"بیزارم از جهانی که انسان آن را برای انسان می سازد" کارل اشمیت
یکی از اساسی ترین مفاهیمی که اندیشه غرب با آن دست و پنجه نرم می کرده، مفهوم زوال بوده. در قرن ۲۰ ام، با از سر گذراندن دو تجربهی جنگ جهانی و پس از فجایعی عظیم و که به دست انسان ها رقم خورد، پس از از بین رفتنامیدواری نسبت به انسان و دست آورد های او نزد بسیاری از متفکران، از زوال سخن گفتن و پیرامون آن اندیشیدن اهمیت دو چندانی پیدا کرد. این زوال، زوال عقلانیتی بود که ریشه های خود را نمی شناخت و درباره ماهیت راستین خود دروغ می گفت. مدرنیته، که خود را گسستی از الهیات مسیحی و اندیشههای قرون وسطایی معرفی می کرد، در اصل دزدی بود که به کلیسا زده و آنچه دزدیده را مال خود معرفی کرده. مدرنیته هیچ از خود نداشته و تمام آنچه که بدان می بالد را مدیون الهیات مسیحی است. این روایت از دزدی و غصبی که صورت گرفته، معنای ضمنی سکولاریزاسیون را برملا می کند، سکولاریزاسیونی که در کنار مفهوم زوال، از برجسته ترین مفاهیمی است که جریانی موسوم به نقد فرهنگی در ترکش خود داشت و بی وقفه بوسیله آنها قلب مشروعیت دوران مدرن را هدف قرار می داد.
اما سکولاریزاسیون چیست؟ سکولاریزاسیون معمولا، در فضای فکری ایران، دلالتی منفی دارد بر دنیوی شدن، از دست رفتن معنویت و خالی شدن زندگی این جهانی از هر دلالت استعلایی. جهان سکولار شده، جهانی تصور می شود که خدا از آن رخت بر بسته، زیرپای تمام ارزش ها خالی شده و زندگی نیز به مغاک بی معنایی فروغلطیده. اما سکولاریزاسیون جز ایندلالت خطابی، نقش مهمی در فهم غرب از تاریخ اندیشه اش ایفا کرده و به نزاع بسیار مهمی در میانهی قرن ۲۰ام، در آلمان، مابین بزرگترین فلاسفه و حقوقدانان آلمانی، کارل اشمیت، هانس بلومنبرگ و کارل لوییت دامن زد. نزاعی که جو کرول تلاش کرده در کتاب پایان الهی یا بشری تاریخ آن را بازسازی کند.
مفهوم سکولاریزاسیون، اولین بار، به معنای تبدیل اموال کلیسایی همچون صومعه ها به بیمارستان یا دانشگاه، یا فروش اموال کلیسا برای نیل به اهداف معدنی به کار گرفته شد. این معنای مادی از سکولاریزاسیون بعد ها چهارچوب نظری این مفهوم را نیز تعیین کرد. در عرصه نظری، سکولاریزاسیون به معنای انتقال مفاهیم فکری الهیات مسیحی به اندیشه مدرن است. به عنوان مثال، می توان به تز اصلی کارل لوویت در کتاب معنا در تاریخ اشاره داشت که فلسفه های تاریخ مبتنی بر پیشرفت عصر روشنگری، سکولار شدهی اخرت شناسی مسیحی است. و تز اصلی کارل اشمیت در این باب که تمام مفاهیمی که نظریه های دولت مدرن را می سازند، سکولار شدهی مفاهیم الهیات مسیحی هستند. طرفداران تز سکولاریزاسون، تاکید بسیاری بر پیوستگی جهان مدرن، با جهان مسیحی و پیش از آن داشتند. آنها با مدد گرفتن از این مفهوم، زیر پای خودآیینی و ادعایی که مدرنیته مبنی بر گسست از گذشته را دارد، خالی می کنند. به باور طرفدارانِ این تز، مدرنیته بی شک تغییر مهمی در تاریخ بشر بوده اما هیچ تغییر ماهوی رخ نداده.
بلومنبرگ و دفاع از حیثیت دوران مدرن
یکی از بزرگترین مدافعان دوران مدرن را بی شک می توان هانس بلومنبرگ دانست. او معتقد بود که "اگر لب لباب جنبش نقد فرهنگی را استخراج کنیم، می بینیم که ناخرسندی از فرهنگ، مبین سرخوردگی از برآورده نشدن انتظاری است که خود معلوم نیست معطوف به چه چیزی بوده". در اصل نکته جالب اینجاست که پیش قراولان سخن گفتن از زوال، و تیشه به ریشهی مشروعیت جهان مدرن زدن و دست آورد های آن را زیر سوال بردن، متفکرین آلمانی زبان بودند. علت این امر شاید این بود زیر سایه گفتمان زوال رفتن، توسط المانی ها، از عذاب وجدان آنها برای ویرانی هایی که به بار آورده بودند، می کاست. تقصیر را به گردن تاریخ اندیشه انداختن، قدمی بود که آلمانی زبان ها برداشتند تا شاید نیاز نباشد بار این گناه نابخشودنی را به تنهایی به دوش بکشند.
بلومنبرگ به همینترتیب از طرفداران تز سکولاریزاسیون یک سوال اساسی دارد و آن اینکه دقیقا چگونه و بوسیله چه کرد و کاری، مفهومی در حوزه الهیات، می تواند به حوزه اندیشه مدرن وارد شود در عین حال که ماهیتش ثابت بماند؟ به طور مثال، این ادعا که فلسفه های پیشرفت قرن ۱۹ و قرن ۱۸ در واقع سکولار شده آخرت شناسی مسیحی است نمی تواند خالی از اشکال باشد. در آخرت شناسی مسیحی، خدا از بیرون، وارد تاریخ می شود و آن را به پایان می رساند و سیر تاریخ، به خودی خود، هیچ معنای محصلی ندارد. در اصل بلومنبرگ، بوسیله دانش عمیقی که از الهیات مسیحی داشته، توضیح می دهد که آخرت شناسی خودش به وسیله خودش سکولار گشت چرا که نمی توانست پاسخ اقناع کننده ای به سوالاتی بدهد که خود آن را ایجاد کرده. متالهان مسیحی ناتوان از پیدا کردن پاسخی برای مسئله شر بودند و تئودیسه ای که تمام شرور جهان را به گردن اراده ازاد بشر می اندخت نمی توانست روح ازرده خاطر از بی عدالتی و رنج مدام در این جهان را لحظه ای آرام کند. الهیات خود به دست خویش نابود شد و البته سوالاتی زهر آلود را به میراث گذاشت. سوالاتی در باب معنای تاریخ، سرنوشت انسان و مسئله شر که علوم طبیعی ناچار شدند پاسخی برای آن بیابند. در واقع ایده پیشرفت از از جایگاه خود در علوم طبیعی فراتر رفت تا خلا یا شکافی را پر کند که آن را الهیات خالی گذاشته بود و منجر به ظهور تاریخ فلسفه هایی گشت که پیشرفت را نه یک امید یا امکان در آینده، بلکه تقدیر تاریخی نوع بشر می دانستند. از نمونه های مشهور این پا را از گلیم درازتر کردن، می توان به سوسیالیسم علمی مارکس اشاره کرد که در باب ایجاد جامعه بی طبقه به عنوان نقطه پایانی تاریخ بشر نظریه پردازی می کرد. بلومنبرگ این اعتقاد را داشت که مدرنیته کمرش از بار انتظارات دوران پیشامدرن خم شده و پایان تاریخ برای او نه زمانی است که بشر بهشتی بر زمین برپا کند، بلکه زمانی رقم می خورد که تمام معنا هایی که به تاریخ فرافکنده شده به پایان برسد.
پرومتئوس؛ نماینده انسان در جنگ مابین خدایان؛ "تنها آن که خداست می تواند در برابر خدا بایستد."
در اصل بلومنبرگ معتقد بود که علوم طبیعی، در منطقه فراغ الهیات مسیحی، تلاش کردند تا جهان مدرنی را که امروزه می شناسیم بنیان بگذارند. با شکل گرفتن فیگور خدای نومینالیسم، خدایی که به هیچ کس بدهکار نیست و چه بسا همین لحظه بساط حیات را از کره زمین برچیند و بشر را محکوم به عذابی جاودان سازد، انسانخود را ناچار دید که دست به خوداثباتی در برابر چنین خدای مطلق العنانی بزند. در واقع پرومتئوس نطقه ارجاع بلومنبرگ در سخن گفتن از خود اثباتی است. در اسطوره پرومتئوس، انسانی که در معرض نابودی است، با لطف پرومتئوس، این امکان را می یابد که در برابر مطلق العنانی زئوس و واقعیت از خود محافظت کند. کرول اهمیت پرومتئوس نزد بلومنبرگ را چنین شرح می دهد:
"پرومتئوس فیگوری است که بلومنبرگ با تمسک بر آن می تواند به حمایت بر موجود معیوب و داعیه او مبنی بر کاهش رنج هایش برخیرد و فیگوری است که به جای انسان کارت تقسیم قدرت ها را بر عهده میگیرد. انسان بودن یعنی قرار داشتن در معرض واقعیت. واقعیتی که انسان همواره در برابر آن دیوار حائل می سازد. انسان بنابر تعابیر پارادایمی دیگر، مشغول کاهش پیچیدگی است و گرچه این تلاش ها ممکن است به الهیاتی ختم شود که انسان را مقهور خود کند یا گرچه ممکن است به نهادهایی قادر بیانجامد، در روایت گلن، این قاهر شدن و غلبه کردن، کار هیچ کس جز خود انسان نیست. انسانی که از گناه اصلیش چیزی باقی نمانده جز آنکه به خود سخت بگیرد."
عنوانهای کتاب بهترین خلاصه برای محتوای کتاب است. توضیح دیگری نمیخواهد. از آن کتابهایی است که نوشتن شرحی بر آن، خودش یک رساله و مقاله مفصل میشود. شخصا خیلی استفاده کردم. با اینکه با نگاه به شدت منفی نویسنده نسبت به اشمیت همدل نیستم.