با ترسیم دقیق موقعیت ایران عصر مشروطه و برجسته ساختن دشوارههای موجود در راه تجدد و توسعه، دو واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت: یکی ضرورت و خواست قانون در انقلاب مشروطه، دیگری ابهام در مفهوم قانون، و فرایند تولید قانون که البته از ابهام در مبادی تصوری، و عدم ایضاحِ مبانی قانون ناشی میشد. این ابهام چنان انسدادی در اندیشه، و بحرانی در زندگیِ انسان معاصر ایرانی پدید آورده است که فعلاً چشماندازی برای برونرفت از آن در افق نزدیک دیده نمیشود. همین امر و مخاطرات ناشی از آن چنان اهمیتی دارد که مسئلهی قانون موضوعه و نسبت دولت جدید با شریعت را به یکی از مراکز مناقشه در ایران معاصر تبدیل کرده است. دولت مدرن و بحران قانون بر مختصات این مناقشه تمرکز دارد.
داود فیرحی در سال ۱۳۴۳ در زنجان متولد شد. او مقدمات علوم حوزوی را در سال ۱۳۶۰ در مدرسهی علمیهی حضرت ولیعصر (عج) زنجان آغاز کرد و در سال ۱۳۸۰ در سطح و خارج فقه و اصول در حوزهی علمیهی قم به پایان رساند. در مقطع کارشناسی و کارشناسیارشد علوم سیاسی به ترتیب در سالهای ۱۳۷۰ و ۱۳۷۳ از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد و در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت دکتری علوم سیاسی از همان دانشگاه شد. وی از سال ۱۳۷۸ تا پایان عمر عضو هیئت علمی و دانشیار گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران بود.
این کتاب به نوعی دنبالهای بر کتاب دیگر فیرحی است که به تحولات مفهوم قانون در دوران پیشامشروطه میپردازد. این کتاب به تحولات مفهوم قانون و همچنین مفاهیم مرتبطی مثل وطن و ملت و حکومت از دوره مشروطه تا امروز میپردازد و علاوه بر مهمترین و بانفوذترین متفکرین دوره مشروطه، حتی به افرادی مانند علی شریعتی و جواد طباطبایی نیز میرسد. تز اصلی این کتاب این است که در دوره مشروطه مواجهه سنت و مدرنیته در تفکر سیاسی و حقوقی ایرانیان پارادوکسهایی را وارد کرد که هنوز هم این پارادوکسها حل نشدهاند و بنابراین ازنظر تاریخ اندیشه، ما هنوز هم به جدالهای دوران مشروطه ادامه میدهیم. این کتاب هم مانند کتاب قبلی یک اثر پژوهشی عالی است که البته برخلاف آن به موضوعاتی اختصاص دارد که بیشتر به آن پرداخته شده ولی از ارزش کتاب چیزی کم نمیکند. فیرحی حین نوشتن این کتاب درگذشت و نشر نی کار زیبایی کرده و کتاب را در همین حالت نیمهکاره منتشر کرده است. واقعا غمگینکننده است که بین این همه پژوهشگر و استاد مزخرف در ایران چرا باید فیرحی جوان میمرد و پروژهاش نیمهکاره میماند. ظلم روزگار است
کتاب عجیب دلچسبی بود برایم. ایدهی مرکزی کتاب این است که چالش اصلی ایران معاصر مفهوم قانون است: اینکه قانون را چه کسی باید بنویسد تا مبنا قرار بگیرد؟ قانون قرارداد بین اعضای جامعه است یا متنی که فقهای اسلام به نمایندگی از خدا برای مردم مینویسند؟ فیرحی از مدل سنتی حکمرانی در ایران که بدهبستان شاهنشاه با دین است و این دو در کنار هم در طول تاریخ ایران مبنای حکمرانی بودهاند شروع میکند تا میرسد به عصر مشروطه و شکلگیری این درخواست در ملت ایران که آنها هم جزئی از حکمرانی باشند. تا پیش از مشروطه فقط پادشاه و دین بودند که عرصهی حکمرانی را تشکیل میدادند و مردم رعیتی بیش نبودند. در مشروطه مردم و ارادهی آنان هم تبدیل به یک رکن میشود. اما با شکست مشروطه همیشه تعریف از مردم و نقش آنها در حاکمیت در ابهام باقی مانده. فیرحی دعوای اصلی قانون در ایران را یک دعوای فقهی میداند: اینکه فقه سنتی مشارکت و برابری مردم در حاکمیت ملی را نمیپذیرد و فقه مدرن هم از پس راضی کردن فقه سنتی برای اصلاحات برنیامده. اصلاحات لازم است. مردم ایران در قرن بیستم و بیست و یکم آن رعیتهای قبل از انقلاب مشروطه نیستند. ارادهی آنان برایشان مهم شده است. اما فقه سنتی هرگز زیر بار پذیرش این اراده نرفته است. به نظر فیرحی ریشهی آشفتگی ایران امروز همان دعوای شیخ فضلالله نوری با آخوند خراسانی است و این درد که امروزه روز شیخ فضلالله در تهران اتوبان دارد برای خودش اما آخوند خراسانی و بقیهی فقهای مدرن به محاق فراموشی سپرده شدهاند. فیرحی در این کتاب با ظرافت نشان میدهد که چطور انقلاب اسلامی عقبگردی تاریخی به تاریخ پیش از مشروطه بوده است، نشان میدهد که ایدههای ناسیونالیسم باستانگرا چهقدر اشتباهاند و در طول کتابش چند بار تکرار میکند که حل نشدن این مناقشات باعث بحرانهایی عظیم در آینده خواهد شد. فیرحی زنده نماند که مجموعه حوادث بعد از قتل مهسا امینی و خواست ملت ایران و چگونگی برخورد حاکمیت برآمده از فقه سنتی را ببیند. ولی برایش مثل روز روشن بود... کتاب نتیجهگیری و راهحل پیشنهادی ندارد. فیرحی قبل از نوشتن فصل آخر به خاطر ابتلا به کرونا به رحمت خدا رفت. وقتی به صفحهی ۳۰۰ میرسی و میبینی که چهقدر هوشمندانه و مستدل درد ایران امروز را بیان کرده یک حس غبن بهت دست میدهد که این همه آخوند، چرا این یکی باید کرونا میگرفت و از دنیا میرفت آخر؟!