بریدههایی از کتاب
___________________________________________________
"از مقدمه:
افرادی که باور دارند تنها باید چیزهای مجاز را درک کنند و مدام تنها تلاش خود را به کار میگیرند تا چیزهای ممنوع را درک نکنند، در نهایت بیمار میشوند – وگرنه، هیجاناتی را که خود از پذیرشش سر باز زدهاند، به فرزندانشان منتقل میکنند و در نتیجه، فرزندانشان مجبور به پرداخت بهای آن میشوند."
"Individuals who believe that they feel what they ought to feel and constantly do their best not to feel what they forbid themselves to feel will ultimately fall ill—unless, that is, they leave it to their children to pick up the check by projecting onto them the emotions they cannot admit to themselves."
(Translated into English by Andrew Jenkins)
"...در آخر فهمیدم اگر حس عشق در من نباشد، به زور نمیتوانم آن را بروز دهم. از طرف دیگر، دریافتم همین که دست از مجبور کردن خودم به عشق ورزیدن بردارم و پیروی از اوامر اخلاقی را کنار بگذارم، حس عشق خود به خود شکوفا میشود (مثلاً عشق به فرزندانم یا دوستانم). اما چنین احساسی فقط زمانی بروز میکند که احساس آزادی داشته باشم و تمام احساساتم، از جمله احساسات منفی را بپذیرم."
"...، بچهها هر قدر بیرحمانهتر از عشق محروم شوند و یا به نام《تربیت》طرد شوند و مورد سوء رفتار قرار گیرند، در بزرگسالی از پدر و مادر خود (یا افراد دیگری که جایگزین آنها میشوند) بیشتر انتظار خواهند داشت چیزهایی را برایشان فراهم کنند که در زمان کودکی احتیاج داشتند. این یک پاسخ عادی از طرف بدن است. بدن دقیقاً میداند چه چیزی نیاز دارد و هرگز محرومیتها را فراموش نمیکند. محرومیت یا خلأ، چشم انتظار پر شدن، در بدن باقی میماند."
"In the end I had to realize that I cannot force love to come if it is not there in the first place. On the other hand, I learned that a feeling of love will establish itself automatically (for example, love for my children or love for my friends) once I stop demanding that I feel such love and stop obeying the moral injunctions imposed on me. But such a sensation can happen only when I feel free and remain open and receptive to all my feelings, including the negative ones."
"...the more implacably children have been deprived of love and negated or maltreated in the name of “upbringing,” the more those children, on reaching adulthood, will look to their parents (or other people substituting for them) to supply all the things that those same parents failed to provide when they were needed most. This is a normal response on the part of the body. It knows precisely what it needs, it cannot forget the deprivations. The deprivation or hole is there, waiting to be filled."
(Translated into English by Andrew Jenkins)
"...مسلم است که ما دیگر مانند داستان ابراهیم و اسماعیل، دختران و پسران خود را در پیشگاه خداوند قربانی نمیکنیم؛ در عوض پس از تولد و در طول تربیتشان در وجود آنها این ضرورت را تزریق میکنیم که ما را دوست داشته باشند، به ما عزت و احترام بگذارند، با تمام توان، خواستههای ما را برآورند و خلاصه، هر آنچه پدر و مادرمان از ما دریغ کردهاند به ما بدهند. ما این را نجابت و اخلاق مینامیم. کودکان به ندرت در این مورد حق انتخاب دارند. آنها در تمام زندگی به خود فشار میآورند تا چیزی را به والدینشان ارائه کنند که نه در اختیار دارند و نه از آن اطلاعی دارند، زیرا آن را دریافت نکردهاند؛ آنها عشق اصیل و بدون قید و شرط را تجربه نکردهاند؛ عشقی که هدفش فقط تأمین رضایت دریافتکننده (یعنی پدر و مادر) نیست [بلکه بتواند نیازهای طبیعی خود کودک را نیز برآورده کند]."
"این تصور عجیب که ما باید خدا را دوست داشته باشیم تا ما را به خاطر سرکشی و ناامیدی مجازات نکند و در عوض، با عشق و بخشندگی عالمگیرش به ما پاداش دهد، مبنا و توجیهی برای وابستگی و احساس ناامنی کودکانهی ما میشود. و این درست مثل این است که گفته شود خدا نیز مانند پدر و مادرمان به شدت محتاج محبت ماست. اما آیا این تصوری پوچ و مضحک نیست؟ اینکه موجودی متعالی، نیازمند احساساتی ساختگی باشد که اصول اخلاقی دیکته میکند قویاً یادآور احساس ناامنی والدین مستأصل و سردرگم است. این موجود را فقط کسانی خدا مینامند که هرگز والدین خود را زیر سؤال نبردهاند یا به وابستگی خود به آنها نیندیشیدهاند. "
"...Naturally, we no longer sacrifice our sons and daughters on the altar of God, as in the biblical story of Abraham and Isaac. But at birth and throughout their later upbringing, we instill in them the necessity to love, honor, and respect us, to do their best for us, to satisfy our ambitions—in short, to give us everything our parents denied us. We call this decency and morality. Children rarely have any choice in the matter. All their lives, they will force themselves to offer their parents something that they neither possess nor have any knowledge of, quite simply because they have never been given it: genuine, unconditional love that does not merely serve to gratify the needs of the recipient."
"The strange idea of having to love God so that He does not punish me for my rebelliousness and disappointment, but instead rewards me with the love that forgives all, becomes just as much the expression of our childish dependency and insecurity as the assumption that, like our parents, God is in desperate need of our love. But is this not a completely grotesque idea? A higher being dependent on inauthentic feelings dictated by morality is strongly reminiscent of the insecurity displayed by our frustrated and disoriented parents. Such a being can be called God only by people who have never questioned their own parents or thought about their dependency on them."
(Translated into English by Andrew Jenkins)
پ.ن: جالب اینه که مترجم اختلاف اسلام و مسیحیت رو با تبدیل اسحاق به اسماعیل حل کرده.
"وقتی خاطرات کودکی را به یاد نمیآوری، مثل این است که محکومی جعبهای بزرگ را با خود حمل کنی، بیاینکه بدانی درون آن چیست. و هر قدر بزرگتر میشوی، جعبه سنگینتر میشود و تو هر لحظه بیقرارتر میشوی تا سرانجام بازش کنی.
یوریک بِکِر"
"Without memories of childhood,
it is as if you were doomed to drag a big box around with you, though you don’t know what’s in it. And the older you get, the heavier it becomes, and the more impatient you are to finally open the thing.
—Jurek Becker*"
"این یک قانون است که کودکان کتک-خورده و آزاردیده و تحقیرشدهای که شاهدان رنجهایشان هیچ حمایتی از آنها نمیکنند، در بزرگسالی درجهی بالایی از تحملپذیری در قبال بیرحمیهای شخصیتهای والدگونه نشان میدهند. در برابر رنجهای کودکانی هم که در معرض رفتارهای غیرانسانی قرار میگیرند، بسیار بیتفاوت میشوند. آنها هرگز نمیخواهند بشنوند که خودشان هم روزی در معرض چنین رفتارهایی قرار داشتهاند. بیتفاوتی چیزی است که به آنها کمک میکند چشمهایشان را به واقعیت باز نکنند."
"As a rule, beaten, tormented, and humiliated children who have never received support from a helping witness later develop a high degree of tolerance for the cruelties perpetrated by parent figures and a remarkable indifference to the sufferings borne by children exposed to inhumane treatment. The last thing they wish to be told is that they themselves once belonged to the same group. Indifference is a way of preserving them from opening their eyes to reality."
"ما تا زمانی که احساس ناتوانی مطلق میکنیم، به نفرت ورزیدن ادامه میدهیم."
"We only hate as long as we feel totally powerless."
"ما باید این توقع را که پدر و مادرمان روزی چیزهای دریغشده در کودکیمان را به ما خواهند داد، رها کنیم."
"اگر ما در کودکی مجبور باشیم با بزرگسالانی کنار بیاییم که هرگز تلاش نکردهاند احساسات خود را بشناسند و آشکار کنند، در نهایت با یک شرایط هرج و مرج احساسی مواجه خواهیم شد، که بینهایت پریشانکننده خواهد بود. ما برای فرار از این احساس سردرگمی و پریشانی، مکانیسم سرکوب و گسستگی را فعال میکنیم. احساس ترس را هم در خود میکُشیم، پدر و مادرمان را دوست میداریم، به آنها اعتماد میکنیم و میخواهیم انتظاراتشان را برآوریم تا از ما راضی باشند. اما این ترس، بعدها در بزرگسالی و در بیشتر مواقع در ارتباط با شریک عاطفیمان، خود را نشان میدهد. در حالی که این ترس برای ما مفهوم نخواهد بود. بدینترتیب، در بزرگسالی نیز همانند دوران کودکی، حتی خواستههای تناقضآمیز دیگران را بیچونوچرا میپذیریم، زیرا فقط میخواهیم دوست داشته شویم."
"If, as small children, we have to deal with adults who have never tried to clarify their own feelings, this can expose us to a species of chaos that is unsettling in the extreme. To escape from these feelings of confusion and uncertainty, we activate the mechanism of repression and disassociation. We feel no fear, we love our parents, we trust them, and we try to live up to their expectations, so that they can be pleased with us. Only later, in adulthood, does this fear reassert itself, frequently in connection with the partners we have chosen. We find it impossible to understand. Here, as in childhood, we want nothing more than to accept the other’s contradictions without a word, because we want to be loved."
"اکنون میدانم که پدر و مادرم من را نمیخواستند؛ آنها به اصرار پدر و مادرشان با هم ازدواج کرده بودند. من محصول ناخواستهی دو فرزند حرفشنو بودم که میخواستند دِین خودشان را به پدر و مادرشان ادا کنند و با اطاعت از آنها، بچهای ناخواسته به دنیا آوردند. امیدوار بودند صاحب پسر شوند، زیرا مادربزرگ و پدربزرگ، چنین آرزویی داشتند. اما صاحب دختربچهای شدند که سالهای سال، تمام تلاشش را به خرج داد تا شادی ازدسترفتهی آنها را جبران کند. این مسئولیت، البته محکوم به شکست بود."
"I know now that my parents did not want me. Their parents forced the marriage on them. I was the unloved product of two well-behaved children who owed their parents a debt of obedience and brought a child into the world whom they did not want. They were hoping for a little boy, because that was what the two grandfathers wanted. But they got a little girl instead, and for decades that girl did all she could to compensate them for the happiness they had missed out on. This undertaking was doomed to failure."
"پاسخ این است که تا زمانی که قصد داریم شخص دیگری را راضی نگه داریم، هرگز نمیتوانیم کار درست را انجام دهیم. ما فقط میتوانیم افرادی باشیم که هستیم و نمیتوانیم پدر و مادرمان را مجبور کنیم ما را دوست داشته باشند. پدر و مادرهایی هستند که فقط نقابهایی را دوست دارند که فرزندانشان به صورت میزنند، وقتی فرزندشان نقابش را کنار میزند، آنها- همانطور که در مورد آندریاس دیدیم- مرتباً میگویند:《تنها چیزی که از تو میخواهم این است که مانند قبل باشی.》"
"The answer is that we can never do the right thing as long as we are out to please someone else. We can only be the people we are, and we cannot force our parents to love us. There are parents who can love only the mask their child wears. When the child removes that mask, they frequently say, as we saw earlier with Andreas, “All I want is for you to be the way you were before.”"
"هر وقت یاد گرفتیم با احساساتمان زندگی کنیم و با آنها نجنگیم، در بدنمان نه نشانههای خطرناک، بلکه نشانههای سودمندی دربارهی گذشتهی شخصی خودمان مشاهده خواهیم کرد."
"Once we have learned to live with our feelings and not to fight against them, we see in the manifestations of our bodies not a danger but helpful indications about our own personal history."
"هدف یک درمان موفق، رهایی از یک وابستگی دردناک است، نه آشتی، که تقاضایی اخلاقی است و به هیچ وجه روانشناسانه نیست. بدن ما صرفاً از قلب تشکیل نشده و مغز ما هم، یک ظرف توخالی نیست که این تناقضات و نظرات پوچ طی کلاسهای آموزشی مذهبی، داخل آن ریخته شود. بدن، ارگانیسمی است که خاطرهی هر چیزی را که برایش اتفاق میافتد، کاملاً در خود نگه میدارد. کسی که عمیقاً این موضوع برایش روشن شده باشد، خواهد گفت:《خدا نمیتواند از من انتظار داشته باشد به چیزی اعتقاد داشته باشم که به نظر خودم متناقض است و آسیب جدی به من وارد میکند.》"
"The goal of a successful therapy is liberation from a painful dependency—not reconciliation, which is only a moralistic and not a physiological demand. The body does not consist solely of the heart, and our brain is not just some receptacle into which these absurdities and contradictions have been poured during religious instruction classes. It is an organism that retains the complete memory of everything that has happened to it. Anyone genuinely alive to this insight would say, “God cannot expect me to believe something that in my eyes is contradictory and does vital harm to me.”"
"احساسات کسی را نمیکُشد. پذیرش و ابراز خودآگاهانهی سرخوردگیِ پاتریس از مادرش، یا حتی ابراز حس میل به خفه کردنِ او، باعث کشته شدن هیچ کس نمیشد. چیزی که او را به ارتکاب جنایات وحشتناک واداشت، سرکوبِ چنین میلی، و گسستگی از تمام احساسات منفی بود که ناخودآگاه نسبت به مادرش داشت."
"Feelings do not kill. The conscious experience of the disappointment caused by Patrice’s mother, or even of the desire to strangle her, would not have killed anyone. It was the suppression of such a need, the disassociation of all the negative feelings unconsciously directed at his mother, that drove him to his terrible crimes."
"هیجان منفی اصیل، پیغامی بسیار مهم است که بدن از خود بروز میدهد. اگر این پیغام نادیده گرفته شود، بدن مجبور میشود پیغامهای جدید بروز دهد تا صدایش شنیده شود."
"اگر من بکوشم خود را مجبور کنم احساساتی داشته باشم که واقعاً ندارم، و اگر دیگر ندانم واقعاً چه احساسی دارم و چه میخواهم و چه نیاز دارم و چرا باید همهی کارهایی را که دیگران میگویند انجام دهم، دیگر از من – از خود واقعی من – چه باقی خواهد ماند؟"
"منبع این آگاهی، که من واقعاً چه کسی هستم، در احساسات واقعی من ریشه دارد. احساسات واقعی من، با تجارب من انطباق دارد. و نگهبان این تجارب، بدن من است؛ حافظهی بدنم."
"...ارتباط عاطفی اصیل، بدون دروغ، بدون《دغدغههای》غیرواقعی، بدون احساس گناه، بدون سرزنش، بدون ترس، بدون فرافکنی. این شکلی از ارتباط است که در حالت ایدهآل، باید در مراحل اولیهی زندگی بین مادر و فرزند وجود داشته باشد؛ زیرا هدف مادر از بچهدار شدن داشتم چنین ارتباطی بوده است. اگر این ارتباط هرگز شکل نگیرد، و اگر به کودک فقط دروغ خورانده شود، و اگر از کلمات و کنایه و اشاره فقط برای پنهان کردن طردشدگی و نخواستن کودک و پوشاندن تنفر و دلزدگی و انزجار استفاده شود، کودک با این نوع《تغذیه》به رشد و شکوفایی نخواهد رسید. پسش خواهد زد و بعدها بیآنکه بداند واقعاً چه تغذیهای نیاز دارد، دچار بیاشتهایی مزمن خواهد شد. در واقع، او چون هیچ تجربهای از تغذیهی مورد نیازش ندارد، از وجود آن نیز بیخبر است."
"...genuine emotional communication, without lies, without false “concerns,” without guilt feelings, without reproaches, without intimidation, without projections. This is a form of communication that in the ideal case exists in the first stages of life between the mother and the child she has borne because the mother really wanted it. If this has never taken place, if the child has been fed with lies, if words and gestures have served only to disguise the rejection of the child, to mask hatred, repulsion, disgust, then the child will refuse to thrive on this “nourishment.” She will reject it and later become anorexic without knowing what nourishment she really needs. As she has no experience of it, she does not know that it exists."
"هنرمند گرسنگی کافکا نتوانست اسمی روی این نیاز بگذارد، زیرا خود کافکا نتوانست نامی روی آن بگذارد. او در کودکی از نعمت ارتباط اصیل محروم بود. خود کافکا بهشدت از این محرومیت رنج میبرد و تمام آثارش از قصر گرفته تا محاکمه و مسخ نشاندهندهی کمبود این ارتباط است. در همهی این رمانها و داستانها، سؤالات هرگز شنیده نمیشود؛ بلکه با تحریفهای عجیب و غریبی پاسخ داده میشوند. شخصیتهای کلیدی کاملاً منزوی و ناتوان از پیدا کردن کسی هستند که به آنها گوش داد."
"Kafka’s hunger artist could not put a name to it because Kafka himself could not put a name to it. As a child he was deprived of genuine communication. He suffered unspeakably from this deficiency, and all his works describe nothing other than miscommunication, be it The Castle, The Trial, or The Metamorphosis. In all these novels and stories the questions are never heard—they are answered with strange distortions, and the central figures are totally isolated, totally incapable of getting someone to listen."
"...همیشه سعی کردهاند به من ادب یاد دهند و از بیان هر چیز شخصی دوری کردهاند. الان از همهی این چیزها تا حد مرگ بیزارم. پس چرا جای دیگری نمیروم؟ چرا به خانه برمیگردم و با رفتار آنها اذیت میشوم؟ برای آنها متأسفم؟ درست است. باید اعتراف کنم که هنوز به آنها نیاز دارم، هنوز دلم برایشان تنگ میشود، گرچه میدانم آنها هیچوقت چیزی را که میخواهم به من نمیدهند. ذهنم این را میداند، اما کودک درونم نمیتواند آن را درک کند و راهی برای دانستن آن ندارد؛ نمیخواهد که بداند. تنها چیزی که میخواهد، دوست داشته شدن است و نمیتواند بفهمد چرا از همان ابتدا هیچ عشق و محبتی نصیبش نشده است. آیا خواهم توانست روزی این را بپذیرم؟"
"...اگر کسی صادقانه بخواهد ما را درک کند، به آسانی میتوانیم صداقت او را تشخیص دهیم، چون هیچ تظاهری در آن نیست. اگر آن شخص روراست باشد و نقاب به چهره نداشته باشد، حتی یک نوجوان شکاک هم، آن را میپذیرد، به شرطی که هیچ رد پایی از فریب در این پیشنهاد کمک او، وجود نداشته باشد.
بدن، دیر یا زود، از این باخبر میشود؛ آنوقت دیگر حرفهای قشنگ هم نمیتواند آن را برای مدت طولانی، گول بزند."