What do you think?
Rate this book


71 pages, Paperback
First published January 1, 2010
همیشه اسکاچ میخوری.
آره، از دست بعضی داستانها نمیشه راحت خلاص شد.
"از همه چیز گذشته، زندگی اتفاقی سرگرم کننده است. یا روی هم رفته اگر از فراز بامها به جهان نگاه کنیم، منظره چندان بدی هم نیست."
بعد از چند هفته نامه ای دریافت کردم از یادداشتهای همیشگیش، رنگ تب و حال و هوای مایوسانه و حتی غم زده داشت. که بیشتر از آن که به مارتینی تعلق داشته باشد، به نظر میرسید که به یکی از شخصیتهایش تعلق داشته باشد. نوشته بود: خنده داره، یهو دور و برت رو نگاه میکنی و متوجه میشی اشیا وضوحشون رو از دست داده ن و به دلیل عجیبی بیشتر احساس تنهایی میکنی.
ناگهان بار سنگینی، بار سنگین حس تلخی را بر شانه ام احساس کردم که میگفت، خواهی نخواهی زمان میگذرد.
اجازه بده توضیح بدم. کسی نمیتونه بگه اگه جای اتفاق، اتفاق دیگه ای می افتاد، زندگی چه شکلی از آب درمیومد. آخرش تنها چیزی که برامون میمونه اینه که سرجامون بشینیم فیلم زندگی رو تماشا کنیم و دعا کنیم که سالن رو درستی رو انتخاب کرده باشیم.
درجواب به اینکه چرا چند دونه برنج رو از نمکدون مهمانی تو جیبش نگه داشته بود می گوید:"فکر کردم شاید به یه دردی بخورن. شاید بتونند یکم از رطوبت وجود من رو هم به خودشون بگیرند. "