمه است که اصول بر آن اساس رعایت شوند که ترمها قابل فهم باشند و از خاستگاهشان جدا نشوند ، در آن هم خیلی مشکل خاصی ندیدم ، روانی و پویایی متن هم قابل قبول بود !
اول کتاب نوشته بود: تقدیم به آنکس که گفت:«خودتان میدانید و مملکتتان.» خوندمش. خوندمش بلکه توجیهی پیدا کنم برای این حس لعنتی که «هر گهی که هست گه منه. دلم میخواد براش بجنگم. اگر ولش کنم برم میدونم آروم نمیشم.» کتاب، انواع نظریات وطنپرستی رو بررسی میکنه، ملیگرایی رو از وطنپرستی تفکیک میکنه و نظریاتی در رد و تایید حبوطن در اختیارت میذاره. موقع شروعش یه توقع فضایی داشتم و دلم میخواست کتاب یه توجیه منطقی و محکم برای این احساس نسبتا غیرمنطقی بذاره کف دستم که از این به بعد بتونم بگم: بنابر فلان و فلان و فلان، منطقیه که دوسش داشته باشم. منطقیه که بخوام براش بجنگم. همونطور که حدس میزنین، نشد که بشه.
اما بخشایی ازش بود که به دلم مینشست. یه کم آرومم میکرد و انقد با حال و هوام منطبق بود که غمگین میشدم. خلاصه بخوام بگم، وطنپرستی یعنی عشق به آزادیای که در کنار مردمی که از جنس تو هستن میشه تجربش کرد.
بخشهایی از کتاب: ملتزم بودن به آزادی مشترک مردممان یعنی اگر کشورمان اسیر باشد باید در جهت آزاد کردنش بکوشیم. نه آنکه آن را برای جستجوی آزادی در جایی دیگر تر کنیم، و اگر هم مجبور به ترک موطنخود شدیم، باید به تلاش برای آنکه برگردیم و در آزادی با سایر هم میهنانمان زندگی کنیم ادامه دهیم. ممکن است پرسیده شود: اصلا چرا باید به جای آنکه بروم و آزادی خودم را در جای دیگری جستجو کنم، نگران و غمخوار آزادی مردم خویش باشم؟ اگر کشورم با من ناحق و ناروا برخورد می کند، من هیچ دین و تعهدی بدان ندارم. یک پاسخ احتمالی آن است که آزادیای که شاید بتوانیم در مشوری دیگر از آن برخوردار شویم به نسبت آزادیای که قادر میبودیم درکنار مردم خودمان از آن محظوظ گردیم، الزاما واجد غنا و کمال کمتری است. در کشور دیگر، در بهترین حالت، ممکن است از آزادیهای سیاسی و مدنی برخوردار شویم. اما نخواهیم توانست آزادانه بر طبق فرهنگ خودمان زندگی کنیم. آزادی در بین مردم خودمان طعم خوشتری دارد. ما از آن به عنوان آزادی خودمان، به عنوان آزادیای که به نحوی ویژه و متمایز از آن خودمان است محظوظ میگردیم.
________
خیابانها و میدانهای شهر که زمانی صحنهی ملال نوجوانان و آماج شدیدترین سخرهگیری و استهزای ما بودند، اکنون به مکانهایی تبدیل شدهاند که بایستی از آنها دفاع کنیم. واژهی میهن و ایتالیا که در گذشته وقتی روی دیوار مدارس ظاهر میشدند در ما ایجاد اشمئزاز میکردند، چون با صفت «فاشیست» همراهی شده بودند، چون پر از پوچی و خلا شده بودند، به یکباره بدون قیدها و صفتها بر ما ظاهر شدند و چنان استحاله یافتند که بر ما چنین مینمود گویی برای نخستین بار است که آنها را شنیدهایم، به یکباره به گوش ما واقعی آمدند. ما اکنون آنجا بودیم که از پاتریا دفاع کنیم و پاتریا درست همان خیابانها و میدانها بود. درست آن عزیزان و کودکی ما بود و همهی مردمی بود که عبور میکردند. حقیقتی چنین ساده و چنین واضح به نظر ما عجیب میآمد چون با این باور بزرگ شده بودیم که پاتریایی نداریم و اینکه از بخت بد و اقبال نا مساعدمان در نقطهای که پر از خالی است به دنیا آمدهایم. و آنچه حتی از این هم برایم غریبتر بود این واقعیت بود که از سر عشق به همهی آن مردم ناشناختهای که در حال عبور بودند، و از سرعشق به آیندهای که ناشناخته بود اما ما میتوانستیم پرتو درخشان آن را به هر زحمتی که هست در میان محرومیت و تباهی ببینیم و بشناسیم، آری، از سر چنین عشقی تکتک ما حاضر بودیم خودمان و جانمان را از دست بدهیم و فدا کنیم.
_______ ما از تعلق داشتن به کشورمان احساس شرم میکنیم، و در عین حال فرار را بر قرار ترجیح نمیدهیم. ما از شهروندی خودمان دست نمیکشیم. ما نامه ای که روشو به پیکته، برای اعلام نیت خود در خصوص ترک شهروندی نوشت را نمینویسیم. بلکه همچون وی مینویسیم: «تا آنجا که به مقولهی شفقت بر میگردد، جنایت خود دلیلی فراهم میکند نه برای دست کشیدن و پا پس کشیدن. بلکه برای نزدیک شدن، نه به منظور سهیم شدن در گناه و خطا، بلکه برای اشتراک در شرمساری و خجلت.» _________ مردمی که به فساد خو گرفتهاند، قدرت معنوی لازم برای مقاومت و قیام بر ضد سیاستمداران دروغینی که مسئول فلاکت و بدبختی آنها هستند ندارند. قیام و عصیان موقعی اتفاق میافتد که شهریاران و قانون گزاران نسبت به ضعف و بی رمقی و بی عملی مردم متقاعد شوند، آنقدر که حال، در برابر مردمی چنین، بتوانند حتی تظاهر به فضیلت را نیز کنار بگذارند و آزادانه هر رفتار پلیدانهای که دلشان خواست از خود بروز دهند.
پادشاه فقید ایران در یکی از باشکوهترین جشنهای آن دورانِ خاورمیانه مقابل مقبرهی کورش کبیر، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی و متحدکنندهی قبایل و اقوام ساکن در فلات ایران و نواحی همجوار آن، با سینهای ستبر و سری افراشته روحِ شالودهافکنِ «ایران» را مخاطب خویش ساخت که «...کورش آسوده بخواب، زیرا که ما بیداریم.» امروز خاندان پهلوی را لقب «ایرانساز» دادهاند. حزب رستاخیزی که در ایران بر پا شد، بر آن بود تا نوزاییِ فرهنگ و تمدّن ایرانی را، به عنوانِ امتدادِ همان شاهنشاهیِ آریایی که کورش کبیر بنا نهاد، با درآمیزی آن با جهانِ مدرن و مبانی بنیادینِ حاکم بر آن، از جمله «حقوق بشر»، پایهریزی کرده و توسعهی آن را شتاب بخشد. اما این شکل از میهندوستی، یا عشقِ به سرزمینِ پدری و بسیجکردن همهی نیروها برای پریستاری و پاسداری و تلاش برای درخشش و شکوفایی آن، تنها یکی از نیروهای فعال در این جامعهی سدهی بیستمی بود. نیروی دیگر، جریانِ تشیعی بود که از بعلبکِ لبنان تا پنجاب و سند امتداد داشت و بهخصوص، با تلاش فقهایی همچون شیخ بهایی که همراه با رنسانس اروپایی به ایران کوچانده شدند، و پس از آن خانوادهی مجلسی، نظم گفتمانی، ایدئولوژیک و اصولی قابل توجهی به خود گرفت و از طریق شبکهی مساجد و حسینیههای شهرهای مختلف ایران و طبقهای از روحانیان تعلیمدیده در میان مردم، نفوذ قابل ملاحظهای یافت (بحث اسلامِ نظاممند سیاسی نیز از اتفاق از بیروت و بیتالمقدس سربرآورد و در کشمکشهای میان ۱۹۱۵ تا ۱۹۲۲ میلادی میان بریتانیا، روسیه و فرانسه، توسط سیاسیون بریتانیایی به عنوان نقطهی بدیل امپراتوری عثمانی، بیش از همه در تلاش برای فروپاشی آن امپراتوری از درون دنبال شد)؛ نفوذی که تا عرصههای حقوقی و مدنی نیز امتداد یافت و هنوز هم چنین است. این نیرو سرزمین مادری ندارد؛ بلکه یک قلمرو فراگیر دارد؛ هر جا هر کس باشد که از مرجعِ عالیقدر آن (خواه نشسته در قم یا نجف) تبعیت کند، آنجا بخشی از قلمرو این نیرو به شمار میآمد و میآید. رهبر فقیدِ انقلابِ شیعی ایران، پس از آنکه حکومت پهلوی سرنگون شد، به طور شفاف این عبارات را در یکی از سخنرانیهای خویش بر زبان جاری ساخت: «اسلام آمده است که این حرفهای نامربوط را از بین ببرد. افراد ملی به درد ما نمیخورند، افراد مسلم به درد ما میخورند. اسلام با ملیت مخالف است. معنی ملیت این است که ما ملت را میخواهیم، و اسلام را نمیخواهیم. آن مردکه در خارج گفت که اول من ایرانی هستم، ملی هستم، دوم ایرانی هستم، سوم اسلام. این اسلام نیست. تو سوم هم اسلامی نیستی.» این نیرو در پی یکپارچهسازی قلمرو امت شیعی (در ادبیات کلاسیک ایرانی، به گروههای معتقد به فرقههای مختلف دینی ملت گفته میشد و جنگ هفتادودو ملت، در واقع جنگ فرقههای دینی است، نه ملت در معنای مدرن آن) و گفتمانِ آخرالزمانی خویش برای فراهمسازی شرایط ظهور آخرین امام شیعیان و آغاز امامت/خلافتِ جهانی او روی زمین است؛ و سپاهِ قدسِ آن در خارج از مرزهای سیاسی فعلی، همچون بدنهی داخلیِ آن، خود را بدون آنکه نامِ «ایران» را یدک بکشند، زمینهسازان ظهور میخوانند. و نکتهی نغزی در اینجا نهفته است؛ «ایران» نام رسمیِ این سرزمین است که همراه با به قدرت رسیدن رضاشاه یکم پهلوی در مجامع بینالمللی ثبت شد (هرچند همه میدانیم که نامی بهغایت ریشهدار است؛ خواه در سرودههای کهنِ اوستایی، یا میان مکتوبات ساسانی). اما «آن مردکه»، همانا میراثدار خاندان پهلوی که بنیانگذار جمهوری اسلامی به ایرانگرایی وی اشاره میکند، تنها نیرویی نیست که تشیعِ جهانی مقابل آن قدعلم کرده است؛ کمونیستها هم هستند. تشیعِ تئوریک چنانکه در منظومهی کلامیِ شخص خمینی از یک سو، و افرادی نظیر شریعتی، طالقانی و مطهری از سوی دیگر بیان شد، از اساس رنگوبویی سوسیالیستی دارد. و فراموش نکنیم که دوران معروف به دوران طلایی امام، دههی شصت، در نخستوزیری یکی از سوسیالیستترین مسلمانان خط امام و رهبری، یعنی میرحسین موسوی سپری شد و حالا نیز، نسل جوانِ خط امامی در نظر و عمل، عمیقاً دلبستهی جریانهای سوسیالیستی بینالمللی و جهانگرا هستند. اما کمونیسمِ بیخدا و صورتهای غیردینی آن، هنوز یک نیروی مخالف جدی را مقابل نیروی تشیع جهانی شکل میدهند. آنها همراه با شوروی وارد ایران شدند؛ کمااینکه همراه با شوروی و با مشارکت فرانسه (در نبرد مقابل بریتانیا)، مدتها پیش میان دهقانان مسلمان (شیعه و سنی) فلسطینی رواج یافتند و نیروی اولیهی جنبشهای ضدیهود/صهیونیست را در آن منطقه شکل دادند. این نیروی چپ، در بیوطنی با نیروی تشیع حاکم پهلو میزند، و تنها تفاوت بنیادین با آن این است که تشیع سیاسی را به عنوان گفتمان سیاسی نمیپذیرد. نه تشیعِ سیاه و نه چپِ سرخ، در این معنا، هیچیک «ایران» ندارند! «برای عشق به میهن؛ گفتاری در میهندوستی و ناسیونالیسم» به قلم مائوریتزیو ویرولی، رسالهایست در باب اینکه چطور هر سرزمینی، حتی همین امروز، برای آنکه به اوج شکوفایی و توانمندی خود دستیابد و جای مناسبی برای زندگی باشد، نیازمند غلبهی همان نیروی میهندوستانهای است که بیش از چهل سال پیش، توسط دو نیروی سرخ و سیاه از مرزهای فلات ایران بیرون رانده و شعلههایش در میان اقلیت ایرانیان ساکن در اروپا و امریکا به زور روشن نگهداشته شد. در این یادداشت کوتاه میخواهم روی دو نکته از این کتاب تمرکز کنم؛ الف. شرح تفاوت در تعریف و ریشه میان میهندوستی (پاتریوتیزم) و ملیگرایی (ناسیونالیسم)؛ و ضرورت ظهور دوبارهی گفتمانهای میهنپرستانه در خاورنزدیک به جای قومگرایی/ملیگراییها، عرب/ترک/عجمگراییها، اسلامگراییها و جهانوطنگراییها، برای آنکه شاهد شکوفایی و اوجگیری قلمروهای سیاسی این نقطهی تاریک و همواره غرق در خونِ از جهان باشیم. تا یادم نرفته بگویم که این کتاب امسال به زبان فارسی منتشر شده است و در دسترس است. الف. میهندوستی در مقابل ملیگرایی؛ میهندوستی یا همان عشق به سرزمین پدران یکی از باستانیترین رویکردها در نظر و کنش سیاسی است. همین مفهوم بود که در عصر آرکائیک، دولتشهرهای اژه را با هم متحد ساخت و موجب پیروزی یونانیان مقابل سپاهیان پارس شد. در میان نظریهپردازان رومی، نظیر سیسرو، میهندوستی با آزادی و قانون پیوند یافت و عشق به میهن، در واقع امر عشق به آبادی سرزمینِ پدری و آزادی و رفاه همهی انسانهای ساکن در آن سرزمین زیر سایهی قوانین برابر بود. اومانیستهای شهرنشین سدههای شانزه و هفده میلادی دقیقاً روی همین مفهوم آزادی (لیبرتی) مستتر در تلقیِ باستانی میهندوستی پای فشردند و آن را فوق باورها، زبانها و مزایای قومی-فرقهای قرار دادند. به قول برونو، نظریهپرداز فلورانسیِ رنسانس، میهندوستی زبان آزادی و شهروندی علیه طاغوت خانگی و سلطهی خارجی است. در کلام ماکیاولی، میهن (پاتریا) و عشق آزادیخواهانه و قانونمدار و عمیقاً شهروندانه به آن یک کلیدواژهی اصلی است، حال آنکه ملت (نیشن) امری بیاهمیت محسوب میشود. البته ملت در زبان فارسی بهطور سنتی متفاوت از تلقی امروزین آن به کار میرفت و مراد از آن، فرقهها، گروهها و دستههای مختلف دینی و اعتقادی بود. نزد متفکران مغربِ رنسانس نیز «نیشن» صرفاً به آدابورسوم و سنتهای زندگی محلی محدود میشد که هیچ اهمیتی در عرصهی سیاسی ندارد و حتی بخش عمدهی محتویات آن، به خاطر آنکه جز خرافه و افسانه نیست، باید از حوزهی حقوقی و قانونی زندگی شهروندی هممیهنان کنار گذاشته شود. مونتسکیو در روح قوانین خویش، عشق به میهن را عشق به نهادها و قوانینی میخواند که از آزادی مشترک هممیهنان پاسداری میکند. وُلتر نیز به روشنی مدعی میشود که پاتریا هیچ ارجاعی به فرهنگ، زبان یا قومیت خاصی ندارد و متشکل از قانون، آزادی و استقلال است. میهندوستی میتواند متوقف شود. بلی! من میتوانم میهن خویش را دوست نداشته باشم و بدان هیچ عشق نورزم، اگر روح حاکم بر آن را آزادی، برابری، شهروندی و قانونِ عادلانه برای همهی هممیهنان تشکیل ندهد. من حتی میتوانم میهن خویش را عوض کنم و به میهنی دیگر عشق بورزم، اگر آن میهن دیگر ضامن و حافظ آزادیها و حقوق شهروندی من باشد! عشق به میهن مشروط است به عشق میهن به شهروندان آن. و این یکی از مهمترین تفاوتهای میان میهندوستی و ملیگرایی است. «نیشن» یا ملت (در معنای غیر سنتی آن) ابتدا در میان متفکران سدهی نوزدهم آلمانی-ژرمن وارد ادبیات سیاسی میشود. مهمترین دغدغهی متفکران آلمانی آن بود که شخصیتِ فرهنگی آلمانی را مقابل آنچه هژمونی مستبدانهی فرانسه میخواندند پاسداری و تقویت کنند. آزادی در تلقی آنها نه با میهندوستی، که با پاسداشت ارزشهای ملی، بهخصوص زبان و آدابورسوم مشترک به دست میآید. زبانِ مشترک به عنوان شالودهی شکلگیری یک هویت ملی، مبنا و مقصد آزادی همهی اعضای یک ملت است که اگر با ناخالصیها و آلودگیهای بیگانه درآمیزد، روح یک ملت را فاسد میکند و به اسارت میگیرد. این دیدگاه تا آنجا پیش میرود که شلگل از میهنپرستی اروپایی یاد میکند که باید به رهبریِ ناسیونالیسم آلمانی، همهی مردمان اروپایی را زیر یک پرچم واحد گرد هم آورد. زیرا به قول فیشته، «بخش بزرگی از بشریت ریشهای آلمانی دارد و بخش دیگر آن مدیونِ دین و تمدن ملت آلمان است.» ملتگرایی از بطن خویش نه روی سرزمین پدری یا مرزهای مشترک، که روی روح قومی-زبانی بنا میشود. ب. در ضرورت احیای «میهندوستی»؛ قبیله، فرقه یا ملت میتواند روی یک میراث متمایز و مشخص بنا شود؛ خواه یک زبانِ خاص باشد، یک دین یا مذهب خاص و یا رنگ و سیماشناسیِ مشخص. قبایل لزوماً وابستگی به سرزمین ندارند، زیرا از مردمی با آداب و رسومی مشترک شکل میگیرند. هرجا زبان یا باور مشترک ظهور کند، آنجا به بخشی از پیکر آن قبیله تبدیل میشود. برای داشتن میهن باید به یک سرزمین تاریخی وابسته بود. آنچه در تاریخ شکلگیری و ترقی مفهومِ میهن و نظریههای حول محور آن مشاهده میشود، فراگیری و جهانشمولی آن ذیل ارزشهایی است که از قبیلهها و فرقهها فرامیرود. ملت عمیقاً درگیر ادبیات «اقلیت در تقابل با اکثریت»، «خالص در تقابل با ناخالص» و نظایر آن میشود، اما میهن یک گسترهی فراگیر است که همهی انسانهای ساکن در یک قلمرو جغرافیایی را، آنجا که میهن خوانده میشود، فارغ از اینکه به کدام قبیلهی ملی تعلق داند و به چه زبانی سخن میگویند و جشن عروسیهای خود را چگونه برگزار میکنند، به عنوان هممیهنانِ شهروند و آزاد دور هم جمع میکند تا ذیل یک قانون برابر، در رشد و اعتلای خویش و میهنشان بکوشند. در جهانی که از طریق رسانهها و نهادهای دانشگاهی، از یک سو در حال تکهتکهشدن به کمونهای هویتی بیپایان است و از سوی دیگر، زیر سلطهی نهادهای اقتصادیِ جهانی، در حال تبدیلشدن به یک دهکدهی همشکل و بیهویت و به لحاظ اقتصادی، عمیقاً متزلزل، بازیابی و احیاء شکلی از میهندوستی مبتنی بر ارزشهای شهروندی جهانشمول که در عین حال ضامن آزادی و استقلال سرزمینهای اجدادی جوامع مختلف باشد بیش از پیش ضرورت دارد. ویرولی به عنوان نویسندهی این کتاب و کسی که گرایشاتی عمیقاً چپ دارد، در پایان این کتاب روی این موضوع تأکید میکند که در زمانهی فساد و فروپاشی زندگی عمومی، آنجا که فرقهها به جان هم میافتند و معیارهای کارتلهای جهانی، هویتهای سرزمینی را از میان میبرند و محو میکنند، شکلی از نوزایی میهندوستی و فضیلت شهروندی به عنوان تنها راه مقابله با فساد و ستم روبهرشد بیش از پیش ضرورت دارد. جهانِ امروز ما، آنجا که قبیله/فرقهگراییهای جاعل هویتهای تعصبآلود از یک سو، و جهانوطنیهای از میانبرندهی مرزهای تاریخی و اصیل هویتی از سوی دیگر به جان آزادی و عدالت افتادهاند، بیشازپیش نیازمند ظهور میهن و میهنپرستانی است که نه مقهورِ فردگراییهای افراطی باشند و نه سرسپرده و تسلیم قبیلههای زبانی، جنسی، سیماشناختی، دینی و نظایر آن؛ بلکه بار دیگر سرزمینهای اجدادی خویش را دریابند و خود را چونان شهروندانی بازشناسند که هممیهن همهی ساکنان آن سرزمینهایند و در آن، آزادی یک تن برابر با آزادی همه، و شکوفایی همه مساویست با شکوفایی هر عضو آن جامعه. میهندوستی و پریستاری از میهن، شاید تنها راه باقیمانده باشد برای بیرون آمدن کامل از همهی اوهام و کابوسهایی که سدهی بیستم برای خاورمیانه به بار آورد و با گذشت سه دهه از آغاز سدهی بیستویکم، همچنان گریبان بسیاری از انسانهای ساکن در این منطقه را گرفته و آنها را به سمت فلاکتی هر روز عمیقتر پیش میبرد.
کتابی خوبی بود. در مورد تفکیک میان وطنپرستی یا میهندوستی با ملیگرایی. از یک زاویه کمی چپگرایانه و با توجه به پژوهشهایی چند دهه اخیر در مورد اومانیسم و ناسیونالیسم پژوهش خوبی انجام داده بود. اینکه چگونه وطنپرستی جمهوریخواهانه در نیمه دوم قرن هجدهم کم کم تبدیل به زبان ملیگرایانه و ناسیونالیستی تبدیل میشود. نکته جالب دیگر برای من تلاش نویسنده برای اقناع ضرورت میهندوستی است. او به طور تلویحی چپگرایان جدید را متهم میکند که اهمیت وطنپرستی را زیر شعارهای جهانشهری و انترناسیونالیستی نادیده گرفته اند و از این بابت به طور غیرمستقیم به ظهور ملیگرایی افراطی کمک رسانده اند. به نظرم همین یک نکتهاش برای چپگرایان ایرانی کافی است! نکته مهم دیگر برای من این بود که بار دیگر متوجه میشوم که چقدر تاریخ ملیت ایران و هویت ایرانی با تاریخ اروپایی آن متفاوت است و ما دقیقا در دو دنیای متفاوتی زندگی میکنیم و چطور به لحاظ روشی و معرفتی اختلاط میان این دو خطاست. ایران را باید در چهارچوب فرهنگی و تاریخی خودش مطالعه کرد.
کیست بیوطنتر از ایرانی؟ یا بهتر بگویم کیست که چون ایرانی وطنش را گم کرده باشد؟ هموطنی هم نیابد؟ وطن کجاست؟ وطن اصلاً چیست؟ برای وطن چه باید کرد؟ ویرولی به زیبایی به این سؤالها پرداخته است. دوستش داشتم. زیاد!
به جرات میتونم بگم این کتاب، یکی از بهترین کتابهایی هستش که این مدت خوندم. به ویژه در شرایط حساس کنونی، خوندن این کتاب را به هم سرزمینهایم، شدیدا توصیه میکنم.
وقتی این کتاب را برای مطالعه انتخاب کردم، سوالاتی نظیر اینها در ذهنم بود: وظیفه شهروندان در قبال وطن چیست؟ وطیفه وطن در قبال شهروندان چیست؟اگر کشور به وظایف خودش عمل نکرد مردم باید چی کار کنن؟ آیا درسته برن و وطن رو رها کنن؟ یا باید بمونن و اوضاع رو دست کنن؟ کتاب جواب قطعی به هیچکدام نداد، اما با دیدگاههای متفکران مختلف مواجه شدم و به این سوالات از زوایا مختلف فکر کردم و این موضوعی است که این کتاب را برای من ارزشمند میکند. کتاب برای عشق به میهن اثر مائوریتسیو ویرولی به بررسی تاریخ وطنپرستی و ملیگرایی از یونان باستان تا قرن بیستم میپردازد و اندیشههای متفکران بزرگ را در این زمینه واکاوی میکند. نویسنده بین زبان وطنپرستی و ملیگرایی تفاوت قائل است؛ بهطوریکه زبان وطنپرستی را حامی آزادی مشترک و عشق به جمهوری میداند، اما زبان ملیگرایی را ابزاری برای دفاع یا تحکیم وحدت فرهنگی، زبانی و قومی معرفی میکند. به نظر ویرولی، وطنپرستی ارزشمند است چون از آزادی حمایت میکند، اما ملیگرایی بهدلیل تاکید بر همگونی فرهنگی و قومی، مناسب نیست. برای وطنپرستان، ارزش اصلی جمهور و آزادی است ، اما برای ملیگرایان، وحدت زبانی و فرهنگی مردم اهمیت دارد. نکته جالب برای من این بود که هر وقت یک کشور در دوران افول سیاسی قرار میگرفت، مفهوم عشق به میهن تغییر میکرد. وقتی امید به اصلاح وجود داشت، اندیشمندان از وطنپرستی و آزادی مشترک دفاع میکردند. اما وقتی امیدی به بهبود نبود، وطن را محدود به یک خاک جغرافیایی نمیدانستند و آن را جایی میدیدند که کرامت و آزادی را فراهم کند. حتی اگر این به معنای مهاجرت بود. سوالی که هنگام خواندن این کتاب ذهنم را درگیر کرد، این بود که در زمانی که متفکران اروپایی درباره آزادی، عدالت و حقوق مردم صحبت میکردند (دورهای معادل اواخر زندیه و اوایل قاجار در ایران)، متفکران ما به چه چیزی فکر میکردند؟ باید بگویم این کتاب راحتخوان نیست و اطلاع حداقلی از تاریخ اروپا و فلسفه سیاسی، درک مطالب را آسانتر و عمیقتر میکند. همچنین باید به چپبودن نویسنده توجه داشت، بهویژه در بخشهای پایانی که نظرات شخصی خود را بیان میکند. قسمتهای مربوط به عصر روشنگری و اندیشههای متفکرانی مثل ولتر و روسو برایم از جذابترین بخشها بود. اما از اواسط کتاب احساس کردم مطالب تکراری و خستهکننده شد؛ شاید بهدلیل تکرار این اندیشهها در طول تاریخ.
کتاب تاریخچه مفهوم «وطن» یا پاتریا رو در مقابل ملت بررسی می کنه و اینکه وطن پرستی تا قبل از قرن نوزدهم به معنای عشق به آزادی بوده در حالیکه ملی گرایی به معنای برتر دانستن یک جغرافیا و زبان مشترک صرفنظر از اینه که آیا در اون جغرافیا آزادی وجود داره یا نه. به نظرم برای خواننده فارسی زبان بدون اینکه پیش زمینه ای درباره اندیشمندانی که در کتاب بهشون اشاره میشه داشته باشه، خوندنش کمی سنگینه. تعداد این اندیشمندان زیاد و اکثرا اروپایی - فرانسه، آلمان، ایتالیا و انگلستان - هستند و اندیشه های سیاسیشون به طور خیلی خلاصه در ارتباط با وطن و ملی گرایی در کتاب اومده
An enormously erudite book that traces the evolution of ideas of loving one's country. Viroli's main thesis is that what emerged initially as a love of the republic - of freedom and of a free way of living - changed in the early modern era into a cultural particularity as nationalism became tied to language and culture. One weakness of the book is that it's entirely and self-consciously Eurocentric, assuming that nothing of value on the subject happened outside the European public sphere. This makes it miss a lot, including the modern struggle between post-colonial, republican patriotism and cultural nationalism that is playing out in many non-European societies. In that sense, it highlighted an important duality even it has not fully explored it and proved the viability of such a strategy.
متن کتاب از همگسیخته و از نظر موضوعی چنان پراکنده است که خواندن آن برای خواننده طاقتفرسا میشود. نکات مثبت کتاب در بازی نویسنده (و شاید هم مترجم) با واژهها گم شدهاند .