جریان از این قراره که برای بابا و زن بابای اسماعیل(پریچهر)قراره مهمون بیاد یک شب تلفن خونه رحیم چونه گیر زنگ میخوره و بهش اطلاع میدن که به پریچهر خانم و بابای اسماعیل بگه که فلان روز میان خونشون این مهمونا یکیشون خانواده عموی اسماعیل هستن و دیگری فردی کله گنده😅 حالا میخوان اینا باهم برخورد نداشته باشن به دلایلی که تو کتاب میخونین و سعی میکنن با کمک همسایه ها پیش کله گنده ابرو داری کنن و این وسط ماجراهای طنز و بانمکی به وجود میاد چپتر اخر هم عجیب و جالب بود😁
این داستان تو شیراز،بین همسایه ها اتفاق میوفته از زبان اسماعیل روایت میشه و مارو درگیر صمیمیت و گویش قشنگ خودشون میکنه فضای داستان خیلیییییی خوبه به شدت دلنشینه و اون سبک قدیمی رو به تصویر میکشه آدم دلش میخواد تو فضاش غرق بشه