پیرزن جوانی که خواهرِ من بود؛ جدیدترین اثر صمد طاهری باز هم مخاطب را با جامعهی امروز مواجه میکند و اینبار برای تهنشین کردن این شرایط، از طنزی ظریف و جذاب استفاده میکند.
صمد طاهری در «پیرزن جوانی که خواهرم بود» دوباره به مقولهی «زوال معصومیت» پرداخته است. همان مقولهای که در اثر تحسینشدهاش «برگ هیچ درختی» هم محوریت داشت و در داستانهای کوتاهش هم گاه به آن پرداخته است. در اثر تازهی صمد طاهری آبادان و مردمانش و موقعیت چندفرهنگیاش نقشی اساسی ایفا میکند. همچنین نمایان ساختن روند یکسانسازی آدمها و حذف آنها که در چهارچوبها نمیگنجند از زیرلایههای اثر طاهری است. اثری پر از لحظات ناب طنزآمیز و سرخوشانه که راویاش اگر چه با اطرافیان صادق نیست، با خودش و مخاطبش بسیار صادق است و حرکتش از دستهی قربانیان به دستهی قربانیکنندگان را بهخوبی در اثر بازنمایی میکند.
صمد طاهری نویسندهی شناختهشدهی آبادانی که آثار او همواره مورد توجه مخاطبان جدی ادبیات و منتقدان و جوایز ادبی بوده است و با مجموعه داستان «زخم شیر» برندهی بسیاری از جوایز ادبی شده است، در اثر تازهاش مخاطب را میخنداند و خشمگین میکند و عاطفهاش را برمیانگیزد. او راوی آدمهایی است که همواره در نوجوانیشان گیر کردهاند.
ادبیات جنوب ایران مرا به شدت یاد ادبیات جنوب امریکا می اندازد. چرا؟ چون در هر دو یک عنصر مشترک کلی را مشاهده میکنم: مبارزه انسان برای انسانیت با قدرت، طمع، پول پرستی، بی اصالتی و هر چیزی که انسان را از خودش و خاکش دور میکند. فاکنر بزرگ را ببینید. خشم و هیاهو را به یاد بیاورید و سردردهای شدید کوئنتین پول دوست را، در برابر زندگی ساده و پر تلاش و وقت شناسانه خدمتکار سیاهپوست و مومن همین خانواده. گور به گور را به یاد بیاورید و سادگی روستایی اعضای یک خانواده که میخواهند وصیت دردسرآفرین مادرشان را اجرا کنند و نهایتا متوجه میشوند پدر آب زیر کاهشان چه نقشه ای داشته برای تجدید فراش. یا مثلا اشتاین بک را به یاد بیاورید که چگونه در خوشه های خشم علاقه یک خانواده روستایی به زمین شان را نشان میدهد. و تلخکامی آنها از مهاجرت اجباری شان به خاطر طمعکاری بانکها. باز هم اشتاین بک را به یاد بیاورید که در تورتیافلت بی تفاوتی و مناعت طبع چند جوان بی خانمان و بی خیال را در برابر دنیاگرایی و آینده نگری، ستایش میکند. شاید همین دو مثال از نویسندگانی که نوبل گرفته اند کفایت کند که نشان بدهد در ادبیات جنوب امریکا عنصری انسانی هست که در برابر تجدد، نوآوری های صنعتی، مناسبات اقتصادی جدید، روح دنیاطلبی تازه از راه رسیده و حتی سازوکار زندگی شهری مقاومت میکند. گاهی میبرد و گاهی میبازد. در این رمان کوتاه صمد طاهری هم همه آنچه که در بالا گفتم را با مصادیق خاص زندگی ایرانی میتوان دید. هم در شخصیت راوی که اگرچه بسیار با معرفت و رفیق باز است اما تحولات اجتماعی به ایت خصائل او احترامی نمیگذارد و هم در شخصیت خواهر درونگرا و مهربانش که از نعمت زیبایی بی بهره است اما به زندگی اطرافیانش زیبایی و مهربانی میبخشد و وقتی دیگران قدر رافت او را نمیشناسند به زیرزمین پناهنده میشود و با جاروهایی که میبافد همچون فرزندان نداشته اش انس میگیرد و اندک اندک پایش را از زندگی کثیف و پر هیاهو و حرص دیگران بیرون میکشد و بی سر و صدا میمیرد. چقدر آن صحنه های مرگ دل مخاطب را خوب و دوست داشتنی ریش میکند. دم غنیمت شمری شخصیت های این رمان من را به یاد خوشگذرانی های ساده کاراکترهای داستانی ادبیات جنوب آمریکا می اندازد و شکست خوردنشان در برابر مناسبات دنیای جدید نیز شبیه همان آدمهاست. این قضیه مخصوصا توی ماجرای تجارت خانه ای که راوی راه می اندازد نمود دارد. ادبیات ما به چنین اثری که ستایش دختران در خانه مانده، زنان اهل فداکاری برای اطرافیان و دخترانی که ارزشهای غلط جامعه فرصت ازدواج و ساختن آینده را از آنان میگیرد داشت. اگرچه نویسندگان زیادی چنین دخترانی را به مبارزه خونین علیه ارزشها دعوت میکنند اما صمد طاهری فقط صبر و سکوت آنها را نشان داده و رنگ زیباشناسانه دلربایی بر آن زده.
پشت جلد کتاب نوشته: زوال معصومیت. و داخل کتاب حتی از لحن راوی هم میتونی این رو بفهمی. کتاب که تموم شد، قلبم فشرده شده بود. راوی پسری به نام پرویزه که از کودکی با تبعیض روبرو بوده، همین هم پرویز رو کم کم تبدیل به موجودی منفور و منفعت طلب میکنه. اما اسم کتاب : پیرزن جوانی که خواهر من بود... صدیقه خواهر بزرگتر پرویزه، دختر زشتی که مادر و برادر بهش سرکوفت میزنن و نگاه کردن بهش هم آزاردهندهست. پدر تنها کسیه که صدیقه رو دوست داره. صدیقه مهربونه و تقریباً هر نوع فداکاریای میکنه تا دوست داشته بشه. داستان از مدرسه رفتن پرویز شروع میشه و به پیرشدنش ختم میشه. فضاسازی انتهای کتاب بسیار زیباست، اصلاً این کتاب انقدر قشنگ بود که شصت صفحه رو -با عذاب- بدون وقفه خوندم. چرا با عذاب؟ چون از درد نوشته بود. داستان کتاب توی بوشهر اتفاق میافته. فقر، تبعیض، سیستم آموزشی، خیانت، تفاوت فرهنگی، کودکی و اثر اون در بزرگسالی از موضوعات کتابن. چیزی که من رو به فکر انداخت، موضوع زشتی در ادبیات طاهری و علوی بود. توی داستان «نامهها»ی بزرگ علوی، قاضی مرد زشتی در شیراز بود. توی این کتاب هم طاهری از صدیقه نوشته بود که زنی زشت در بوشهر بود. آیا زشت بودن برای مرد و زن تبعات متفاوتی نداره؟ چرا باید اینطور باشه؟ فارغ از جواب. این کتاب دربارهی پرویز بود و نبود. این کتاب برای من پرویزی بود که خودش رو به زور توی کادر دوربینی که سوژهاش صدیقه بود، جا کرده بود. نقش اول قشنگی هم نبود. صدیقه من رو یاد پیرزن کتاب «زندگی پیش رو»ی رومن گاری انداخت... کتاب قلبم رو فشرد و باعث شد بخوام کتابهای بیشتری از این نویسنده بخونم.
به نظرم خیلی مهمه اولین کاری که از یه نویسنده میخونی، چه کاری باشه. برای منی که صمد طاهری رو با زخم شیر و شکار شبانه شناختم، این یه کتاب ضعیف به حساب میومد. شخصیتپردازیهای گنگ و ناپخته بیش از همه آزارم داد و جز شخصیت اصلی(پرویز) باقی انگار از وسط نخ گرفته شدن و پیش رفتن. البته نکتهی مثبتش واسه من، طنز داستان بود و دیالوگای باورپذیرش. صمد طاهری قصهگوی خوبیه و شاید به همین دلیله که این کتابش با اونکه چندان قوی نبود، اما من رو تا پایان با خودش همراه کرد و از خوندنش پشیمون نشدم.
نوشتهی پشت جلد کتاب، کتاب رو به خوبی معرفی میکنه، "زوال معصومیت" ، کلمه ای که به خوبی مهارت نویسنده رو توی مسیر داستانی نشون میده. روایت هایی که از جنوب شروع میشن اغلب پیوندی با زنانگی نادیده گرفته شده دارن، جنوب پر است از زنهایی که آخرین سنگرشان برای مادری، مادرِ خانوادهشان بودن است، مادرِ مادرشان، مادرِ پدرشان، مادرِ خواهر و برادرشان و حتی مادرِ نخلها و جوجه بلبلها و جاروها و هرچه که بشود بهش عشق ورزید، جنوب پر است از زنهای نشسته پشت در ها و روایت "پیرزن جوانی که خواهر من بود" روایت خیل عظیمی از این زنهاست.
دلم میخواهد مستقیم پرویز داستان را، پسر طماع ترسو و بی عرضه و بیذات را، همینجا توی همین ریویو به ناسزا بکشم، آدمی بی عرضه در دوست داشتن، بی عرضه در خانوادهی کسی بودن، بی عرضه در دوست بودن و هیچی نبودن، فکر کنم هیچی نبودن یا بهتر است بگویم هیچ چیز خوبی نبودن برای این آدم کافیست. در کتاب پرویز پررنگ تر از خواهرش است، اصلا همه چیز حول محور پرویز و دور بری هایش میچرخد و خواهر بخت برگشتهی مهربانش، حتی توی داستان هم در اولویت نیست و گمانم صمد طاهری هنرمندانه این کار را کرد.
پن: ریویو یکباره تمام شد، خیلی وقت است چیزی ننوشتهام، کلمههایم را گم کرده ام.
“گناه داره، تو سرش نزن. اگه زیاد تو سر یکی بزنی دیگه هیچوقت آدم نمیشه.” ص۱۱۱ کتاب
این رمان رو در یک نشست خوندم و خیلی زیاد ازش لذت بردم. برای من قصه، روایت پرویز بود. پرویز که قربانی ظلم های متعددی هست که به او شده. قربانی همه این “تو سری” ها از پدر، معلم تا حتی همسایه و بچه محل. ولی چه اتفاقی میافته وقتی که قربانی بخواد بلاخره از این نقش بیرون بیاد؟ وقتی قربانی به جای مقابله با ظلمی که به او شده خودش رو شبیه به این ظلم و حتی یک ظلم بزرگ تر میکنه. گویی زیر سایه این ظلم حالا حس امنیتی براش هست که هویتش رو حفظ و تعریف میکنه. روند شکل گیری یک هیولا از “پرویز آویزونِ” ابتدای قصه برام خیلی جالب بود. هیولایی تو خالی که با وجود همه اینها هنوز هم یک قربانی بیش نیست. علاوه بر خط داستانی تقریبا همه چیز های دیگه این رمان کوتاه هم به دلم نشست. خیلی زیاد مشتاقم که بیشتر از صمد طاهری بخونم!
باید گفت صمد طاهری همه چنان در داستان کوتاه یکه تاز است و دو داستان بلندش به پای مجموعه داستان کوتاه هایش نمی رسد اما این داستان و سبک روایتی و آن سورئال غلطیده در رگ های واقعیت داستان من را بشدت بیاد بچه های نیمه شب سلمان رشدی انداخت. به همان شیرینی به همان صمیمیت. .
بسیار رمان خوبیست و خیلی خوب و محکم نوشته شده و یکی از بهترینهای معاصر است. با شخصیتهایی که ه��ه از دم پوست و گوشت دارند و خوب نوشته شدهاند و همه زندگی خودشان را در کنار شخصیت اصلی ادامه میدهند.