THE BOOK OF RUDAKI Translation & Introduction Paul Smith Abu ‘Abd Allah Ja’far ibn Muhammad Rudaki (858-941) the ‘father of Persian Poetry’ and possibly the ruba’i, was born in the village of Rudak near Samarkand. First a wandering ‘dervish’ poet/minstrel he later served at the court of the Samanids of Bokhara. Nasr ibn Ahmad summoned him to his court and he prospered there amassing great wealth. He had 200 slaves in his retinue… and 400 camels carried his belongings when he travelled. In 937 he fell out of favour at court (and was blinded at this time as some commentators suggest) after the death of the prime-minister who had supported him. His life ended in abject poverty, forgotten by the world at that time, perhaps the reason why so much of his vast output of 1,300,000 couplets, only 75 rubai’s, ghazals, qasidas and qit’as survive (most are here translated, the most published). Rudaki’s poetry is about the passage of time, old age, death, fortune’s fickleness, importance of the matters of the heart, the need to be happy. Although he praised kings, nobles and heroes… his greatest love was knowledge and experience. The correct rhyme-structure has been kept in this modern translation, as well as the beauty and meaning of these beautiful poems. Large Format Paperback 7” x 10” Illustrated, 153 pages.COMMENTS ON PAUL SMITH’S TRANSLATION OF HAFIZ’S ‘DIVAN’.“It is not a joke... the English version of ALL the ghazals of Hafiz is a great feat and of paramount importance. I am astonished.” Dr. Mir Mohammad Taghavi (Dr. of Literature) Tehran. “Superb translations. 99% Hafiz 1% Paul Smith.” Ali Akbar Shapurzman, translator into Persian and knower of Hafiz’s Divan off by heart.“I was very impressed with the beauty of these books.” Dr. R.K. Barz. Faculty of Asian Studies, Australian National University.“Smith has probably put together the greatest collection of literary facts and history concerning Hafiz.” Daniel Ladinsky (Penguin Books author). Paul Smith is a poet, author and translator of many books of Sufi poets from the Persian, Arabic, Urdu, Turkish, Pashtu and other languages including Hafiz, Sadi, Nizami, Rumi, ‘Attar, Sana’i, Jahan Khatun, Obeyd Zakani, Nesimi, Kabir, Anvari, Ansari, Jami, Khayyam, Rudaki, Yunus Emre, Lalla Ded, Rahman Baba, Mu’in, Iqbal, Ghalib, Makhfi, Dara Shikoh and many others, as well as his own poetry, fiction, plays, biographies, children’s books and 12 screenplays. amazon.com/author/smithpa Published bt New Humanity Books
Abu Abdollah Jafar ibn Mohammad Rudaki (Persian: ابوعبدالله جعفر ابن محمد رودکی, entitled آدم الشعرا Ādam ul-Shoara or Adam of Poets), also written as Rudagi (858 - c. 941), was a Persian poet regarded as the first great literary genius of the Modern Persian language. Rudaki composed poems in the "New Persian" alphabet and is considered a founder of classical Persian literature. His poetry contains many of the oldest genres of Persian poetry including the quatrain,[2] however, only a small percentage of his extensive poetry has survived. Rudaki's "Nahr and 'Ayn," "Khing- but and Surkhbut," and "Wamiq and 'Azra" have prospered on the riches of the oral tradition of folklores.
ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم رودکی سمرقندی؛ زادهٔ اواسط قرن سوم هجری قمری (شاید ۲۴۴ قمری) از شاعران ایرانی دورهٔ سامانی در سدهٔ چهارم هجری قمری است. او استاد شاعران آغاز قرن چهار هجری قمری ایران است. او در روستایی بهنام بَنُج رودک در ناحیهٔ رودک (پنجکت در تاجیکستان امروزی) در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد. رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسیگوی و پدر شعر پارسی میدانند. وی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب شد و شرایط مطلوبی پیدا کرد، با این حال در سالهای پایانی عمر به دلیل اظهار گرایش به مذهب شیعه و شیعیان فاطمی مورد بیمهری امیران قرار گرفت و به تحریک قشریون متعصب و دستور حاکمان شکنجه و نابینا شد. او در اواخر عمر به زادگاهش بنجرود بازگشت و در همانجا به سال ۳۲۹ هجری (۹۴۱ میلادی) درگذشت.
پدر شعر فارسی یا وقتی نازنینرقیه به دنیا آمد هزار و صد و یک سال پیش، وقتی نوروز سال ۳۰۳ خورشیدی با عید قربان سال ۳۱۱ قمری همزمان شد، رودکی اینطور شادباش گفت: باد بر تو مبارک و خُنشان***جشن نوروز و گوسپندکُشان (خُنشان: مبارک) میدانیم که سامانیان خود را از تبار ساسانیان میدانستند و حمایتشان از شعرایی چون رودکی برای این بود که به زبان دری و فرهنگ ایرانی افتخار میکردند و این عاملی هویتبخش برای آنها بود در برابر دستگاه عریض و طویل عباسیان. مثلن رودکی جای دیگری میگوید: ملکا جشن مهرگان آمد***جشن شاهان و خسروان آمد همچنین میدانیم که سامانیان گرچه هیچ گاه به مخالفت آشکار با خلیفه برنخاستند و فرمان او را به رسمیت میشناختند، اما در عمل مستقل بودند و غمی نداشتند که نفوذ ناچیز خلیفه به سمرقند و بخارا برسد. پس چه نیازی بود به گرامیداشت اعیاد اسلامی که یاد و خاطر هجوم اعراب و تباهی خسروان ایرانی را زنده میکرد؟ پاسخ این پرسش پیچیده است و بیشک از دانش من بیرون. اما میشود حدسهایی هم زد. شاید کمی تظاهر در کار بوده تا رابطهی خوب فرارود و میانرودان خوب بماند. اما گزاف نیست که بگوییم سیصد سال بعد از نبرد قادسیه، اسلام به گونهی به خلقیات ایرانیان نفوذ کرده بود که نه مانعی برای پاسداشت فرهنگ ایرانی، بلکه جزئی طبیعی از از آن بود. (این که دینخویی تا چه اندازه جلوی پیشرفت ایران را گرفت، یا در دوران معاصر حکومتها چگونه رابطهی ایران و اسلام را تنظیم و عرضه میکردند داستان دیگریست.) ترکیب عجیبیست، اما برای من همنشینی نازنین و رقیه از همان جنسیست که نوروز و گوسپندکشان را کنار هم مینشاند.
میانپردهی ایرانی (نوزایی پارسی) یا فرم از شما، محتوا از ما بخش مهمی از تاریخ ادبیات ایران مربوط به سدههای سوم تا پنجم قمری یا نهم تا یازدهم میلادیست. سالهایی که خلافت عباسیان ضعیف شد و حکومتهای ایرانیتبار مختلف یک به یک نواحی شرقی، مرکزی و شمال شرقی ایران را از آن خود کردند و روحیهی ایرانیگری را تقویت. میانپردهی ایرانی—از طاهریان تا غزنویان—که با حکومت سراسری ترکان سلجوقی به پایان رسید، رودکی و فردوسی را پروراند (و همچنین سنایی و ناصرخسرو و ابن سینا را).
شعر ایرانی در این زمان پا گرفت، اما کاملن بر پایهی عَروض و اَبحاری که در ادبیات عرب شکل گرفته بود (خلیل بن احمد، قرن دوم هجری). و این اوزان شعری پر شدند از کلمات پارسی و آیینهای ایرانی و پهلوانی. یا به عبارتی دیگر محتوای خودی در قالبی بیگانه. البته که این تعبیر هم گمراهکنندهست. چرا که بسیاری از قالبهای شعری ایرانی حاصل خلاقیت ایرانیان بود و از طرف دیگر بسیاری از مضامین رایج چون ستایش معشوق (از هر جنسیتی)، وصف شراب و گله از تقدیر و ناپایداری دنیا چیزهایی بودند که ردشان را میتوان در اشعار کسانی چون ابونَواس اهوازی در دربار عباسیان قرن دوم هجری دید، مثل این ستایشنامهی شراب (یا خَمریه) از رودکی: رودکی چنگ برگرفت و نواخت***باده انداز کو سرود انداخت زان عقیقین مِی که هر که بدید***از عقیقِ گداخته نشناخت هر دو یک گوهرند لیک به طبع***این بیَفسرد و آن دگر بگداخت نابسوده دو دست رنگین کرد***ناچشیده به تارک اندر تاخت (خلاصهاش اینکه در تشبیه شراب به عقیق، شراب عقیقیست که بدون لمس، دست را رنگین میکند و هنوز شروع به چشیدن نکردهای که اثرش به مغز سرت رسیده است.)
شکمِ پر، دهانِ پُردندان و زبانِ نغز همیشه برایم سوال بود که این عبارت کلی و گنگ «حمایت از زبان و فرهنگ ایرانی» که در هر شرح یکبندی از دوران سامانی میآید یعنی چه، تا رسیدم به قصیدهی دندانیه و این ابیات: بداد میر خراسانش چل هزار دِرَم***وزو فزونی یکپنج میرِ ماکان بود ز اولیای پراکنده نیز هشت هزار***به من رسید بدان وقت حال خوب آن بود رودکی از حال خوبش یاد میکند. زمانی که چهل هزار درهم از امیر سامانی (نصر بن احمد) و یک پنجم این مقدار را از میر ماکان و هشت هزار درهم دیگر هم از بقیهی رفقای درباری میگیرد. پنجاه و شش هزار درهم، زمانی که حقوق روزانهی کارگر یک درهم بود. حتا اگر این مجموع تمام صلههای دریافتشدهی رودکی در دوران حضورش در دربار نصر بوده (که بسیار بعید است)، باید هم حال خوبی میداشته. در آن دربار پر شاعر، بسیاری هم بودند که وضعشان آنقدر خوب نبوده و هیچ کدامشان اشعاری به نغزی رودکی نگفتهاند.
تاریخ ادبیات ما نمونههای زیادی هم از آثاری دارد که بدون حمایت مالی و سیاسی چشمگیر تولید شدهاند. اما در مورد رودکی مشخص است که از سفرهی پهنشده نهایت استفاده را برده و البته میراث بسیار ارزشمندی هم به جا گذاشته. گرچه خودش اعتقاد داشت که هیچ وقت در مدح از جانب اعتدال خارج نشده: هر آنچه مدح تو گویم درست باشد و راست***مرا به کار نیاید سریشم و کَبدا (سریشم و کبدا: سریش و لحیم، چیزهایی که برای چسباندن به کار میروند) این ادعا با بعضی اشعار نمیخواند: به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی***چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فُتور که باز شانه کند همچو باد سنبل را***به نیش چَنگَل خونریز تارَک عَصفور (خلاصهاش این است که چنان عدل و داد را در جهان گستردی که باز با چنگالهایش سر گنجشک را شانه میزند.)
وقتی هم در اوج ناتوانی و پیری و بیدندانی مغضوب دربار و احتمالن اخراج شد، اینطور زبان به شکوه گشود: مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود***نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود سپید سیمزده بود و دُرّ و مرجان بود***ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت***چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود ... کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم***عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود یا رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور***به خدمت آمد، نیکوسگال و نیکاندیش پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال***که باز گردد پیر و پیاده و درویش؟
شعر او را برشمردم رودکی پرکار بود. شاعر نهچندان شناختهشدهای به نام رشیدی سمرقندی دربارهی او گفته که: شعر او را برشمردم سیزده رَه صدهزار***هم فزون آید اگر چونان که باید بشمری (ره: بار — سیزده ره صدهزار: یک میلیون و سیصدهزار) راست یا دروغ، آنچه اکنون به ما رسیده کمی بیشتر از هزار بیت است که شاید پنج تا ده درصد آن به برخی شاعران دیگر هم منسوب است. تصحیح سعید نفیسی احتمالن هنوز هم مهمترین مرجع ما از دیوان رودکیست، اما نه لزومن بهترین و دقیقترین، که ضعفهای آن در گذر زمان روشنتر شدهاند. (خوانش من هم از همین تصحیح بود و در کنارش به سایت گنجور، لغتنامهی دهخدا —و ضبطهای گاه متفاوتش از ابیات— و نسخهای با معنی کلمات و ابیات —از امیرحسین معینی— برمیگشتم.) اما آنچه که در همین ابیات کم به چشم میخورد تنوع فراوان در قالب و محتوا بود. از مثنویهای تعلیمی (اولین ترجمهی منظوم از کلیله و دمنه که متاسفانه چیز زیادی از آن به ما نرسیده) تا حماسی، مثل این که نویددهندهی شاهنامههای آیندهست: ز قلب آنچنان سوی دشمن بتاخت***که از هیبتش شیر نر آب تاخت (آب تاختن: ادرار کردن)
یا از قصیدههای مفصل درباری در وصف امیر تا رباعیهایی بیشتر عاشقانه چون: چون کار دلم ز زلف او ماند گره***بر هر رگ جان صد آرزو ماند گره امید ز گریه بود، افسوس! افسوس!***کآن هم شب وصل در گلو ماند گره
نسخهی ابتدایی (اما نه ضعیفتر) از رواقیگری خیام را فراوان در آثار رودکی میبینیم (البته در قالبهایی غیر از رباعی). از زندگی لذت ببر، دم را غنیمت بدان و این دنیای ناپایدار را همانطور که هست بپذیر. مثل این قطعهی درخشان: شاد زی با سیاه چشمان شاد***که جهان نیست جز فسانه و باد باد و ابر است این جهانِ فسوس***باده پیش آر هر چه بادا باد شاد بودهست از این جهان هرگز***هیچ کس تا از او تو باشی شاد؟ و مواردی بیشتر چون: ازو بیاندهی بگزین و شادی با تنآسانی***به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟
جهانا چه بینی تو از بچگان***که گه مادری گاه مادندرا (مادندر: مادر اندر، نامادری)
با صد هزار مردم تنهایی***بی صد هزار مردم تنهایی
و بلاخره چند نمونه از هوش سرشار او و تعبیرات و تشبیهات نغزش:
به تیغِ هندی گو دست من جدا بکنند***اگر بگیرم روزی من آستین تو را
بهخاکخفتهی تیغ تو از حلاوت زخم ***زبان برآورد و زخم را دهان لیسد
چاکرانت به گه رزم چو خیاطانند***گرچه خیاط نِیاَند، ای ملک کشورگیر به گَزِ نیزه قد خصم تو میپیمایند***تا ببرّند به شمشیر و بدوزند به تیر
آستین بگرفتمش گفتم که مهمان من آی***داد پوشیده جوابم مورد و انجیر و کلوخ (مورد در عربی: آس - انجیر در عربی: تین - کلوخ در عربی: مَدَر - آستین مدر!)
نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت***سه پیراهن سلب بودهست یوسف را به عمر اندر یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت***سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی***نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟ (سَلَب: جامه)
من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه***تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه چون جامهها به وقت مصیبت سیه کنند***من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
(مجموعهی از آپدیتهایی که اینجا گذاشته بودم و ابیات نشانکردهی دیگر در اینجا.)
دوستانِ گرانقدر، از میانِ رباعیات، غزل ها و قصیده هایِ سروده شده از زنده یاد <رودکی> بزرگوار، به انتخاب ابیاتی را در زیر برایِ شما ادب دوستانِ گرامی، مینویسم -------------------------------------------- جایی که گذرگاهِ دلِ محزون است آنجا دوهزار نیزه بالا خون است لیلی صفتان زِ حالِ ما بیخبرند مجنون داند که حالِ مجنون چون است ************************** بی رویِ تو خورشیدِ جهان سوز مباد هم بی تو چراغِ عالم افروز مباد با وصلِ تو کس چو من بدآموز مباد روزی که تُرا نبینم آن روز مباد ************************** نامت شنوم، دل زِ فرح زنده شود حالِ من از اقبالِ تو فرخنده شود وز غیرِ تو هرجا سخن آید به میان خاطر به هزار غم پراکنده شود ************************** چون کارِ دلم زِ زلفِ او ماند گره بر هر رگِ جان، صد آرزو ماند گره امید زِ گریه بود افسوس، افسوس کان هم شبِ وصل در گلو ماند گره ************************** چهار چیز مر آزرده را زِ غم بخرد تن درست و خوی نیک و نام نیک و خرد هرآنکه ایزدش این چهار روزی کرد سزد، که شاید زید جاودان و غم نخورد ************************** گرفت خواهم زلفینِ عنبرینِ تُرا به بوسه نقش کنم، برگِ یاسمینِ تُرا هرآن زمین، که تو یک ره بر او قدم بنهی هزار سجده برم خاکِ آن زمینِ تُرا ************************** همه جمالِ تو بینم، چو دیده باز کنم همه تنم دل گردد، که با تو راز کنم مرام دارم با دیگران سخن گفتن کجا حدیثِ تو آید، سخن دراز کنم ************************** ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود تا مِی خورم امروز، که وقتِ طربِ ماست مِی هست و درم هست و بتِ لاله رخان هست غم نیست و اگر هست، نصیبِ دلِ اعداست ************************** شاد زی با سیاه چشمانِ شاد که جهان نیست جز فسانه و باد زِ آمده شادمان باید بود وز گذشته نکرد باید یاد باد و ابر است این جهانِ فسوس باده پیش آر، هرچه بادا باد ************************** انگشت مکن رنجه به در کوفتنِ کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مُشت --------------------------------------------- امیدوارم این انتخاب ها مفید و موردِ پسندتان بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
دوستانِ گرانقدر، از میانِ رباعیات، غزل ها و قصیده هایِ سروده شده از زنده یاد <رودکی> بزرگوار، به انتخاب ابیاتی را در زیر برایِ شما ادب دوستانِ گرامی، مینویسم --------------------------------------------- جایی که گذرگاهِ دلِ محزون است آنجا دوهزار نیزه بالا خون است لیلی صفتان زِ حالِ ما بیخبرند مجنون داند که حالِ مجنون چون است ************************** بی رویِ تو خورشیدِ جهان سوز مباد هم بی تو چراغِ عالم افروز مباد با وصلِ تو کس چو من بدآموز مباد روزی که تُرا نبینم آن روز مباد ************************** نامت شنوم، دل زِ فرح زنده شود حالِ من از اقبالِ تو فرخنده شود وز غیرِ تو هرجا سخن آید به میان خاطر به هزار غم پراکنده شود ************************** چون کارِ دلم زِ زلفِ او ماند گره بر هر رگِ جان، صد آرزو ماند گره امید زِ گریه بود افسوس، افسوس کان هم شبِ وصل در گلو ماند گره ************************** چهار چیز مر آزرده را زِ غم بخرد تن درست و خوی نیک و نام نیک و خرد هرآنکه ایزدش این چهار روزی کرد سزد، که شاید زید جاودان و غم نخورد ************************** گرفت خواهم زلفینِ عنبرینِ تُرا به بوسه نقش کنم، برگِ یاسمینِ تُرا هرآن زمین، که تو یک ره بر او قدم بنهی هزار سجده برم خاکِ آن زمینِ تُرا ************************** همه جمالِ تو بینم، چو دیده باز کنم همه تنم دل گردد، که با تو راز کنم مرام دارم با دیگران سخن گفتن کجا حدیثِ تو آید، سخن دراز کنم ************************** ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود تا مِی خورم امروز، که وقتِ طربِ ماست مِی هست و درم هست و بتِ لاله رخان هست غم نیست و اگر هست، نصیبِ دلِ اعداست ************************** شاد زی با سیاه چشمانِ شاد که جهان نیست جز فسانه و باد زِ آمده شادمان باید بود وز گذشته نکرد باید یاد باد و ابر است این جهانِ فسوس باده پیش آر، هرچه بادا باد ************************** انگشت مکن رنجه به در کوفتنِ کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مُشت --------------------------------------------- امیدوارم این انتخاب ها مفید و موردِ پسندتان بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه چون نگری سر به سر همه پند است به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری بسا کسا که به روز تو آرزومند است زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه که را زبان نه به بند است پای در بند است
نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت سه پیراهن سلب بودهست یوسف را به عمر اندر یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟
ای دریغ! آن حر، هنگام سخا حاتم فش ای دریغ! آن گو، هنگام وفا سام گراه
میلاو منی، ای فغ واستاد توام من پیش آی و سه بوسه ده و میلاویه بستان
بر عشقِ توام نه صبر پیداست نه دل بی روی توام نه عقل پیداست نه دل این غم که مراست کوهِ قافست نه غم این دل که توراست سنگِ خاراست نه دل . . . آمد بر من ، که؟ یار، کی ؟ وقتِ سحر ترسنده ز که؟ ز خصم ، خصمش که؟ پدر دادمش دو بوسه ، بر کجا؟ بر لبِ تر لب بد؟ نه ، چه بد؟ عقیق ، چو بود؟ چو شکر . . . ای از گلِ سرخ رنگ بربوده و بو رنگ از پی رخ ربوده بو از پی مو گلرنگ شود چو رو بشویی همه جو مُشکین گردد چو مو فشانی همه کو . . . کیرِ آلوده بیاری و نهی در کُس من بوسه ای چند برو برنهی و بر نس من
پیشنهادی بهتر از رودکی خواندن برای این دوران سیاه نمیدانم. شعر رودکی ریشه اندیشه های پس از خود در شعر فارسی است، از دم غنیمت شماری خیام تا عشقبازی سعدی. شاد زی با سیاه چشمان شاد.
Farsça şiirin ilk büyük ismi, kendinden sonra gelenlerin ilginç bir habercisi. Ne şairaneliğiyle her kültürün önde gelenleriyle baş edebilecek Firdevsi kadar başarılı, ne de tasavvuf geleneğini benimsemiş Senaî kadar bilge, ama hepsini etkilediği aşikar. Rudekî'nin materyalizmi belki de en ilginç özelliği, Ömer Hayyam'ın yapamamış olmaktan yakındığı her şeyi dibine kadar yapmış, bunlardan olabildiğince istifade edebilmek amacıyla devletin birçok ileri geleninden övgü şiirlerini esirgememiş, ama sonuçta yine pişman bir şekilde hayatını tamamlamış biri olduğu anlaşılıyor. Bu durum, feleğin her zaman son gülen olduğunun veya inançların yaşayışla bir türlü uyuşamayışının bir göstergesi olabilir, ama her halükarda okuması zevkli ve faydalıydı.
ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی، از شاعران مشهور و نابینا در قرن سوم و چهارم هجری است که استاد بدیعالزمان فروزانفر از او با عنوان پدر شعر فارسی یاد کرده است (رودکی، ۱۳۹۱: ۱۴ الی۱۶). اشعار سرایندۀ قصیده یا غزلِ «بوی جوی مولیان آمد همی / یادِ یارِ مهربان آید همی» را بالغ بر صدهزار بیت شمردهاند که از آنهمه تنها چیزی نزدیک به هزار بیت باقی مانده است (همان: ۱۵-۶۶).
با صدهزار مردم، تنهایی بی صدهزار مردم، تنهایی
یکی از دلنشینترین ابیات پراکندۀ رودکی که حاکی از تنهایی انسانهاست، بیت فوق است (همان: ۷۸). هرچند دکتر الوند بهاری در مقالهای با عنوان «بی صدهزار مردم تنهایی»، ضبط این بیت را به شکلی که در عصر حاضر شهرت یافته است، نادرست شمرده و معتقد است چنانکه ادیب قرن هفتم هجری، شمس قیس، در المعجم متذکر شده است، «تنها» در مصرع اول را باید به معنای «بینظیر» دانست و «تنها» در مصرع دوم را هم باید به مانند «دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد»، جمع «تَن» و به معنای «بسیار» در نظر گرفت.
با صدهزار مردم، تنهایی بی صدهزار مردم، تنهایی
البته ناگفته نماند که بهاری در سطرهای پایانی نوشتۀ خود این را نیز اذعان کرده که نمیدانم، با تمام این حرفها، میشود گفت معنای سخن رودکی فقط همان است که شمس قیس نوشته است و میشود معنایی را که همروزگاران در سر دارند یکسره نفی کرد و حکم به غلط بودنش داد، یا نه (بهاری، ۱۳۹۸: ۳۶۳ الی۳۷۰).
منابع:
_ رودکی، جعفر بن محمد، ۱۳۹۱، دیوان رودکی، به کوشش کامل احمدنژاد، تهران، کتاب آمه.
_ بهاری، الوند، ۱۳۹۸، پیش ادیب عشق: ارجنامه استاد دکتر سعید حمیدیان، «بی صدهزار مردم تنهایی»، به اهتمام احمدرضا بهرامپور عمران و محمدامیر جلالی، تهران، نشر قطره.
کاروان شهید رفت از پیش وآن ما رفته گیر و میاندیش از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خِرَد هزاران بیش توشهی جان خویش ازو بربای پیش کایدت مرگ پای آگیش آن چه با رنج یافتیش و بذل تو به آسانی از گزافه مدیش خویش بیگانه گردد از پی سود خواهی آن روز مزد کمتر دیش گرگ را کی رسد صلابت شیر؟ باز را کی رسد نهیب شخیش؟
farsça biliyorum .okuyamıyorum ..buraya rudaki sahip hazretlerinin bir kaç satır şiirini okudum araştırırken buraya geldim bir iki kelime yazayım dedim ..çok büyük bir şair ve mütefekkir olduğu yazdığı satırlardan anlaşılıyor..Allah rahmet eylesin ..bu dünya onun gibi nice dehaları harcadı gönderdi..
Wine is such, if a drop in the Nile falls for moment, a sober crocodile will be drunk forever... by its scent and, if a deer out on the plains, drinks just one drop, it becomes a fierce lion, fear of the tiger not evident!
To this life that’s passing don’t get too attached, for this world is only a game... don’t be deceived. All kindness that it may do think of as made up: when its hardships comes, your belt be tightened.
Live happily, O so happily with those dark-eyed ones, for this world is nothing but a story of wind… passed. One should never weep for what has happened already and one should never be sorrowful for what has passed. I’m happy with the musky hair of that one, ambergris scented: with moon-like face… huri-like face, natured. He happy and kind and free with himself and others… and miserable becomes that one who to both isn’t good! It is so sad, because this world is only wind and cloud… bring wine, for: “Whatever happens… happens,” I said.
به عنوان پدر شعر کلاسیک فارسی رودکی از جایگاه ممتازی در جهان برخوردار است. اشعار غنایی و تعلیمی وی راه را بر بزرگان زیادی باز کردهاست و از این رو همواره آیینهای پاسداشت مختلفی برای این شاعر پارسیزبان برگزار میشود.در یکی از این آیینها که در سال ۲۰۰۸ به میزبانی سازمان ملل متحد برگزار شد بان کی مون دبیرکل سازمان ملل متحد دربارهٔ شاعری رودکی در حضور جمع کثیری از سرشناسان علمی فرهنگی جهان، نمایندگان یونسکو و سفیران کشورهای مختلف گفت: «اشعار رودکی میتواند مبنای اتحاد جهانی قرار بگیرد؛ چراکه رودکی شاعر خوبیها و عدالت بود»ـ منبع: ویکیپدیا
طبعاً این 2 ستاره برای ارزشگذاری شعر رودکی نیست، چرا که رودکی شاعر فوقالعادهای بوده و از همین تعداد اندک ابیاتی که ازش باقی مونده میشه به این مساله پی بُرد. منتهی این کتاب، که از انتشارات خوب توس هست، حق مطلب رو نتونسته ادا کنه، از لحاظ قطع و جنس کاغذ و از همه بدتر صفحهآرایی. توضیحات و شرح ابیات گاهی بسیار خوب اند، اما چون همه در انتهای کتاب چپانده شدهاند و رفت و آمد از اول یا وسط کتاب به آخر کتاب برای من جهنم است، آن هم اینقدر پر تعداد، همان توضیحات درخشان را هم از چشمام انداخت.