خواندن کتاب نیمهی پنهان پزشک با موضوع تحلیل سوءتفاهمهای رایج در رابطهی پزشک و بیمار را زمانی آغاز کرده بودم که این پروندهی پزشکی برایم رقم خورد. این کتاب دنیای بزرگی را پیش رویم گشود؛ اینکه میدیدم تنها پزشکی نیستم که احساس میکنم هویت پزشک بودنم زیر سؤال میرود و انگیزهی طبابت را از دست دادهام. پزشکان بسیاری، در گوشهگوشهی جهان با این شرایط مشابه مواجهاند و این واکنش طبیعی همهی آنها به «مورد شکایت واقع شدن!» است. اولین مواجهه با شکایت برایم دردناک بود، شاید بتوان آن را در حدِ دردناکیِ شنیدن خیانتِ شریک زندگی قرار داد. بارها آرزو کردم ایکاش میتوانستم با فرزند آن بیمار گفتگو کنم و حرفهایش را بشنوم و حرفهایم را بگویم اما اگر او میلی به صحبت داشت، چرا بهدنبال شکایت قانونی میرفت، قطعاً میدانست کجا پیدایم کند. آنچه در وجود پزشکان میگذرد آن مقدار نیست که همه میدانند. بخشی از دنیای بستهی ذهن و قلب پزشکان در این کتاب گشوده شده است و چشم امید دارم همهی کسانی که بهنحوی با سیستم بهداشت و درمان سروکار دارند این کتاب را مطالعه کنند. (از فیدیبو)
چقدر جالب بود. نمیدونم چرا تو جوامع پزشکی اینقدر به سرکوب کردن احساسات و عواطف اهمیت داده میشه. همه سعی میکنن خودشون رو نبازن و تنها با هرچیزی کنار بیان. با شرم، خجالت، خطا و ترس. در حالی که تمام ما از این احساسات منفی در رنج هستیم، به روی خودمون و همدیگه نمیاریم که توی جهنم مشترکی داریم زندگی میکنیم. حالا تمام اینها رو من تو این کتاب خوندم و خوشحال شدم که شخص دیگری توی این دنیا هست که جرئت بها دادن و ابراز این احساسات منفی رو داره. حتی از دیدن اینکه عواطف منفیش راجع به بیمارانش رو چقدر راحت به زبون میاره هم تعجب کردم. صداقت این کتاب واقعا جالبه در نوع خودش.
این کتاب رو در بحبوحه ی شروع طرح و پزشک ستیزی مردم خوندم، خیلی جالب بود که یک پزشک آمریکایی هم دغدغه های امثال منو داشت، از حس بیگانگی و بی مصرف بودن در شروع استاژری تا احساس سرخوردگی از مردمی که با بی مبالاتی کلی بلا سر خودشون میارن و انتظار دارن کادر درمان سریعا همه چیزو برگردونن به روز اول، یا حس بد نقد شدن توسط غیر کادر درمان یا شکایتایی که حتی اگر به دادگاهم کشیده نشه وفرد مقصر هم نباشه تا مدتها اعتماد بنفس پزشک و باورش از خودش رو خدشه دار میکنه، در نهایت قائل شدن احساسات مردم عادی برای افراد کادر درمان، خوندنش برای افراد غیر کادر درمان توصیه میشه تا شاید این کیلومتر ها فاصله ای که بین مردم و اونها انداخته شده کمتر بشه.
نویسنده از احساساتی همچون خشم، ترس، اضطراب، سرخوردگی در پزشکان در طول مسیر حرفه ای شون صحبت می کنه و اهمیت این احساسات در کیفیت رابطه پزشک و بیمار و در نهایت کیفیت درمان بیمار رو شرح می ده. اون چیزی که در نتیجه اهمیت به احساسات مختلف پزشکان (بخوانید کادر درمان) به دست می آید ارتفا کیفیت خدمات درمانی هست که بیمار دریافت می کنه. درمان فقط دارو گرفتن و جراحی شدن نیست. حسی که بیمار از پزشک می گیره می تونه اون رو در پیگیری درمان مصمم تر و یا برعکس ناامید بکنه. خوندن این کتاب خوبه به چند دلیل، یکی اینکه اگر از کادر درمان باشید می فهمید که بسیاری از احساساتی که تجربه می کنید منحصر به شما نیست و افراد دیگه هم این احساسات رو به خصوص اوایل شروع دوره کاری تجربه می کنند. در ثانی می تونه دید افراد خارچ از کادر درمان، هرکسی که سروکارش به دارو و درمان میفته (تقریبا همه آدم ها) رو هم تحت تاثیر قرار بده و این تصورات که ؛پزشک ها اینقدر مریض دیدند دیگه مریضی براشون عادیه؛ رو از بین بره و اینکه بدونند فقط علم پزشک و شهرتش نیست که مهمه بلکه درگیری احساسی پزشک با بیمار هم مهمتر از اون نباشه کم اهمیت تر نیست.
کتابی که بیشتر از پزشکان، باید بیماران بخوانند تا با آن قسمت نادیدنی پزشکبودن آشنا بشن؛ اینکه پزشکان آن انسانهای بیاحساسِ منطقمحورِ سردِ بیاهمیت به بیمار نیستن. احساسات جز لاینفک ارتباط پزشک و بیماره و بازگو کردنش به درک متقابل کمک میکنه.
این کتاب دومین اثری است که از خانم دنیل افری مطالعه میکنم. یک جور پختگی و صراحت در آثار ایشان به چشم میخورد که برای من که به عنوان دانشجوی پزشکی به پزشکی با تجربه چندین سال کار در محیط درمان نگاه میکنم، به عنوان الگو است. در این اثر بیشتر به احساساتی از قبیل خشم، احساس حقارت، ناراحتی و افسردگی و در سوی دیگر شادی، امید و همدلی با بیمار پرداخته شده است. نویسنده به مثالهایی واقعی از تجربیات کاری خود و حتی از اشتباهات خود در مدیریت کیسها پرداخته است و کاملا صادقانه و صریح حتی به نقد خود پرداخته است. در جای جای کتاب میبینیم که نتایجی از مقالات و کتب دیگر ذکر شده است که این به اعتبار گفتههای نویسنده میافزاید. اگر یکی از کادر درمان باشید و یا حتی اگر دانشجوی یکی از رشتههای پزشکی و یا پیراپزشکی باشید، حتما با ورود به کلینیک پی بردهاید که هیچجایی به صورت مستقیم به احساسات شما بهایی داده نمیشود. انگار همه به نحوی از احساس کردن فراریند و میخواهند در دورترین نقطهای که میتوانند این احساسات را از دیگران مخفی کنند، جاییکه حتی از خودشان نیز مخفی باشد. این کتاب اما زمینهای را فراهم میکند که راجع به احساسات خودتان فکر کنید و متوجه شوید فقط شما نیستید که در رابطه با این حجم از اطلاعات در دنیای پزشکی اینقدر احساس حماقت میکنید و یا اینکه پزشکان دیگر نیز از مرگ بیمارشان اینقدر احساس بیکفایتی و درماندگی دارند و این حس طبیعی است. خواندن این کتاب را به دانشجویان پزشکی قویا توصیه میکنم.
رویکرد آدما به مسائلی که باید باهاش روبه رو شن متفاوته گاهی میگی «میرم تا چی پیش بیاد…» اما تو بعضی مسائل دائم میپرسی «یعنی چی پیش میاد؟» برای من مسیر پزشکی همواره پر از سوال بوده ، هرجا کسی رو ببینم که میدونم تجربه مسائلی تو این زمینه داشته که من نداشتم بدون اینکه متوجه باشم خودمو وسط یه جلسه پرسش و پاسخ و تبادل اطلاعات میبینم … این ویژگی درمورد خیلی از پزشکانی که میشناسم صدق میکنه (مثلا امکان نداره توی سلف بیمارستان نشسته باشی و کسی که روبه روت نشسته ازت نپرسه کدوم بخشی؟ استاد و رزیدنت و فلو کیان؟ تعداد مریضا چند تاس ؟…) شاید دلیلش این باشه که مسیر پزشکی به نسبت بقیه جنبه های زندگیمون کمتر جای خطا داره( البته چه عالی میشد اگر هیچوقت خطایی نباشه)
نویسنده این کتاب از همین مسائل نگران کننده گفته ، مسائلی که همه کسانی که پا به محیط بالین میذارن باهاش روبه رو میشن و از مدت ها قبل میدونن قراره باهاش روبه رو شن اما نمیدونن چطوری و اصلا دقیقا قرار با چی روبه رو شن … مسائلی که این کتاب مطرح میکنه قرار نیست از نگرانی های شما کم کنه اما به شما میگه باید نگران چی باشی و درواقع شما رو برای روبه رو شدن با نگرانی هاتون آماده تر میکنه شبیه نور تابوندن به مانعی که قراره ازش عبور کنی :)
به همه پزشکان خوندنش رو توصیه میکنم، خوبه که با خودمون و احساساتمون روبرو بشسم و بدونیم در این راه تنها نیستیم حتی بنظرم سایرین هم میتونن بخونن، تا احساس همدلی بیشتری با پزشک داشته باشن