نمیدونم بهش چند بدم. ۴ یا ٣؟
خب قطعا من این کتابو دوست داشتم😍🥺 بهعنوان یه حس خوب و یه تجربهی دلچسب و متفاوت از نویسنده، بهم چسبید💜 ولی بدنهی کار، تقریباً ساختاری روتین و خطی داشت که قابل پیشبینی بودنش، کمی باعث کسالت توی خوانش میشد. گاهی هم حس میکردم کمی حالت شعاری میگرفت و نمیدونم، اما احساس میکنم اگه بهش ۴ بدم، در حق کتابای ۴ امتیازیم اجحاف شده با اینکه ازش لذتم بردم. بههرحال باهاش لبخند زدم. حالم خوب شد و بامزگیهای دیانا منو به خنده میانداخت😂 آخه آدم اینقدر صادق؟
پس... ٣ میدم. شاید عوضت کردم شایدم نه!
و اما با تمام احترامم برای داستان، باید به یه نکتهای اشاره کنم که احساس میکنم لازمه گفته شه:
اونم انتقادم نسبت به این جملهی کتاب بود👇
«لبخند زد. لبخندی که صرف نظر از نژاد و رنگ پوستش، خیلی دوست داشتنی بنظر میرسید»
اولین انتقادی که بهش وارده اینه که چرا دوستداشتنی بودن یا نبودنِ لبخند این مردِ سیاهپوست باید با جملهی "صرف نظر از نژاد و رنگ پوست" بیان میشد؟ اونم توی کشوری که از نظر رنگ پوست، چندان شاید تفاوتی با ملیت خود اون مرد (آفریقا) هم نداشته باشه و دیانا هم همچین سفیدبرفیِ بریتانیایی نیست که این تفاوت رنگ، اینقدر فاحش باشه و به چشمش بیاد.
توی طرح داستان، نویسنده بهخوبی سعی میکنه نژادپرستی رو نکوهش کنه ولی همین یه جمله، به تنهایی بار منفیای به مخاطب میده. چرا توی لبخند عادی یک انسان، لزوماً باید دنبال یه تیکت و تفاوت نژادی میگشت؟
یعنی نمیشد فقط از جملهی «مرد لبخندی زد. لبخندی که بسیار دوستداشتنی بنظر میرسید» استفاده کرد؟
و مطمئنم اگر یه مرد سفیدپوست این لبخند رو میزد، نویسنده راحت اونو «دوستداشتنی» توصیف میکرد. بدون هیچ تبصره و دلیلی!
پ.ن: میدونم بهونهگیر شدم، ولی خوبه یکی بهتون بگه «عزیزم صرف نظر از موهای زشت و قیافهی مزخرفت، لبخند دوستداشتنیای داری»؟ 😅🤔