یادها و دیدارها نه صرفاً دفتر خاطرات ایرج پارسینژاد، بلکه سندی است موثق که گوشههایی از خلقیات و منش و رفتار جماعتی از کوشندگان عرصهٔ ادبیات و فرهنگ و هنر ایران را در پنجاه سال اخیر آشکار میکند. خوانندهٔ کتاب با برخی از خصلتها و افکار و عقاید نامآوران زمانه چون بدیعالزمان فروزانفر، پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین زرینکوب، عباس زریاب خویی، محمدجعفر محجوب، ایرج افشار، سیروس پرهام، داریوش شایگان، شاهرخ مسکوب، نجف دریابندری، نادر نادرپور، محمدرضا شفیعی کدکنی، محمدرضا شجریان، بهرام بیضایی، عباس کیارستمی و... آشنا میشود و نکتههای نخوانده و نشنیدهٔ بسیاری مییابد.
پارسی نژاد متولد ۱۳۱۷ آبادان است.نوشتن را به جد و جهد از دوران دبیرستان آغاز كرده و از همان آغاز نیز گرایش نقد ادبی داشته است.زنده یاد سیروس طاهباز كه او نیز متولد آبادان بود، از تأسیس انجمن ادبی دبیرستان رازی آبادان یاد می كرد كه مهم ترین كار آن تهیه یك روزنامه دیواری بود و ایرج پارسی نژاد با آن همكاری داشت. پس از پایان تحصیلات متوسطه در زادگاه ،برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات به تهران می آید و موفق به اخذ مدرك فوق لیسانس زبان شناسی دانشگاه تهران می شود.شوق تحصیل اما ماجرای تحصیلات پارسی نژاد را به این مختصر ختم نمی كند و او را ترغیب به عزیمت به انگلستان می كند.او به دانشگاه آكسفورد می رود تا در رشته ادبیات تطبیقی ادامه تحصیل دهد.پارسی نژاد موفق به اخذ مدرك دكترای ادبیات تطبیقی از دانشگاه آكسفورد انگلیس می شود. پس ازبازنشستگی به آمریكا عزیمت می كند و در دانشگاه UCLA به تدریس « مروری بر ادبیات كلاسیك فارسی » به زبان انگلیسی می پردازد.
فروغ در یکی از شبهای هفته در خانه مینشست و دوستانش که بیشتر از اهل شعر و هنر بودند در آنجا به دیدارش میرفتند. من از این شبها خبر نداشتم تا آنکه سیروس طاهباز مرا به آنجا برد. در گوشهای از اتاق نشستیم. من سرگرم گفتگو بودم که ناگاه دیدم سیروس در گوشهای دیگر از اتاق با جوانی سبزهرو و سیاهچشم دست به گریبان شده. از جوان که لبخند میزد علت خشم و خروش سیروس را جویا شدم. اظهار بیاطلاعی کرد. سرانجام فروغ که از گوشۀ دیگر اتاق ظاهرا ناظر ماجرا بود آن دو را از هم جدا کرد و سیروس را به گوشهای برد و چیزی در گوش او گفت که سیروس آرام شد. آخر شب در بازگشت از خانۀ فروغ ماجرا را از سیروس پرسیدم. معلوم شد جوان خندان فریدون برادر فروغ بوده که در آلمان دانشجوست و برای دیدار خانواده به تهران آمده بود. فریدون فرخزاد در آن زمان اسم و رسمی نداشت. آنچه آن شب دوست مرا علیه او برانگیخته بود اظهار تمایلات همجنسگرایانهاش بود که گویا بیاختیار به دوست باغیرت آذربایجانی من درازدستی کرده بود و او هم آن را تجاوزی به ناموس خود پنداشته و واکنش نشان داده بود ... دریغا که آل احمد نیز مانند ساعدی و چند تن دیگر، که خانلری از معرفان آثارشان بود، با ناسپاسی تمام گذشته را از یاد بردند و از نیش و کنایه به او که وامدارش بودند کوتاهی نکردند. آل احمد در هر فرصتی از طعن و توهین در حق آن مرد بزرگ فروگذار نمیکرد. او مریدانی از نوع ساعدی را هم برانگیخته بود تا هریک در حد خود آن بزرگوار را آزار دهند ... استاد همایی از من خواست که در هر جلسه بخشی از جزوۀ او را برای همدرسانم تقریر کنم. وقت درس ما دوازده و ده دقیقۀ ظهر تمام میشد. استاد ساعت دوازده تشریف میآورد. پکی به سیگارش میزد و از سر بیاعتقادی میپرسید کسی سوالی ندارد؟ دوستان هم که بیشتر کارمند دولت و آموزگارانی بودند که میخواستند در اسرع وقت درسشان تمام شود و مدرکشان را بگیرند و از مزایای قانونیاش برخوردار شوند جوابی نمیدادند. استاد با دلخوری مرا به همراهی با خود فرامیخواند: «پارسینژاد! وخی، وخی (به لهجۀ اصفهانی: برخیز) اینها شعور ندارند!...» و من با اشتیاق او را قدمزنان تا درِ خانهاش در پامنار همراهی میکردم ... روزی فروزانفر، پس از پایان درس خود دربارۀ عطار، به انتخاب خود به چند دانشجوی ممتاز آثاری از عطار را پیشنهاد میکرد که دربارۀ آن مطالعه و تحقیق کنند. به یکی تذکرةالاولیا، به دیگری منطقالطیر، به دانشجوی سوم الهینامه. در این میان خانمی از دانشجویان که چندان از زیبایی بهرهای نداشت دست بالا برد که من هم هستم. استاد هرچه سعی کرد او را ندیده بگیرد نتوانست، سرانجام با اکراه، با آن لحن معنیدار خاص خود، گفت: شما هم مصیبتنامه را کار کنید ... روزی که برای دیداری به خانۀ پورداوود رفته بودم او را آزردهخاطر دیدم. گویا علت آن یادداشتی بود از آل احمد با عنوان «بیژن و منیژۀ کنسرسیوم» دربارۀ همکاری پورداوود در انتشار داستانی از شاهنامه با هزینۀ شرکت نفت. پیرمرد دلشکسته شکایت میکرد: «چه بیمزه! چه خنک! این بچه آخوند هی نوشته حضرت استادی، حضرت استادی! مگر من چه کردهام آقا؟ مگر استاد نباید زندگی کند؟» گویا آل احمد از یاد برده بود که خود بابت تالیف جزیرۀ خارک با پادرمیانی ابراهیم گلستان پول کلانی از شرکت نفت گرفته بود ... یک سال از مرگ نیما میگذشت. من میخواستم مجلسی به یاد او در دانشکدۀ ادبیات برپا کنم. در این میانه دکتر لطفعلی صورتگر مرا خواست و گفت: من نیما را خوب میشناختم. کاکو، این مرد دیوونه بود. یه روز با همون شنل و چکمه از یوش اومده بود پیش علی دشتی تو روزنومۀ شفق سرخ میگفت من میخوام با همین خنجر دشمنای شعرمو بکشم! واقعا یه قمهای هم به کمرش بسته بود ... از ایرج افشار شنیدم روزی که همراه با دوستانش از گردش و پیادهروی در اطراف تهران برمیگشته به دوستان پیشنهاد کرده که سری به خانۀ ییلاقی استاد فروزانفر در نیاوران بزنند. افشار میگفت: سلام کردیم. پرسید: «افشار، کجا بودی؟» گفتم: «استاد، رفته بودیم گردش بیرون از شهر.» کنجکاوانه پرسید: «بیرون شهر، یعنی کجا؟» عرض کردم: «رفته بودیم به اوشان، از اوشان به فشم، از فشم به لالون، از لالون به زاگون، از زاگون به آهار، از آهار به آبنیک، از آبنیک به...» حرفم را قطع کرد. گفت: «افشار، تو که روی قاطرهای امامزاده داوود را سفید کردی ... در زمستان 1347، روزی فرخ غفاری، معاون فرهنگی و مدیر دفتر طرح و اجرای تلویزیون ملی، برای دیدار و مشورت با دکتر خانلری به بنیاد فرهنگ ایران آمده بود. غفاری که فیلمساز بافرهنگی بود در نظر داشت براساس داستان سمک عیار سریالی برای تلویزیون تهیه کند ... از دوست شاعرم «سایه» خواستم که ترتیب شرکت شهریار را در برنامۀ «هنر و اندیشه» بدهد. آنچه از این گفتگو به یادم مانده اینکه شهریار در حین گفتگو از من خواست که ضبط برنامه قطع شود تا او موضوعی را با من در میان بگذارد. موضوع این بود: خواهش میکنم که بهخاطر رعایت احساسات مردم آذربایجان مرا "استاد" خطاب کنید ... آیزایا برلین تنها هفتهای دوبار سر ظهر به کالج سر میزد. یک روز که تصادفا سینی غذایش را آورده و در کنار من نشسته بود در جواب او که از ملیتم پرسید، گفتم که ایرانیام. گفت با شاه چه میکنید؟ گفتم: شاه دیکتاتوری است که صدهزار هموطن آزادیخواه مرا به زندان انداخته! حرفی که حالا از تکرارش شرم دارم. برلین گفت: دیکتاتوری عاقبتی ندارد، اما شما بعد از او میخواهید چه کنید؟ من جوابی نداشتم ... ابراهیم گلستان ما را سوار ماشینش کرد. در میدان بزرگ شهر از بس که گرم حرافی بود حواسش نبود که حق تقدم را رعایت کند. بهسرعت وارد میدان شد و زد به ماشین قدیمی یک پیرزن بیچارۀ انگلیسی که فریادش به هوا رفت. پیرزن بهحق جیغ میکشید و اعتراض میکرد، اما گلستان بهجای پیاده شدن از ماشین و عذرخواهی و ارائۀ کارت بیمه و وعدۀ جبران خسارت، سرش را از پنجرۀ ماشین بیرون کرده بود و نامربوط میگفت. به او گفتم: «آقا، حق با اوست. او در میدان بود که شما از محل تقاطع وارد شدید و به او زدید...» اما مگر قبول میکرد؟ دست آخر، وقتی دید ترافیک میدان را بند آورده و بهزودی سروکلۀ پلیس پیدا میشود، با اکراه از ماشین پیاده شد و کاری را که از اول باید میکرد کرد و غائله ختم شد. پس از این تصادف بود که در بازگشت به خانه دیگر نطقش کور شده بود ... چوبک از اظهارنظرهای مدعیان دوستی با هدایت دلتنگ بود. میگفت همین حرفهایی که مصطفی فرزانه در «آشنایی با صادق هدایت» زده همهاش خیالبافی و دراماتیزه کردن یک آشنایی ساده و مختصر بوده. با اینهمه تاکید میکرد که هدایت مینوی و خانلری را دوست داشت و برای آنها ارزش و احترام قائل بود ... در یکی از برنامههایم در تلویزیون از مینوی دربارۀ خدمات ایرانشناسان اروپایی پرسیدم. گفت: «جز اشخاصی مانند براون و نولدکه و مینورسکی بیشتر این آدمها که اسم "مستشرق" روی خودشان گذاشتهاند چند کلمهای از زبانهای فارسی و عربی و ترکی یاد گرفتهاند و مدعی فهم جمیع علوم و السنۀ شرقی هستند و فهم آنها در زبان فارسی در این حد است که بگویند: خایهم کیلی بزرگ!» منظور این بود که ادای جماعت موردنظر را درآورد که خیام خیلی بزرگ است ... شنیدم مجتبی مینوی صبحهای جمعه در کتابخانۀ شخصی خانۀ مسکونیاش مینشیند و دوستانش به دیدارش میروند. در یکی از همین جمعهها بود که ناگهان دیدم ابراهیم گلستان در کریاس کتابخانه ظاهر شد. در آن زمان گلستان با مشارکت یدالله رویایی موسسۀ انتشاراتی «روزن» را برپا کرده بود. ظاهرا او آن روز کتاب شعر تازۀ رویایی (دلتنگیها) رابرای کتابخانۀ استاد هدیه آورده بود. من دیدم که استاد کتاب شعر رویایی را ورقی زد و با آن صدای غرا پرسید: «اینها چیه آقای گلستان؟» گلستان جواب داد: «شعر است آقای مینوی، شعر نو که مصراعهای آن مساوی نیست و قافیۀ مرتب ندارد.» مینوی که ظاهرا از این توضیح گلستان خوشش نیامده بود با همان صدای رسا گفت: «آقای گلستان، من میدانم شعر نو چیست. اینقبیل آثار را اولبار که مرحوم نیما آنها را برای مجلۀ موسیقی غلامحسین مینباشیان میآورد دیده بودم. اما بهنظر من به این چیزها "شعر" نمیگویند. به اینها در لهجۀ تخاطب اهالی گیلان چیز دیگری میگویند که بهعلت رکاکت لفظ در حضور آقایان از تکرار آن معذورم!» گلستان که هوا را پس دید با عجله خداحافظی کرد و رفت ... روزی دکتر خانلری از تهران به من [محمود صناعی] در لندن تلفن کرد که شاه مرا احضار کرده. گفت: «کاری با شما ندارند. شاه در مورد طرحی قصد مشورت دارد.» از من انکار و از استاد اصرار تا سرانجام در پی قرارومدار بعدی راهی تهران شدم. روز معهود با دکتر خانلری به سوی کاخ روان شدیم. صبح بود و شاه ظاهرا سرحال بود. اعلیحضرت شروع کردند به فرمایشات حکیمانه که: «انقلابی که ما در ایران کردیم لنین در شوروی، مائو در چین و کاسترو در کوبا نکردند. در ایران ما زمین را به روستاییان دادیم. فئودالها را خلع ید کردیم بیآنکه از دماغ کسی خون بیاید...» رو کرد به دکتر خانلری که: «من شنیدهام شما علاوه بر استادی در زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی صاحب نظریات و افکاری در زمینۀ مسائل اجتماعی ایران هستید. بهنظر شما نباید این افکار ما تئوریزه شود و در دانشگاههای ایران و جهان تدریس شود
نسل ما ایرج پارسینژاد را بیش از هرچیز با کتابهایی که در تاریخ نقد ادبی در ایران نوشته است، میشناسد. همکاری مستمر او در این سالها با انتشارات سخن سبب شد، مجموعهای از کتابهایی با محوریت تلاشهای روشنفکران و روشنگران ایرانی در زمینه نقد ادبی به قلم پارسینژاد، زینتبخش کتابخانههای اهالی فرهنگ و ادبیات باشد. او در این کتابها به واکاوی رابطه بسیاری از پژوهشگران فرهنگ با نقد ادبی پرداخت و کارنامه بزرگانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا آقاخان کرمانی، زینالعابدین مراغهای، صادق هدایت، علی دشتی، پرویز ناتل خانلری، فاطمه سیاح، احسان طبری، عبدالحسین زرینکوب و ... را از حیث رابطه با مقوله نقد ادبی از نظر گذراند.
پارسینژاد که حالا 83 سال دارد، در اثر تازه خود، «یادها و دیدارها»، خاطرات خود از چند دهه کار در سمتهای مختلف و دوستیهایش با بزرگان فرهنگ و هنر و اندیشه ایرانی را روی کاغذ آورده است. خاطراتی بسیار خواندنی که افزون بر جذابیت، اسنادی قابل رجوع از تاریخ فرهنگ و هنر را نیز ارائه کردهاند. برای بررسی میزان اهمیت این کتاب، لازم است بدانیم که پارسینژاد افزون بر پژوهشهایی که در حیطه نقد ادبی انجام داده، در این 83 سال به چه کارهایی اشتغال و با چه افرادی رابطه داشته است تا از این منظر بتوان جایگاه خاطرات او از این سالهای رفته را نیز تبیین کرد. در این نوشتار، مختصری با کتاب «یادها و دیدارها» و مولفش آشنا خواهیم شد.
پارسینژاد و تحصیلاتش
ایرج پارسینژاد در سالهای 1338 تا 1342 دوره کارشناسی زبان و ادبیات فارسی را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران گذراند. این دوره، یکی از دورههای طلایی دانشگاه تهران و مخصوصا دانشکده ادبیات آن بود چرا که بسیاری از نامدارترین اساتید ادبیات در قرن اخیر، در این برهه زمانی در دانشگاه تهران مشغول تدریس بودهاند. ابراهیم پورداوود، بدیعالزمان فروزانفر، محمدتقی مدرس رضوی، جلالالدین همایی، پرویز ناتل خانلری، محمد معین، ذبیحالله صفا، حسین خطیبی، لطفعلی صورتگر و صادق کیا تنها بخشی از نامهای بزرگی هستند که در این زمان در دانشکده ادبیات، استاد بودند و پارسینژاد فرصت درک محضر تمامی این اساتید را پیدا کرده است. این فرصت مغتنم سبب شد که او خاطراتی بیواسطه از تدریس، محیط کلاسها، خلقیات و برخوردهای این اساتید داشته باشد که بخش قابل توجهی از این خاطرات در کتاب پیشرو گنجانده شده است.
از این گذشته، پارسینژاد در کنار درس خواندن در دانشگاه، فعالیتهای فرهنگی دیگری نیز انجام میداد که سبب میشد افزون بر استادانش در دانشکده ادبیات، به حضور دیگر اساتید نیز برسد و بتواند از آنها نیز خردهروایتهایی خواندنی ارائه کند. برای مثال او در دی ماه 1339 مجلسی در سالگرد مرگ نیما یوشیج در تالار فردوسی دانشکده ادبیات برپا نمود که شرح چگونگی برپایی این برنامه بینهایت خواندنی است.
پارسینژاد و مشاغلش
یکی دیگر از زمینههایی که سبب شد، دکتر پارسینژاد فرصت همنفسی با بسیاری از اساتید و بزرگان را داشته باشد، موسسات و مجموعههایی است که او در دوران حضورش در ایران، با آنها همکاری نمود. پارسینژاد در تصحیح جلد دوم کتاب «سمک عیار» با ناتل خانلری همکاری کرد و این فرصت سبب شد که او بتواند گاه و بیگاه به خانه ییلاقی خانلری در خیابان مقصودبیک شمیران برود و با این استاد عالیرتبه همنفس باشد.
پارسینژاد در دوره دانشجویی، به واسطه همشهری بودن و رفاقتی که با زندهیاد نجف دریابندری داشت، فرصت این را یافت که در موسسه انتشاراتی فرانکلین شاغل شود. او به جای مجید روشنگر، در قسمت تولید موسسه مشغول به کار شد و همین امر سبب شد که خاطراتی خواندنی از اصحاب فرانکلین نظیر همایون صنعتیزاده، نجف دریابندری، علیاصغر حکمت، اسماعیل سعادت و دیگران داشته باشد.
همچنین او از ابتدای شکلگیری ایده بنیاد فرهنگ ایران به ریاست دکتر خانلری، در کنار او بود و به عنوان پژوهشگر افتخاری با این نهاد مهم همکاری کرد. افزون بر خانلری، اساتیدی چون احمد تفضلی، مهرداد بهار، شفیعی کدکنی، محسن ابوالقاسمی و هوشنگ رهنما نیز در این برهه زمانی با بنیاد همکاری داشتند و پارسینژاد خاطراتی از آنان نیز دارد. او در کتاب نوشته که حقوق این محققان به پانصد تومان نیز نمیرسید و دکتر خانلری میکوشیده برای آنها جایی دیگر هم کاری پیدا کند و ادامه همکاری آنها را در بنیاد به صورت پارهوقت درآورد.
اما شاید مهمترین فعالیت پارسینژاد در حوزههای فرهنگی را باید به زمستان 1347 و همکاری او با تلویزیون ملی ایران مربوط دانست. پارسینژاد در تلویزیون به تولید برنامههای فرهنگی و ادبی پرداخت و بخشی از این برنامهها حقیقتا در نوع خود یگانه و بیتکرار بودهاند. «در جستجوی زبان معیار»، «هنر و اندیشه»، «ادبیات جهان»، «شهر آفتاب» و «دفتر روز» از جمله برنامههایی بودند که پارسینژاد در مدت فعالیت خود در تلویزیون آنها را هدایت و سردبیری نمود و در برخی از این برنامهها میزبان بسیاری از اساتید ادبیات و هنر، شاعران و نویسندگان نامآشنای روزگار بود. خود او مینویسد: «نمیدانم بعد از انقلاب اسلامی بر سر این مصاحبه[ها] که... از اسناد تاریخی ملی ماست، چه آمد. امیدوارم در آرشیو تلویزیون مانده باشد و روزی که غبار کینهها فرونشیند نوارهای فیلم و ویدیوی آنها بیرون بیاید و مردم حدال چهره و صدای این مردان بزرگ تاریخ معاصر را ببینند و بشنوند.»
پارسینژاد و دوستانش
تنفس مدام پارسینژاد در هوای هنر و ادبیات در تمام سالهای زندگیاش سبب شد که او بتواند دوستان نزدیکی از اهالی فرهنگ و هنر پیدا کند. محمدعلی جمالزاده، محمدجعفر محجوب، ایرج افشار، فریدون آدمیت، مجتبی مینوی، فریدون مشیری، عبدالحسین زرینکوب، صفدر تقیزاده، محمدرضا شفیعی کدکنی، بهرام بیضایی و داریوش شایگان تنها بعضی از نامهایی هستند که او یا با آنها سابقه دوستی داشته و یا از طریق دوستانش، توانست فرصت دیدار و گفتگو با آنها را پیدا کند.
افزون بر آنچه گفته شد، دکتر پارسینژاد سفرهایی نیز به چهارگوشه جهان داشته که از این سفرها تجارب و خاطراتی برای او به دست آمد که خواندنی است. سفر و اقامت طولانی مدت او در ژاپن و تدریس در دانشگاههای این کشور، حضور در جشن یکصد و هفتاد و پنجمین سال تولد میرزا فتحعلی آخوندزاده در شوروی و ادامه تحصیل در دانشگاه آکسفورد و اقامت در این شهر، سبب شد که خاطرات او از تمامی این سفرها و اقامتها، «یادها و دیدارها» را به کتابی خواندنی و ارزشمند مبدل کند.
کتاب «یادها و دیدارها» را فرهنگ نشر نو در 366 صفحه و شمارگان 1100 نسخه، به شکلی شکیل و ارزنده و با قیمت 140 هزارتومان منتشر کرده است.
«من میخواستم مجلسی به یاد او، در سالگرد مرگش، در تالار فردوسی دانشکده ادبیات برپا کنم. دکتر علیاکبر سیاسی، رئیس دانشکده، چندان موافق با این کار نبود. اعتراضات دانشجویی شروع شده بود و فضای دانشگاه ناآرام و ملتهب بود. نیما و دوستدارانش به هواداری از گرایشهای سیاسی چپ شهرت داشتند. اما من دستبردار نبودم. در این میانه دکتر صورتگر مرا خواست و پس از کمی شوخی و خنده گفت: امیرارسلان! داستان این مجلس نیما چیه؟ چرا رفیق ما خانلری را به جونِ رئیس انداختی؟ من نیما را خوب میشناختم. کاکو، این مرد دیوونه بود. یه روز با شنل و چکمه از یوش اومده بود پیش علی دشتی تو روزنومه شفق سرخ میگفت من میخوام با همین خنجر دشمنای شعرمو بکشم! واقعا یه قمهای هم به کمرش بسته بود! ظاهرا صورتگر عزیز میخواست با شرح دیوانگی نیما مرا از برنامهای که در سر داشتم منصرف کند»
ارزش این کتاب به خاطراتیه که نویسنده از چهرههای معاصر ادبیات ایران داره. از خانلری و قطبی و فروزانفر تا شفیعی کدکنی و مشیری و شجریان و مشکاتیان در کل کتاب بدی نبود و برای اوقاتی که شاید تمرکز کافی برای خوندن رمان و ... ندارین، مناسبه