کودکی ما با رمان بزرگ ملویل گذشته است؛ با نسخههای تلخیص شده، اقتباسهای سینمایی، تلویزیونی و کارتونیاش. ماجرای آنکه میخواست اسماعیل صدایش کنیم و کاپیتان ایهب که سرنوشت را میساخت. اینها با نسلهای بسیاری مانده و نهنگ سفید از اذهانشان دور نشده و برابر چشمانشان در حرکت است. علی چنگیزی با «سوز سفید» دریای آبی موبیدیک را به سفیدی برفهای کوهستان پیوند داده و شخصیتهایش در جستوجویی که گویی تمام نشدنیست، فقط میخواهند با آن موجودیتی روبهرو شوند که نمیدانند چیست ولی میدانند که مهیب است و درندهخو. سوز سفید حکایت همهی ترسها و افسونهای برآمده از دل اعصار است که با اسطوره و افسانه به گونهای عجین است که گویی واقعیت هیچ نیست جز تاریخ اسطوره، دروغ و عصیان، هراس و خون. رمان کوتاه چنگیزی، جستوجوییست میان زندهها و مردهها که انگار معلوم نیست چه کسانی در پی چه کسانی هستند و فقط خون و قرمزی مانده بر سفیدیست که پاسخ است و همهی اینها در سوزی سفید در دل طبیعتی قهار و بیرحم گرد هم آمدهاند.
سعی کرده بود کتاب متفاوتی باشد و سواد زبانی خودش را به رخ بکشد. همه ی شخصیت ها در این کتاب ضرب المثل وار و لوتی حرف می زنند- به صورت مشخصی نویسنده یک مشت اصطلاح و کلمات مسنوخ- پیدا کرده و گفته برای اینها دیالوگ بنویسم و برای دیالوگ ها یک قصه ی ترسناک که چقدر هم تقلیدی ست. یک صحنه ی آخر کاملا در سریال و کتاب هانییال لکتر امده است. جایی که زن یک مشت استخوان سر هم می کند تا یک موجود وهمناک بسازد- این کلمه های نچسب و بی معنی و کوششی و متظاهرانه: نم چس نم چس؟ سنگ و ساقال - فنگل میناس - تپوکی به شانه ی چزیده ی قوزی زد- تپوکی و چزیده؟ - علقه مضغه( که در کتاب علامت گذاری شده با فتحه و کسره و...)، قزن قورتکی- هور و ماهور- پسر کنجله از سما رفت پشت ماشین- کنجله؟ سام با مشتوکش دست ها را مالید- مشتوکش؟ - کهنه ارقه ها و وردارورمال ها - به ساخلو نظامی تبدیل شده اند. ساخلو؟ - از سرما سخلو کرد. سخلو؟
قصه چقدر می لنگد. قسمت اول و شخصیت قوزی و خواهری که آنجا می ماند کاملا اضافی. این همه مقدمه چینی فقط برای دو جمله که پارسال بابات زده بچه ی حیوونو کشته. به اضافه ی اینا وسط لوتی بازی و فضای مردونه یوهو رمانتیک هم می شه نویسنده- چادر شب روی بیابان افتاده- اقیانوسی کف آلود که کرانه اش پیدا نبود. . بهترین کتابی که می توانید بدون شوآف و تظاهرهای زبانی با قصه ای تمیز و ناب در این ژانر بخوانید- نگهبان پیمان اسماعیلی و مجموعه داستان برف و سمفونی ابری ست.
قصه، قصهٔ خوبیه. ریتم عالی. از ابتدا جذاب شروع میشه و جذابیت تا صفحهی آخر باقی میمونه. (صحنهی برخورد ایوب و عبدل با پیرزن گورکن بهنظرم یکی از عالیترین بخشهای ماجرا بود) اما بهترین بخش سوز سفید، فضاسازی کتابه. توصیفات نویسنده فوقالعادهس و از اولین فصل کتاب به راحتی میتونید همراه شخصیتها توی فضاها قدم بردارید و یخ کنید. سرمای استخوانسوز، سفیدی بیانتها، مواجه شدن شخصیتها با مرگ، که این بار ردای سفیدی تن کرده و درنهایت داستان قدیمی برخورد انسان و طبیعت و خوی وحشیگری آدمیزاد. تنها بخشی که به دلم ننشست، بعضی از دیالوگها بود. شخصیتپردازی کتاب طوری نیست که مخاطب بتونه قبول کنه که شخصیتهای کتاب اینقدر عمیق و فلسفی به اطرافشون نگاه میکنن. مخصوصاً شخصیت عجیب عبدل. در کل؛ خیلی خوب.
کیفیت رمان را با که بسنجم؟ هدایت و محمود و ابراهیمی و ساعدی؟ بهدرد نمیخورد. با نسل حاضر؟ چرا اتفاقا خیلی خوب بود. جدال با مرگ، مسئلهایست که تکراری نمیشود.
کتاب سوز سفید نوشته علی چنگیزی، با سبکی بین رئالیسم و سوررئالیسم یا شاید بتوان گفت رئالیسم جادویی، به مضامینی چون انزوای انسانی، سردی و پوچی پرداخته است. در این رمان کوچک، نویسنده فضای سرد و بیروحی را خلق کرده که در آن، مفهوم سرما بهعنوان نمادی از پوچی، بیمعنایی و دوری انسان از حسهای گرم و پرشور زندگی بهکار میرود. به نوعی، سرما در این داستان بیشتر از آن که یک وضعیت جوی باشد، بازتابی از احساسات و درونیات شخصیت اصلی است؛ شخصیتی که بهگونهای گرفتار یأس و سردی روحی شده و نمیتواند به زندگی و روابطش معنای دلخواهی بدهد.
این داستان حال و هوای رئالیسم جادویی دارد، چون با اینکه وقایع و رویدادها بهشکلی واقعی رخ میدهند، اما ترکیبی از عناصر فراواقعی هم دیده میشود که درک و تفسیر آن را پیچیدهتر و چندوجهیتر میکند. درواقع، این اثر علی چنگیزی با بهرهگیری از فضاسازی خاص، به نوعی با انسان مدرن و درگیر با بیمعنایی و ازخودبیگانگی ارتباط برقرار میکند و شاید بتوان آن را یک تمثیل از وضعیت ذهنی شخصیت اصلی دانست که در سرمایی بهظاهر بیپایان گیر افتاده است.
این کتاب رو بخونید. بخاطر داستانی که هم غم داره، هم عشق داره، هم ترس داره. شاید از نظر من مدل روایتی داستان تکراری و الهام گرفته از سایر نویسنده ها بود ولی نویسنده خوب از پَسش براومده بود😉
داستان با مرگ پدری شروع میشه که حیوون عجیبی با ضربه دندونش به گلوی پیرمرد اونو کشته و حالا پسراش برای انتقام گیری به دنبال اون حیوون میرن و از دوتا شکارچی هم کمک میگیرن ولی اشنایی با ادمای عجیب و غریب و سرنوشت عجیب و غریب ترشون فضای داستانو تاریک و خوف ناک میکنه. شاید داستان خیلی قوی نباشه اما فضاسازی عالیه و سرمای کتاب و برف رو کاملا احساس میکنی. البته نباید درون مایه اصلی کتاب یعنی مرگ رو نادیده گرفت که بنظرم تم اصلی کتاب مرگه و انسانی که بدنبالشه و زندگی که هیچه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
این کتاب و همین دیشب تمام کردم… سبک متفاوتی بود برای من در ادبیات داستانی ایران. درسته که می تونست بهتر باشه چه در قالب ساختاری و چه در قالب داستانی… ولی قابل قبول بود برای من خواننده. کتابی بود که من درون فضا سازیش غرق شدم و تازه با پدیده جهنم سفید اشنا شدم. اینکه چقدر می تونه ترسناک باشه که ادم توی یه مکان سفید و سرد گم بشه… بسیار ازش لذت بردم… برای سرگرمی و وارد شدن به دنیای کتاب ها و عادت به کتاب خوانی عالیه
بیمهری با طبیعت عاقبت خوبی نخواهد داشت، نه که طبیعت در نقش دشمن ما ظاهر شود، بلکه دقیقا آیینه و انعکاسی از رفتار خودمان است و آنگاهست که حتی صلح بیهنگام هم به کار نمیآید.