برای نسلی که از اوایل دههی پنجاه خورشیدی به عرصه رسید و سر از لاک خودش بیرون آورد، این سه تن سهتا از شاخصترین قلّهها بودند. تن ندادند به آن جریانی که داشت همه چی را به یک طرف میبرد، تن ندادند به سلیقههای مسلّط و معمول و سوار هیچ موجی نشدند. هر کدام راه خودش را رفت و کار خودش را کرد.
این ادای دین شاگردیست به استادانی که هرگز به دنبال لشکرکشی نبودند و هیچ تلاشی هم در این راستا به خرج ندادند. هر کدام برای خودش سرداری بود ــ هرچند بیسپاه و تنها.
کتاب به سراغ مسیرِ داستاننویسی (یا حکایتنویسی؟ یا قصهنویسی؟) سه نویسندهای رفته است که بهشخصه در مقاطعی مختلف، درگیر داستانها و شخصیتهای منحصر به فرد و جذاب و بعضاً اسرارآمیزشان بودهام. از این بابت، برای منی که مدام (اما به طور پراکنده) نقدها و حواشیِ داستانها و زندگیِ ابراهیم گلستان، شمیم بهار و قاسمهاشمینژاد را تعقیب کردهام این تألیفِ نسبتاً منسجم و منضبط، کتابی دلچسب و خواندنی بود که چیزی فراتر از کتابسازیهای بیحاصل و بیارزشِ افزودهی مرسوم در این روزگار، به منِ خواننده عرضه کرد. در «سه استاد»، جعفر مدرس صادقی هرکدام از این سه نویسنده را داستان به داستان، از اولین تا آخرین اثری که به چاپ سپردهاند، دنبال میکند و در داوری و قضاوت هیچ اهل تعارف نیست. رویکردی که در تحلیل و ارزیابی پیش گرفته قانعکننده است و با سلیقه و مذاق من جور درمیآید.
برآورد کلیِ او از داستاننویسی ابراهیم گلستان چنین بود که پس از فراز و نشیبهای بسیار، بارقههایی از اصالت در برخی از داستانها و مخصوصاً داستانهای آخر او به چشم خورد، اما گویی نفرینِ «نوشتنِ متعهدانه» و ایضاً میل بیپایان او به زیادهگویی و توضیح و تفسیر مکرر هر داستان در دلِ همان داستان، مجال شکوفایی را از او گرفت و موجب شد «قصهنویس با توضیح واضحات، با پُرگویی، با سخنرانی، با موعظه، از روی قصههای خود رد بشود و قصههای خود را به باد بدهد.» با این حال، او گلستان را از معدود قصهنویسهای نسلی میداند که «بر خلاف رویهی حاکم بر آن نسل، راه خود را پیش گرفت و بنای خود را بر مشاهده و تصویر گذاشت.» به باور مؤلف، ابراهیم گلستان «نمیخواست و نمیتوانست یک نویسندهی حرفهای باشد.» برای او، قصهنویسی ادامهی مبارزات سیاسیاش در سالهای جوانی بود؛ راهی برای ابلاغ پیامهای سیاسی و اخلاقی. تا به این وسیله جامعهای که به زعم او به خواب رفته است را بیدار کند. جامعهای که یا خواب است یا اگر خواب نباشد، سراسر در بیخبری است.
نوبت به شمیم بهار که میرسد، مدرس صادقی خود را با نویسندهای مواجه مییابد که برخلاف گلستان مایهی سرخوردگی نیست. او بهار را حتی «اولین داستاننویس و اولین حکایتنویس دورانِ ما» میخواند که «به فُرم و به زبان و به لحن و به گفتوگونویسی توجه جدی داد.» مولف تأکید ویژهای بر نقش معلمی و استادیِ بهار در فضای ادبیات داستانیِ دوران خود دارد و گواه این مطلب را حضورِ کوتاه و عاری از ادعای او در عرصهی ادبی و داستاننویسی میداند. به عقیدهی مدرس صادقی، بهار آموزگاری بود که برخلاف رویهی مرسوم زمانهاش، که ادبیات داستانی را تنها در پیوند با آرمانهای سیاسی و اجتماعی و «نویسندگی متعهدانه» معنادار میدانست، دست به جستجو و کشف امکانهای موجود در زبان فارسی برای قصهگویی زد و به دنبال برآوردن نیازها و الزامات یک داستان از طریقِ زبانِ داستان بود. او در میان آثار به چاپ رسیده از بهار، داستان کوتاهِ «اردیبهشت چهل و شش» را اوج دستاوردهای ادبی وی میشمارد که پرهیجان، دارای کشش و برخوردار از غنای داستانی و زبانی است. اما به عقیدهی وی، پس از این داستان است که بهار با معیارهای خودِ بهار، دیگر آن نویسندهی درجه یکی نیست که تمام اجزای داستانهایش در جای خود قرار دارند. هرچند بر غنای فرمی و زبانی داستانهای بعدی او نیز صحه میگذارد، اما این داستانهای را بیشتر شبیه کلاژی از چند تکه داستان (یا شاید رمان) ناننوشته و پراکنده مییابد که حائز آن انسجام خیرهکنندهی داستانهای طلایی او نیست. مدرس صادقی در این کتاب به اثر اخیراً منتشرشده از شمیم بهار، یعنی داستانِ بلندِ «قرنها بگذشت»، نیز توجه نشان میدهد و با موشکافی دستاوردها و زیادهرویها و بیراهه رفتنهای نویسندهی این کتاب، چنین جمعبندی میکند که: «راستش هیچ اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده است. فقط داریم از یک قرنی که صد سال طول کشیده بود به قرن دیگری میرویم که صد سال دیگر طول خواهد کشید. شمیم بهار ما همان شمیم بهار خودمان است. با این تفاوت که در این داستان آخر به سعدی خواندن و مولانا خواندن رو آورده است و از قول آدمهای داستانش به ما میگوید افتخار و غرور و غیره به جای خود! خوشا به اقبال ما که زبان ما فارسی است و فارسی میخوانیم تا سعدی و مولانا بخوانیم! شمیم بهار ما یک ذره هم پیر نشده. همان شمیم بهار دههی چهل است و همان شمیم بهار «شش حکایت کوتاه از گیتی سروش» و «سه داستان عاشقانه».»
تا بالاخره میرسیم به عالیجناب قاسم هاشمینژاد؛ نویسندهای که تنها دو اثر داستانی از او به جا مانده و جعفر مدرس صادقی این دو اثر را چنین وصف میکند: ««فیل در تاریکی» و «خیرالنسا» دو حجت آشکار و دو برهان قاطعِ قاسم هاشمینژاد بودند برای اثبات آنچه او در یک دورهی چندسالهی نقدنویسی گفته بود یا میخواست بگوید.» این جا است که به نظر میرسد در بیابان بیآب و بیعلف ادبیات داستانیِ ما، بالاخره یک تکدرخت تناور یک میوهی شیرین، یک رمان، را حاصل میدهد. جملات زیر عیناً همان چیزی است که هاشمینژاد در آخرین نقدِ داستان خود، یعنی پیش از نگارش فیل در تاریکی، در سال ۱۳۵۵ در روزنامهی «رستاخیز جوان» به چاپ رساند: «سنگ اول بنا را کج گذاشته بودیم. و حالا، در این نقطه از زمان، میبینیم که چقدر پرت بودیم. و بیابان چنین شد که قَفر ماند. بیابان قَفر ماند، چون که بذرهای پوک پوسیده افشانده بودیم… عشق به خاک در سر نداشتیم، عمق خاک را نکاویدیم، به حقیقت خاک پشت کردیم، دانش خاک را ندیده گرفتیم، عاق خاک شدیم.» و در همین سال است که نگارشِ یادگار جاودانهی او، «فیل در تاریکی»، آغاز میشود. مدرس صادقی مینویسند که او بالاخره با نگارش این رمان قدم به گود گذاشت. ژانر «پلیسی» را انتخاب کرد تا خودش را مقیّد کند به حادثه و مشاهده و زمان و مکان؛ درست همان چیزهایی که داستاننویس معاصر را رم داده بود و او را ناچار کرده بود که راه گریز و تمثیل در پیش بگیرد و خود را پشت دیواری از مِه و دود پنهان کند. «در «فیل در تاریکی» ما با یک داستان پرحادثهی رئالیستیِ متکی بر مشاهده سر و کار داریم که در آن نه از درازنفسی خبری هست و نه از کابوس و نه از ادا و نه از مِه و دود. زمان و مکان و تصویرها همه به روشنی معلوم است و ما در هر لحظه میدانیم که کجاییم و چه اتفاقی دارد میافتد. تکلیف ما از همان جملهی اول روشن است و میدانیم که دوربین کجاست و از چه زاویهای داریم به ماجرا نگاه میکنیم.» مولف بر این گفتهی خودِ هاشمینژاد صحه میگذارد که ژانرِ «پلیسی» برای او تنها وسیلهای بوده برای «دهنکجی» به آن جریان غالبی که ادبیات داستانی معاصر را داشت به سمت یک گُنگی و پیچیدگی و سردرگمیِ تصنّعی سوق میداد، چرا که «ویژگی اصلی رمان پلیسی، آن جذابیتی که رمان پلیسی را به ذات اصلی قصه هرچه نزدیکتر میکند، حادثه است — حادثهای که از همان سطر اول قصه شروع میشود و جمله به جمله و فصل به فصل و بدون هیچ وقفهای ادامه پیدا میکند. زمانبندیِ دقیق در رمان پلیسی از ضروریات است، تا هیچ راهی برای فرار و حاشیهپردازی وجود نداشته باشد.» با این وجود، «پلیسی» بودن همهی آن چیزی نیست که «فیل در تاریکی» هست. هاشمینژاد این نکته را که یک حقیقت گمشدهای در کار است که ما از ابتدای داستان، از اولین جملهها و قدم به قدم و فصل به فصل به آن نزدیک و نزدیکتر میشویم، اساس و مبنایی قرار داده تا به اصل و نفسِ جستوجوی حقیقت بپردازد؛ حقیقتی که در میان واقعیتهای موجود گم شده است و هر کس از آن یک تعریف دارد و مانند یک فیل عظیم در میان اتاقی تاریک ناپیداست. نکتهای که با اشارهی آشکار نام داستان به تمثیلِ معروف مولانا، وضوح مییابد: «پیل اندر خانهی تاریک بود / عرضه را آورده بودندش هُنود دیدنش با چشم چون ممکن نبود / اندر آن تاریکیاش کف میبسود آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد / گفت همچون ناودان است این نهاد آن یکی را دست بر گوشش رسید / آن برو چون بادْبیزن شد پدید آن یکی را کف چو بر پایش بسود / گفت شکل پیل دیدم چون عمود آن یکی بر پشت او بنْهاد دست / گفت خود این پیل چون تختی بُدست در کف هرکس اگر شمعی بُدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی» مدرس صادقی، داستانِ بلند «خیرالنسا» را نیز در ادامهی همین سنتشکنی و ضدجریان گام برداشتن قاسم هاشمینژاد میداند که «به یک شعر منثور میماند»؛ «با زبانی که تلفیقیست از کهنه و نو، از شعر و نثر. نه گفتوگو داریم و نه هیچ مکث و توقفی در جزئیات. به روال همان فرمی که در ادبیات فارسی به «حکایت» معروف است. خیرالنسا یک تذکره است. هم یک تذکره است و هم فقط یک تذکره نیست. چیزی فراتر از یک تذکره است.» «خیرالنسا حتی در قالب یک حکایت عرفانی هم نمیگنجد. فراتر رفته است.» مؤلف چنین جمعبندی میکند که ژانرها و قالبها تنها وسیلههایی برای هاشمینژاد بودند تا قصههای خودش را بنویسد.
این چکیدهای بود از اصلِ حرفِ کتاب. بهرغم طیف گستردهی فعالیتهای قلمی و هنری هر سه نفر، جعفر مدرس صادقی صحبتش را محدود و منحصر به داستاننویسی آنها کرده، و با دقت و وسواس از حاشیه رفتن پرهیز کرده است. هرکجا که لازم دیده به موضوعی حاشیهای اشاره کند و مثلاً اشارهای به فعالیتهای سینمایی گلستان یا نقدهای ادبی و سینمایی بهار و هاشمینژاد داشته باشد، ترمزِ صحبت خود را نکشیده تا به بیراهه بزند؛ اینگونه مطالب و اشارات را در پانویس یا در پایان هر فصل آورده است. با این وجود، کتاب عاری از اطلاعات جانبی و حاشیهای و نکات و حکایات و دانستنیهای زندگی خصوصی این سه نفر نیست. مدرس صادقی این نیاز احتمالی خوانندگان خود را پیشبینی کرده و در مقدمه و مؤخرهی کتاب فضایی برای خود ایجاد کرده تا به این قبیل نکات بپردازد. خواندن کتاب برای من لذتبخش و مفرح بود و گمان میکنم هرکس که میل به داستاننویسی یا فهم بهتر از سنت نسبتاً جدیدِ داستاننویسی در زبان فارسی و تشخیص ایرادات و اشکالات آن دارد کتاب را مفید بیابد و نکات خواندنی و روشنیبخشی لابهلای سطور آن بجوید. با چکیدهای که از روح و محتوا و رویهی کتاب نقل کردم، گمان میکنم که عنوانِ آن یعنی «سه استاد» کمی سهلانگارانه انتخاب شده است؛ چرا که وجه اشتراک اصلی این سه نویسنده، که همان نیز توجه مؤلف را برای تحریر این رساله به خود جلب کرده، نه مقام آموزگاری ایشان که طغیان و قیام علیه جریان مرسوم بر زمانهی خود بوده است. همان مؤلفهای که در نخستین جملات کتاب به آن اشاره شده است: «این سه تن سه تا از شاخصترین قلّهها بودند. تن ندادند به آن جر��انی که داشت همه چی را به یک طرف میبرد، تن ندادند به سلیقههای مسلط و معمول و سوار هیچ موجی نشدند. هر کدام راه خودش را رفت و کار خودش را کرد. این [کتاب] ادای دین شاگردیست به استادانی که هرگز به دنبال لشکرکشی نبودند و هیچ تلاشی هم در این راستا به خرج ندادند. هر کدام برای خودش سرداری بود — هرچند بیسپاه و تنها.»
تمام هدف کتاب این بود که با عقدهگشایی علیه گلستان، بهار و هاشمینژاد رو بزرگ کنه. گلستان حتماً عیبهایی داره و بهار و هاشمینژاد هم حسنهایی، اما نه اونقدر و اونطور که جلوی گلستان بتونن عرض اندام کنن __ خاصه در داستاننویسی و نثر.
کتاب را دوبار با فاصلهی شش-هفت ماه خواندم و هر بار داوریِ مطمئنی نداشتم جز اینکه: بخش قاسم هاشمینژاد با شیفتگی و به حکمِ «ادای دین» نوشته شده و دو فصل دیگر به سیاق «خردهگیری» و تقلیدِ مقالات قاسم هاشمینژاد، در بیان و نوع وارسی. در خاطرهگویی (که این کتاب حداقل در دوفصلش قرار نیست انگار به کار خاطرهگویی دل بدهد) بخش قاسم هاشمینژاد قدری تند و بیپروا یا شاید اعادهحیثیتگونه وقایع را قلم داده است که بیربط نیست به آنچه در «این شماره با تأخیر ۸» در نقد قاسم هاشمینژاد نوشته شده. قسم دیگر خاطرهگویی کسب فضل از تصمیم احتمالی ناشری در نیم قرن پیش برای انتشار احتمالیِ قصههایی از نویسندهایست که معلوم نیست چرا بعد جای دیگری منتشر نمیشود تا داوریشان ممکن باشد. صرف همین خاطره اما روشن میکند شمیم بهار بیشتر از آنکه مولف نوشته برایش حکم داور داشته. وارسی داستانهای ابراهیم گلستان (در کنار تمرکز این سالهای مدرس صادقی روی گلستان در نوشتههای ژورنالیستیاش) چیزی بیشتر از گفت وگوی هاشمینژاد با گلستان ندارد یا حداقل میشود گفت مثلاً اگر آنجا به اشاره حرفی زده شده (گوینده و شنونده) اینجا به تفصیل آمده. در کل اینطور بنویسم که انتظار من یکی از مدرسصادقی بیشتر بود. یعنی حدس اولم این بود که چیزیست شبیه یادداشتهایی که برای کاظم رضا نوشته بود و خیلی عالی بود و حالا میخواهد برای سه «استاد»ی که در زندگی داشته با خاطرات و نظراتش چیزی بنویسد. بعد که شروع کردم گفتم دارد حرف انتقادی صریح میزند و چه باک ــــ ولیاگر وارد جزییات هم بشود. بعد که رسیدم به بخش هاشمینژاد حس کردم اعاده حیثیت شاگرد قدیمیست از استادی که به تازگی از سوی دوست قدیم مورد هتک حیثیت (بگویید نقد) قرار گرفته است.
ابراهیم گلستان، شمیم بهار و قاسم هاشمینژاد، نام سه استادیست که جعفر مدرس صادقی، در این کتاب بهشان پرداخته است. صادقانه بخواهم بگویم، ترتیب این سه استاد بر اساس علقهی نویسنده بوده است. نه تماما اما واضح است که علاقهی نویسنده به این سه استاد، در ترتیب قرارگیریشان پر تاثیر بوده است. اما این گمان را به ذهنتان راه ندهید که ابراهیم گلستان ِ در ابتدای لیست، نویسنده محبوب مدرس صادقیست. نه. بر عکس این ماجراست. او، نویسنده محبوباش را از آخر آخر، رونمایی میکند. او در بخش اول، ابراهیم گلستان را به تفصیل کم و بیشی، بررسی میکند. از گلستان و حزب توده، و تاثیر این جریان بر روند قصهنویسی او میگوید و بعد هم، از تاثیر دلکندن گلستان از حزب توده و سیاسیگری مینویسید. مدرس صادقی به درستی، تلاش میکند که بگوید ابراهیم گلستان، وقتی ابراهیم گلستان بوده است که فقط قصه گفته است. رفته است کنار و گذاشته است که قصه، کار خودش را بکند و در آن دخالتی نکرده است. با مدرس صادقی موافقم اما این کمال بیانصافیست که بگوییم هر جا که گلستان، راوی پرحرفتری بود، قصهی خوبی نداشتیم. این همان نقطهای است که گمان میکنم مدرس صادقی، از روی انصاف بررسی نکرده است و صرفا نظر خودش را کلیت بخشیده. مدرس صادقی از پرحرفی بدش میآید و این ابراهیم گلستان ادبیات ما هم، نویسندهای است به شدت پرحرف. همین ناهمخوانی سلیقه منجر میشود که صحبتهای راوی، برای مدرس صادقی به زیادهگویی تعبیر شود و نقطهای بد در قصهگوییاش. این را هم نباید نادیده گرفت که در خیلی جاها، نویسنده درست میگوید که گلستان، با زیادهگوییهایش، داستان را به گند کشیده است و درخشان بودنش را به یغما برده است، اما این جریان، همیشگی نبوده است. نویسنده در بخش بعدی سراغ شمیم بهار میرود. او را استاد خطاب میکند که بحق هم هست. همین ادبیات محترمانه او با شمیم بهار، برای خوانندهای که تازه بخش ابراهیم گلستان را تمام کرده است، یک دلسوزیای را به همراه میآورد که عجب! چه گلستان بیچارهای در این کتاب داشتیم! مدرس صادقی شمیم بهار را به درستترین شکل ممکن بررسی میکند. رک اگر بگویم، درست ترین بررسی ِ در این کتاب، همین بخش شمیم بهار است. از نقدهای تند بهار گرفته تا کمکاریاش در عالم نوشتن و زیادهرویهای او در فرم نوشتاری مخصوص خودش در کتابهایش، همه را به درستی بررسی و تشریح میکند. حال، قرار است با سوگولی نویسنده، یعنی قاسم هاشمینژاد روبهرو شویم. بخش سوم را مدرس صادقی، اختصاص داده است به نویسنده کتابهای فیل در تاریکی و خیرالنسا. اگر شمیم بهار را استاد خطاب کرد و بعد هم نقدیهایی به او وارد کرد، در بخش مربوط به قاسم هاشمینژاد فقط احترام دیدیم و تعریف. اینجا حتی دلمان بیشتر برای ابراهیم گلستان میسوزد. از نبوغ و تبحر هاشمینژار در نقد میگوید و دلسوزیاش برای قصهنویسی. از کتابهایش میگوید و بررسیشان میکند. و اینگونه بررسیهای این سه استاد به پایان میرسد اما کتاب نه. از آخر، مدرس صادقی، خاطرات نسبتا مفصلی از خودش با قاسم هاشمینژاد را بازگو میکند که بسیار شیرین و دلچسباند. خاطراتی که شناخت جالبی هم از هاشمینژاد به مخاطب میدهد. در آخر باید گفت که جای چنین کتابی در این روزهای ادبیات ما واقعا خالی بوده است و مدرس صادقی، کار حائز اهمیتی کرده است. سه استاد کتاب روان و خوشخوانیست و برای خوانندهای که علاقهای به ادبیات فارسی و قصهنوسی دارد، کتابیست مفید و جالب. و این کتاب حتی میتواند خوانندهای که زیاد به قصهنویسهای فارسی بهایی نمیدهد را، به داخل این جریان لذتبخش وارد کند.
جعفر مدرس صادقی، نویسنده نامآشنای روزگار ما، کتاب تازهای نوشته به نام «سه استاد» که در آن داستانهای سه نویسنده بزرگ معاصر؛ ابراهیم گلستان، شمیم بهار و قاسم هاشمینژاد (به ترتیبِ درج در کتاب) را از نظر گذرانده است. کتاب برای کسی که داستانهای این سه نویسنده را به طور تمام و کمال نخوانده یا مدتها پیش خوانده، عملا بیاستفاده است. چرا که نویسنده، جزء به جزء روایت داستانها را بررسی میکند و ایرادهایی به جزئیات هریک از داستانها وارد میداند که چنانچه یک صحنه از داستان را هم از خاطر برده باشیم، آن نقد موردنظر فایدهای برایمان نخواهد داشت. مثلا در نقد صحنهای از داستان «آذر؛ ماه آخر پاییز» نوشته ابراهیم گلستان از کتابی به همین نام، مدرس صادقی پاراگرافی از راویِ قصهی احمد - که در داستان تیرباران میشود - را نقل میکند و از ما میپرسد: «این حرفها چه ربطی به قصه احمد دارد؟» مای از همهجا بیخبر هم از آنجا که احتمالا قصه احمد را هم به درستی در حافظه نداریم، مجبوریم بگویم: «هیچ!» حتی اگر بخش موردنظر را در خاطر داشته باشیم و با آن نقدِ بسیار جزئی موافق نباشیم هم آنقدر نقدها پشت سر هم در کتاب نقل میشوند که اساسا فرصتی برای موافقت یا مخالفت باقی نمیماند. اینکه چرا در داستان سومِ «سه داستان عاشقانه» نوشته شمیم بهار، حکایتهای لوس تعریفشده توسط «فرهاد» برای «گیتی» جذاب است، ادعایی است که نه میتوان با آن موافق بود و نه میشود به درستی با آن مخالفت کرد. این شیوه نقد کردن، بیشتر مشمول همان جملهای است که خود شمیم بهار در نقد «ارزیابی شتابزده» نوشته جلال آلاحمد گفته بود: «به نقد درنمیآید!» از این که بگذریم، بخش زیادی از این سه یادداشتِ مطول، به بازگوییِ - یا به قول امروزیها اسپویل کردنِ - داستانها میگذرد. در یادداشت دوم، «عاشقانههای تهران: از دههی چهل تا قرنها بگذشت» که به بررسی داستانهای شمیم بهار اختصاص دارد، بسیاری از داستانهای کتاب «دهه چهل و مشقهای دیگر» از اول تا آخر توسط منتقد بازگو میشوند و کسی هم نیست که بگوید اصلا بازگوی کل این داستانها چه فایدهای دارد؟ تازه بعضیوقتها این بازگو کردنها به نقد و نظر مولف نیز منتج نمیشود، چنان که در همین مطلب و در بررسی آخرین اثر بهار یعنی کتاب «قرنها بگذشت»، مدرس صادقی کل داستانِ این رمان را بازگو میکند - حتی سن کاراکترهای داستان را! - و بعد هم نتیجه میگیرد که شمیم بهار نسبت به داستانهای دهه چهلش هیچ تغییری نکرده و «یک ذره هم پیر نشده»! از این سه یادداشت - که نمیدانیم اسمشان را نقد بگذاریم یا کتابشناسی توصیفی یا مرور کتاب یا ... - که بگذریم، میرسیم به یادداشتی در انتهای کتاب، با عنوان «همیشه حق با قاسم بود» که به عنوان پیوست به اثر افزوده شده است. روایتی درخشان از آشنایی و معاشرت نویسنده با قاسم هاشمینژاد، از نخستین ملاقات تا آخرین دیدارها. مدرس صادقی در این روایت خودِ خودش است، او همان مدرس صادقیِ داستاننویسی است که «گاوخونی» را نوشته. عجیب اینکه ایرادی که به ابراهیم گلستان در داستانهایش وارد میداند دقیقا در یادداشتهای دیگرِ کتاب، درمورد خودش صادق است. او معتقد است که گلستان در مسیر روایت داستان، گاه به جاده خاکی میزند و خط روایی را از دست میدهد تا حرفهای فلسفی بزند، در حالیکه این حرفها وصلهای هستند که به داستانهایش نمیچسبند. گلستان را زمانی موفق میداند که از این ژست فلسفی خارج و در داستانها به خودش نزدیکتر شده است. این مسئله دقیقا در تمایز روایت شیرین پایانی با سه یادداشت دیگر این کتاب نمود پیدا کرده و مدرس صادقی، وقتی که نخواسته «نقد و بررسی» کند، با روایتی خواندنی، مخاطب را با خود همراه کرده است. شما نیز مثل نویسنده، پشت در اتاق هاشمینژاد در مرکز اسناد آسیایی یونسکو قرار میگیرید یا از شوق اولین دیدار با شمیم بهار در دفتر انتشارات پنجاه و یک، به خود میلرزید. این چیزی نیست جز قدرت قلم یک داستاننویس که فقط خواسته خودش باشد و خاطراتی را بازگو کند. نمیخواهم و قرار هم نیست که اینجا خاطرات شیرین مولف از هاشمینژاد را با بیانی تصنعی و ضعیفتر از نویسنده اصلی، بازگو و لذت خواندن آن جستار روایی را برای خواننده عزیز این سطور خراب کنم، اما باید گفت هاشمینژادی که مدرس صادقی در این متن روایت کرده، دقیق، شفاف و واضح است. قاسم هاشمینژاد در اینجا برخلاف ادعای بسیاری که بعد از مرگش، سعی در بازنمایی او در قامت عارفی مسلط به طیالارض یا نسخه وطنی آگاتا کریستی داشتند، همان هاشمینژاد مصلح، آرام، مهربان و «استاد»ِ میان نوشتههایش است. دقیقا همان تصویری که با خواندن جستارهایش در کتاب «عشق گوش، عشق گوشوار» یا گفتگویش با علیاکبر شیروانی در کتاب «راه ننوشته» میتوان دید. حتی رابطه رشکبرانگیز او با غذاها را که بخشی از شخصیت عزیزش بود، نیز میتوان در این متن به خوبی لمس کرد. آنجا که نویسنده در دوره همکاریاش با هاشمینژاد در مرکز اسناد آسیایی یونسکو، روایت میکند که هیچوقت توی اداره ناهار نمیخوردند و هر روز به یکی از رستورانهای دور و اطراف سرک میکشیدهاند. «هرجا هم که میرفتیم، فقط چلوکباب سفارش میدادیم.» این هاشمینژاد، همان «شاهقاسم»ی است که در «چهار خاطره بادآورد به روایت شاه پریان» کته بار میگذارد و به چلوکبابی میرود تا یک سیخ کباب برای ناهار بخرد، آنجا خیلی اتفاقی با علیاصغر گرمسیری، بازیگر و کارگردان نامدار تئاتر مواجه میشود و آن متن شاهکار در انتهای کتاب «عشق گوش عشق گوشوار» را خلق میکند. این همان هاشمینژادی است که در 11 اسفند 1355 در هفتهنامه «رستاخیز جوان»، «اندر آداب چاینوشی» را مینویسد و در آن، پرهای جوانهی چایِ دم کشیده روی سطح قوری را به نیلوفرهای پاییزی رقصان بر سطح استخر تشبیه میکند!
نثر جعفر مدرس صادقی را دوست دارم. مخصوصا با اون رسمالخط مخصوص به خودش. تقریبا همه کتابهاشو خوندم ( غیر از سه یا چهار کتاب که چاپ تمام هستند) وقتی فهمیدم کتاب دیگری از ایشان در آمده ، با ذوق آن را تهیه کردم. اما قبل از خوندن این کتاب تصمیم گرفتم تمام کتابهای این سه استاد رو بخونم. از قاسم هاشمینژاد فقط فیل در تاریکی رو خونده بودم و از ابراهیم گلستان هم مد و مه، خروس و جوی و دیوار و تشنه. از شمیم بهار هیچ چیز نخونده بودم. کلا ۲۲ تا کتاب از این سه استاد رو خوندم و بعد رفتم سراغ این کتاب و واقعا از خوندنش لذت بردم.