با خودم فکر میکردم اگه از این شهر برم هیچ والی دلش برام تنگ نمیشه اما اگه نرم دلم برای خودم تنگ میشه. با تمام وحشتم از رفتن، اینجا _ تو شهری که هیچ کس صدامو نمیشنوه_ دارم غرق میشم. باید برم. شاید اینجوری صدامو پیدا کنم.
این کتاب، مثل یه آغوش گرم و مهربونه :) داستانش در مورد یه واله که از بقیه والها بزرگتر و قویتره اما هیچ کدوم از والهای دیگه صداش رو نمیشنون. در نتیجه وال بیچاره فکر میکنه نمیتونه حرف بزنه و همیشه تنها، افسرده و گوشهگیره.
یه روز، میشنوه که والهایی که براشون احترام زیادی قائل بود و دوستشون داشت، دارن پشت سرش چیا میگن و دلش میشکنه و اینجوری میشه که تصمیم میگیره شهر والها رو ترک کنه تا بره دنبال صداش و رویاهای خودش.
نمیدونم چیزی در مورد نهنگ ۵۲ هرتز میدونید یا نه ولی یه نهنگی هست که مثل وال داستان ما، هیچ نهنگ دیگهای صداش رو نمیشنوه چون فرکانسش تو بازه شنواییشون نیست و در نتیجه، تنهاست. این کتاب، همون اول من رو یاد اون نهنگ انداخت :)
داستانش خیلی ساده و روونه. در واقع یه چیز دیگهای که این کتاب من رو یادش انداخت، شازده کوچولو بود. ما تو این داستان هم مثل شازده کوچولو، همراه و همسفر کاراکتر اصلی میشیم و اون رو تو سفری که درواقع برای شناخت بیشتر خودش آغاز کرده، همراهی میکنیم. این سفر ۲۰ سال طول میکشه و وال داستان با موجودات مختلفی هم مسیر میشه که هر کدوم به حل بخشی از درگیریهای ذهنی و درونی اون کمک میکنن. حالا بعضیهاشون با دوستی و بعضیهاشون هم با دشمنی!
تم کلی کتاب بیشتر بر پایه مسائل روانشناسی و مرتبط با خودیاریه. مسائلی مثل افسردگی، تنهایی، میل به خودکشی، نداشتن اعتماد به نفس، خودشناسی و غیره و غیره، همه به طریقی توی داستان مطرح میشن و وال ما به مرور زمان و تو مسیر سفرش یاد میگیره که چطور با هر کدوم از این زخمها که زندگی به روحش زده، کنار بیاد و حتی درمانشون کنه.
واسه همین میگم مثل یه آغوش مهربونه :) آغوش کسی که مشکلات تو رو درک میکنه و اونها رو تجربه کرده و بهت میگه تنها نیستی و از پس حل کردنشون بر میای.
"برای اولین بار جرأت میکنم و به چشمهای خودم نگاه میکنم منو ببخش به خاطر تمام سالهایی که نادیده ات گرفته بودم به خاطر تمامی راه هایی که رفتم ولی در مسیر تو نبود منو ببخش که نشنیدمت و فقط دنبال شنیده شدن بودم منو ببخش که گشتم ولی دنبال تو نبودم. منو به خاطر سالها رها کردنت .ببخش ببخش که سعی کردم محبوب هر کسی جز تو باشم من در دریا غرق شدم - در این اقیانوس بی انتها - و با غرق شدن من، تو غرق شدی در من باید تو رو پیدا کنم تا در عظمت این اقیانوس پیدا بشم.
_میدونی، والی که میل پرواز داشته باشه، توی آبهای تمام اقیانوسها غرق میشه.
چرا این کتاب رو خوندم؟ چون همکلاسیم گفت برای بار دوم داره میخوندش، عاشقشه و به نظرش خیلی کتاب خوبیه. منم گفتم خب اگر اینطوریه بخونم ببینم چی هست. خیلی روراست بخوام بگم، این کتاب رو به هیچکس پیشنهاد نمیکنم مگر کسی که برای پیج اینستاگرامش دنبال کپشن بگرده. از این جهت و تنها از این جهت، برام شبیه قهوهی تلخ آقای نویسنده بود. اول نکات مثبتش رو بگم. بعضی جملات قشنگ داشت که خوشم اومد. درمورد یه سری مسائل من رو به فکر واداشت؛ که خیلی نکتهی خوبیه. اسم کتاب و نقاشیهای توش هم خیلی قشنگ بودن و از نکاتی بودن که قبل از خوندن کتاب من رو به اون جذب کردن. دو ستارهای که دادم به خاطر همین مسائل بود، به نظرم کافیه. حالا بریم سراغ نکات منفی. اول از همه، یکی از مشکلات اساسیم باهاش این بود که مسئله و گره اصلی داستان برای من جا نیفتاده بود. یا مثلا دنیایی که ساخته شده بود اصلا برام نزدیک و قابل درک نبود. مجبور شدم این رو بپرسم، که این یه ضعف داستاننویسی محسوب میشه که مثلا یه وال زیر آب چیز بنویسه یا نمیدونم، رویای سخنران انگیزشی شدن داشته باشه؟ جوابی که گرفتم این بود که باید قابلباور باشه. اگر هر اتفاق میافته، عجیب یا عادی، باید طوری باشه که بگُنجه و تو بتونی بپذیریش. که اینطور نبود. اصلا برام یه جور عجیبی بود هر بار که این واله یه چیزی رو مینوشت! من با فانتزی یا چه میدونم، افتادن اتفاقات غیرعادی و اینا اصلا مشکلی ندارم؛ ولی این کتاب نتونسته بود من رو مجاب کنه که این مسائل توی دنیاش عادیان. مشکل بزرگ دیگهم، شعاری بودنش بود. اتفاقا که من با شعار هم مشکل ندارم، بعضی از کتابهای موردعلاقهم پر از شعارهای کاملا صریح هستن. ولی به نظرم این قضیه خیلی سلیقهایه کلا. حرفای یکی به مذاق من خوش میاد و یکی نه. میخوام بگم شعار داشت میداد، ولی حرفاش جدید نبودن. خیلی تکراری، خیلی... لوس؟ نمیدونم. از مدل حرف زدن وال و دیدش و اینا خوشم نمیاومد. حس بچههای ۱۴ سالهی "هیچکس من رو نمیفهمه و من خیلی خاص و عجیبم، بیلی آیلیش* گوش میدم و کلا به چیزای خیلی خاص و عجیب علاقه دارم و هیچ دوستی ندارم چون با بقیه خیلی فرق دارم و..." رو بهم میداد، متوجه منظورم میشی؟ اصلا من با این مدل حرف زدن و این خودخاصپنداری مشکل دارم. خیلی میتونم حرف بزنم درموردش ولی حسش نیست. :دی فقط در نهایت این رو بگم که عجیبترین نکتهی منفیش غلطای املایی و نگارشی عجیبش بودن! من از یه کتابی که چاپ شده و تو دستمه دیگه انتظار غلط هکسره یا نیمفاصله ندارم. :/
*قصد توهین به این آدم یا طرفدارهاش رو ندارما، ولی این تیپ شخصیتی که درموردشون حرف میزنم معمولا طرفدارشن. درواقع رابطهی عموم و خصوص مطلق اینجا برقراره.
ساختار و ایدهی اصلی کتاب: «ایمان سرورپور» نویسنده، سخنران و مربی توسعهفردی دومین کتاب خود را «سفر کوانتومی وال تنها» نام نهاده است. این کتاب علیرغم کتاب اول او (تمام جهان در من است) که بیشتر حالت نظری دارد، در قالب داستان روایت و در ۲۶۸ صفحه نگاشته شده است. علت ناگفتهی انتخاب یک وال بهعنوان راوی داستان بهاحتمال زیاد به همان وال ملقّب به وال ۵۲ هرتزی برمیگردد؛ والی که فرکانس صدای او با همنوعانش تطابق نداشته و هیچیک از والها قادر به شنیدن صدای وی نیستند و همه گمان میکنند که این وال لال است و توانایی سخن گفتن و در نتیجه شنیدهشدن را ندارد. حال، داستان این کتاب با چنین فرض و مقدمهای آغاز میشود. وال تنهای قصه که احساس تنهایی و ندیده شدن در میان افراد شهر والها و حتی در بین دوستان نزدیک خود میکند تصمیم میگیرد سفری را بهسوی آبهای گرمسیری شروع کند تا بلکه بتواند به حقیقت وجودی خویش پی ببرد و ببیند آیا صِرف شنیده نشدن او توسط دیگران میتواند دلیلی برای سرخوردگی و افسردگی همیشگی او باشد یا خیر. از همان ابتدای سفر –سفری که سالها بهطول میانجامد- وال از موجودات مختلف دریایی و حتی در بخشی، از انسانها برای پیشروی در مسیر رسیدن به مقصد کمک میگیرد؛ در شهرهای گوناگون دریایی سُکنا میگزیند؛ با موجودات گوناگون مانند کوسهها، خرچنگها، پنگوئنها و غیره آشنا میشود؛ جانورانی که برخی دوست او هستند و برخی دیگر دشمن او از آب درمیآیند؛ بعضیها صدای او را بهخوبی میشنوند و بعضی دیگر، همچنان نسبت به صدای او بیتفاوت باقی میمانند. وال سعی میکند از طریق نوشتن با دیگران صحبت کند و باورهای نادرست آنها را اصلاح کند. با زندانیها دَم از آزادی و با طُعمهها دم از گریز از دست شکارچیان، رهایی و در نهایت چشیدن طعم زندگی آزادانه میزند. سفر وال تنها در حالی به پایان میرسد که وال به خود میآید و میبیند که تمام این سالها تنها در چند دقیقه تعمق او گنجانده شده بود و در واقع تمام این سفرکردنها، تجربهکسبکردنها و بهخودآمدنها همچون خوابی کوتاه و سفری در درون خود بوده است. به این نتیجه میرسد که تمام مدت در حال شنیدن صدای قلب و درون خود بوده است و صدای قلب خود را بهترین راهنما و مشاور این سفر مییابد.
نظرات شخصی: به نظر من آقای سرورپور در کتاب اول خود موفقتر عمل کرده بود و «تمام جهان در من است» قدرت تأثیرگذاری بیشتری روی من داشت. بیان کتاب و روایت داستان تا حد زیادی لحنی ساده و عامیانه داشت، بهگونهای که شاید دور از انصاف نباشد اگر بگویم در بخشهایی از کتاب احساس کردم مخاطب داستانْ کودکان زیر ۱۲ سال هستند. بههرحال بهشخصه از خواندن کتابهایی که نثری عامیانه و محاورهای دارند چندان لذت نمیبرم. مورد بعدی ایدههای اصلی مطرح شده در داستان میباشد که بهشدت مشابه مطالبی که در کتاب قبلی بهآنها اشاره شده بود هستند. شالودهی اصلی سخنرانیها و اجراهای آقای سرورپور و بهطور مشخص برخی مطالب همین کتاب اخیر شامل این موارد میباشند: شجاعت بهخرج دادن، نترسیدن و مواجهه با ترسها، غر نزدن، خودشناسی، حرکت کردن، تلاش مجدد، مسئولیتپذیری، اهمیت ندادن به حرف و ساز مخالف اطرافیان، توجه به اکنون و زندگی در زمان حال و نیز عزت نفس. انتظار داشتم نویسنده در کتاب جدید خود که حداقل ۲ سال مشغول نگارش آن بوده است، مطالب عمیقتری را با درونمایهی کتاب قبلی ارائه کند. اما چیزی که با آن مواجه شدم ملغمهای بود از مطالب کتاب قبلی و سخنرانیهای آقای سرورپور در قالب داستانی با پیچوتاب بسیار کم و نرخ پایین درگیر کردن خواننده با داستان. نکتهی بعدی بحث ویراستاری کتاب است. کتاب یا ویراستار نداشته است و یا اگر داشته است نام وی در شناسنامهی کتاب ذکر نشده است که یحتمل مورد اول صحیح است. جملات زیادی در کتاب دیده میشود که از لحاظ زبانی و نیز از منظر چینش کلمات و مرتبسازی آنها بیشتر به مکالمههای شبکههای اجتماعی شباهت دارد تا نثر یک داستان و یک کتاب چاپی. علی ای حال کلیّت کتاب به من احساس خوشایندی القا کرد اما هرچقدر که بخواهم روی کتاب با جزئینگری بیشتری متمرکز بشوم از لذت تجربهای که از خواندن آن به دست آوردهام می��کاهد.
نقلقول منتخب: «از کجا معلوم... شاید درک زندگی همین لحظه باشه، لحظهای که بادکنکماهی برای هزارمین بار خودش رو باد میکنه و تو خندهات میگیره.» (صفحهی ۱۴۰)
-مصطفی حبیبیان؛ شهریورماه ۱۴۰۰
توجه: تمامی محتوایی که بنده در قالب این دسته از بررسیها (Review) در سایت GoodReads منتشر میکنم تا حد زیادی آلوده به مدل ذهنی شخصی و تحتتأثیر شرایط روحی و احساسی من در حین و پس از خواندن کتابها میباشد. لذا ممکن است گاهی در بررسیهای خود آنطور که شایسته است به اظهارنظر در مورد کتابها و بررسی آنها نپردازم.
احساس میکردم که دوست دارم کتابو بغل کنم و بعد از خوندنش نیاز داشتم که بغل بشم:) ما درمورد یه وال تنها حرف نمیزدیم،حرف ما خودمون بودیم. شهروالها جامعه مون بود و اقیانوس درست جهان ما بود! ازین کتاب درس های زیادی گرفتم و احساس میکنم تا حدودی باعث شد که قلبم از یک سری چیزها رها بشه و حال بهتری داشته باشم. اميدوارم همیشه جملاتش و حرفاش توی یادم بمونه! چون من والم! یه وال تنها.
دو ستاره رو بهش نمیدم چون جو داستانیش ضعیف بود و انگار فقط میخواست دیالوگها رو وارد کنه بدون اینکه رو شخصیتها و خط داستانی کار کنه. جدا اگر کمی داستان و شخصیتها رو بهتر میکرد در کنار شخصیت وال که خیلیی دوستش داشتم و مثل همه باهاش همزاد پنداری میکردم میتونست کتاب قشنگتری از آب در بیاد که فقط به درد پستای تلگرامی نخوره.
خلاصه و جمع و جور. یه عالمه مطلب خودشناسی رو تو ۱۶۰ صفحه گفته بود. من لذت بردم. از اینکه وسط مطالبش اشعار مولانا و حافظ هم داشت بیشتر لذت بردم. خیلی جاهاش به فکر فرو رفتم که من کجای دنیام و به قول کتاب: ما در جهان زندگی میکنیم یا جهان در ما؟
○● کتاب دربارهی والی بود که صدا نداشت. نه! اتفاقا صدا داشت صدای خیلی بلندی هم داشت ولی ولی کسی صداشو نمیشنید...
طرد میشه... تنها میشه... گوشهگیر میشه... ناراحت میشه... دلشکسته میشه...
وال قصهی ما برای پیدا کردن خودش شروع به سفر میکنه. سفری حدود ۲۰ ساله... میره و میره تا بتونه خودشو پیدا کنه تا بتونه کسیو پیدا کنه که صداشو بشنوه تا بتونه شنیده شه تا بتونه درک شه تا بتونه...
به جرأت میتونم بگم یکی از تاثیرگذارترین کتابهایی بود که طی چند ماه اخیر خوندم.
خیلی جاها حس کردم وال داره از ته دل خودم حرف میزنه خیلی وقتها حرفاش مرهم شد برام خیلی وقتها زخمای قدیمی رو باز کرد...
این کتاب، اون چیزهایی رو که خیلی وقت پیش بقچهپیچ کرده و گذاشته بودم یه گوشهی دور و خاکخوردهی مغزم رو دونه دونه آورد و جلو چشمام بازش کرد.
نمیدونم با وال همراه شدم زخمهام باز شدن تا حدودی مرهم یافتن
واقعا پیشنهاد میکنم بخونین =)
یه کتاب سورئال خودشناسیه خوندنش قطعا خالی از لطف نیست...
یک نهنگ تنها به دلیل اینکه فرکانس صدایش با سایر نهنگ ها متفاوت است، نمی تواند با آنها ارتباط برقرار کند. احساس تنهایی و افسردگی او را وادار به ترک خانه اش و شروع سفری برای کشف خود می کند. در این سفر 20 ساله، او با موجودات مختلفی روبرو می شود که به او در حل مشکلات درونی اش کمک می کنند. کتاب با پرداختن به موضوعاتی مانند افسردگی و خودشناسی، خواننده را در آغوش گرم خود قرار می دهد. انتشارات ایجاز منتشر کرد: با خودم فکر میکردم اگه از این شهر برم هیچ والی دلش برام تنگ نمیشه اما اگه نرم دلم برای خودم تنگ میشه. با تمام وحشتم از رفتن، اینجا۔ تو شهری که هیچ کس صدامو نمیشنوه. دارم غرق میشم. باید برم. شاید اینجوری صدامو پیدا کنم.
یه روز وال تنهایی که همه وال های شهر فکر می کردن کر و لاله از شنیده نشدن خسته میشه. وال ۵۲ هرتزی صدا داره، رویایی دور و انگیزه بی پایان اما کسی نیست که بهش به چشم یه وال به درد بخور نگاه کنه، پس تصمیم می گیره به سفری بره که در اون صداش شنیده بشه این کتاب پر از نشانه است، پر از حرف حق و بغض، تلنگرهایی که واجبه برای شنیدن صدای خودمون بهشون گوش بدیم.وقتی کتاب رو می خوندم با هر فصل بیشتر به خودم فکر می کردم. چقدر با خودم حرف می زنم؟ چقدر صدای افکارم رو می شنوم؟ دروغ ها چقدر از زندگیم رو تحت شعاع قرار دادند. اصلا به خودم علاقه دارم؟ داستان وال تنهای ۵۲ هرتزی داستانیه که خارج از این کتاب هم قابل ستایش، تعمق و دوست داشتنیه اما اینجا و میان کلمات ایمان سرورپور عزیز، ملموس تر و قابل درک تر شده است. این کتاب رو برای ذره ذره روزهای سخت و آسونتون، روزهایی که فکر می کنید دیگه وقتشه جا بزنید یا روزهایی که از هیچ کاری نکردن خسته اید، پیشنهاد میدم
_خوب به باله من نگاه کن یکی از آرواره دارها برای همیشه یه تیکه اش رو کند و برد. کوسه ها هزار تا هستن و تو در مقابلشون تنهایی فردا حتی یه ماهی هم به کمکت نمیاد بهت قول میدم همون هایی که یک روز پای صحبت هات اشک شوق می ریختن و تحسینت می کردن فردا از گوشت لذیذت تعریف میکنن گوش کن پسر من فکر میکردم بالآخره یه روز این سلطه تموم میشه. تو با خودت این امید رو دوباره به این قلمرو آوردی اما اگه نری، اگر بمونی و بمیری این فقط تو نیستی که از بین میری بلکه این نور امید برای همیشه خاموش میشه؛ امید به رفتن و آزادی به جایی موندن و جنگیدن شجاعت نیست رفتن شجاعته میدونی چرا باید بری؟ چون حتی اگر یه ماهی اینجا ته دلش نخواد برده بمونه و با صحنه تیکه تیکه شدن تو مواجه بشه امید به اینکه میتونه په روزی یه ماهی آزاد باشه برای همیشه در قلبش خاموش میشه تو مسئولی، در برابر آرزویی که در قلب حتی یک ماهی روشن کردی حتی در قلب من با این سن و سالم لطفا برو با رفتنت نور امید رو زنده نگه دار....