هیجان داستان واقعا خوب بود و آبکی نبود.شخصیت پردازیم که قبلا گفتم واقعی بودن همین باعث میشد با تمام ضعفاشون دوسشون داشته باشم.
سیر داستان ۲۰۰ صفحه ی اول کند بود اما از یه بخشی به بعد روی سراشیبی افتاد.
راستش دخترای کتابای سرو روحی یه خوبی که دارن ماست و ضعیف نیستن و خب من کیف میکنم از خوندشون.با تمام اشتباهاتشون برای زندگیشون تلاش میکنن و ادامه میدن.
میرسیم به رابطه ی مانفرد و شارونا که مثه یه زنگ تفریح دلنشین وسط داستان بود و من دوسشون داشتم.دقیقا مثل بو و سالیوان که خیلیا بهش اشاره کرده بودن قبلا.
راستش به نظر من داستان ژانر عاشقانه نداشت و حسی که بین مانفرد و رازک ۱۰۰ صفحه ی پایانی ایجاد شد یه رفاقت و احترام بود.
دقیقا مثل دیالوگ زخم کاری که میگفت "اهداف مشترک آدم هارو کنار هم نگه میداره و بهم نزدیک میکنه". به نظر منم هدف مشترک بین مانفرد و رازک باعث شد که بخوان کنار هم باشن.
درنهایت همچنان چاوچاو سوگلی قلبمه اما تاروت هم دوست دارم!