چشم در چشم بیماری، زمان و مرگ. آخرین کتاب حمیدرضا صدر، که وصیت کرده بود بعد رفتنش منتشر شود، روایتی است بیوقفه و پرشتاب از جنگیدن با بیماری، هراسها و امیدها و البته تصویر مردی که سرخوشانه به زندگی آری میگوید، حتی در سختترین و نزدیکترین لحظهها به مرگ. از قیطریه تا اورنج کانتی مملو از کلماتی است که در تاریخ وجود یک ذهن شگفت را روایت میکند. ذهن مردی که میخندد...
کتاب «از قیطریه تا اورنج کانتی» آخرین نوشته ی مرحوم حمیدرضا صدر است روحش شاد ، یادش تا ابد گرامی باد
Hamid Reza Sadr Was Born in 1957 in Mashhad, Iran. But His Family Lives in Mashhad Just for Two Weeks. He Spend His Childhood in Kermanshah & then They Went to Tehran. He Writing for Haft Monthly Magazine in Iran.
به عنوان دختر نویسنده و کسی که خودش بخش پایانی کتاب را نوشته نمیتوانم نظری بی طرف بدهم. به پدرم افتخار میکنم برای تمام آنچه که بود، برای تمامی مقالات و کتابهای زیبایی که نوشت، و برای نوشتن این آخرین کتاب زندگیاش که سختترین کار بود اما چه خوب از پس آن برآمد. این کتاب هرچند تلخ و هرچند دربارهٔ مرگ است، در عین حال پر است از زندگی. خواندنش را به همهٔ پزشکان، روانپزشکان، روانشناسان و مشاورین پیشنهاد میکنم، همینطور به افرادی که عضوی از دوستان یا خانوادهٔشان با بیماری لاعلاج دست و پنجه نرم میکند، یا کسی را میشناسد که عزیزی را به دلیل بیماری از دست داده و در نهایت هرکسی که در زندگی به دنبال معنا میگردد. در آخر خوشحالم که خودم هم توانستم دو روز بعد از رفتن پدر پایان زندگی قشنگش را بنویسم و کتابش را تمام کنم.
حمیدرضا خان صدر عزیز؛ سلام! حالا دیگر حتماً خوب میدانی که هر وقت از کتابی خوشم میآید برمیدارم برای نویسندهاش نامه مینویسم. حکایت این نامه هم همان است. البته سوءتفاهم نشود که گفتم از کتاب خوشم آمد. کتابت درد و رنج مکرر و مدام بود. هلاهل بود. چاه ویل بود. با ما چه کردی؟ چقدر تلخ بوده روزهای آخرت. چقدر آزار دیدی تو. چه آتشی به پا بوده توی دلت، توی تنت؟ مچاله شد قلبمان دوست عزیزم. آسیب دیدیم با کتابت. جملههای کوتاهت. ضمیر دوم شخص مفردت. روز به روز غمت روی درد، دردت روی غم. برادرت بود که میگفت چقدر ناجوانمردانه رفتی. کاش هیچوقت خانوادهات سراغ کتاب نروند. کاش نشنوند. کاش نخوانند... و کاش بتوانیم فقط خودت را -دستانت را- به یاد بسپاریم و نه دردی که کشیدی ... پ.ن یکم: امروز اولین سالگرد رفتنت بود دکتر جان. سال ۱۴۰۱ بیتو شروع شد...
کتابی فوقالعاده غمانگیز و تاثیرگذار من این کتاب را به صورت صوتی گوش دادم. زندگی آقای صدر از سه سالی که با بیماری درگیر بودند و تحت معالجه و درمان قرار گرفته بودند از زبان خودشان، ایشان کتاب را تمام کردند ولی یک سال و نیم بعد از اتمام آن از دنیا میروند. سه فصل آخر از زبان دخترشان نوشته شده است. روحشان شاد🙏🏻
حمیدرضا صدر همیشه برایم کسی بود که قابهای قدیمی و بی روح سینما و فوتبال را از تلی از خاک بیرون می کشید. مردی که با گرمی کلامش به اسطوره ها جان می داد و با آنها همه را سرزنده می کرد. وقتی از دنیا رفت و کتاب آخرش چاپ شد با خود گفتم آخر خودش هم در قابی فرورفت که همیشه از آن می گفت. کتابی درباره ماههای آخر زندگی که به سختی و بیماری گذشت. صدر در این کتاب بدون تعارف از رنج بیماری و ترس از نیستی حرف می زند. کتاب مملو از دغدغه های اگزیستنسیال نویسنده است که درونتان حس می کنید و با آنها درگیر می شوید. نویسنده دوست داشتنی ام این بار برای خودش آستین بالا زد و با ذوق تلخش اسطوره ای به نام دکتر حمیدرضا صدر را زنده کرد. کاری که بارها برای دیگران تمرینش کرده بود.
حمید خان، اولین کاری که بعد از تموم کردن کتابت انجام دادم، این بود که با دقت پستهای اینستاگرامت رو بخونم. در این مدتی که نیستی، دیدن هرروزهی صحبتهات، عکسهات، نوشتههات و هرچیزی مربوط به تو میشه تقریبا شبیه به یک عادت شده اما این بار با بقیه دفعات فرق داشت. بازههای زمانیای که تو در کتاب مشخص کرده بودی، لحظات مهم، جداییها، اوج گرفتن بیماری و ... رو با پستهای اینستاگرامت مطابقت دادم. آخرین عکسی که با مادرت گرفتی، وقتی که پژمان جمشیدی و هانیه توسلی رو در فرودگاه دیدی، کلاه سفیدی که مجبور بودی بعد از برداشتن تومور مغزی و آن جراحی وحشتناک سرت کنی. ما چقدر احمق بودیم که تمام این ها رو دیدیم و نفهمیدیم. ما احمق بودیم که عوض شدن تدریجی چهرهات و تلختر شدن لحن شیرینات رو به هرچیزی ربط دادیم جز این بیماری لعنتی. ما میدونستیم که تو در حال نوشتن "از قیطریه تا اورنج کانتی" هستی، گفته بودی که در حال نوشن آخرین کتابت هستی، اما مطمئنم که هیچکس انتظار این تلخی، این غم و این درد رو نداشت و هیچکس به عبارت "آخرین کتاب" توجه نکرد. حمید خان، این تابستون اصلاً خوب نبود. چند روز قبل از رفتنت آقا جلیل مُرد. آقا جلیل راننده تاکسیای بود که صبحها به واسطهی صبحانههایی که گاه و بیگاه با پدرم در دیزیسرای محبوبمون میخوریم باهاش آشنا شدم. کرونا، بستری در بیمارستان و مرگ بعد از گذشتن تنها یک هفته. چند روز بعد از او، تو رفتی، با دیدن نوتیفی از برادرم که استوریای که دخترت گذاشته بود رو برام فرستاد. همانطور که خودت میخواستی همه از طریق اینستاگرام خودت باخبر شدند. دو هفته بعد از تو عمهام رفت. مرگ در کمتر از سه یا چهار ساعت. شبی که با شنیدن صدای هق هق برادرم پشت تلفن گذشت. شبی که پدرم درهم شکست. جایی در کتاب گفته بودی که مرگی ناگهانی و بدون درد رو به رنج و عذابی که بهخاطر سرطان متحمل شدی ترجیح میدی؛ بذار اینطور بهت بگم که تو این روزها، که بیشتر از هرکسی به رفتن، به مرگ، به نبودن و در نهایت به درد عادت کردیم، تو رفتی و ما موندیم و حجم زیادی از دلتنگی.
چقدر اشک ریختیم پای کتابت اقای صدر، مایی که عادت داشتیم با نوشتههایت چشم هایمان را ببندیم و خودمان را در دل تاریخ فوتبال به شما بسپاریم و سراسر غرق شادی و لذت بشیم. کاش بودی و این کتاب هیچ وقت چاپ نمیشد حالا هم اون بالا، روی سکوها مینشینی و فوتبال میبینی و با حرکت پرشور دستهایت تحلیل میکنی و با دوستانت گپ میزنی و تاریخچه بازیهارا مرور میکنی جایت خالیست، همیشه خالی میماند، و فوتبالی که دیگر همچون تو را به خود نخواهد دید، که انقدر عاشق و دوستش داشته باشد
نوشته بودم که منتظرم که ببینم این کتاب چطور تموم میشه. کجا نقطه پایان گذاشته شده؟ آیا حمیدرضا صدر تونسته کتاب رو اونجور که میخواسته تموم کنه؟ نمیخواستم فقط از سر علاقهم به شخصیت دوست داشتنی دکترصدر بهش نمره بدم.
اما پایان کتاب واقعا غافلگیرم کرد. فکر کنید به ذات زندگی که بی معناست و شما ادمی مثل حمیدرضا صدر پر از شور و هیجان و دیوانهی فوتبال سینما هنر و…، لابد تا اینجا دلایل زیادی برای زندگی دارید اما وقتی به شما گفته میشه که فرصت چندانی برای زندگی ندارید انگار تمام این دلایل از شما گرفته میشه. دیدن این از دست رفتن امید به آینده و زندگی و خوندنش واقعا سخت بود. خیلی سخت. اما پایان کتاب دکتر صدر یه دلیلی برای معنا بخشیدن به باقیموندهی زندگیش پیدا میکنه. و کتاب به قلم خود دکتر صدر خیلی قوی تموم میشه. و چقدر دردناکه خوندن این دلیل.
اما موخره کتاب که به قلم غزاله صدر نوشته شده. جز دلخراشترین چیزهایی بود که خوندم. با حجم وسیعی از اشک و آرزوی صبر برای خانواده عزیز دکتر صدر. روحشون در آرامش ابدی باشه.🍃
"جنون زندگی جای خود، ولی به ظاهر جذابیتی در مرگ هست که همه را مفتون میکند!" نمیدونم این فرضیه چقدر میتونه معتبر یا فراگیر باشه، اینکه من تصور میکنم علت استقبال از این کتاب _فارغ از ادبیات عالی و تحسین برانگیز اون_ در بین خوانندگان فارسی زبان، پایان غیر شاد و مرگ نویسنده است. احتمالا اگر آقای صدر از این بیماری جان سالم به در می برد، کتاب خاطرات بیماریش و چالش هاش اینقدر خونده و دیده نمی شد.
این کتاب برای من اونقدر (که برای دیگران در گودریدز) تلخ و دردناک نبود. چون خودم تجربه اینچنینی رو داشتم. و هم شاهد مرگ تدریجی بیمار و هم مرگ ناگهانی عزیزان بوده ام. بهرحال این کتاب چون از زبان شخص بیمار و چشم در چشم مرگ نوشته شده، تاثیر گذار و تکان دهنده است. خوندنش میتونه ذهن رو باز کنه و عبرت آموز هم باشه. کتاب صوتی رو هدیه گرفتم و گوش دادم. تجربه عجیب و جذابی بود. متشکرم بخاطر همه محبتی که توی دنیا جاری میکنی دوست خوبم❤❤
چقدز حالم خراب شد موقع خوندنش، وقتی از تهران مینوشت، از دکتر رفتنها و خداحافظی با مادر.
همون روزی که کتاب اومد رفتم خریدمش، از روزی که یه ویدیو راجع به از قیطریه تا اورنج کانتی دیده بودم منتظر بودم زودتر این کتاب بیاد که برم سراغش. دکتر صدر از اون آدمهایی بود که دوست داشتم ساعتها بشینم پای صحبتهاش و لذت ببرم. کتاب از ۶ شهریور ۱۳۹۷ شروع میشه و دکتر صدر سعی میکنه با ذکر تمامی جزئیات رو با همون لحن دوم شخض تعریف کنه. بعضی از قسمتهای کتاب انقدر من رو تحت تاثیر قرار داد که واقعا بغض میکردم. صفحه به صفحه کتاب مرگ رو احساس میکردم.
فقط یه توصیه این کتاب میتونست برام خسته کننده باشه اگه عاشق دکتر صدر نبودم، پس تاکید میکنم امکانش هست با کتاب ارتباط برقرار نکنید.
گاهی وقت ها خود آدم هم نمیفهمه یه کتابایی چجوری و تو چه زمان های عجیبی به دستت میرسن فقط اینو بدون دکتر عزیز که کتاب تلخ و پر غصه ات رو در طی سخت ترین روزهای زندگیم خوندم و با سطر به سطرش زندگی کردم و خیلی جاهاش اشک ریختم. روحت شاد
چقدر عجیب و سخته خواندن یا شنیدن حرفهای کسی که آگاهانه داره به سمت مرگ میره، آدمی که میشناسیش همیشه شخصیتش رو تحسین کردی و حرفها و ایدههاش رو دوست داشتی :(( زمانی که فهمیدم دکتر صدر از ایران رفتن یادمه با صدای بلند گفتم ای وای دکتر صدر هم مهاجرت کرد و و در حین شنیدن کتاب متوجه شدم همهی اون دوره درگیر بیماری و درد بوده
شاید مرگ هیچوقت عادی نشه برامون، حتی این روزا که که داره از سر و کولمون بالا میره
خوانش آقای کیانیان رو دوست داشتم اما در پس صدای ایشون صدای پر هیجان دکتر صدر مدام در گوشم تکرار میشد.
صدر کار بزرگش را در آخرین کتابش انجام داد. صلیبی را که بر دوشش گذاشته بودند تبدیل کرد به کلمات و از تپه بالا رفت. اهمیت این کتاب فارغ از این که چقدر او را از نظر شخصی دوست داشته باشیم در بیان غیرمتعارفش از مرگی است که به او نزدیک شده و هر روز بیشتر جلو می آید. برای همین کتاب هم کتاب متعارفی نیست. هم تلخ است و هم پر از لحظه های شیطنت آمیز در این مبارزه نابرابری که نویسنده با مرگ دارد.
چقدر تلخ که یه آدمی با این حجم از شور و شوق به زندگی و این اندازه دانایی تو چند رشته طی بیماری مزخرفی مثل سرطان با یه عالم درد و رنج و سختی رو به رو بشه. خوندن این کتاب مشکل بود. تصویر صدر به حرکات خاص و اطلاعات زيادش و صحبت کردناي شیرینش تو ذهنم ثبت شده بود.... حیف حیف این آدم این شکلی رفت...
این کتاب! وای از دردی که داشت! مثل خنجری بود که مدام تو قلبم فرو میرفت، چرخونده میشد و دوباره درش میاوردن. لینک کتاب در طاقچه: https://taaghche.com/audiobook/106134...
شناخت آقای صدر،، از شبکه سوم ( محبوب ترین شبکه دنیا برای مادر فوتبالی من) بزای من اتفاق افتاد،، حمید رضا صدر ، از معدود مهمانان. دعوت شده به برنامه عادل فرودوسی پور بود که منسجم، قاطع و سر راست صحبت میکرد و البته درست مثل میزبانش با سواد بود و سخن ور، کم کم در بین کتاب گردی ها، متوجه شدم دستی به قلم دارد و از ایشان دو کتاب خواندم ،، شیفته ش شدم،، فقط میتوانم بگویم حیف وصد افسوس شخصی مثل ایشون از بین ما رفت و هزاران مسیولیت بی کفایت کنارما هستن که حتی تاب تحمل میزبانی عادل خان را نداشتن ،،
کتاب را تمام کردم بدون این که تمام شود. کامم را تلخ میکرد با هر جمله در عین حال تلنگر را میزد، تو هنوز زندهای و باید زندگی کنی. امیدی بود در دل ناامیدی. این را مدام زمزمه میکرد که رنجِ آدمی تمامی ندارد، پس حرص چیزی که دست تو نیست را نخور. اشک ریختم با نوشتهی صدر، ناراحت شدم، غم خوردم اما از دل همهی اینها یاد گرفتم.
صدر را میشناختم و شناخت من از قاب تلوزیون بود و کتابی از او نخوانده بودم. بیگانه با دنیای ذهنی و درونیات او. بیگانه با علایق او به جز فوتبال. هر وقت نام صدر میآمد چیزی جز فوتبال در ذهنم نقش نمیبست اما اکنون ذهنیتم نسبت به او تغییر کرد. حال دیگر او را با کتاب و فیلم ابتدا به یاد خواهم آورد. مرد باسواد و فرهیختهای که برای همیشه در حافظه ام باقی خواهد ماند.
از وقتی هنوز ده درصدش رو هم شنیده بودم، میخواستم بیام بهش پنج بدم و برم. اینقدر که برام دلنشین بود و دوستش داشتم. و همه اینا در حالیه که من قبل از این اصلا حمیدرضا صدر رو نمیشناختم. به جز اینکه میدونستم یه سری کتابهای فوتبالی نوشته. بینهایت دوست داشتم کتاب رو. و از حیث گریه زاریای که باهاش داشتم، شاید بتونه به درخت زیبای من برسه. زارزارهایی در خیابون و تاکسی
جُدا از بحثای رایج کتابی، در اینجا واقعا دعا میکنم که پای آدم هیچوقت به دنیای بیماری و مریضی و این بیمارستانهای لعنتی باز نشه...
و اما هرچند که برای دکتر صدر خیلی ناراحت شدم و با این کتاب واقعا لرزیدم، باید در مورد مطلبی که در تمام مدت مطالعه به فکرش بودم و من رو آزار میداد صحبت کنم:
عامه مردم! مردم عادی!
اونایی که نه توانایی پرداخت هزینههای سرسامآور و سنگین دوا و درمون این بیماریها رو دارن، نه میتونن به بهترین بیمارستانهای آمریکا مراجعه کنن و نه رابطه و آشنایی دارن که کارهای اداریشون رو جلو بندازه... اگه معروف نباشی، اگه آشنا نداشته باشی باید تو صف وایسی! با درد وحشتناک، باید ساعتها تو نوبت بمونی! بعضی وقتها ماهها که متخصصی فقط بهت وقت بده که تنها چند دقیقه تو رو ویزیت کنه معمولی بودن تو این دنیا خیلی سخته و پول نداشتن سختتره...
در مورد خود اثر باید بگم که این کتاب رو باید به جام زهری تشبیه کرد که خوندن هر صفحه از اون به مانند نوشیدن یک جرعه هست. و اون چیزی که اثر گذاری این روایت دردناک رو بیش از پیش میکنه، قلم سحرآمیز دکتر صدره… این بشر حتی در ترسیم کردن درد و رنج کشیدنش هم سرشار از طراوته!
و خوندن این کتاب برای ماهایی که عاشق فوتبال و سینماییم و سالها چهره دکتر صدر رو دیدیم و تحلیلهاش رو شنیدیم و نقداش رو خوندیم، به صورت مضاعف غمانگیزه
متاسفانه حمیدرضا صدر رو در زمان حیاتش نمیشناختم!کتابش رو اما از زمانی که منتشر شد توی کتابفروشی ها زیاد دیدم از قیطریه تا اورنج کانتی با اون حاشیه سبز جذاب!!!ولی نخریدمش با اینکه همیشه به من چشمک میزد ولی نخریدمش... تا اینکه صوتی کتاب با صدای رضا کیانیان(که همیشه دوستش داشتم)و فاطمه معتمد آریا(که همیشه برایم مامان کلاه قرمزی هست)منتشر شد پس گوشش دادم گوش دادم به کلمات حمیدرضا صدر...از زمانیکه به ابتلائش به سرطان مطلع میشه روند بیماریش،مهاجرتش،مبارزاتش و خدای من شگفت زده شدم!!! از صداقتش از اینکه بیخود و بی جهت به کسی امیدواری نمیده،که سرطان سرطانه و سعی نمیکنه سرطان رو قشنگ نشون بده،از جلوه تاریک و سیاه این بیماری به زیبایی پرده برداری میکنه و پایان کتاب که فوق العادست که چه تصمیم زیبایی و چه پایانی! من اهل بغض و گریه با کتابها نیستم با اینکه کتاب غمناک کم نخوندم ولی جاهایی از این کتاب بود که بغض کردم پا به پای غزاله...پا به پای فاطمه معتمد آریا...
خیلی دل میخواهد که سرطان داشته باشی و هر روز ذره ذره آب شوی و بنشینی خاطراتت را از این روزها بنویسی آن هم با قلمی روان و شیرین گاه گاه با اشارات آموزنده و جالب به سینما و فوتبال و شخصیتها و ... و این کار را آنقدر ادامه دهی که خواننده وقتی به آخر کتاب میرسد و میداند که این آخرین نوشتهی توست و تو دیگر تا دم مرگ چیزی ننوشتهای یعنی نتوانستهای که بنویسی غم بزرگی دلش را میگیرد بغض گلویش را میفشرد و حتی ممکن است اشکش جاری شود. آری هنر، عشق و جسارت میخواهد که بدون این که آه و ناله سردهی و ننه من غریبم راه بیندازی و برای خود روضه بخوانی و مرثیهی بسرایی با حالتی کاملاً واقعگرا توصیفی دقیق و سرراست از حالات خود ارائه کنی. هر چند این کتاب در توصیف مرگ و گسترده شدن سایه آن روی سر یک انسان است اما در ستایش زندگی هم است. شاید نتوانم خواندنش را به همه خصوصاً کسانی که به تازگی عزیزی را از دست دادهاند یا گرفتار افسردگی هستند توصیه کنم اما باید بگویم با خواندن آن قدر لحظهلحظههایمان را بیشتر خواهیم دانست. لحظهها، روزها، ماهها و سالهایی که مثل برق و باد میگذرند و ما با از کف دادن آنها احساس ناراحتی و خسرانی نداریم. یعنی اصلاً برایمان چندان اهمیتی ندارد. اما برای همه خواهد رسید زمانی که هر آن و ثانیهاش به اندازهی یک عمر ارزش دارد. مهربانتر باشیم و قدر عمر خود را بیشتر بدانیم و بهتر استفاده کنیم. به نظرم حاصل حرفهای زندهیاد حمیدرضا صدر در این کتاب همینهاست.
یکزندگی،یک صدر متفاوت با آنچه در قاب تلوزیون دیدم، سرگذشت روزهای پایانی همراه با اخبار مرگ و میر دوستان و چهره ها و حوادث سالهای ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۰ و لحظات پایانی افسوس که دکتر میان ما نیست جای بعضی آدم ها هیچ وقت پر نمیشه. سبک کتاب هم دوم شخص مفرد هست و تلخه تلخه تلخ قبلا یک اثر از فوئنتس را اینگونه خواندم و یک اثر از میشل بوتون را قرار بود بخوانم که مرگ دکتر صدر بر همه چیز چیره شد.
برای خواندنش، البته گوش دادنش، جانم درآمد. آقای صدر سبک تازهای از کتابنویسی را به من نشان داد؛ کتاب بعد از مرگ! و خواندن لحظات سخت و نفسگیر و بیم و امیدش... آن هم وقتی میدانی دیگر نیست:،( آقای صدر شما ماندگارید♡♡♡
«تقریبا یک سال از خوندن این فرار کرده بودم. از همون صبحی که بیدار شدم، خبر رو توی توییتر دیدم و فقط گفتم صدر نه! و گوشی رو پرت کردم و کلهم رو کردم تو بالش و تصمیم گرفتم باورش نکنم. بعدتر خبر چاپ این رو شنیدیم و کتاب چاپ شد و برامون اومد تو مغازه و آدمها هی اومدن دنبالش و هی اومدن و به چاپ دوم و سوم رسید و مجبور بودم حتی توضیحش بدم برای آدمها، ولی در جواب شما خودتون خوندهایدش؟ میگفتم نه، من نمیتونم. نمیتونستم واقعا. اصل خبر رو هنوز باور نکرده بودم، چطور میتونستم قدمبهقدم تا مرگ باهاش برم حالا؟ امکان نداشت. حمیدرضا صدر برای من احتمالا آدمی بود که برای هیچکس دیگهای نیست. برای همه یا خبرنگار ورزشی ه، یا خبرنگار سینمایی. من به هیچکدوم از اون حوزهها مرتبط و حتی علاقهمند نیستم. برای من صدر نویسنده بود. داستاننویس، تو سبکی که فقط متعلق به خودش بود انگار و هیچکسی شبیه بهش ندیدهم تا الان. دومشخص عجیبی که تا همین کتاب آخرش هم ادامه داره، تا مرگ. تو در قاهره خواهی مردش رو که خوندم شیفتهش شدم، و سیصد و بیست و پنج باعث شد برای اولین بار سرچ کنمش، متوجه بشم چه آدم مهمیه درواقع، و اینستاگرامش رو فالو کنم. و از اون به بعد دائم متعجب باشم از شدت معلوماتی که یه آدم نهحتیپیر توی خودش جاداده. ولی اینها هیچکدوم باعث نمیشد بتونم برم سراغ آخرین اثرش. درواقع دقیقا باعث میشد نتونم برم سراغش اصلا. سوژهی کتاب بهطور کلی دقیقا اون چیزیه که اکثر ما سعی میکنیم ازش فرار کنیم. فکر کردن به روزها و ماههای آخر تا مرگ، فکر کردن به اون زمانی که بهت اطلاع میدن دیگه وقتی نداری، و سپس لحظهلحظه زندگی کردنش تا اون سوت پایان. همهی خداحافظیهایی که باید با همهی دلبستگیهایی بکنی که سالیان رو صرف جمع کردنشون کردی. ماها سعی میکنیم فکر کردن بهش رو به تعویق بندازیم، سعی میکنیم یادمون بره این هم بخشی از زندگیه اصلا. از چیز ترسناکی مثل سرطان فقط داستانهاییش رو پیگیری میکنیم که آدمها معجزهآسا خوب خوب شدهن، میخوایم باور کنیم انگار که راه فراری هست، که این بلا سر ما و آدمهای اطرافمون نمیاد. کتاب صدر برعکسه اما، تو اول اصل خبر رو داری، که جون سالم بدرنبرده، که تهش جونش رو گرفته بیماری، و بعد میری سراغ متن. مواجههی مستقیم با بیماری، ذرهذره تحلیل رفتن، تموم شدن. من شبها میخوندمش و زار میزدم. موسی زنگ میزد بهش، موسی زار میزد و صدر زار میزد و من زار میزدم. بیماری پیشرفت میکرد و مهرزاد زار میزد و من زار میزدم. با آدمها، با تهران، با خونهش و کتابهاش به مقصد سفر بیپایان به امریکا خداحافظی ابدی میکرد و من زار میزدم. بهش میگفتن دو تا شش هفته، من زار میزدم. ته بخش اول خودش فکر میکرد قراره بمیره و کتاب رو تموم میکرد، من زار میزدم. بعدترش غزاله گفته بود یک سال و نیم بعد زنده مونده، که یه دوره اونقدر امیدوار شده و شده بودن که فکرمیکردن کلا قراره بمونه و دیگه حتی نمیخواسته بمیره، و من اینقدر زار میزدم که نفسم میگرفت از شدت هقهق. و صبحها، در مسیر رسیدن به سر کار و عصرها در مسیر برگشت ازش، به این فکر میکردم که چقدر کتابی درباره مرگ کتابی درباره زندگی هم هست. چقدر فرصت نداشتن صدر و خداحافظیش با همهچیز بیش از همهی شعارهای زندگی در راستای مغتنم شمردن لحظات و حال حاضر و کوفت تا الان تونسته باعث بشه تمرکز کنم روی کوچکترین و بیاهمیتترین بخشهای روزم، با فکر کردن به اینکه واقعا فردا ممکنه بفهمم این آخرین دفعه بوده. که چقدر ممنون صدرم، که تونسته همچین تاثیری بذاره روم، با رفتنش. و با قلمش، قلمفوقالعاده و توانایی نوشتن غیرقابلوصفش که مطمئن بودم صدچندان باعث اذیتکننده بودن متن میشه، که شد. و اون دومشخص عجیب وبینظیرش، که توی این یکی تبدیل به مکالمه با خودش شده بود و همهچیز رو صد برابر بهتر کرده بود، و هزار برابر ویرانکنندهتر. جات خالیه آقای صدر. جات خالیه و با هیچچیز پر نمیشه و به قول اون خانوم توی بیمارستان و هزاران نفر دیگه مثل اون «حیف. حیف تو.»»
تلخ تلخ تلخ شاید کسایی که اینجا باشن بیشتر اهل کتاب هستند و مورد تمایز دکتر صدر برای من این بود که فهمیدم میشه کسی اهل کتاب باشه در عین حال عاشق سینما و از همه مهمتر فوتبال باشه برای همین ارادتی که به ایشون داشتم تمامی کتابهاشون رو خوندم و به شدت از طرفداران ایشون بودم و عاشق نگارش دوم شخص مفردشون بودم که قبل تر ها در كتاب تو در قاهره خواهم مرد و ۳۲۵ روز از ایشون سراغ داشتم كتاب بسیار تلخ هست مخصوصا اینکه از اواسط كتاب رفتم سراغ نسخه ی صوتی با صدای بی نظير رضا کیانیان و تمام وقت چشمم به فصلهای كتاب بود که چه زمان فصل خداحافظی با دکتر صدر فرا میرسه تا اینکه با صدای بانو فاطمه معتمد آریا که به جای دختر ایشون حرف میزد غافل گیر شدم و اشکهام جاری شد مرسي از دکتر بابت روح شاعرانه ای که به فوتبال اضافه کرد و درود به شرف ایشون که بخاطر دختر و همسرشون تا آخر خط رو با این همه عمل و دردسر رفتن و مرسي که نشون دادن میشه همزمان عاشق كتاب فيلم موسیقی پلی استیشن و فوتبال و با هم بود در آخر هم پیشنهاد میکنم به صفحه ی اینستاگرام دکتر برید و از تاریخ عکس ها و تطابق اونها با تاریخ های کتاب لذت ببرید مثل پستی که همسفر شدن با پژمان جمشیدی و ...
دکتر صدر یکی از محبوبترین شخصیتهایی بود که تا مدتها وقتی فوتبال میدیدم، مرگشون رو نمیتونستم باور کنم. وقتی کتاب رو شروع کردم خوندن قلبم مچاله شد. خاطرات فوتبالیم مدام جلو چشمم بودن و از این که دیگه دکتر صدر نیست غصهم بود. خوندن آخرین خاطرات از تهران، فوتبال، سینما و همهی اونچه که دکتر صدر رو دکتر صدر کرده بود، حس خیلی عجیبی داشت. تمام مدت دوست داشتم یک دکمهای رو بفشارم که زندگی برگرده عقب و من هنوز یک نوجوان باشم که دکتر صدر با هیجان و شوق از بردهای تیم محبوبم صحبت کنه و بازی رو تحلیل کنه. روحشون شاد.
خوندن این کتاب فوق العاده برای من کوتاه تر از اون چیزی که فکر میکردم زمان برد…دوست نداشتم حالا حالا ها تموم بشه🥹لذت بردم،لبخند زدم،گریه کردم و د��تنگ عزیزان از دست رفته شدم…پیشنهاد میکنم این کتاب رو از دست ندید…