قطعاً کاری که نشر محترم ناسنگ برای ترویج داستان و داستاننویسی خصوصاً از دیدگاه اهتمام به داستاننویسان نوظهور و تازهقلم در اوّلین دورۀ جشنوارۀ داستاننویسی خود انجام داده است، بسیار ارزشمند و قابل اعتنا و احترام است. در این کتاب که داستانهای برگزیدۀ رتبۀ دوّم آن جشنواره را گرد هم جمع آورده است، شاهد ایدههایی ناب، تلاشهایی ستوده و امیدهایی سبز از سوی نویسندگان جوان برای ارتقای سطح نویسندگیشان هستیم. داستانهایی که نشان از تنفّس قدرتمند قلم افرادی است که هنوز در قرن بیست و یکم، قرنی که بسیاری اصرار دارند عصر پایان رمان و داستان است، داستان را مناسبترین بستر برای انتقال مفاهیم و نمایش زندگی انسانی میدانند و برای آن در تکاپویند. از این حیث دم نشر ناسنگ و نویسندگان شرکتکننده همگی گرم است.
از این مطلب که بگذریم، نوبت به گلایه میرسد. گلایهای که جز از سر دوستی آن را نمینویسم و اگر برای نشر ناسنگ اهمّیّتی قائل نبودم، قطعاً و قطعاً به آن گریزی نمیزدم. و آن ویرایش و حروفچینی کتاب است که واقعاً در حدّ انتظار ظاهر نگردیده. حتّی با فرض اینکه برخی از نویسندگان ممکن است چندان با ویرایش و قواعد نگارش و درستنویسی در آثارشان آشنا نباشند، بههرحال وقتی آثار برگزیدۀ جشنوارهای به مرحلۀ چاپ میرسند، قطعاً باید از این لحاظ بررسی شده و داستانها را به بینقصترین و پالودهترین شکل ممکن به خوانندگان ارائه دهند. چراکه اگر جز این باشد، ارزش آثار، نویسندگان، ناشر و جشنواره همگی زیر سؤال رفته و غفلتی سرسری به ویرانی غیرقابل جبران بدل خواهد شد. متأسّفانه اشکالات ویرایشی و نگارشی اغلب داستانها را به حدّی ویران ساخته که نه تنها خواندن آنها را دشوار ساخته و خواننده را ملول میکند، بلکه در برخی موارد ممکن است در معنا و تفسیر نیز دخیل شود و ماهیّت آثار را تغییر دهد. امیدواریم اگر دورههای بعدی برای این جشنوارۀ وزین درنظر گرفته شود، به این موضوع عنایت ویژهای اختصاص داده شود.
پ.ن: من با داستان «شاهد عینی» در این مجموعه حضور دارم که هرچند یکی از اوّلین داستانهای جدّیام به حساب میآید و چندان پخته نیست، امّا ایدهاش را دوست دارم. این داستان را تحت تأثیر سبک داستانکوتاههای سالینجر، به خصوص داستان «دهانم زیبا، چشمان سبز» او نوشتهام. خوشحال میشوم اگر روزی آن را خواندید، نظراتتان را برایم ارسال کنید.