▪️این کتاب خاطرات ابراهیم گلستان از دوران ملیشدن (یا به قول خودش «ملیکردن») صنعت نفت است. او در این دوران کارمند شرکت نفت در آبادان بوده و مطالب این کتاب هم در همین شهر میگذرد. ▪️گلستان در مقدمهی تازهای که -بهتاریخ مرداد ۱۴۰۰- بر کتاب نوشته توضیح داده که «این کتاب از باهمآوردن دو گزارش درمیآید که من سالها پیش نوشته بودم دربارهی آغاز پیشامد برجستهای که زمانی کوتاه پیشتر از آن نوشتنها روی داده بود». ▪️سالها قبل، گلستان بخشی از فصل اول این کتاب را منتشر کرده بود که گزارش برخورد او با دیلن تامس، شاعر اهل ولز، در آبادان است. اما باقی کتاب تاکنون منتشر نشده بود. ▪️گلستان در چاپ بخش اول این کتاب در نشریهٔ «نافه» (پاییز ۱۳۹۰) مقدمهای نوشته بود که در این کتاب نیامده است. بند پایانی آن مقدمه اینگونه است: «کتاب تقدیم به آن مای مصلح آینده، و به جوانههای اندیشه که امروز در حال رشداند و در ترس از فداشدنهای فرصتهاشان که فرصت افتنده در گودال غفلت عام است و فراموشی. اما کجا حقیقت همیشه پنهان تواند ماند.»
Ebrahim Golestan (also spelt Ibrahim Golestan, Persian: ابراهیم گلستان , born 1922 in Shiraz, Iran) is an Iranian filmmaker and literary figure with a career spanning half a century. He has been living in Sussex, United Kingdom, since 1975.
He is the father of Iranian photojournalist Kaveh Golestan, and Lili Golestan owner and artistic director of the Golestan Gallery in Tehran, Iran. His grandson, Mani Haghighi, is also a film director.
مجموعه چند داستان کوتاه واقعی از خاطرات نویسنده درزمان کاردر شرکت نفت درآبادان به زمانه ریاست انگلستان والبته ملی شدن نفت . بازگویی دقیق مکالمات دونفره ی بسیار با " دیلن تامس " ، مصطفی فاتح ، مهدی بازرگان و...که این نقل ازحافظه با جزئیات موبه مو برایم بسیارعجیب بود مگراین تصّور که راوی می خواسته رنگ داستانی به آنهابدهد و تخیل خودرانیز وارد داستان نموده.
روایات ادبی وشاعرانه زیبا هم ازآبادان و گرما وجغرافیای محیط دارد. درتمام داستانک ها تفرعن ولحن همیشگی نویسنده مشخص است . البته که شکی در هوش وسواد وپیشرو بودن او وجودندارد ولی تنها آدم باسوادباهوش عصرودوران که نبوده ؟! درروایت همه خاطرات ، اونقش قاهرومسلط درگفتگو با آدمهادارد. نمیدانم چرا بخصوص دربخشهای آخریاد" دکترمحمدعلی موحد" ، کتاب خواب آشفته نفت وتواضع این مردنازنین می افتادم وآن را باادعای همه چیزدانی مردسی ودوساله ای درمقام مسئول انتشارات شرکت نفت آبادان مقایسه میکردم. تصورمیکنم برای قضاوت درگفته ها می توان به کارنامه زندگی وکارهرشخصی بادقت نگاه کرد.
شایدتوصیف اوازمصطفی فاتح معاون ِ وقت شرکت نفت به نوعی وصف خودش باشد:
"اوخودرانه فقط همردیف وهم شانه باانگلیسی هابلکه محکم تروفرارونده ترنگه می داشت.این رفتارتنهاازخودپسندی وحرمت به خودنمی آمد بلکه نوعی قلق هم بودکه مطلع تروصاحب نفوذترازآن چه بودیاممکنش می بودخودرانشان میداد .نشان دادنی ماهر، آرام..."
استاد گلستان در این کتاب خواندنی روشن ضمیری یک روشنفکر اندیشمند را به زیبایی وتوانمندی به نمایش می گذارد ونشان می دهد که سالها از روزگار خویش پیشتر بوده است .
در طول خوانش کتاب همواره به اسم کتاب و دلیل انتخاب آن فکر میکردم. به اواخر کتاب که نزدیک شدم به یک نتیجهای رسیدم؛ زمانهی برخورد در واقع منظور تلاش برای خلع ید و برخورد هیات خلع ید و طرفداران آن با انگلستان و مخالفان آن، برخورد برای پسگیری حقی که سالها پایمال شده است. برخوردها هم اشاره دارد به برخوردهای کاراکتر اصلی، ابراهیم گلستان، با شخصیتهای متفاوت که عموما در قالب دیالوگهای بسیار قابل تامل و گاها طنزآمیز و همینطور مونولوگهای کوتاهتر درآمده بودند. کتاب کوتاه و بسیار بسیار لذتبخش و تاملبرانگیزی بود اما اوایل طول میکشد تا خواننده با نوع و سبک نوشتار گلستان خو بگیرد که خود تجربهای جدید برای من بود. خواندن کتاب را به کتابخوانهای گرامی پیشنهاد میکنم ^_^
زن های مقنعه به سر پا برهنه که با چشم های گزنده و گیرا و ابروان خالکوبی به هم رسیده شان ، تجسم تسلیم بی اعتنا یا اعتقاد ناگزیر به فقر و مشقت مسلط بر معاش آدمی بودند ، مردان خشک سوخته ی خسته... مردم عادی ....
اگه تو یه کشور درست حسابی بودیم که یه صنعت سرگرمی باشعور داشت، الان فیلمنامهنویسا و کارگرداناش دربهدر ابراهیم گلستان بودن تا اجازه ساخت مینی سریال بر اساس «برخوردها در زمانهی برخورد» رو ازش بگیرن.
وقتی داشتم کتاب رو میخوندم دائم آرزو میکردم ای کاش هنوز هم کتابهایی توی کشوی گلستان باشه که بالاخره یه روز راضی به چاپ اونها بشه.. زیبایی کلام و توصیفات مخصوصن در فصل اول و دوم مفتونم کرد
بعضی کتابها قرار است «بازتابدهنده» باشند و چهرهگشا و به قول خود گلستان «پردهپسزن»، حتی وقتی غلط و مغشوش چاپ میشوند. کتاب حاصل نوشتنها و پیجوییها و مشق دیدن و نوشتنهای گلستان است در همان اواخر دههی سی وقتی که جوانیش به میانسالی رسیده، تکاپوهای فرهنگیش به بار نشسته، کار حزبیش را کرده و بیرون آمده، با انگلیسیها در شرکت نفت کار کرده، قضایا مصدق و ۲۸ مرداد را دیده، تلاش ملیها برای ادارهی نفت را هم دیده، اتهام «نفتیبودن» هم خورده، استودیو راه انداخته و خلاصه کارها کرده چند کتاب نوشته دو سه تایی ترجمه کرده و شاید از این جهت یکه باشد که همیشه میانهی میدان بوده. میانهی میدان سیاست، فرهنگ، ادبیات و اساساً سرش درد میکند برای «شاهد روزگار» بودن، که الان باید گفت «شاهد قرن». کتاب چرا تا حالا چاپ نشده؟ اگر به «نامه به سیمین» نگاه کنیم و آن اشارهی مهم که «قمار بزرگی بود، پیش از اتمام بازی ورقها ریخت» روشن یا روشنتر میشود. گفتنش خیلی ربطی به کتاب ندارد. اما چرا گفتم پردهپسزن است؟ بخشی از این کتاب در مجلهی نافه خانم ناهید توسلی چاپ شد که تعلقات قلبی و خانوادگی به ملی مذهبیها دارد. برای همین عالمانه عامدانه خردهگیریهای گلستان به بازرگان را حذف کردند. (پسرش حالا در «آگاهی نو» قوچانی جوابی هم داده که حجتیست بر حرف گلستان واقعاً.) حالا که بعد عمری به صورت کتاب چاپ شده، وقتی فقط همان چند صفحهی چاپشده در نافه را با کتاب مقایسه کنی میبینی چقدر وحشتناک اغلاط فاحش دارد و ناشر (و لابد مولف) برایشان آنقدر مهم نبوده که بدهند یکی «نمونهخوانی» کند. به این جهت عرض کردن آینهی بازتابدهندهی وضع دوران است. وضع مجلات و سانسور غیرحکومتیِ اصلاحطلبان، وضع مجلات جنجالدوست کارگزاران، وضع ناشرانی که هنر کردهاند فونت کریم را جایگزین فونت مسخرهی قبلی کردهاند و باز بیخ تا بیخ صفحات با چاپ بد و پر غلط کتاب درجهیکی را تلف کردهاند. امیدواریم کتابهای بعدی را که به نشر چشمه سپرده انگار وضع بهتری داشته باشند. با همهی این حرفها:
کتاب درجهیک است ولی نه در نثر. نثر گلستان در اوج نیست ولی گلستان است. مثلاً در «از راه و رفته و رفتار» گلستان در اوج نثر خودش دارد رقص میکند. یا وقتی در رثای اخوان نوشت. یا در بخشهایی از «خروس». یا در نامهای به احمدرضا که به کودتا ربط داشت. یا «همایون تک» که یکجاهاییش «مشق زبان» است یعنی کلنجار با ساختارهای فارسیست. کتاب درجهیک است ولی نه در نثر بلکه در روایت. این سالها به سیاق ترجمههای نیمبند «نانفیکشن» و «ناداستان» ورد زبان این و آن شده و لابد دارند مشق «ناداستان» میکنند، غافل از اینکه اینها ژانر نیست، این نوشتن گلستان است که میشد سرمشق نوشتن فارسی باشد نه آن ترجمهها. روایتی که جعل از هیچ و از خیال نیست بلکه نقر خطوطی از روایت بر تن واقعیت است مثل مجسمههای مور که با چند شیار از سنگی مهیب پیکر زن نشستهای میسازد. بر تن «نقل واقعیت» به مدد حافظه و تقطیع و تکنیکهای بعضاً سینمایی خطی از روایت ترسیم میکند و با یک تاش کار تمام است. بعضی از این کارهای گلستان از داستانهاش ماندگارترند. و این فرق دارد با موافقتی که آدم میتواند با نگاهش یا قضاوتهای متعدد و بیپروا و جادرجا و متواترش داشته باشد یا نداشته باشد، اگر بخواهی به همهشان فکر کنی و ربط پیدا کنی لابد با بعضیش موافقتی نداری، یا اینطور بگوی من که ندارم. کتاب درجهیک است در روایتش ولی در دیدن و واگفتن تاریخ دلش نمیآید دوربین را از چشم «گلستان» دور کند. گویندهی تک است. راوی در دیدنش و در نوشتنش و در قضاوتش و در مقصر شمردن یا احمقشمردن یا بالا بردن و حتی در اشراف بر قضاوتهای درونی آدمهای حقیقیِ تاریخیِ ساکت هم تردیدی ندارد! گاهی ذرهای تردید چهرهی راوی مقتدری را میتواند انسانی کند و برعکس، قاطعیت تمام و مدام و جادرجاییِ قضاوت و فکر آدم را به شک میاندازد که چقدر این انسان بشریست و چقدر مدرن یعنی فکرکننده و تردیدکننده در همه چیز. با همهی این حرفها کتاب درجهیک است. میارزد به دهها کتاب تألیفی و ترجمهای بیخود این روزها. درود بر شاهد قرن و (به قول دکتر موحد) اسیرِ خدا بر روی زمین(اش).
کتاب، شامل دو روایت از گلستان است در دوره ملی شدن صنعت نفت: اولی روایت دیدار او با دیلن تامس و دومی ماجرای بیانیه خلع ید و دیدار او با بازرگان. آنچه که درمورد این کتاب میتوانم بگویم این است که هرچند کتاب از حیث تاریخی فوقالعاده مهم است و روایت دست اولی است از آن سالها، اما صحت ادعاهای گلستان را نمیتوان به سادگی و به تمامی اثبات کرد، خاصه در روایت دوم که راوی، خودش قهرمان آن است. با روحیه ستیهندهای که از گلستان سراغ داریم، ابدا بعید نیست که او، همانطور که در کتاب مو به مو توضیح داده، با بازرگان بحث و جدل کرده باشد، اما آیا میتوان تصویر دن کرلئونهواری که گلستان از بازرگان به تصویر میکشد را به تمامی باور کرد و ترسیم چنین تصویری را، متاثر از علقه و سابقه و دانش گلستان در سینما ندانست؟ آیا واقعا ریز به ریز تمام مکالمات رد و بدل شده میان او و بازرگان عینا همینها بوده و اگر بوده، چطور در حافظه نگارنده دقیقا و تحقیقا ثبت شده است؟ آیا در احضار کارمندان انتشارات شرکت نفت به اداره خلع ید، الباقی همکاران همانطور که گلستان میگوید همینقدر بزدل و خائف بودهاند و فقط او بوده که اینطور زمین و زمان را به هم دوخته و دلاوری کرده است؟ من جواب این سوالها را نمیدانم. حالا که نمیدانم، ترجیح میدهم لذت ببرم و یکجاهایی حتی حیرت کنم از نثر کمنظیر، پخته، سخته، جاندار و رشکبرانگیز گلستان که گاه آدم را وادار میکند به - حتی - سه بار خواندن یک پاراگراف یا صفحه. چنان که من کردم.
و اما #برخوردها_در_زمانه_برخورد، گزارشهای #ابراهیم_گلستان از تپش تند و نامنظم قلب آبادان در تب تند #ملی_شدن_صنعت_نفت و روزهای خلع ید. گلستان دربارهی این گزارشها بارها پیش از این سخن گفته بود. گزارش اول که شرح دیدار اوست با #دیلن_تامس، ده سال پیش در شمارهی ۴۵ #مجله_نافه چاپ شده بود. سال گذشته هم در گفتوگو با #مجله_چلچراغ (شمارهی ۷۸۶) گلستان از چاپ کتاب خبر داده بود و توصیه کرده بود «اگر درآمد حتماً بخوانید.» در گفتوگوی جنجالیاش هم با ایران اینترنشنال، دربارهی #مهدی_بازرگان و آب کر چیزهایی گفته بود که محمدنوید بازرگان را به واکنشی تند در قالب یک یادداشت واداشت که در بخشی از آن آمده بود: «چندی پیش خاطرهای دیگر از دوران نفت و اقامت در آبادان به دست داده بود و بازرگان را با هیاتی چون دونکارلئونه در فیلم پدرخوانده تصویر کرده بود در حالی که بادیگاردها و مریدان اطرافش را گرفتهاند و فردی در حال اصلاح سر و صورت اوست و او همزمان اوامری را صادر میکند... این تصویرپردازی هم البته سینمایی - تخیلی است...» که من ندانستم این تکه کجا منتشر شده بود، اما چون به موضوع این کتاب آشنا بودم میتوانستم حدس بزنم این «تصویرپردازی سینمایی» بخشهایی از همان کتاب است. اینها همه عطش انداخته بود به جان من که هر گفته و نوشتهای از گلستان به وجدم میآورد که او در کار فکر و فرهنگ، تند و تیز و صریح و روشن و بُرنده است همچنان در صدسالگی. چیزی که پس از چند بار خواندن این گزارشها فکرم را مشغول کرده این است که در غیاب گزارش دیگری که این گزارشها را تایید کند جزئیات این گزارشها را تا چه حد میتوان منطبق بر آنچه واقعاً روی داده دانست. بهویژه آنکه #محمدعلی_موحد هم در #خواب_آشفته_نفت با استناد به گفتههای گلستان و به نقل از او چیزهایی پیرامون لابی #احمد_متین_دفتری با مدیران شرکت نفت ایران و انگلیس گفته و اینگونه ماجرا را از یک گزارش معمولی به صفحات یکی از معتبرترین منابع مکتوب دربارهی تاریخ نفت ایران وارد کرده است. گزارشهای این کتاب مثل دیگر اثر غیرداستانی گلستان، #نامه_به_سیمین، شبیه مانیفستی است که میکوشد افکار و اندیشههای نگارندهاش را بیان کند. به همین دلیل، گرچه وجه تاریخی کتاب دغدغه است برایم، اما ارزش این کتاب را نه در صحت و سقم دادههای تاریخی آن، بلکه در نثر ممتاز و گفتوگونویسی درخشان گلستان میدانم و البته، خردمندی جاری در وطندوستیاش، بیکه آلوده باشد بهننهمنغریبمبازی و سانتیمانتالیسم و احساسات رقیق نوجوانانه که در وطندوستان به وفور دیده میشود.
کتاب جذابی بود که کلش رو تقریبا در طول یک پرواز ۵-۶ ساعته خوندم.
روایت چند مکالمه و گفتگو از دوران پر تلاطم ملی شدن صنعت نفت که از یک سو، با روایت جذاب و نثر گیرای کلستان از آب و هوا و گرمای تابستان آبادان، فرمی از یادداشت روزانه نویسی داشت. از طرفی ارایه جزئیات زیاد از فضا، وقایع و ادمها باعث میشد متن تنه به تنه داستان بزنه و تصور کنی بخشی از اینها حاصل تخیل نویسنده هست و از طرف دیگه نقد رفتار اجتماعی و توصیفی که از حال و احوال اجتماع، و ادمها داده میشد باعث میشد که متن به یک جستار نزدیک بشه و ترکیب همه اینها متن رو جذاب کرده بود
این کتاب به من نسخهای از ابراهیم گلستان رو نشون داد که قبلتر کمتر اینطور دیده بودم.
یک سری اصطلاحات به کار رفته بود که برای من جدید بود ( و به نظر من، مندرآوردی بود) و دلم میخواست میتونستم گلستان رو ببینم و بهش گیر بدم آخه «مقمپز» رو از کجات درآوردی یا نگارش متفاوت تر مثل «پالشگاه» تقریبا نزدیک بیست سی تا اصطلاح و کلمه خاص و متفاوت من از متن کتاب خوندم
در یکی از روایتها، وقتی به اسم مهدی بازرگان رسید، با چنان متلک سنگینی اسمش رو آورده بود که حسابی خندیدم و تصویر همون گلستانی پیش چشم من اومد که نسل ما تو سالهای اخیر دیده، دماغ سربالا و با زبان تیز و گزنده در کل از خوندن این کتاب خوشحالم
همانطور که بقیه هم نوشتهاند، گلستان در کتاب "برخوردها در زمانهی برخورد" روزهایی را تعریف میکند که در آبادان برای شرکت نفت ایران و انگلیس مشغول به کار بوده و در زمان دکتر مصدق، اتفاقهایی میافتد در جایی که کار میکرده و همانها را نوشته. در اصل گلستان خاطراتی از مواجه شدن خودش با آدمها و شرایط آن زمان را خاطرهگویی کرده، بخشیاش هم حس کردم زاییده قدرت تخیّل و نویسندگی نگارنده بوده.
من که همیشه عاشق نثر ابراهیم گلستان بودهام و هستم، اما حقیقتاش این یکی برای من کتاب حوصلهبری بود. کتابی که میشد در دو سه روز تماماش کرد اما هفتهها طول کشید. شاید مهمترین علتاش این بود که گلستان تصمیم گرفته بود در میان خاطرهگوییاش، یک حجم زیادی از مانیفستهای فکریاش را به خورد خواننده دهد. گاهی مجبور بودم کتاب را ببندم و دربارهی چیزی که گفته یک مرور و مطالعه تاریخی کنم و دوباره به کتاب بازگردم.
نمیتوانم قبول کنم تمام این گفتگوها و بحثها در این خاطرهگویی نعل به نعل واقعا رخ داده، چون تصوّر به خاطرسپاری همهی آنها بدون یک واو کم و زیاد، دور از منطق هست، اما در هر حال میتوان به آن به چشم چند سکانس از خاطرههای گلستان نگاه کرد که سعی کرده افکار و ایدههای سیاسیاش را هم به بهانهی آن خاطرهها لابهلای آن بگنجاند.
در هر حال، مطالعهی همین نوشتهها و افکار اگر متعلق به همان زمان باشد نشان میدهد که او در فهم پیچیدگیهای سیاست آن روزها، تا چه اندازه از همقطاراناش جلوتر یا عاقلتر بوده است. کتاب بخوبی نشان میدهد که هیجانزدگی سیاسی و جوزدگیِ ناشی از فقر سواد رسانهای، یک خصلتای است که مربوط به امروز و دیروز نیست و از زمان مصدق در میان برخی ایرانیان رواج داشته است.
زبان اول من فارسی نیست، بنابراین درباره شخصیت نثر آن نمیتوانم بدرستی نظر بدهم، اما برخلاف دیگر خوانندگان عزیز، نه اعتقادی دارم که کتاب درجهیکی است، و نه اعتقاد حتی جزو کتابهای متوسط ابراهیم گلستان هست.
خواندن این کتاب را اما از این نظر توصیه میکنم یک تصویر خیلی واضح از حال و هوای آن دوران نشان میدهد. یک دوران خرتوخری سیاسی، که همین خرتوخری سیاسیاش، سبب شد طبق معمول روشنفکرها قیام کنند و جاهلان اما قدرت را بنام خودشان کنند.
یک اثر فوق العاده. به واقع خواننده رو به فکر فرو میبره و چه بسا بنیانهای فکریشو تکان بده. باری نثر از کلمات دشوار نیز تهی نیست و اقتضای زمانه و شیوه نوشتار ۶۰ سال پیش همین گونه بوده است. کتاب ارزش تاریخی دارد و بسیار انسانی است و روایتگر.