ابژههای افسون در ابتدا انسان ریختاند؛ بدنِ انسان کهنالگوی عام نمادپردازیست. هنر همزمان با تکنولوژی، شکلگیری کیهان رو از آشوب آغاز کرد. این اولیهترین هنر واقعاً نه یه بریکولاژ زیباییشناختی بلکه بنا به اشارهٔ لری گورهان نسخهای از "ابژهٔ یافته شده"ی سورئالیستی بود که در نسخه آغازینش کندوکاو در چنین ابژههایی رو نیز شامل میشد، ابژههایی که به نحوی با قاعده صدفها، سنگریزهها و الخ فرم یافتهاند. همانطور که رولان بارت ادعا میکند، هنر چیرگی شانس است. به همین دلیل از طریق فن مواجهه و کشف شانس بود که هنر خواستگاههایش را داشت. این خواستگاه یه جور هنر افسون، و تعمق دربارهی این ابژهها، شکلی از خودتأملگری بود: چنین هنری در خاستگاههای سوبژکتیویته قرار داشت، سوبژکتیویته مبتنی بر نارسیسیسم که در عین حال تفاوتگذاریهای ساختاری، زمینهی درخور محیط اجتماعیاش را شامل میشود و این یعنی "خود". هنر به منزلهٔ فرماسیون نه فرمیسازی، هنر به منزلهٔ محصولی از بیان و راز، نه به منزلهٔ بازنمایی آغاز شد.